> زن سان/ نه بانویی کامل که سایه ای از زن
> نخستین روز نمایشگاه کتاب مچ دست مترجم هفتادوشش ساله را شکست
> پراکنده هایی خواندنی درباره کیومرث صابری(گل آقا)
> تحلیل خبرگزاری فرانسه از بازنشستگی خاتمی
آلیستر لیسید:
وقتی نام افغانستان به گوش می رسد، جنگ، نیروهای خارجی حافط امنیت و مزارع خشخاش نیز فوری به ذهن متبادر می شود. دماسنج داخل اتومبیل دمای بیرون را چهار درجه زیرصفر نشان می داد، اما این سرما چیز عجیبی نبود، چون ما در ساعت شش بامداد یکی از روزهای ژانویه وارد کابل شده بودیم. کمی بعد، آفتاب آرام – آرام می خواست همه جا را روشن کند که در جهت شمال شهر را ترک کردیم.
در مسیر شمال از کوچه های شلوغی گذشتیم که مخلوط گل و برف همه جای شان را پوشانده بود. از «بگرام» و دشتی که پایگاه هوایی آمریکایی ها در آن قرار گرفته هم عبور کردیم و به بلندی های پربرف «هندوکش» رسیدیم. وقتی خورشید می خواست کوه های پر از برف را رنگ سرخ بزند، دماسنج دمای رو به نزول هوا را نشان می داد: منفی شش، منفی هشت و دست آخر منفی یازده. آسمان کاملا روشن و صاف بود و افق دیده می شد. سپس از کنار درخت های گردویی که برف مثل پودر شکر همه جای شان را سفیدپوش کرده گذشتیم و نیز از کنار خانه های سنگی ای که در کوهپایه ها جاخوش کرده اند. زنان چادری با برقع های آبی رنگ شان موقع بالا رفتن از کوهپایه در برف فرو می رفتند و از اتومبیل هایی که کولاک زمین گیرشان کرده بود، فقط سقف شان را می شد تشخیص داد. برای دیدن علائم راهنمایی کنار جاده کمی دقت لازم بود، چون فقط تابلوها توانسته بودند سر خود را بیرون از برف نگه دارند: «سبقت ممنوع»، «جاده خطرناک است».
افغان ها مردمی نیستند که برف و کولاک بتواند ایشان را از رانندگی پرسرعت و خطرناک منصرف کند. در چنان سرمایی که موتورهای دیزلی یخ زده بود، کنار جاده مزارشریف راننده ها با روشن کردن آتش زیر مخزن سوخت، اتومبیل های شان را آماده حرکت می کردند. اتومبیل ما با چهار سرنشین مجهز به زنجیرچرخ بود و در جاده پربرف و یخ زده به خوبی حرکت می کرد. چیزی به تقاطع مزارشریف نمانده بود که اتوبوسی بوق زنان، با لاستیک هایی که روی برف لیز می خورد به سرعت از کنار ما رد شد. اتوبوس که به طرف پنجشیر می رفت، پر از مسافر بود و روی باربند هم چند ردیف ساک و چمدان و خورجین چیده بودند. در همین حین «محفوظ»، خبرنگار افغان همراه ما گفت: «لابد می خواهید بپرسید که این پنجشیری ها واقعا دیوانه هستند؟» به تقاطع رسیدیم. مسیر سمت چپ به مزارشریف می رفت و مسیر سمت راست به دره پنجشیر؛ قلعه مجاهدانی که روس ها نتوانستند آنها را به زانو درآورند.
کمی بعد، در جاده مزار شریف در حالیکه کولاک و یخ حرکت مان را بسیار کند کرده بود، به تونل «سالنگ» رسیدیم؛ تونلی که دروازه ورود به شمال افغانستان محسوب می شود. داخل تونل تاریک بود و دود اگزوز اتومبیل ها هم میدان دید را بسیار کم می کرد. یکهو متوجه کامیون کهنه ای شدیم که داشت از روبرو به ما نزدیک می شد و چیزی نمانده بود با اتومبیل ما شاخ به شاخ شود. وحشت کرده بودیم. از تونل که بیرون آمدیم دمای هوا دو درجه بیشتر شد و به منفی نه درجه سانتی گراد رسید.
قصد ما از این سفر دیدن مناطقی بود که دولت افغانستان توانسته کشاورزان آنجا را نسبت به عدم کشت خشخاش قانع کند. والی مزارشریف کتابچه ای را به ما نشان داد که وی در آن کتاب نحوه اقناع مردم نسبت به عدم کشت خشخاش را تشریح کرده است. کتاب با کاغذ گلاسه چاپ شده بود و عکس والی نیز روی جلد آن دیده می شد. والی مزارشریف در عکس روی جلد، در حالیکه لباس بومی منطقه را به تن داشت، ساقه های خشخاش را با چوبدستی می شکست. البته زمانی که ما والی مزارشریف را دیدیم، لباس های ایتالیایی پوشیده بود و کفش مارک دار گران قیمتش نیز جلب توجه می کرد. در واقع از نظر ظاهری او هیچ شباهتی به مرد روی جلد کتابش نداشت.
وقتی از والی مزارشریف درباره شنیده هایی پرسیدم که به ارتباط او با باندهای قاچاق افیون به ایران و آسیای میانه دلالت می کرد، وی در پاسخ من به قهقه ای بلند اکتفا کرد. ما پیشتر شنیده بودیم در استان مزارشریف افیون را توسط کامیون به طرف کشوهای مقصد حمل می کنند. البته یک روز بعد از ملاقات با والی، مردی را دیدیم که در خصوص کارهای خلاف مسوولان منطقه اطلاعات متفاوتی نسبت به آنچه والی می گفت ارائه می کرد.
قصد داشتیم به بازار مزارشریف هم سری بزنیم. موقع رفتن به بازار اتومبیل مان به زحمت از کنار الاغ ها و شترهایی گذشت که بارشان «گیرانه»(چوب چرب) بود. ما در مسیرمان به خانه های مردم رفته، با آنها گفتگو می کردیم. میزبان ها نیز ما را کنار بخاری های هیزمی می نشاندند و با چایی پذیرایی مان می کردند.
آخر سر در استان مزار شریف به روستایی رسیدیم که قاچاقچی ها، تریاک و شاهدانه را از مناطق دیگر افغانستان به آنجا حمل می کنند تا از آنجا دوباره به مقصد کشورهای همجوار قاچاق شود. خانه های این روستا آجری بود و همان روز فهمیدیم که قاچاق تریاک، برای اهالی این روستاها بیشتر از کاشت آن سود به همراه دارد.
سازمان گزارشگران بدون مرز در اطلاعیه سال 2007 خود علاوه بر اعلام خبر کشته شدن 86 فعال عرصه اطلاع رسانی حین انجام کار، از عقب گرد دولت روسیه در زمینه آزادی مطبوعات نیز خبر داده بود.
بر اساس آنچه سازمان گزارشگران بدون مرز منتشر کرده، آمار خبرنگاران کشته شده حین انجام کار، در طول 13 سال گذشته به اندازه سال 2007 بالا نبوده است. گزارشگران بدون مرز در آخرین ارزیابی خود عراق را همچون چهار سال قبل، به عنوان بزرگ ترین قتلگاه خبرنگاران در سراسر دنیا معرفی و تاکید خود را به دو کشور روسیه و زیمبابوه متمرکز می کند.
«ایتای موشکو» (Itaı Mushekve) خبرنگار 24 ساله زیمبابوه ای است که اکتبر سال 2007، وقتی برای گذراندن یک دوره تکمیلی روزنامه نگاری در برلین به سر می برد، متوجه میزان خطرناکی حرفه خود شد. وی هنگام حضور در برلین اطلاع یافت نامش در لیست «روزنامه نگاران نامطلوب» کشورش قرار گرفته و همه خبرنگارانی که نام شان در آن لیست قید شده، یا دستیگر و شکنجه می شوند یا هدف سوء قصد قرار می گیرند. «موشکو» دیگر به زادگاه خود بازنگشت و اکنون در روزنامه «ساندی تلگراف» انگلستان با نام مستعار مشغول گزارش نویسی است.
موشکو با اشاره به مسائل بسیار دردناک موجود در کشورش، روزنامه نگاری در زیمبابوه را همچون گرفتار شدن در میدان مین دانسته و از قصد هیات حاکمه برای خاموش کردن صدای رسانه های مستقل و جدا کردن زیمبابوه از دنیای خارج سخن می گوید. او همچنین کشورش را غیر قابل اصلاح، نقدهای ممالک غربی را بی تاثیر و همسایه های آفریقایی زیمبابوه را نسبت به سرنوشت کشورش بی اعتنا ارزیابی می کند.
روزنامه نگار دیگری که تبغات سوء یادداشت های انتقادی خود را شاهد بوده، «ناتالیا مورار» مولداویایی الاصل است. وی که در مقاله هایش تقلب های انتخاباتی، انتقال غیرقانونی سرمایه و پول شویی های صورت گرفته توسط سردمداران روسیه را زیر ذره بین قرار داده بود، پس از چاپ یادداشت های انتقادی اش در روزنامه روسی زبان «د نیو تایمز» مورد تهدید تلفنی قرار گرفت. «مورار» می گوید: «وقتی مقاله ام درباره پول شویی های صورت گرفته بین بانک های روسیه و استرالیا به چاپ رسید، یکی از اشخاص مرتبط با سیستم اطلاعات داخلی روسیه به صورت تلفنی با من تماس گرفت و گفت که من خیلی جوان و زیبا هستم و ارزش ندارد به خاطر چاپ یک مقاله جانم را از دست بدهم. بعد از این تماس تلفنی یک هفته تمام پا توی خانه ام نگذاشتم و پیش آشنایانم زندگی کردم.»
این روزنامه نگار، قتل «آنا پولیتووسکایا» در اکتبر سال 2006 را رویداد تلخی در تاریخ روزنامه نگاری روسیه دانسته اضافه می کند: «از آن روز به بعد روزنامه نگاران روس با دشواری های بیشتری روبرو می شوند. حالا مساله خود سانسوری نیز کنار مساله سانسور قرار گرفته و روزنامه نگاران روس فهمیده اند برای حفظ جان خود باید در خصوص برخی موضوعات سکوت اختیار کنند.»
مدیر شعبه آلمان سازمان گزارشگران بدون مرز، «میشل ردیسک» هم پس از بیان دشواری های موجود بر سر برقراری گفتگو با مقامات چینی می گوید: «طبق توافق صورت گرفته، مقامات چینی برای المپیک تابستانی تا حدودی از مقررات سخت گیرانه شان در قبال خبرنگاران خارجی دست کشیده و اجازه خواهند داد این خبرنگاران در تحقیقات خود از آزادی بیشتری برخوردار باشند. اما هیچ کس نمی تواند بقای این فضا را برای روزهای بعد از پایان المپیک نیز تضمین کند. مواد قانونی دلالت کننده به برقراری سانسور همچنان به جای خود باقی مانده اند. خبرنگاران چینی برای نوشتن از تخلفات دولتی، بی عدالتی اجتماعی و مسائل روزانه با خطرات بسیاری روبرو هستند و مقامات رسمی هم در خصوص انسداد موجود به هیچ وجه حاضر به کوتاه آمدن نیستند.»
***********
بنا به اعلام سازمان گزارشگران بدون مرز، مطبوعات از لحاظ آزادی در بسیاری از نقاط دنیا روزهای دشواری را پشت سر می گذرانند. مدیر انتشارات دویچه وله، «میودراگ سوریس» در بخشی از یادداشت کوتاه خود پیرامون اطلاعیه سال 2007 گزارشگران بدون مرز می نویسد: «در کشورهایی که آزادی مطبوعات در آنها به رسمیت شناخته نمی شود، سیاستمداران به جای اعتماد و اتکا به مردم، ابزار فشار را برمی گزینند. «جان استوارت میل» فیلسوف و اقتصاددان قرن 19 انگلستان می نویسد: «دولتی که شهروندانش را به کوتوله بدل کند، روزی متوجه خواهد شد که نمی توان با انسان های حقیر کارهای بزرگ را به انجام رساند.» در عصر جهانی شدن که ویژگی مهم آن افزایش رقابت بین کشورهاست، این دیدگاه «میل» اعتبار بیشتری پیدا می کند. شهروندان بی اطلاع و ناآگاه نمی توانند منشا تقویت و رشد دولت مطبوع خود باشند. به همین دلیل محدود کردن آزادی مطبوعات از منظر اقتصادی نیز تنگ نظری محسوب می شود. علت استقرار نظام های مبتنی بر رفاه در کشورهای غربی، نه غنای منابع طبیعی، که وجود سه عنصر دانش، نگاه انتقادی و مشارکت جویی عمومی است. اگر آزادی مطبوعات نبود، نظام های مبتنی بر رفاه نیز در غرب ایجاد نمی شدند. آنهایی که مطبوعات را به خاموشی سوق می دهند، دروازه های سرزمین خود را به روی سوء استفاده، کارهای نادرست، تبعیض و بوروکراسی فزاینده می گشایند و گسترش مسائل فوق برای تضعیف یک دولت کافی است.»
منبع: DW.TURKISH/ ۱۳ فوریه 2008
دختر دایی کوچک من وقتی یک لیوان شیر می خورد، بلند می شود و صاف می ایستد تا همه نگاهش کنند و از بلندتر شدن قدش متعجب شوند.
دختر دایی کوچک من هنوز هیچ قومی را به تمسخر نگرفته و صاحبان هیچ دین و مذهبی را تحقیر نکرده است.
دختر دایی کوچک من مایه سرگرمی ماست، با خنده های بلندش، با جمله های عجیبش و با اشک های موقع خداحافظی اش.
ما هم مایه سرگرمی هستیم برای آنهایی که نفرت را به ما یاد می دهند و تحقیر کردن را. امروز با واژه هایی که در ذهن مان جا می دهند و فردا با سلاح هایی که به دستمان خواهند داد. ما هم مایه سرگرمی هستیم، برای آنهایی که حماقت را یادمان می دهند و افتحار کردن به جهالت را.
دختر دایی کوچک من هم ۱۵ سال بعد، دیگر کوچک نخواهد بود...
-- ۲۵ تومن دیگه هم باس بدی. ۵۰ تومن می شه.
-- حاج عمو! دورت بگردم، کار من کوچیک بود آخه.
-- کوچیک و بزرگ نداره که. می گم می شه ۵۰ تومن.
-- چرا کوچیک و بزرگ نداره؟ وقتی می گم کارم کوچیک بود یعنی ارزش نداره ۵۰ تومن بابت یه جیش سر پایی بدم.
-- داری چونه ۲۵ تومنو می زنی؟
و از سر ناچاری صدای یه سکه ۲۵ تومنی دیگه هم روی سینی زنگ زده شنیده می شود!
من و یکی دو نفر از دوستانم تقریبا هر روز اول شب همدیگر را می بینیم و در مسیر مشترکی که با هم قدم می زنیم، از خبرهای روزنامه های دیروز حرف می زنیم و از چیزهایی که خوانده ایم و شنیده ایم و دیده ایم و از قیمت ها و وضعیت اجتماعی و ... و آخر سر هم هر روز به این نتیجه تکراری می رسیم که: «اوضاع اصلا خوب نیست! وضع خراب است...»
امروز هوای اردبیل اصلا خوب نبود. گرد و خاک و گرما قاتی شده بود تا حسابی روز افسرده ای بسازد. این روزها هوای اردبیل دارد مدام گرم می شود و من هر روز یاد تحصیلم در سال اول دبیرستان می افتم که روز ۱۲ اردیبشت (روز معلم) آنقدر برف باریده بود که همه مدارس شهر تعطیل اعلام شد. واقعا برف عجیبی بود. یادم نیست سال ۷۰ بود یا ۶۹.

