> لابیهای نژادپرستانه ایرانی را در رایگیرهای اینترنتی تشویق نکنیم
> مسافر غریب قطعه هشتادوپنج پرلاشز
> برای تو که سالروز ازدواج مان گوشه انفرادی هستی/ ژیلا بنییعقوب
> نمونههایی از رفتار یک دولت غیرتوسعهگرا
سال هفتاد با شهرام شیدایی آشنا شدم. در طول هجده سال با هم به جلسههای مجله گردون، جلسات ماهانه شعر و داستان ِ دکتر اقبالی(کرج)، مجله کارنامه، مناسبتهای ادبی و هنری و گالریهای نقاشی و... رفتیم، مسافرتهای کوتاه و دور و ساعتهای طولانی گفتگوی دو نفره داشتیم و کارهای مشترک کردیم.
او یک متخصص در ادبیات مدرن بود. هیچ شعر یا داستان یا رمان ِ مهم از چشمان تیزبین ِ او پنهان نمیماند. در معرفی شاعران و نویسندههایی که در زمان مناسب به طور شایسته معرفی نشده بودند، چه نویسندههای خودمان و چه نویسندههای خارجی، از همه فعالتر بود و از هیچ کوششی دریغ نمیکرد. شعرهای صالح عطایی را که رضا سیدحسینی به او داده بود مثل شئیی قیمتی در کیفش به همه جا میبرد. یک روز در نشر دانشگاهی همه را یکجا برایم خواند. بعد از خواندن هر شعر به صورتم خیره میشد و از حیرت و لذتام کیف میکرد. شعر های صالح را با کمک خودش به فارسی ترجمه کردیم و به همراه متن آذری چاپ شد. برای ترجمه کارهای صالح به ترکی استانبولی تلاش کرد.
چند سال پیش از آن که ویسواوا شیمبورسکا برنده نوبل شود، مارک اسموژنسکی که در حال اتمام دکترای ادبیات فارسی در دانشگاه تهران بود چند شعر از شیمبورسکا، زبیگنیو هربرت و گروه برولیان برایمان خواند. شهرام از مارک خواست شعرهای دیگری از شیمبورسکا را در جلسه شعر دکتر اقبالی بخواند. وقتی سال ۱۹۹۶ شیمبورسکا برنده نوبل شد، در طول دو ماه هر روز از ساعت پنج عصر تا نه شب در خانه مارک با کمک همسرش هایده وامبخش منتخبی از اشعار او را ترجمه کردیم که سال ۷۶ با نام «آدم ها روی پل» در نشر مرکز چاپ شد و به فاصلهای کوتاه در ۷۷ به چاپ دوم و ۸۳ به چاپ سوم رسید. چاپ چهارم «آدم ها روی پل» به خاطر یکی از شعرها به نام «اندیشیدن» در وزارت ارشاد معطل مانده!
به ترجمه گروهی با حضور سخنگوی هر دو زبان مبدأ و مقصد و ترجیحا ً نویسنده بودنشان اعتقاد داشت و هر کاری که ترجمه را کاملتر کند؛ مثل ملاقات با خود ِ نویسنده یا بازماندهاش. در لهستان به همراه آنا کراسنوولسکا برای دیدن شیمبورسکا به آپارتمانش در کراکو رفتیم که متأسفانه در سفر بود. پیش استانیسلاو لم نویسنده (سولاریس) رفتیم و به کمک آنا با او درباره شیمبورسکا و لهستان گپ زدیم.
در ادامه معرفی نویسندههای مدرن، برای ترجمه نوشتههای اورهان ولی، پیتر هانتکه، والاس استیونس، تد هیوز، شروود اندرسن، واسکو پوپا، سامویل بکت، شل سیلور استاین، ناظم حکمت، دانِلد بارتلمی، اونات کوتلار، احمد حمدی تانپینار، اُکتای رفعت، ملیح جودت آندای، کورت وونه گات و ... بسیار کوشید که بعضیها چاپ شد. در همان سالهای جلسات گردون و بعد از آن هر جا که میرسید از شعرهای بیژن جلالی، ندا ا َبکاری، ایرج ضیایی، رضا چایچی، امین صدیقی و... تعریف میکرد.
آیا این کار فقط وظیفه شهرام بود؟ چرا کسی شهرام را معرفی نکرد؟ چرا همه سکوت کردند؟
سال ۷۹ در استانبول به «خانه کتاب اورهان ولی» که «شرف اوزسوی» ادارهاش میکرد رفتم و مجموعه آثار اورهان ولی را که شهرام سفارش داده بود برایش گرفتم. شهرام برای ترجمه اشعار و داستانها و مقالاتی درباره او چهار سال زحمت کشید و سال ۸۳ کتاب «رنگ قایقها مال شما» را چاپ کرد. بعدها کسی که از نام بردنش شرم میکنم تعدادی از آن شعرها را با ادعای ترجمه، دستکاری و چاپ کرد. پیش از آن همین شخص این کار را با شعرهای شیمبورسکا، ناظم حکمت، گارسیا لورکا و چند نفر دیگر کرده بود ولی دریغ از یک تذکر از کسی! من نمیدانم چرا این شخص فقط بلد است چیزهایی را که قبلا ً ترجمه شده ترجمه کند؟! چرا نمیتواند شعری را برای اولین بار ترجمه کند؟
شهرام در مجموعه داستان «پناهندهها را بیرون میکنند» داستانی دارد به نام دومنیکه. وقتی دومنیکه در بازار تجریش از سبزیفروش نیم کیلو سبزی میخواهد و او میگوید نیم کیلو نمیدهیم، خونش به جوش میآید. این کارها و دلهدزدیها و رجالهبازیها خون شهرام را به جوش میآورد، این ندانمکاریها و پشتگوشاندازیها و وظیفه نشناسیها، باری به هر جهت بودنها، این دزدبازارها و باندبازیها، این ما و این وضعیت...
چیزی برای زندگی پیدا نمیکرد.
چوکا چکاد**، آذر ۸۸
* از شعر «زمین قدیمی»، آتشی برای آتشی دیگر، شهرام شیدایی، ۱۳۷۳
** چوکا چکاد دوست نزدیک شهرام و همکار او
متن بالا توسط نویسنده برای انتشار در اختیار این وبلاگ گذاشته شده و حق نشر مجدد آن متعلق به نویسنده است.
متن زیر روز سهشنبه، ساعتی قبل از حرکت به سمت تهران، به خواست دوست نادیده، حسین نوروزی، برای روزنامه جهان اقتصاد نوشته شد و یادداشت، چهارشنبه چهارم آذر، در روز خاکسپاری شهرام به چاپ رسید.
سال پیش درست همین روزها بود که میگفت چیزی راه گلویش را بسته و نمیتواند غذا را راحت قورت بدهد. «حس میکنم غذا گیر میکند وسط گلویم.» به چند پزشک مراجعه کرده بود و هر کدام تشخیصی داده بودند غیر از بیماری واقعیاش...
دیماه به تهران آمده بودم. امید داشتم ببینمش. شهرام کرج بود و رفتوبرگشت در مسیر کرج، تهران کلافهاش میکرد. نگران بود. «میترسم سرطان باشد و پزشکها درست تشخیص نداده باشند. آخر این داروهایی که میخورم باید اثر بکند.» گفت همین امروز و فردا قرار است برای مراجعه به پزشکی دیگر به تهران بیاید و به محض رسیدن مرا خبر خواهد کرد. ساعت ۱۹ یک روز دیماهی تماس گرفت و من دست کم دو ساعتی از مطب پزشک دور بودم. میخواست بعدش برگردد کرج. «حیف شد شهرام جان نتوانستم ببینمت. بماند برای دفعه بعد.» آن ملاقات اگر صورت میگرفت اولین دیدار ما میشد در تهران...
شهرام روز چهارشنبه، ۲۳ بهمن در بیمارستان کسری تهران به علت ابتلا به سرطان مری زیر تیغ جراحی رفت. روز نخست اسفندماه جمعی از هنرمندان و نویسندگان پیشگام در گالری طراحان آزاد گردآمده بودند تا با فروش آثارشان به نفع شهرام یاریگر وی در تامین هزینههای هنگفت درمانی باشند. آن روز روز همبستگی بود و مهربانی. من همان روز روی تخت بخش مراقبتهای ویژه بیمارستان شهرام را دیدم و فهمیدم که یک نفر چه ساده میتواند در عرض دو ماه به اندازه ۲۰ سال پیرتر شود. «داخل اتاقک نرو. از پشت شیشه دستی تکان بده و لبخندی بزن. شهرام لبخندزدن را دوست دارد.» این را خواهرش گفت و مرا فرستاد داخل بخش. کنار اتاقک تبسم را کشیدم روی صورتم و دستم را آماده نگه داشتم برای بلند کردن. اول هول شدم. گمان کردم تبسمم را تحویل بیمار دیگری دادهام. بعد بهتزده شناختمش. مردی تکیده با صورت استخوانی و ریش سفید. با چشمهایش اشاره کرد جلوتر بروم. «دستهایم را بگیر.» گرفتم. «سرد شدهاند.» گفتم به زودی گرم میشوند و دستهایش را نوازش کردم... این شرح آخرین دیدار بود.
نام شهرام را اول بار روی دفتر شعرهای صالح عطایی دیدم. شعرهای صالح را به همراه چوکا چکاد به فارسی برگردانده بود. آشنایی با شعرهای صالح مقدمه دوستی با شاعر شد و صالح اول بار درباره شهرام برایم حرف زد. هشت سال پیش مجموعه شعرها و داستانهای شهرام را از صالح هدیه گرفتم. عاشقش شدم...
او را اولین دفعه در اردبیل دیدم؛ در برنامهای که پس درگذشت عمران صلاحی برای نکوداشت وی برگزار شد. طی کردن فاصله فرودگاه تا منزل صالح کافی بود که دوست شویم. آن روز صالح پشت فرمان بود و زندهیاد رضا سیدحسینی روی صندلی جلو. شهرام شیدایی و اردشیر رستمی در صندلی عقب و وصله ناجور آن جمع من بودم. شب همه مهمانان مراسم در منزل صالح گرد آمدند. علاوه بر آنها که نام بردم مدیا کاشیگر و اسدا... امرایی هم حضور داشتند و کلی از بچههای اردبیل. آن شب باشکوه، سیدحسینی مثل خورشید بود. درباره رمان صالح صحبت کرد و در مورد ضرورت ترجمه کامل آن به زبان فارسی. از خاقانی خواند، از حافظ، از سعدی و از ناظم حکمت و داغ مرگ نابهنگام فرزندش را تیزتر کرد...
حالا نه سیدحسینی در میان ماست و نه شهرام که روز دوم آذرماه در سن ۴۲ سالگی، نابهنگام از میان ما رفت...
روزی به او گفتم: «شهرام! میخواهم با تو مصاحبهای انجام بدهم. چرا باید از شاعری مثل تو نشانی در صفحههای ادبی روزنامههای ما نباشد؟» نپذیرفت و گفت: «من به انجام این کار اعتقادی ندارم. شعر من باید خودش پیش برود و برای خودش جایگاه پیدا کند. من که نباید شعرم را هل بدهم.»...
پیش از سفر به آلمان، برای درمانی که بیثمر ماند، تلفنی صحبت کردیم. درباره صالح حرف میزد: «نگذارید عدهای تنگ نظر با نگاههای قومی، قبیلهایشان به روحیه صالح ضربه بزنند. صالح نویسنده خلاق ما(در زبان ترکی آذربایجانی) است و آنها که سنگ این زبان را به سینه میزنند با مفهوم خلاقیت ادبی بیگانهاند.»...
در مورد شهرام باید بگویم که نه خودش برای دیده شدن تلاش کرد و نه دیگران خواستند که او دیده شود. کافی است ترجمه او از «اورهان ولی» را مقایسه کنید با دو ترجمه دیگر ارائه شده از این شاعر پیشاهنگ ترکیه و از دیگر سو نظری بیاندازید به خبررسانیهای صورت گرفته پیرامون آن دو ترجمه دیگر و بیاعتنایی انجام شده در حق کار شهرام. حالا بحث تطبیق متن اصلی با ترجمهها را نخواستم پیش بکشم...
شب جمعه، ۳۰ بهمن ۸۷، صالح و حسین فیضی و من راه افتادیم از اردبیل به سوی تهران. برای دیدن شهرام. حالا امشب هم باز سهتایی راه خواهیم افتاد برای تشییع پیکرش. و من در عجبم که آندو چگونه اندوه این مسیر را تاب خواهند آورند...
به تقویم ادبیات معاصر ایران در روز دوم آذر مناسبتی دیگر اضافه شده است: تولد جلال آلاحمد، مرگ غلامحسین ساعدی و حالا مرگ شهرام شیدایی...
چهار ویدئو از مراسم تشییع پیکر شهرام شیدایی کلیک کنید
هفده عکس از مراسم خاکسپاری شهرام شیدایی/ عکسها از مریم آموسا کلیک کنید
شعر شیدایی متعلق به دوران ما نبود/ گزارش مریم آموسا از روز خاکسپاری شهرام کلیک کنید
نمونههایی از یادداشتهایی که دوستانش پس از رفتن شهرام نوشتهاند:
در سوگ شهرام شیدایی/ صالح عطایی کلیک کنید
شد آنچه دوست داشتی/ رها دلدار کلیک کنید
گویی او پیش از زندگی، مرگ را زیسته بود/ شیما زارعی کلیک کنید
تو زمین را سنگین نمیکنی، اما شعرهایت و دوری جسمت بیشتر از هر چیز بر دل ما سنگینی میکند/ مظاهر شهامت کلیک کنید
شاعران مگر چه دارند جز همین شعرها در خانهای که میسوزد/ اسدا... امرایی کلیک کنید
شهرام شيدايی مردی كه هرگز گمان نمیكردم تا اين اندازه دوستش داشته باشم/ مرضیه کلیک کنید
پيکر شهرام شيدايی به خاک سپرده شد/ گزارش خاکسپاری شهرام در روزنامه مردمسالاری کلیک کنید
اطلاعیه كانون نویسندگان ایران به مناسبت درگذشت شهرام شیدایی
شهرام شیدایی (۱۳۴۶- ۱۳۸۸) شاعر، داستاننویس و مترجم توانا و عضو كانون نویسندگان ایران، پس از پیكاری جانكاه با بیماری و مرگ، سرانجام جهان پریشیدهی ما را وانهاد و رفت. اما شهرام در آزادگیاش، در شعرها و داستانها و دیگر آثارش، و در مهر و عطوفتی كه به تبار انسان داشت، در همهی ما زنده است. تكاپوی مستمر او را در روزهای سیاهی كه در پاییز ۷۷ بر همهی ما گذشت هرگز از یاد نمیبریم.
كانون نویسندگان ایران درگذشت شهرام شیدایی را به خانوادهی او و جامعهی فرهنگی مستقل كشور تسلیت میگوید و این ایام تلخ را در كنار یاران و خانوادهاش خواهد بود.
كانون نویسندگان ایران
۳/۹/۱۳۸۸
پیشتر در همین وبلاگ درباره شهرام شیدایی:
۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷ ۸ ۹ ۱۰ ۱۱ ۱۲ ۱۳ ۱۴ ۱۵ ۱۶ ۱۷ ۱۸ ۱۹ ۲۰ ۲۱ ۲۲
به آن ساعت آخر که نزدیک شویم
ساعت
عقربهها و اعدادش را به درون خواهد کشید
(از مجموعه شعر خندیدن در خانهای که میسوخت. ص:۶۴)
انگار همین دیروز بود که شهرام با جدیت ترجمه میکرد و شعر میگفت و داستان مینوشت. از پیشقراولان شعر دهه هفتاد شمرده میشود و شاعری تثبت شده. اهل جلسه، گردهمآیی و لابیهای ادبی نبود. گرچه با هر کس که ذوق ادبی داشت اخت میشد و سریع برای کاری مشترک برنامهریزی میکرد. همکاریاش با «مارک اسموژنسکی» و «چوکا چکاد» به خاطر ترجمه از شعرهای خانم «شیمبورسکا» که با نام «آدمها روی پل» چاپ شد. همکاریاش با خانم «بافکر» برای ترجمه از شاعران اروپایی، از جمله «والاس استیونس». همکاری با خانم «توپکایا» که نتیجهاش کتاب «خواننده کور» از «اوغوز دمیرآلپ» بود. و خانم «روحی افسر» به عنوان ویراستار حرفهای و یک دوست که تا همین ساعتهای آخر در کنار شهرام بود.
همه آنها میآیند از زبان ما سخن بگویند
ما غایبیم
آنها غایب
و سخن آغاز نمیشود
(همان. ص:۲۲)
ترجمه مفصلی از شعرها و مقالات و داستانهایی از «اورهان ولی» به نام «رنگ قایقها مال شما». ترجمههایی به همین منوال از «ملیح جودت آندای» و «تامپینار» رماننویس که هنوز به چاپ نرسیدهاند...
شهرام شیدایی دوی بعد از ظهر دوم آذر ۸۸ رفته است. جایش خالی است. من منکر آنهایی نیستم که میگویند شهرام با آثارش زنده و در کنار ماست. اما ما با مرگ نابهنگام شهرام روبرو هستیم. حضور جسمانیاش را همچنان میخواستیم و روزمرهگیاش را. رفت و خلایی بزرگ به جا گذاشت. رفت و ساعت، عقربهها و اعدادش را...
این یادداشت روز چهارشنبه، چهار آذر ۸۸(روز خاکسپاری شهرام) در صفحه آخر روزنامه اعتماد به چاپ رسید. (اینجا)
مجموعهای از عکسهای خاکسپاری شهرام شیدایی را هم در اینجا ببیند. عکسها از رها دلدار
پیشتر در همین وبلاگ درباره شهرام شیدایی:
۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷ ۸ ۹ ۱۰ ۱۱ ۱۲ ۱۳ ۱۴ ۱۵ ۱۶ ۱۷ ۱۸ ۱۹ ۲۰ ۲۱
شهرام شیدایی، شاعر، داستاننویس و مترجم دیگر درد نمیکشد. او از بیستوسوم بهمن ۸۷ تا ساعت ۱۴:۲۰ دوم آذرماه ۸۸، بر اثر ابتلا به سرطان مری، روزهای پردردی را گذراند و در ۴۲ سالگی در تهران از دنیا رفت. پیکرش چهارم آذر در کرج تشییع و در بهشت سکینه این شهر به خاک سپرده خواهد شد.
شعر زیر یکی از آثار اوست که سال ۷۳، در نخستین دفتر اشعارش، آتشی برای آتش دیگر، به چاپ رسیده.
در این اتاق
میترسم شعرهایی را که زیرِ خاک خواهم گفت
نتوانم برای کسی بخوانم.
من عجله دارم
و عجیب است که بسیار آرامم.
کسی که سرِ قبرم میآید
و میپذیرد که مُردهام
مرا در خویش کشته است.
خوابهای آیندهام را دیدهام
سالهایِ بعدیام را زیستهام
و این اضافهگی آزارم میدهد.
کاش اینهمه عجله نمیداشتم
دستِکم آنوقت مثلِ همه
در زمان میگنجیدم
و با دوست و شهر و زمین کنار میآمدم.
اینهمه بر در کوبیدن بیهوده است
درها را باز نمیکنند
نه کسی میبیند تو را
و نه صدایت را میشنوند
عجله کردهام
و آنقدر جلو رفتهام
که نمیپذیرند زنده باشم.
در این اتاق، زیرِ خاکم
و مینویسم.
از مرگ هرگز نمیترسم
چون یقین دارم که نمیتوانم مُردهای باشم
چهگونه ممکن است که بگویند تمام شده
دیگر نمیتوانی برگردی
این برایم مثلِ شوخیایست که با همه دست میدهد
و من دستهایم را قایم میکنم
حقیقتی که با آدم شوخی میکند
کاملاً مشکوک است.
من مرگ را به زندگی آوردهام
و از آن بیرون بُردهام
و عجیب است که هر شب بیرون میآیم
و بر سنگِ قبرم شعری تازه مینویسم
و دوباره میخوابم
و از اینکه روز را در میانِ شماها هستم
در خانه با مادرم
و سرِ کار با همکارانم
شگفتزده میشوم.
درِ کودکیام باز مانده.
و زمان چون نتوانست گمم کند
از جوانِ بیستوهفت سالهی من بیرون رفت
کودکیام با بیستوهفت سالگیام حرف میزند:
ــ امروز اولین روز بود که به مدرسه رفتم
بیستوهفت سالگیام چشمانِ برقزدهاش را میبوسد
ــ راهِ خانه تا مدرسه را میپرستم.
کودکم به عکسهای بیستوهفت سالگیاش نگاه میکند
و نمیدانم که چه درمییابد
که چند شب پُشتِ سرِ هم
در خواب فریاد میکشد.
باید نمیگذاشتم داستانِ بلندی را که نوشتهام بخواند
باید نمیگذاشتم به عکسهای آیندهاش نگاه کند.
من عجله دارم
چه در گذشته چه در آینده.
سنگِ روی سینهام بیتابی میکند
حتماً
شعری نوشتهام.
۷۳/۱۱/۳
پیشتر در همین وبلاگ درباره وی:
۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷ ۸ ۹ ۱۰ ۱۱ ۱۲ ۱۳ ۱۴ ۱۵ ۱۶ ۱۷ ۱۸ ۱۹ ۲۰
