یادداشت‌هایی برای مخاطب احتمالی
ردپاهایی که محو خواهد شد

درک کردن

حکم صادر کردن ساده‌ است؛ شعار دادن ساده است؛ محکوم کردن هم که خیلی ساده است. درک کردن دشوار است.

 

 

نوشته شده توسط آیدین فرنگی در ساعت 22:3 | لینک |

هر خریتی...


سطری به این مضمون رو پیشترها به شکل پیامک دریافت کرده بودم. دیشب هم در صفحه‌ی فیس‌بوک یکی از دوستام چیزی به همین مضمون خوندم. پس سطر زیر از من نیست.

هر خریّتی رو تجربه کردیم، الاّ خرپولی!

 

نوشته شده توسط آیدین فرنگی در ساعت 13:24 | لینک |

پزشکی و پزشکان

در جامعه‌ی پزشکان، اکثریت با کدام دسته است؟
یک: درمانگران باوجدان   دو: دلالان سلامت     سه: قاتلان خاموش   

 

نوشته شده توسط آیدین فرنگی در ساعت 22:10 | لینک |

نهال ایرانی


ما نهالی نیستیم که وقتی از خاک زادگاه‌مان کنده شدیم، در خاک دیگر ببالیم و برگ‌وبال بدهیم. دست کم در حوزه‌ی آنچه هنر و ادبیات نامیده می‌شود و آنچه که با جامعه سروکار دارد، مثل روزنامه‌نگاری و جامعه‌شناسی. نهال ایرانی وقتی از این خاک کنده می‌شود، از رشد می‌ماند و اگر رشدی هم بکند، سایه‌‌ای می‌گسترد و میوه‌ای می‌دهد که نیاز ساکنان این خاک نیست.

با هر رفتنی، بین آنها که کنشی یا اندیشه‌ای در حوزه‌های اجتماعی دارند، گلی پژمرده می‌شود یا نهالی خشک می‌شود. آنها که از دور می‌خواهند دستی بر آتش داشته باشند و در عین حال با مهاجرت، به رهایی فردی اندیشیده‌اند، چنان معلق و بی‌پایه حرف می‌زنند و چنان از بالا به خاک وطن و ساکنانش نگاه می‌کنند که گویی هیبت‌اللهی به جوانان نحیف‌پیکر.

کسی که می‌رود، چیزی گسسته می‌شود. نسبتی به پایان می‌رسد. کسی که می‌رود به رهایی فردی اندیشیده است. کسی که می‌رود سرنوشتش را از سرنوشت هم‌وطنانش منفک می‌کند. خوب! اما چرا مدام می‌خواهد خط‌وربط نشان بدهد؟ گویی به خاطر رفتنش در جایگاهی والا قرار دارد و دیگران که مانده‌اند، لابد کم‌حساسیت بوده‌اند و...

نهال ایرانی، در آنچه حوزه‌ی هنر و علوم انسانی است، فقط در این خاک قد برمی‌افرازد، شاخه می‌گستراند و بار می‌دهد.

 

نوشته شده توسط آیدین فرنگی در ساعت 11:36 | لینک |

غول کوچک‌اندام


جمعه‌ی گذشته نه ساعت و نیم، زیر باران شدید گیلان، جنگل‌پیمایی کردیم. رفتیم لاطون؛ آبشاری با 103 متر ارتفاع در منطقه‌ی آستارا. جنگل را تا به حال آنطور شورشی ندیده بودم. یک‌ریز باران می‌کوبید. جویبارها از بالای کوهای پردرخت جاری بود، در دره‌ها رودهای کوچک، رودهای بزرگ و جایی که دو رود جاری به هم می‌پیوستند تماشایی بود و شنیدنی. چه غرشی و چه جدالی. فرصت نبود، اما دوست داشتم و هنوز در حسرتم که نیم‌ساعتی از بالا به محل اتصال دو رود خروشان نگاه کنم.

آبشار را مه گرفته بود. گاهی که مه کنار می‌رفت اوج آبشار دیده می‌شد و پایین در شعایی بزرگ ریزقطره‌ها هنگامه‌ای درست کرده بودند. دوستانی که پیشتر به لاطون آمده بودند، می‌گفتند هیچ وقت آبشار را اینطور وحشی ندیده بودند. وحشی و شگفت‌انگیز. در طول مسیر، در دوردست‌ها آبشارهای دیگری را هم دیدیم. خطی سفید در میان سبزی درخت‌ها.

جنگل غوغا بود. محشر بود. نیم ساعت  اول تمام تنم خیس شد. کسانی کمتر خیس شدند که چتر داشتند. پانچوها هم دوام نداشت. از کیسه‌های زباله جلیقه‌های خوبی درست کردیم؛ اما به هر حال هیچ چیز دوام نداشت. تمام تنم خیس شده بود. تن همه خیس بود.

خوبی برنامه این بود که باید ادامه پیدا می‌کرد. باید با شرایط آب و هوایی وفق پیدا کرد و به سمت هدف حرکت کرد و تلاش کرد برنامه را به پایان برد. موقع ناهار، در یک کلبه‌ی جنگلی، وقتی از حرکت ایستاده بودیم، لرزیدن شروع شد. بدجور سرما تمام تن‌مان را داشت می‌گرفت. سریع حرکت را شروع کردیم. فقط با حرکت و تلقین بود که خودم را نگه داشتم. موقع برگشتن به احساس سرمایی فکر می‌کردم که در مینی‌بوس در وجودم رخنه خواهد کرد. اما همه چیز به خوبی گذشت.

حین برگشتن کلی خندیدیم و شادی کردیم. اگر ساکت می‌نشستم سرما تمام تنم را می‌گرفت. وقتی نه شب در اردبیل از مینی‌بوس پیاده شدم، جریان هوای سرد، شلوار خیسم را به تنم چسباند. باز با تلقین سوار تاکسی شدم و به خانه رسیدم. سرما نخوردم. روز بعدش می‌ترسیدم سرما خورده باشم. سرما نخوردم. حس قدرت کردم. احساس لذت. احساس لذت کردم از وجود خودم.

نباید هدف غیرقابل تحققی را برای خودمان تعریف کنیم. این را تراپیست مهربانم گفته است. در راه برگشت وقتی سرما نخوردن در زیر آن باران را هدف خودم تعریف کردم، به یاد هشدار مشاور افتادم. سرمانخوردن با آن نابخردی اولیه که در برداشتن تجهیزات داشتم، قطعی به نظر می‌رسید. اما سرما نخوردم. سرما نخوردم. گاهی با خودم حس می‌کنم یک غول کوچک‌اندامم.

جنگل ما را به خودش راه داد. راه نمی‌داد. راه را طی کردیم. زیبا، قوی، رازآمیز، پیچ‌درپیچ، مازدرماز و خروشان بود. خروش رودها کمتر از خروش جنگل بود. بالا را که نگاه می‌کردی خط‌های تیز باران را می‌دیدی. هفته‌ی گذشته وقتی از سرماخوردن هر کدام از اعضاء گروه خبردار می‌شدم، می‌خواستم داد بزنم: یوهووو! من سرما نخوردم. من قوی‌ام.

 

 

نوشته شده توسط آیدین فرنگی در ساعت 21:58 | لینک |

فقط


چرا باید برای کسی احترام بگذاری که بهت احترام نمی‌‌گذاره؟! چرا باید برای کسی دلت تنگ بشه که دلش برات تنگ نمی‌شه؟! هزارهزارمیلیون بار انسان‌ها دلشون برای کسایی تنگ شده و در غیاب اونا دچار اندوه شدن که همون افراد در همون لحظه سرخوشانه از زندگی لذت می‌بردن. می‌گند فراقِ عشق، اندوه می‌آره. اما یکی بهم گفت عشق باید حال آدم رو خوب کنه. وقتی عشقِ تو طوریه که حالت رو بهتر نمی‌کنه، پس روحت رو از آلودگی‌ش پاک کن. بارها دیدیم یا خودمون دچارش بودیم که به یاد کسی دچار اندوه شدیم و اون شخص مدت‌های مدید حتی نام ما رو هم به یاد نیاورده.

می‌دونم از اینکه کسی به یادمون باشه و دلش برامون تنگ بشه، حس خوشایندی به‌مون دست می‌ده؛ اما وقتی این حس دوسویه نیست، چرا باید انتظار در یاد موندن داشته باشیم. چیزی که باید یاد بگیرم، یعنی تقریباً یاد گرفتم، اینه که باید رفتارم متقابل باشه. نه که بدی رو با بدی جواب بدم؛ بلکه به اندازه‌ای با کسی خوب باشم، که اون باهام خوبه. اینطوری به تعادل می‌رسم.

برای کسی دلتنگ بشم که دلش برام تنگ می‌شه. و اگه کسی هست که دلم براش تنگ نمی‌شه و اون چنین حسی بهم داره، باید خودش رو از این آلودگی روح تمیز کنه که شخصیتش حفظ بشه. دوست داشتن و دلتنگ شدن فقط باید حال آدم رو بهتر بکنه. فقط همین.

 

نوشته شده توسط آیدین فرنگی در ساعت 23:44 | لینک |