یادداشت‌هایی برای مخاطب احتمالی
ردپاهایی که محو خواهد شد

گیرنده شناخته نشد


چند جمله‌ی زیر را از کتاب «گیرنده شناخته نشد» برداشته‌ام: «تنها آدم‌های مهم دنیا همین آدم‌های اهل عمل هستند. اینجا... یکی از همین عملگرایان ظهور کرده. مردی پرشور دارد همه‌چیز را تغییر می‌دهد. زندگی یک ملت به طرفة‌العینی زیر و رو می‌شود، چون مرد عمل آمده است و من هم به او می‌پیوندم... به این جنبش عظیم تکیه می‌کنم. عمل می‌کنم، پس هستم... من درباره‌ی نتیجه‌ی اعمالمان سؤالی نمی‌کنم. لزومی ندارد. می‌دانم که این اعمال درست است، چون ضروری است. آدم‌هایی که این‌قدر شور و شوق دارند ممکن نیست به راه‌های خطا کشیده شوند... ما بی‌رحمیم. معلوم است که بی‌رحمیم. هر تولدی با درد همراه است، و نیز تولد دوباره‌ی ما.» صص 37 و 36

به نظرم باید از هرکجا که مشابه این جمله‌ها گفته می‌شود پرهیز کرد. چرا باید مثال‌های مربوط به طبیعت را به موارد مربوط به رفتارهای اجتماعی گره زد؟ مثلِ «هر تولدی با درد همراه است!» از این نوع مثال‌ها احساس خطر می‌کنم. یک مثال دیگر این است: «آب تا یک حد معین می‌تواند پشت سد بماند. بیشتر که بشود سرریز می‌کند.» این مثال مربوط به طبیعت است. کسانی با زدن این مثال در مورد مسائل اجتماعی، سال‌هاست منتظرند، اما... . در بخشی از این کتاب خطرناک‌بودن باورها و اشخاصی که عملگرایانه، به طرفة‌العینی قصد زیر و رو کردن همه چیز و درست کردن اوضاع را دارند نشان داده شده است.

البته در نهایتْ داستان کتاب مهم است و خواننده به نظرم تا پایان کتاب نخواهد توانست نحوه‌ی پایان قصه را حدس بزند.

 اطلاعات مربوط به کتاب در اینجا

این کتاب را در یک روز فراموش‌نشدی اواخر اسفندماه از دو دوست مهم هدیه گرفتم و از خواندنش لذت بردم.

نوشته شده توسط آیدین فرنگی در ساعت 11:22 | لینک |

آرامگاه مرحومه بانو سارا بنایی؛ عیال کربلایی جعفر فرنگی

 

 

 چهارشنبه‌سوری رفتم به مزارستانِ «جَجین» (داش‌کَسَن)ِ اردبیل. رفتم سر مزار مادربزرگم. مادر پدرم. فکر کنم بیشتر از دوازده سال بود که سر خاکش نرفته بودم، اما همیشه وقتی اتوبوس واحد از کنار مزارستان رد می‌شد، به یادش می‌افتادم. دو اسفند شصت و نه، سپرده شد به خاک سرد گورستان؛ شب قبلش برف باریده بود؛ تپه‌ای از برف در حیاط جمع بود؛ روز جمعه بود. اینها را به وضوح وقایع دیروز در یاد دارم. حتماً می‌خواستم روز چهارشنبه‌سوری به زیارت مزارش بروم؛ چون چهارشنبه‌سوری‌های مادربزرگ محزون بود. نمی‌دانم چه سالی، اما می‌دانم که سال‌ها پیش از آنکه به دنیا بیایم، دختر جوانش را در شبِ چهارشنبه‌ی آخر سال از دست داده بود. همیشه چهارشنبه‌سوری برایش معنای سالگرد فوت دخترش را داشت.

 

 

نوشته شده توسط آیدین فرنگی در ساعت 15:45 | لینک |

باورهای مردمی را خیلی وقت‌ها دوست دارم. این باورها گاهی پر از احساس زندگی و مهربانی‌اند. گاه باور یک فرد یا رفتار فردی او می‌تواند به رفتاری گسترده‌تر بدل شود. قبل‌ازظهر دیروز (چهارشنبه‌سوری) این عکس را در مزارستان «جَجین» (داش‌کَسَن) اردبیل گرفتم. کسی روی سنگ قبری سبزه و کاه گذاشته بود. کاه که در زبان محلی (کولَش) گفته می‌شود، رایج‌ترین سوخت آتش چهارشنبه‌سوری در اردبیل است. کاه را فقط روی این سنگ قبر دیدم، اما سبزه روی چندین سنگ دیگر دیده می‌شد.

چهارشنبه‌سوری 93. مزارستان ججین (داش‌کسن) در اردبیل

 

نوشته شده توسط آیدین فرنگی در ساعت 0:18 | لینک |

تهران و صدای موتورسیکلیت‌ها


اینبار اولین چیزی که در تهران توجهم را جلب کرد، صدای موتورسیکلیت‌ها بود. صدای موتورسیکلت‌ها متوجهم کرد که پا به تهران گذاشته‌ام. به نظرم این صدا شاخص‌ترین وجه هویتی تهران از نظر صوتی است.

نوشته شده توسط آیدین فرنگی در ساعت 0:38 | لینک |

تو آشپزخونه بلمبون و مشت بکوب به تیفال!

 

صبح پیامک داد که: «یاد اون روزی افتادم که لنگستن هیوز رو در کاست گوش داده بودیم با هم.» همین کلمه‌ی کاست ذهنم رو کشید به تقریبا ده سال پیش. براش نوشتم: «شاید روزی بوده مثل امروز. ابری، بارانی، سرد. کمی غمگین بودیم، کمی سبکسر، کمی شاد، کمی معترض، کمی تسلیم.» نوشت: «ای خداجونم آوازای غمناک داشتن چیز وحشتناکیه. واسه نریختن اشکامه که اینطوری نیشمو وامی‌کنمو می‌خندم.»

یادمه یه روز تکه‌هایی از شعر هیوز رو تا جایی که یادمون بود، با ادای شعرخوندن احمد شاملو تو خیابون می‌خوندیم و غش‌غش می‌خندیدیم: «منم می‌رم تو آشپرخونه و می‌لمبونم و هیکل می‌سازم و مشت می‌کوبم به تیفال و تیفال می‌ریزه و می‌گم منم آمریکام.» خنده و ریسه در حدی که چیزی نمونده بود بشینیم وسط پیاده‌رو و بزنیم رو پامون. به شکل‌های متفاوت تکه‌ها رو می‌خوندیم و به هم می‌چسبوندیم. به اون لحظه‌ها چه اسمی می‌شه داد جز: لحظه‌های خوشِ سعادت.

 

نوشته شده توسط آیدین فرنگی در ساعت 10:3 | لینک |

تیتر نمی‌دم


اگه آدما به شکل و وضعیتی که الان آدمای بیست ساله هستن، از داخل یه معدن بیرون می‌اومدن، دنیا چه مزه‌ای داشت؟ اگه آدما دوره‌های نوزادی و کودکی نداشتن، دنیا چطور می‌شد؟ اگه در اطراف‌مون کودکانی که معصومن، نبودن، زندگی بشر روی این خاک چه وضعیتی پیدا می‌کرد؟ بچه‌ها همیشه پاک بودن و بی‌غل‌وغش بودن رو به ما یادآوری می‌کنن. اونا شعله‌ی شمعی هستن که می‌شه بهش گفت شمع زندگی و پاکی. زندگی جاری است، چون کودکانی متولد می‌شن. دنیا قابل تحمله، چون معصومیت به واسطه‌ی حضور کودکان در جهان باقی است.

 

نوشته شده توسط آیدین فرنگی در ساعت 2:56 | لینک |


وقتی زمین برهوت شود، از آسمان چتر خواهد بارید.

 

نوشته شده توسط آیدین فرنگی در ساعت 22:30 | لینک |

نوبت نهال‌هاست

بریدن درخت‌ها که تمام شد، با اره‌برقی به جان نهال‌ها افتادیم.

 

نوشته شده توسط آیدین فرنگی در ساعت 23:40 | لینک |

جهان را به زباله‌دانی بدل می‌کنیم

دست در دست هم، یکدل و همگام، جهان را به زباله‌دانی بدل می‌کنیم.

 

نوشته شده توسط آیدین فرنگی در ساعت 0:19 | لینک |