تبليغاتX
یادداشت‌هایی برای مخاطب احتمالی
یادداشت‌هایی برای مخاطب احتمالی
ردپاهایی که محو خواهد شد

تحقیر کتابخوان‌ها و تکبر نویسنده

کتابخوانی لذتی است که می‌تواند انسان را به کسب پی‌درپی تجربه فرا خواند. سرخوشی ناشی از دانستن، لذت کوچکی نیست؛ چه در غیر این صورت کتابخوانی نمی‌توانست به بخش خوشایند زندگی بسیاری از مردم جهان بدل شود. خواندن علاوه بر سرگرمی، به دانستن منجر می‌شود و فرحناکی حاصل از افزایش دانایی چنان ذوق‌انگیز است که می‌تواند هیجانی ویژه در خواننده ایجاد کند. به راستی چه لذتی بیش از لذت دانستن می‌تواند دلیل کتابخوانی باشد؟ انسان‌ها می‌خوانند تا بیشتر بدانند و بیشتر می‌دانند تا عمیق‌تر ببینند و بهتر زندگی کنند. دانستن به انسان آرامش می‌دهد و طمأنینه‌ی ناشی از دانایی عمومی، جهان را برای همگان تحمل‌پذیر‌تر می‌کند.  

کتابخوانی و محافل فرهنگی ما

«ده ساله کتاب می‌خونه یه نوشته ازش ندیدیم...»، «حرفای اونو جدی نگیر. تا به حال یه نوشته ازش دیدی؟!»، «فقط بلده الکی کتاب بخونه. نشد یه بار یه سطر بنویسه...» اگر هرازگاه سری به محافل فرهنگی کشورمان زده باشید، لابد جمله‌هایی مشابه سه نمونه‌ی بالا را شنیده‌اید. در فرهنگ ما کتابخوانی لذتی است گنگ و بی‌معنی. در این فرهنگ اگر کسی کتاب می‌خواند لاجرم باید دست به قلم ببرد و چیزی بنویسد. این فرهنگ نمی‌پذیرد که فردی صرفاً برای کسب لذت ناشی از دانستن یا صرفاً برای آرامش ناشی از مطالعه، کتاب بخواند. در این فرهنگ اگر صدها جلد کتاب را هم با دقت خوانده باشی جدی گرفته نخواهی شد؛ در عوض کافی است به‌رغم مطالعات سرسری، دست به قلم ببری. نشستی فرهنگی را مجسم کنید: داستان یا شعری خوانده می‌شود و دو نفر ابراز نظر می‌کنند؛ یکی فقط کتابخوان حرفه‌ای، دیگری فردی کم‌مطالعه، اما دست به قلم. حرف کدامیک جدی گرفته خواهد شد؟ اگر آن کتابخوان حرفه‌ای نقدی بر اثر داشته باشد، نویسنده‌ یا هر کسی که نقد او را نپسندیده، در اولین واکنش خواهد گفت: «طرف اصلاً معلوم نیست کیه! همین‌طوری میاد به محافل، اما کسی نوشته‌ای ازش ندیده.» ممکن است این فرد که به دلیل ننوشتن متنی دیدگاهش با بی‌اعتنایی روبه‌رو می‌شود، مطالعاتی جدی‌‌تر و درکی عمیق‌تر از دیگرانی داشته باشد که سری در نوشتن دارند. اینجا هر اندازه هم که مطالعه داشته باشید، تا چیزی ننویسید، حرف‌تان شنیده نمی‌شود.

در فرهنگ ما اگر کسی سال‌ها سرخوشی ناشی از کتابخوانی را تجربه کرده باشد، نویسندگان مغرور به سخره‌اش می‌گیرند؛ چون عمری را صرف خواندن کرده، اما چیزی ننوشته! فرهنگ ما هنوز نتوانسته خوانندگی را به عنوان لذتی محض بپذیرد و همچنان در بند این پندار فراگیر مانده که هر کسی خواند باید بنویسد. نویسنده ناگزیر از خواندن است و اگر نخواند، در نهایت در وادی نوشتن به میان‌مایگی خواهد رسید. نویسنده‌ لذت نوشتن را احساس می‌کند و از دیگرسو می‌تواند لذت خوانندگی را نیز درک کند، اما طبق حکمی فراگیر در جامعه‌ی ما، کسی که عمری را صرف دانستن کند و نیازی به کسب لذت نوشتن احساس نکند، زندگی‌اش را به باد داده است. چنین نگرشی تحقیرِ خواننده را در بطن خود پنهان دارد.

در جامعه‌ی ایرانی، فرهیخته کسی نیست که مطالعه می‌کند و تأثیر مطالعه در زندگی‌اش دیده می‌شود؛ بلکه کسی است که می‌نویسد. دوست دانشجویی که مدام داستان و مطالبی در حوزه‌ی نقد و داستان‌نویسی می‌خواند، با گلایه می‌گفت: «وقتی به محفلی ادبی که دوستان هم‌سن‌وسالم تشکیل داده‌اند می‌روم و نظری می‌دهم، می‌خواهند به من بفهمانند که صلاحیت اظهار نظر ندارم. می‌دانم که مطالعه‌ام بیشتر از اینهاست و حرفی که می‌زنم مستند است، اما چون تا به حال داستانی ننوشته‌ام به خودشان اجازه می‌دهند چنین رفتاری با من داشته باشند.» او که قصد ندارد وارد عرصه‌ی داستان‌نویسی شود ادامه می‌دهد: «آیا اگر من هم داستانی ضعیف می‌نوشتم صاحب صلاحیت می‌شدم؟ چرا منی که این همه کتاب می‌خوانم صلاحیت ندارم در مورد ساختار داستان دوست هم‌سن‌وسالم ابراز نظر کنم؟ و اصلا چرا باید او ـ که می‌دانم مطالعه‌ی کمتری دارد ـ به خودش اجازه بدهد این‌قدر از بالا به من نگاه کند؟!» 

فرهنگ ما هنوز نتوانسته هویتی به نام خواننده را به رسمیت بشناسد. نویسنده به راحتی می‌تواند در مواجهه‌ای حضوری خواننده‌ی کتابش را تحقیر کند و در غرور ناشی از این رفتار غرق شود. در این جامعه خواننده‌ی پیگیر صلاحیت اظهار نظر ندارد، اما منتقد کم‌مایه‌ای که می‌نویسد، صاحب صلاحیت است. در این جامعه هنوز «تشخیص» خواننده‌ی پیگیر در زمره‌ی نقد قرار نمی‌گیرد.

در کشور ما، کتابخوانِ حرفه‌ایی که نمی‌نویسد، در کنار همه‌ی مشکلات گریبان‌گیر اجتماعی، همواره در معرض تحقیر است و عجیب آنکه بخشی از این تحقیرکنندگان در جرگه‌ی کسانی هستند که از نزدیک دستی بر آتش نوشتن دارند. نویسنده‌ی ایرانی هنوز نتوانسته بپذیرد که مخاطب می‌تواند در جایگاه منتقد نیز بنشیند. نویسنده‌ی ایرانی هنوز نپذیرفته که خریدار کتاب حق دارد در مورد کالایی که خریده اظهار نظر کند و تولیدکننده مجاز به ریشخند او نیست. نویسنده‌ی ما می‌پندارد فقط به دلیل نویسنده بودن، درکی بیشتر از خوانندگانش دارد. او اگر هم بخواهد حرف مخاطبانش را بشنود، فقط دوست دارد کسانی که همکار او هستند درباره‌ی کارش صحبت کنند. در نظر او دیدگاه خواننده‌ای که همواره فقط لذت خوانندگی را تجربه کرده به پشیزی نمی‌ارزد.

مسأله اینجاست در جامعه‌ای که چنین رفتاری با خواننده می‌شود، قشر نویسنده دربه‌در دنبال خواننده می‌گردد و همواره از فقدان خواننده گلایه می‌کند. چرا مخاطبی که به دلیل خواننده‌ی حرفه‌ای بودن تحقیر می‌شود، همچنان باید خود را بازار هدف این نویسندگان تصور کند؟! در نظر غالب نویسندگان ما، مخاطب خریداری است که محکوم به خرید بی‌چون‌وچراست. نویسنده انتظار دارد خواننده به محض دیدن کتاب او، مبلغ پشت جلد را بپردازد و کتاب را به خانه ببرد. اما اگر کتاب‌ها را سطح‌بندی کنیم، خواهیم دید انتخاب هر فرد در بین کتاب‌های هم‌سطح، نقدی را در خود پنهان دارد. مخاطب یا خواننده یا خریدارِ غیرنویسنده، هدفِ بازار کتاب است و بازار کتاب ایران با گروه هدف خود چه رفتاری پیش گرفته است؟

بارها گفته شده در بازار کتاب‌های شعر ایران، جز شعرای نامی، دیگران سهمی ندارند. گفته می‌شود فقط شاعران جوان هستند که کتاب‌های یکدیگر را ـ آن هم گاه با پی‌گیری شخص شاعر ـ می‌خوانند. شمارگان کتاب‌های داستانی نیز از آمار داستان‌نویسان ایرانی فزونی نیافته است، اما همچنان شاعر و نویسنده‌ی ایرانی بر طبل تکبر می‌کوبد و انتظار دارد کتابخوان‌های واقعی چهارزانو بنشینند و چشم بر دهان او بدوزند.

لذت خواندن پایان‌پذیر نیست؛ زیرا دانایی انتهایی ندارد. ما می‌خوانیم تا بدانیم، نه اینکه فضل بفروشیم. ما می‌خوانیم تا عمیق‌تر نگاه کنیم، تا ابعاد دیگر موضوعات را از نظر نیندازیم. اینکه فقط داستان‌نویسان، شاعران، روزنامه‌نگاران و محققان کتاب‌های موجود در بازار را بخوانند، نه تنها افتخاری برای نویسندگان و پژوهشگران ایرانی نیست، مایه‌ی شرمساری است. در سرزمین ما کتاب از دایره‌ی بسته‌ی فعالان فرهنگی فراتر نمی‌رود. باید ذوق خوانندگی و لذت سرمست‌کننده‌ی آن را به رسمیت شناخت. باید وجود هویتی به نام مخاطب را پذیرفت و به او صرفاً به دلیل خواننده بودن احترام گذاشت. تنها در چنین صورتی است که کتاب از زندان کوچک تولیدکنندگان به دنیای وسیع خوانندگان راه می‌یابد.
این یادداشت در وب‌سایت مرکز فرهنگی شهر کتاب منتشر شد(اینجا)

نوشته شده توسط آیدین فرنگی در ساعت 13:35 | لینک  | 

پل اسکولز: از مصاحبه‌های تلویزیونی متنفرم

گفت‌وگو: سام پیلگر

وقتی «آلکس فرگوسن» در آخرین سال‌های دهه 1980 برای اولین بار او را دید، گفت: «فوتبالیست بشو نیست؛ قدش خیلی کوتاه است.» اما سرمربی اسکاتلندی در طول تقریباً بیست سالی که بازی‌های وی را دنبال کرده است، شاید با لذتی کم‌نظیر به عمق اشتباه آن روزش پی برده باشد. «پل اسکولز» در برابر چشمان همه از یک جوان قدکوتاه و بدقواره به استاد بازی در میانه میدان و به یک پاسور میلی‌متری بدل شد. «زین‌الدین زیدان» او را بهترین بازیکن میانه میدان در دوره خودش دانست و اندکی بعد، هنگامی که سوت پایان بازی در فینال لیگ قهرمانان 2011 به صدا درآمد، «آندرس اینیستو» از این فوتبالیست انگلیسی خواست که پیراهنش را به او بدهد. اسکولز که از تابستان امسال مستطیل سبز را وداع گفت، [با خواهش سرمبری یونایتد، در میانه فصل به تیم بازگشت.] او به خاطر مصاحبه با اکیپ «فورفورتو» هیجان زیادی داشت. درخشش چشم‌هایش از پاسخ‌های زیبایی خبر می‌داد که برای پرسش‌های دشوارمان آماده کرده بود. ببینیم آیا جواب‌هایش هم به دقت پاس‌هایی است که در میدان مسابقه می‌داد؟

......................................................................................

 

















ـ آیا بیماری تنگی نفس که به آن مبتلا هستی آزارت نداده است؟

ـ چون خیلی خوب از خودم مراقبت کرده‌ام، می‌توانم بگویم هیچ مشکل حادی نداشته‌ام. البته بیشترین مسأله در فصل زمستان پیش می‌آید. حتی یک بار به مدت چند هفته درد زیادی در قفسه سینه احساس کردم و در آن مدت نتوانستم پیراهن تیمم را به تن کنم. به هر حال زیر سایه داروهایی که پزشکان تجویز می‌کنند، زندگی خیلی سالم و بدون مسأله‌ای داشته‌ام.

ـ سال 1990 وقتی در نیمه‌نهایی جام FA دو تیم «اولدهام آتلتیک» و «منچستر یونایتد» در برابر هم قرار گرفتند، تو از اولدهام طرفداری کردی. اگر الان این دو با هم بازی کنند، طرفدار کدام خواهی شد؟ یونایتد؟

ـ البته که یونایتد. بچه که بودم در خانه‌ای زندگی می‌کردیم که به استادیوم اولدهام خیلی نزدیک بود. به همین دلیل پدرم مدام مرا به تماشای بازی‌های این تیم می‌برد. ما به قدری بی‌پول بودیم که حتی نمی‌توانستیم خودمان را به «اولد ترافورد» برسانیم. چون فقیر بودیم طرفدار اولدهام بودم.

ـ اینکه کل عمر حرفه‌ایت را در باشگاهی بگذرانی که حتی فوتبال پایه را هم از آن شروع کرده‌ای، چه حسی دارد؟

ـ در یک کلمه باید بگویم باشکوه است. اتفاق مهم‌تر اینکه همزمان با من چند بازیکن دیگر هم‌بازی‌ام در تیم جوانان پیراهن تیم الف باشگاه را به تن کردند. «گیگز»، «بکهام»، برادران «نویل»، «بوت» و... . در همان مقطع می‌دانستیم که چه نسل خوبی را خواهیم ساخت. تصادفی نیست که پرافتخارترین دوره‌های باشگاه با حضور ما همزمان شده است.

ـ کدامیک از گل‌هایت را به عنوان بهترین گل انتخاب می‌کنی؟

ـ جواب دادن به این سؤال خیلی سخت است. سال 2000 یک گل به «برادفورد» زدم. بکهام از نقطه کرنر توپ را به میانه زمین فرستاد و من هم از بیرون محوطه جریمه با قدرت توپ را به کنج دروازه چسباندم. همه می‌پرسیدند آیا در تمرین‌ها روی آن ضربه کار کرده‌ایم یا نه. راستش همه چیز در لحظه اتفاق افتاد. ما یک آن همدیگر را دیدیم و او توپ را برایم فرستاد. من هم به محض دریافت توپ شوت کردم. یک گل دیگر هم هست  به «آستون ویلا» زدم. این بار گیگز کرنر را زد و مدافع آستون ویلا توپ را به بیرون محوطه جریمه فرستاد. توپ که به پای من رسید، شوت زدم و بعد از برخورد به تیرک دروازه گل شد. فکر می‌کنم زیباترین گلی که زده‌ام، همین باشد.

ـ می‌توان گفت تو تکنیکی‌ترین بازیکن بیست سال اخیر فوتبال انگلستانی. چرا تعداد بازیکن‌هایی مثل تو زیاد نیست؟

ـ من با زیر نظر گرفتن بازی فوتبالیست‌هایی که با آنها در یک پست بازی می‌کردم، توانایی‌های خودم را افزایش دادم. مربی‌ام در تیم جوانان، «اریک هریسون»، در موفقیتم نقش بزرگی دارد. به محض احساس ضعف پیش او رفته، می‌خواستم تمرین های بیشتری برایم در نظر بگیرد. او هم همه کارهایش را کنار می‌گذاشت و با من به میدان می‌رفت. بازیکن‌های زیادی مثل من از نظر تکنیکی به سطوح بالایی رسیدند، اما خیلی‌هاشان نتوانستند در لیگ خودی نشان بدهند. البته در سال‌های اخیر بازیکن‌هایی مثل «رونی»، «کریک» و «ویلشر» هم توانسته‌اند اسم‌شان را مطرح کنند. شاید چیزی که باعث می‌شود عده‌ای موفق نشوند، مسائل ذهنی است. نمی‌دانم!

ـ  آلکس فرگوسن یک بار گفته بود که در تمرین‌ها مدام توپ را به طرف سر او پرت می‌کنی...

ـ این حرف تا حدودی درست است، اما توپ را طرف سرش پرت نکردم. بعضی مواقع، قبل از تمرین، خودمان را با توپ گرم می‌کردیم و او روی صندلی چرت می‌زد. من هم برای بیدار کردنش توپ را به نزدیکی‌های صندلی می‌انداختم. آنقدر دیوانه نیستم که توپ را مستقیم به طرف سرش پرت کنم! گاهی وقتی هشت نه نفر کنار هم بودیم این کار را می‌کردم، ولی وقتی چشم‌هایش را باز می‌کرد، می‌فهمید که من این کار را کرده‌ام.

ـ میانه‌ات با کارهایی مثل خالکوبی و تراشیدن موی سر چطور بود؟

ـ به هیچ وجه موافق نیستم. هرچند الان وضعیت طوری شده که به نظر می‌رسد برای فوتبالیست شدن باید حتماً خالکوبی داشته باشید، من چنین کاری نکرده‌ام. در همه عرصه‌های زندگی همیشه دوست داشته‌ام پشت پرده قرار بگیرم و تلاش کرده‌ام زیاد جلب توجه نکنم.

ـ در مصاحبه‌هایت شخصیتی خجالتی و محجوب از تو دیده می‌شود. در زندگی شخصی‌ هم اینطور هستی؟

ـ بله. وقتی با خانواده یا دوستان هم‌تیمی‌ هم هستم، اینطورم. از حرف زدن، زیاد خوشم نمی‌آید. به طور خاص می‌توانم بگویم که از مصاحبه‌های تلویزیونی متنفرم.

ـ در جام جهانی 1998 اگر «مایکل اوون» آن گل باشکوه را به آرژانتین نمی‌زد، چیزی نمانده بود که تو گل بزنی...

ـ همان بهتر که نزدم.(خنده). قبلاً عین همان وضعیت در یک موقعیت عالی پیش آمده بود و نتوانسته بودم استفاده کنم. اگر آن توپ را هم از دست می‌دادم یقیناً از شدت پریشانی روحی خوابم نمی‌برد. همانطور که گفتم خوب شد که اوون توپ را زد و به امید من نماند.

ـ در شانزده بازی نخستی که با لباس تیم ملی وارد میدان شدی، هفت گل به ثمر رساندی و در پنجاه بازی بعدی‌ات هم هفت گل. چرا اینطور شد؟

ـ چون در شانزده بازی اول خوب و در بازی‌های بعدی بد بازی کردم. به همین سادگی.

 ـ در دوره «اسوِن گوران اریکسون»، در تیم ملی در جناح چپ بازی می‌کردی و همه مدام تو را پشت سر «استیون جرارد» و «فرانک لمپارد» می‌دیدند. در این باره چه نظری داری؟

ـ خیلی‌ها به خاطر بازده پایینم در تیم ملی، اریکسون را مقصر می‌دانستند، اما این خیلی حرف مزخرفی است. در یونایتد در بازی‌های زیادی جناح چپ را داشتم و گل‌های خوبی هم زدم. می‌شود گفت این تاکتیک در تیم ملی جواب نداد. مربی عقیده داشت که جرارد و لمپارد در میانه میدان بهتر بازی می‌کنند و به همین خاطر جناح چپ را به من سپرد. به هر حال، مربی تأیین کننده تاکتیک تیم است و من هم جز احترام به تصمیم او کار دیگری نمی‌توانستم انجام بدهم.

ـ در مورد جام جهانی 2002 که در کره و ژاپن برگزار شد، گفته بودی «نمی‌توان تورنمنت‌ها را در کشورهایی به این گرمی برگزار کرد.» میزبانی قطر برای جام جهانی 2022 را چطور می‌بینی؟

ـ وقتی این خبر را شنیدم گفتم پس کاملاً به موقع از فوتبال خداحافظی کرده‌ام! (خنده). تورنمنت 2002 در واقع برای ما زیاد هم بد نبود. در یک‌چهارم نهایی، اول یک به صفر در برابر برزیل جلو بودیم، اما واقعاً هوا خیلی گرم بود و ما در آخر دیگر نای بازی کردن نداشتیم. هوا به قدری گرم بود که قبل از بازی برای گرم کردن وارد میدان نشدیم! خیلی رک می‌گویم که از آن تورنمنت لذت زیادی نبردم. نمی‌دانم وضعیت در قطر به چه شکلی خواهد شد. می‌گویند در استادیوم‌ها سیستم‌های تهویه کار خواهند گذاشت. خیلی خوب! پس بیرون استادیوم‌ها را چه خواهند کرد؟ آنها پول‌شان را با تُن شمارش می‌کنند. اگر فکری به حال این مسأله هم بکنند، خیلی بهتر می‌شود.

ـ  حاضری جام‌هایی را که با یونایتد به دست آورده‌ای با جام جهانی عوض کنی؟

ـ گمان نمی‌کنم. هرچند کسب جام جهانی یک پیروزی تمام عیار است، من باز هم به خاطر موفقیت‌هایی که به دست آورده‌ام خوشحالم.

ـ اما پوشیدن لباس تیم ملی در انگلستان خیلی اهمیت دارد...

ـ بله! اینطور می‌شود گفت. در سال‌های اخیر، هم فوتبالیست‌ها و هم مربی‌ها از این نظر خیلی تحت فشار قرار گرفته‌اند. مردم انتظار دارند تیم ملی در همه تورنمنت‌ها شرکت کرده و همه جام‌ها را به خانه بیاورد. در عمرم چیزی به این مسخرگی ندیده‌ام. در پنجاه سال گذشته تیم ملی ما نتوانسته جام جهانی را بالای سر ببرد.

ـ ستاره‌های زیادی مثل «ژاوی»، «ویه‌را» و زیدان تو را بهترین بازیکنی دانسته‌اند که مقابل‌شان بازی کرده. تو قوی‌ترین رقیبت را چه کسی می‌دانی؟

ـ سؤال خیلی سختی است. در چند سال آخر در برابر ژاوی، اینیستا و «مسی» بازی کرده‌ام. قبل‌تر هم با بازیکن‌هایی افسانه‌ای مثل زیدان، «ریوالدو» و «رونالدو» روبه‌رو شده‌ام. اگر ناچار باشم از بین اینها یکی را انتخاب کنم، آن شخص، زیدان خواهد بود. ما چند بار با هم رقابت کرده‌ایم و او پیراهن‌های «یوونتوس»، «رئال مادرید» و تیم ملی فرانسه را بر تن داشته است.

ـ مدت زیادی کنار «روی کین» بازی کردی...

ـ «روی» در میدان بازی، تا آخرین لحظه بازیکن کاملی بود که می‌توانستید به او اتکا و اعتماد داشته باشید. وقتی با هم بودیم، احتمال انجام یک بازی بد هم منتفی می‌شد. اگر می‌فهمید حتی به اندازه یک درجه افت کرده‌اید، فوری هشدار می‌داد و سعی می‌کرد به بازی برتان‌گرداند. در تمام عمر فوتبالی‌ام رهبری مثل او ندیده‌ام. 

ـ به نظر تو چه چیزی بارسلون را اینقدر عالی کرده است؟ شما دو بار در فینال لیگ قهرمانان با آنها رودررو شده‌اید و آنها در هر دو بازی به آسانی برده‌اند.

ـ مهم‌ترین خصوصیت‌شان این است که در تیم بازیکن خودمحور ندارند. آنها مالک ستاره‌ای جهانی مثل مسی هستند، اما او به تمام معنا در خدمت تیم قرار دارد. هیچ کدام از بازیکن‌های‌شان برای خودنمایی در میدان تلاش نمی‌کنند. یازده مرد همواره مثل یک کل واحد حرکت کرده و مدام به یکدیگر کمک می‌کنند. ما دو بار با آنها بازی کردیم و در هر دو مسابقه آنها بهتر از ما بودند. در هر صورت باز هم منچستر یونایتد را نزدیک‌ترین تیم به بارسلون می‌دانم. معتقدم به زودی با آنها رودررو خواهیم شد و این بار انتقام دو شکست آخر را خواهیم گرفت.

ـ «فابیو کاپلو» تلاش کرد تا برای حضور در جام جهانی 2010 تو را قانع کند، اما نپذیرفتی. آیا بعداً پشیمان نشدی؟

ـ راستش چیزی نمانده بود که قبول کنم، اما دوست داشتم تعطیلات تابستان را پیش خانواده‌ام بگذرانم. مدت زیادی بود که از خانواده‌ دور بودم. وقتی برای بازی‌های رفت تیم ملی را همراهی می‌کردم، به خاطر دوری از خانواده خیلی حسرت می‌خوردم. این بار خلاف همیشه رفتار کردم و ترجیح دادم کنار خانواده‌ام بمانم.

ـ چرا انگلستان نمی‌تواند در تورنمنت‌های بزرگ به موفقیت دست پیدا کند؟

ـ به نظر من چون بلد نیستیم به تیم تبدیل شویم. در هر مقطع بازیکن‌های مستعدی داشته‌ایم ـ هر کدام بهتر از دیگری ـ، اما وقتی نتوانی در میدان مثل یک مجموعه یکپارچه عمل کنی، توانایی‌های فردی اهمیت‌شان را از دست می‌دهند. اگر بازیکن نتواند استعدادش را در خدمت تیم قرار دهد، رسیدن به موفقیت غیر ممکن می‌شود.

ـ سال 1999 در فینال لیگ قهرمانان فراموش‌نشدنی «نیوکمپ» به خاطر داشتن کارت نتوانستی وارد میدان شوی. آیا می‌شود گفت قهرمانی سال 2008تان اتفاق بد آن سال را تلافی کرده است؟

ـ سال 1999 من هم مدال گرفتم، اما آن را حق خودم نمی‌دانم، چون در بازی فینال در میدان حضور نداشتم. من این مدال را به خاطر نبردی گرفته‌ام که در آن شرکت نداشتم. از همین جهت فینال 2008 برایم اهمیت بیشتری دارد. غلبه بر چلسی در مسکو و کسب این جام را یکی از مهم‌ترین لحظه‌های کارنامه ورزشی‌ام می‌دانم.

ـ به نظرت تیم ۱999 بهتر بود یا تیم 2008؟

ـ سال 1999 بازی‌های متفاوتی ارائه می‌کردیم. هم در بازی‌های داخل خانه و هم در بازی‌های بیرون خانه، گل‌های زیادی می‌زدیم و می‌خواستیم پیروزی‌های متفاوتی کسب کنیم. فکر می‌کنم بازی در آن تیم لذت خیلی بیشتری داشت. راستش الان گل نخوردن برای‌مان اهمیت بیشتری پیدا کرده است. دوست داریم پیروز بشویم، اما گل نخوریم و این وضعیت زیاد برایم دلچسب نیست.

ـ «وین رونی» فصل قبل در گفت‌وگویی با رسانه‌ها، به خاطر کارایی پایین بعضی بازیکن‌ها شاکی بود. آیا در این مدت درباره این موضوع با او صحبت کرده‌ای؟

ـ نیازی به حرف زدن نبود. خودش زودتر به اشتباهش پی برد و معذرت خواست. کسی که پیراهن منچستر یونایتد را بپوشد، مجاز نیست هم‌بازی‌ها یا مربی‌اش را به این شکل مورد انتقاد قرار بدهد. او در آن مقطع شرایط بدی را پشت سر می‌گذاشت. رسانه‌ها زیاد سراغش می‌آمدند و همین ناراحتش می‌کرد. به هر حال معتقدم از آن اتفاق درس‌های خوبی گرفته است.

ـ «گری نویل»، هم‌تیمی‌ات، به جرگه مفسران ورزشی تلویزیون پیوسته است. درباره تحلیل‌هایش چه نظری داری؟

ـ سال‌هاست که می‌شناسمش. تا به حال کسی را ندیده‌ام که به اندازه او به حرف زدن علاقه داشته باشد. به نظرم بهترین کاری را که می‌توانسته انجام بدهد، پیدا کرده است!

ـ بازنشستگی فرگوسن دارد نزدیک می‌شود. بعد از او دوست داری چه کسی هدایت یونایتد را در دست بگیرد؟

ـ زمانی همه از «خوزه مورینیو» حرف می‌زدند. بعد هم اسم‌های متفاوتی مطرح شد. این بحث‌ها همچنان ادامه خواهد داشت. صریح بگویم: من معتقدم «رایان گیگز» مدیر فنی خوبی خواهد شد. در این مورد اصلاً با او صحبت نکرده‌ایم، اما فکر می‌کنم او بعد از خداحافظی از فوتبال به فکر مربی‌گری باشد. مطمئنم وقتی سرمربی یونایتد شد، مشابه آنچه «گوواردیولا» توانست در بارسلون انجام بدهد، در منچستر نیز اتفاق خواهد افتاد. شاید غیر متعارف باشد، ولی نظر من این است.

ـ کی تصمیم گرفتی فوتبال را کنار بگذاری؟

ـ از نیمه دوم فصل قبل احساس ناراحتی می‌کردم. حتی در لیگ قهرمانان، در مسابقه با «رنجرز» حس کردم نخواهم توانست تا آخر بازی دوام بیاورم. همان موقع فکر کردم باید به محض اتمام فصل از فوتبال خداحافظی کنم.

ـ برای آینده چه برنامه‌هایی داری؟

ـ در یونایتد به عنوان تمرین‌دهنده شروع به کار خواهم کرد. شاید هم اگر خوشم بیاید، مربی بشوم. کسی چه می‌داند.

منبع: مجله FourFourTwo، نسخه ترکی، ژانویه 2012
این ترجمه ۲۴ فروردین ۱۳۹۱ در صفحه ۱۴ و ۱۵ ضمیمه روزنامه آرمان منتشر شد.

نوشته شده توسط آیدین فرنگی در ساعت 12:17 | لینک  | 

حضور موفق ترکیه در بازار کتاب بوسنی

در سال‌های اخیر هم‌زمان با رشد روزافزون توجه کتاب‌خوان‌های اهل بوسنی و هرزگوین به کتاب‌های ترجمه‌شده از زبان ترکی(ترکیه)، ناشران بوسنیایی در زمینه‌ی انتشار آثار نویسندگان ترک، به رقابت با یکدیگر می‌پردازند.

پس از صادرات مواد غذایی، پوشاک و سریال‌های تلویزیونی از ترکیه به بوسنی و هرزگوین، کتاب نیز در ردیف محصولات وارداتی بوسنی از ترکیه قرار گرفته است. علاوه‌بر بوسنیایی‌ها، صرب‌ها و کروات‌های ساکن این کشور هم به آثار ترکی علاقه نشان می‌دهند. این توجه که پس از اعطای جایزه‌ی نوبل ادبیات به اورهان پاموک آغاز شد، هر روز با چاپ ترجمه‌ای تازه از آثار نویسندگان ترک افزایش می‌یابد.

سال 2003 بعد از انتشار ترجمه‌ی بوسنیایی رمان «زندگی نو»، اثر پاموک، ناشران بوسنی رقابت با یکدیگر در زمینه‌ی چاپ آثار نویسندگان ترک را شروع کردند. توجه به آثار نویسندگان ترک در نمایشگاه‌های کتاب بوسنی هم قابل مشاهده است؛ چنان‌که ناشران با قرار دادن ترجمه‌ی آثار ترکی در چشم‌گیرترین نقاط استندهای نمایشگاهی، امکان دست‌یابی هرچه راحت‌تر مخاطبان به این آثار را فراهم می‌کنند.

بنابه گفته‌ی ناشران بوسنیایی، در سال‌های اخیر که بازار کتاب این کشور با رکود بزرگی روبه‌رو بوده، ترجمه‌های صورت گرفته از آثار ترکی توانسته با جلب نظر کتاب‌خوان‌ها، باعث حفظ بقای ناشران شود.

«آیت عریفی»، مدیر انتشارات Connectum که دفترش در چارسوی اصلی و تاریخی سارایوو قرار دارد، از سال 2004 بدین‌سو، چندین کتاب را از ترکی به بوسنیایی ترجمه کرده است. او از علاقه‌ی گسترده‌ی کتاب‌خوان‌های بوسنیایی به آثار ترجمه‌شده از ترکی سخن می‌گوید. نخستین ترجمه‌ی عریفی، رمانی است از «فرید اِدگو» که متن اصلی آن سال 1972 با نام «فصلی در حکّاری» به چاپ رسیده است. بنابه گفته‌ی عریفی، ترجمه‌ی مذکور با استقبال خوبی مواجه شد و همین استقبال، زمینه‌ی توجه به ترجمه‌های بعدی انجام‌گرفته از آثار نویسندگان ترک را به همراه آورد. وی آثار زیر را هم از ترکی به بوسنیایی ترجمه کرده: «زندگی‌ای که رنگ آبی‌اش را گم کرده است» اثر «علی چولاق»، «بازشناسی مجدد عثمانی» اثر «ایلبر اورتایلی»، «اگر مار را بکُشند» اثر «یاشار کمال»، «قصه‌های برف» اثر «فریدون آنداچ»، «پنج داستان» اثر «فروزان» و «جگرخوار» اثر «صافیه ارول». بین کتاب‌های بالا، «جگرخوار» بیشترین فروش را داشته است.

انتشارات Connectum چاپ کتاب‌های ویژه‌ی کودکان را نیز در برنامه‌ی کاری خود قرار داده و برگردان آثار زیر را از زبان ترکی منتشر کرده: «افسانه‌های ترکیه» اثر «فاتح د. دورموش»؛ «زندگی‌نامه‌‌ی پیامبران»، «زندگی‌نامه‌ی مولانا»، «زندگی‌نامه‌ی سنانِ معمار»، «فتح پرشکوه فاتح» و «سلیمان قانونی کبیر».

مدیر این انتشارات از توجه‌اش به شهر استانبول نیز سخن گفته، یادآور می‌شود: «کتاب «راهنمای استانبول» را با هدف کمک به توریست‌های بوسنیایی‌ای که به ترکیه سفر می‌کنند منتشر کرده‌ایم. این کتاب تمام اطلاعات لازم را در مورد مراکز تاریخی، رستوران‌ها، هتل‌ها و نقاط دیدنی شهر در اختیار مسافران قرار می‌دهد. همچنین کتاب «داستان استانبول»، اثر نویسنده و متفکر بوسنیایی، «جمال‌الدین لاتیچ» را هم به صورت دوزبانه(بوسنیایی و ترکی) به چاپ رسانده‌ایم.»

عریفی در پایان تصرح می‌کند که «اگرچه بازار کتاب بوسنی در قیاس با ترکیه از رونق کمتری برخوردار است، میزان مطالعه‌ی بوسنیایی‌ها بیشتر از ترک‌هاست.»

«آلمیر زالیخیچ»، مدیر انتشارات Zalihica با بیان این نکته که کتاب‌خوان‌های بوسنیایی نه فقط به کتاب‌های اروهان پاموک، که به آثار «احمدحمدی تانپینار» و «سعیدفائق عَبْاسی‌یانیق» نیز علاقه نشان می‌دهند، گفت: «توجه به ادبیات ترکیه توانسته نگرش کسانی که این کشور را فقط معادل عثمانی و چارسوهای قدیمی می‌دانستند تعییر بدهد.»

وی می‌افزاید: «در حال حاضر کتاب‌های «انستیتو تنظیمِ ساعت‌ها» اثر تانپینار و «مرد غیر ضروری» اثر عَبْاسی‌یانیق فروش بسیار خوبی پیدا کرده‌اند.»

«طیب شاهین‌پانیچ» مدیر انتشار «شاهین‌پانیچ» تاکید دارد که پس از مشاهده‌ی علاقه‌ی کتاب‌خوان‌های بوسنی به آثار نویسندگان ترک، انتشار ترجمه‌ی کتاب‌های ترکی را در برنامه‌ی کاری خود قرار داده است. او که دو کتاب «شهر و درویش» اثر «ندیم گورسل» و «آنتولوژی داستان معاصر ترکیه» را منتشر کرده، از انتشار چاپ دوم کتاب آنتولوژی داستان معاصر ترکیه در آینده‌ای بسیار نزدیک خبر می‌دهد.

موسسه‌ی انتشاراتی Buybook بوسنی نیز در شش سال اخیر ترجمه‌ی کتاب‌های ترکی زیر را روانه‌ی ویترین کتاب‌فروشی‌ها کرده: «اسم من قرمزی»، «برف»، «کتاب سیاه»، «موزه‌ی معصومیت» و «چمدان پدرم» از آثار اورهان پاموک؛ «شهری با شنل سرخ» و «ماندارین جادویی» از آثار «اصلی اردوغان».

«سلما حاجی‌پاشیچ»، دانشجوی سال سوم رشته‌ی «ترک‌شناسی» در دانشگاه سارایوو می‌گوید: «هر کتابی که از ترکی به بوسنیایی ترجمه شده باشد را می‌خوانم و به خاطر انتشار این ترجمه‌ها بسیار خوشحالم.»

طبق اطلاعات ارائه شده از طرف «تِدا»(TEDA؛ پروژه‌ی وزارت گردشگری و فرهنگ ترکیه مبنی بر حمایت از انتشار ترجمه‌ی آثار ترکی در کشورهای دیگر) از سال 2005 بدین سو، آثار زیر که از ترکی به بوسنیایی ترجمه‌ شده‌اند، مورد حمایت پروژه‌ی مذکور قرار گرفته است: «داستان‌ها» اثر فروزان، «فصلی در حکّاری» اثر فرید اِدگو، «قصه‌های برف» اثر فریدون آنداچ، «جگرخوار» اثر صافیه ارول، «ماندارین جادویی» و «شهری با شنل سرخ» آثار «اصلی اردوغان»، «اگر مار را بکُشند» اثر یاشار کمال، «جهانگرد» اثر «صادق یالسیزاوچانلار»، «بازشناسی مجدد عثمانی» اثر ایلبر اورتایلی، «زندگی‌ای که رنگ آبی‌اش را گم کرده است» اثر علی چولاق، «نام: آیلین» اثر عایشه کولین، «قلعه‌ی سفید»، «خانه‌ی ساکت»، «چمدان پدرم»، «کتاب سیاه» و «موزه‌ی معصومیت» آثار اورهان پاموک، «افسانه‌های ترکیه» اثر فاتح د. دورموش، «برو قبل از اینکه خودت را لوس کنی» و «بستنی‌ای برای بچه» آثار «تونا کیرَمیتچی»، «آرامش» اثر احمدحمدی تانپینار، «حتی یک لحظه هم تاخیر نکن» اثر «رها چاموراوغلو» و «پانزده افسانه‌ی ترک» اثر «عدنان بین‌یازار».

در سال 2011 نیز ترجمه‌ی کتاب‌های زیر با حمایت «تدا» در بوسنی منتشر خواهد شد: «شیطان قاتی عشق می‌شود» اثر «هانده آلتاییل»، «عثمانی؛ آخرین امپراتوری» اثر ایلبر اورتایلی، «وقتی هوا تاریک شد کجا بودید» اثر «ماریو لِوی» و «برگ‌ریزان» اثر «رشاد نوری گون‌تکین».
منبع: ntvmsnbc.com
این ترجمه روز هفتم آبان ماه ۱۳۹۰ در صفحه ادبیات روزنامه اعتماد چاپ شد. ش: ۲۲۹۷. اینجا

نوشته شده توسط آیدین فرنگی در ساعت 17:41 | لینک  |