یادداشت‌هایی برای مخاطب احتمالی
ردپاهایی که محو خواهد شد

یادداشت کوتاهی از «کاوه بیات» در معرفی کتاب «از کاف تا نون»


وقتی بهمن 1391، شماره‌‌ی آذر و دی سال 1391 مجله‌ی «جهان کتاب» را در فروشگاه شهر كتاب بهشتی ورق می‌زدم، چشمم به طرح جلد چاپ اول کتاب «از کاف تا نون» افتاد. همین به حد کافی جالب بود. بعد دیدم که آقای کاوه بیات یادداشتی پیرامون این کتاب نوشته‌اند. خواندن آن یادداشت خوشحالم کرد و از بابت خوانده‌شدن این کتاب خوشحال‌تر شدم. یادداشت آقای بیات را در پشت جلد چاپ دوم کتاب «از کاف تا نون» آورده‌ایم.

...................................

کاوه بیات: «از کاف تا نون» حاصل گفت‌وگویی است با دکتر میرجلال‌الدین کزازی، استاد برجسته‌ی زبان و ادبیات فارسی، هم در مورد مراحل مختلف زندگی، تحصیلات و علائق پژوهشی او و هم درباره‌ی جنبه‌های مختلف این علائق که به فرهنگ و ادبیات کلاسیک ایرانی مربوط می‌شود. این دو موضوع در زندگانی و آثار وی چنان در هم آمیخته‌اند که هیچ یک را از دیگری نمی‌توان جدا کرد.

میرجلال‌الدین کزازی از ادبای پرکار این روزگار است؛ مروری بر کتابشناسی آثار وی که در انتهای کتاب ضمیمه شده، خود از این حوزه‌ی پربار نشانی به دست می‌دهد. از اساطیر و حماسه‌های ایرانی ـ به طور کلی ـ گرفته تا پاره‌ای از مظاهر اصلی آن چون شاهنامه‌ی فردوسی و به دنبال آن آثار و احوال برخی دیگر از سرآمدان ادب فارسی چون حافظ و خاقانی و در کنار آن پژوهش‌هایی درباره‌ی تاریخ ادبیات ایران، ترجمه‌ی متون کلاسیک غربی و سروده‌ها و نوشته‌های خود او.

یکی دیگر از ویژگی‌های این گفت‌وگو، حساسیت و آگاهی دکتر کزازی نسبت به پاره‌ای از مخاطراتی است که هویت ملی ایرانیان را تهدید می‌کند. بسیاری از ادبای مرکزنشین از طرح و بحث مسائل به اصطلاح «قومی» و به ویژه نکاتی که تحت عنوان «زبان مادری» و رابطه‌ی آن با زبان فارسی مطرح می‌شود، تصور روشن و تجربه‌ی مستقیمی در دست نداشته و از گوشه‌های تیز و بُرنده‌ی این مقولات آگاهی ندارند؛ ولی میرجلال‌الدین کزازی خلاف بسیاری از آنها با این موضوع آشنایی کامل دارد و در این کتاب نیز هرگاه پرسش‌هایی از این دست مطرح شده، حق مطلب را ادا کرده است.

از کاف تا نون را می‌توان مروری گذارا بر تعدادی از مهم‌ترین مضامین فرهنگی این سرزمین و ادب فارسی و همچنین پیش‌درآمدی برای آشنایی بیشتر با اندیشه‌های میرجلال‌الدین کزازی در این حوزه برشمرد. این گفت‌وگو حتی برای آنهایی که پیشتر با پاره‌ای از تحقیقات ایشان آشنایی داشته‌اند، نکات جدید و تازه‌ای دربر دارد.

منبع: مجله‌ی جهان کتاب، سال هفدهم، شماره‌ی نه و ده، آذر و دی 1391، ص:‌ 37

«از کاف تا نون»
فروش در اردبیل: کتابفروشی بهروز؛ بین شریعتی و چهارراه
فروش در شیراز: شهر کتاب شیراز

نوشته شده توسط آیدین فرنگی در ساعت 16:9 | لینک |

«پل‌ها» داستان‌های کوتاه احمد ابوالفتحی منتشر شد


مجموعه‌‌ی داستان‌های احمد ابوالفتحی با نام «پُل‌ها» منتشر شده است.

هدیه‌ای به دوستداران جهان تازه‌ی داستان. ناشر: نشر چرخ؛ 109 صفحه؛ قیمت: 7200 تومان.

فهرست داستان‌ها: گرفتگی، داوود و میم‌هایش، کدام‌مان تنهاتریم؟، شیریان، پل‌ها لب‌های آویزان‌اند، خرابه‌های ری، مرگ و زندگی ولادیمیر ایلیچ.

پل‌ها را می‌توانید از نشر چشمه یا از سایر کتابفروشی‌های مرتبط با این نشر خریداری کنید. 

 

 

 

نوشته شده توسط آیدین فرنگی در ساعت 15:45 | لینک |

قاتلان بالقوه


راننده‌هایی که جنون سرعت دارند رو باید چی نامید؟ اونایی که از چپ و راست می‌رند و عابران پیاده رو به چشم آدم‌های لاستیکی‌ای می‌بینند که توشون از آب پر شده؟ باید چه لقبی داد به راننده‌هایی که لایی‌کشان و بوق‌زنان، سرعت‌ خودروشون رو در شهر به سه برابر حد مجاز می‌رسونند و انتظار دارند همه برند کنار تا اینا رد بشند؟ چه صفتی باید داد به راننده‌هایی که صرف لذت بردن، پدال گاز رو فشار می‌دند و بعد ترمز می‌گیرند نرسیده به آدما و از اضطراب و وحشت اون شخص غرق کیف می‌شند؟ آیا اینها قاتلان بالقوه نیستد؟ چرا قاتل بالقوه بودن چندان از نظر فرهنگی چندش‌آور نیست؟ چرا همچنان فکر می‌کنیم: خب! مهارتش بالاس و می‌تونه ماشینش رو کنترل کنه! حتماً باید اتومبیل به یکی بخوره تا اسمش رو بذاریم جنایت؟ آیا این سرعت‌های بالا و بوق‌های ممتد و ترمز‌های سخت، جنایت در حق روان انسان‌ها نیست؟

نوشته شده توسط آیدین فرنگی در ساعت 10:48 | لینک |

با دیوانگان سرعت چه باید کرد؟

 


راننده‌‌ای پایش رو روی پدال گاز فشار داده. از فشار دادن ممتد پدال گاز لذت برده. به کارش ادامه داده. سرعت خودرو به 160 کیلومتر رسیده. از یک خیابان خلوت و عریض و نو وارد میدانی شده در خروجی اردبیل؛ جایی که خیلی از مسافران برای سوار شدن به اتوبوس‌های تهران به آنجا می‌روند. اتومبیل سواری با ماشینی دیگر تصادف کرده، به جدولی خورده و پرواز کرده و صاف افتاده روی خودرویی که خانواده‌ی یکی از دوستان ما سرنشینان آن بودند. مادر و دایی دوست‌مان درجا فوت‌کرده‌اند و خواهر و پدرش در بیمارستان بستری‌اند. راننده‌ی خاطی زنده مانده و ماشینش همچنان سالم. فرار کرده و در همان جا یکی دو تصادف دیگر ایجاد کرده و یکی دو زخمی دیگر به جا گذاشته تا اینکه دستگیر شود. خانواده‌ی دوست ما داشتند دایی‌ دوست‌مان را بدرقه می‌کردند. در جایی امن متوقف بودند که خودرویی روی سرشان سقوط می‌کند. باید با این راننده‌ی خاطی چه کرد؟ گواهی‌ رانندگی‌اش را باطل کرد و دیه‌ی فوت‌شدگان و مصدومان را از او گرفت؟ نمی‌خواهم بگویید باید اعدامش کرد. می‌خواهم بدانم مجازات متناسب با چنین کاری چیست؟ قانون چه مجازاتی برای چنین کسانی در نظر گرفته است؟

 

نوشته شده توسط آیدین فرنگی در ساعت 0:31 | لینک |

سفال‌های «آذرچهر» در کافه بوم اردبیل

اگر در تهران سری به فروشگاه‌های اصلی شهر کتاب زده باشید، در بخش صنایع دستی حتماً سفال‌های متنوع و زیبای کارگاه «آذرچهر» را دیده‌اید. کارگاه و کوره‌ی این سفال‌ها در سیاهکل گیلان واقع است و آذرچهر برای همه‌ی سفال‌دوستان ایرانی نامی است آشنا. اکنون هیجده نمونه از کارهای آذرچهر در «کافه بوم» اردبیل به نمایش و فروش گذاشته شده است. امید که از این به بعد کارهای آذرچهر میهمان خانه‌ی اردبیلی‌ها بشود.

نشانی کافه بوم: خیابان ساحلی؛ بین میدان قدس و میدان یحیوی؛ نرسیده به استخر سابق شهرداری، جنب بیمه‌ی سینا  

 

نوشته شده توسط آیدین فرنگی در ساعت 0:42 | لینک |

فرسایش خاک، حجاب از رخ اسکلت‌ها می‌گرفت

با آب شدن برف‌ها، خاکْ شسته می‌شد و ذره‌ذره به صورت گل‌ولای پایین می‌ریخت و حجاب خاک از رخ اسکلت‌ها کنار می‌رفت.

تپه کنار جاده بود یا جاده کنار تپه. جاده تپه را برش داده بود. بخشی‌ از تپه را داده بودند دم ماشین‌های راه‌سازی. بالای تپه قبرستان بوده. بارش باران و برف هم که خصلت دست کم پنج ماه از سال است. در برش عمودی تپه، خاکْ فرسایش داشت. این چهار حفره که دیده می‌شود، نتیجه‌ی همان فرسایش طبیعی خاک است. چهار مزار. چهار گور. چهار قبر. بقایای جمجمه‌ها دیده می‌شد و تکه‌های استخوان‌ها. ما پای تپه بودیم و بهتر از این نمی‌شد حفره‌ها را دید. اولش فکر کردم شاید لانه‌های جانوری باشد؛ بعد استخوان‌ها را تشخیص دادم. امیر و یکی از دوستان ماندند عکس بگیرند و گروه به مسیرش ادامه داد. جاده‌سازی و بعد فرسایش طبیعی خاک، آرامش استخوان‌ها را از بین برده است. استخوان‌ها از برش عمودی تپه بیرون می‌ریزند. همه چیز فرسایش پیدا می‌کند: آدم‌هایی که حالا استخوان‌هایشان در حال پوسیدن است، تپه، خاک. همه در حال فرسایش‌اند؛ حتی خانه‌های ابدی؛ مثل خود انسان یا همه‌ی طبیعت.

با آب شدن برف‌ها، خاک شسته می‌شد و با گل‌ولای پایین می‌ریخت و حجاب خاک از رخ اسکلت‌ها کنار می‌رفت.

عکس: امیر عاقل‌زاده. مسیر کلی: از آبشار سردابه به سرعین (استان اردبیل). روستایی در نیمه‌ی دوم مسیر حرکت.


نوشته شده توسط آیدین فرنگی در ساعت 19:10 | لینک |

پدرِ پسرکُش را چه کسی درک می‌کند؟

گذری بر نمایشنامه‌ «سهراب فرزند ایران»، نوشته‌ محمدباقر نباتی‌مقدم


نمایشنامه‌ «سهرابْ فرزند ایران»، نوشته‌ محمدباقر نباتی‌مقدم داستانِ نبرد رستم و سهراب نیست؛ داستان سرگشتگی‌ رستمِ خسته‌جان است پس از آنکه به پسرکُشی خود، آگاه می‌شود.

نمایشنامه‌ «سهراب فرزند ایران»، برای یک، دو، چند و چندین برخوان نوشته شده است. در دومین صفحه‌ متن، در نوشته‌ ویژه‌ برخوان‌ها چنین آمده است: «دوستان عزیز! آقایان! بانوان! همین چند لحظه پیش، قبل از آنکه شما بر صندلی‌هایتان آرام بگیرید و برنوشت‌های نمایش را بخوانید، نمایش ما به پایان رسید: نمایش رستم و سهراب. آن هنگام که خنجر رستم در پهلوی سهراب فرو رفت، نمایش تمام شد! اما ادب این است ما برای شما که به امید دیدن نمایش اینجا آمده‌اید، چیزی نشان دهیم...» (ص ۷) درست همینجاست که نویسنده می‌خواهد ما را وارد جهان اندوهبار پهلوانِ دیوافکنی کند که اکنون سوگمندانه، تنِ خونین فرزند خود را بر دوش گرفته است.

 برخوان‌ها ادامه می‌دهند: «راستش پس از این اتفاق پرسش‌های بی‌پایانی به ذهن خطور می‌کند و ما مانده‌ایم و انبوه پرسش‌های بی‌جواب. امواج مغناطیسی مغز در کوشش است تا برای پرسش‌های بی‌جواب، پاسخی بیابد. هزار سال پس از فردوسی، هنوز هم سؤالات بی‌پاسخ در ذهن تاریخ بر جای مانده است. همه‌ ما می‌توانیم همه‌ شاهنامه را بخوانیم و بفهمیم. همه می‌توانند داستان پر آب چشمِ رستم و سهراب را بخوانند و جزئیات مسأله را درک کنند. مادران می‌توانند تهمینه را دریابند، شاهان هم کاووس‌شاه را؛ پیران و یلان و کارفرمایان ایران و توران را نیز سالخوردگان و پهلوانان و اداراه‌چی‌ها بیشتر می‌توانند درک کنند. اما رستم را چه؟ پدرِ پسرکش را چه کسی درک می‌کند؟» (ص ۱۶) متن، ما را به درنگ پیرامون سرگشتیِ رستم فرامی‌خواند. اینجا با رستمی خسته روبه‌روییم که از عذاب به خود می‌پیچد و با اندوه بسیار می‌گرید.

رستم، تهمتنِ ایران، در پی جایی است دور از جنگ، دور از خون، دور از مرگ، دور از شاه، دور از ایران، دور از توران و دور از رستم. برای چه؟ برای اینکه پاره‌ تن خود بر خاک کند. پیری پیراسته و آراسته به او سفارش می‌کند: «اگر جگرگوشه بر دوش بگذاری و چهل شبان‌روز، چهل روز بلند تابستان و چهل شب تاریک و کوتاه، او را بگردانی، سهرابت زنده خواهد ماند...» (ص ۱۰) و رستم چنین می‌کند؛ بی‌‌آنکه دمی سهراب را بر زمین بنهد. بر دوش او نه فقط تن دلاور جوان، که بار گران پسرکشی نیز سنگینی می‌کند. همزمان که رستم تنِ خون‌آلود فرزندش را به دوش می‌گیرد، پیکی تیزرو و کبوتری نامه‌بر را به سوی کاووس‌شاه می‌فرستد: «ای شاه! ندانستم و نشناختم. پورم به کین، خنجر زدم. درودت! نوشدارو بفرست که سهراب چشم به آسمان دارد.» (ص ۲۰) اما کاووس، شاه است و شاهان بسیار می‌ترسند! کبوتر سی شب پس از زخم خوردن سهراب، نامه را می‌رساند. ندیمی به شاه می‌گوید: «رای بر بیزاری است.» کاووس در تردید است: «مردمان چه می‌گویند؟ نوشدارو باید به رستم برسانم. این مردم دوستش دارند.» ندیم پاسخ دودلی شاه را می‌دهد: «مردمان؟! عبث چیزی است. سهراب به نوشدارو، کابوسِ کاووس می‌شود...» شاه: «این مردم اگر رَمند، چهارسوی دژ بر سرم آوار می‌شود...» ندیم: «اینها همه فسانه است. چون روزی چند بگذرد، مردمان، همه فراموشانند... ما کبوتری ندیده‌ایم!» و بدین ترتیب کبوتر را پَر می‌کنند و پیک را سر می‌بُرند. (برداشت از ص ۲۱)

رستم در دهمین شب، وقتی که وارد خرابه‌ای می‌شود، در بیستمین روز، زمانی که به کنار نهری می‌رسد، در سی‌امین روز، موازی با رسیدن پیامش به دست کاووس، و در روز چهلمین، با شخصیت‌هایی رودررو می‌شود که به نمایش ابعادی متفاوت می‌دهند.

این نمایشنامه نه فقط داستان رنج پدری است پسرکش، که به سنگدلی اهل قدرت نیز می‌پردازد. از دیگرسو نویسنده، توجه ما را به سوی انسان‌هایی جلب می‌کند که در تندباد رقابت شاهان و یلان، زنده به گور می‌شوند. در صفحه‌ شانزده متن، شخصیت مردک رو به رستم می‌گوید: «کاش مرا هم می‌کشتند و بر دوش می‌بردند تا گورم. چه خام‌خایند این شاهان و یلان که اینک به جنگ تورانیان رفته‌اند. مرا چه می‌کنید ای شاهان؟! منِ مرده‌ زنده‌ به گور در ایران را؟»

واپیسن سخن رستم به سهراب، در روز چهلم، پیش از بسته شدن چشمان تهمتن جوان، اینگونه است: «سهراب، فرزندم، جان دلم! به وسوسه‌ پیره‌سری فریب خوردم و از نوشداروی کاووس خبری نشد. بی‌تابی؛ می‌دانم؛ اما چه کنم... از این همه روز و شبِ رنج چه سود؟ اینک در چله‌ این تاریده راه، این منم که دوزخ را می‌خواهم. می‌خواهم از میان مردمان بگریزم؛ چراکه من چشم بر سپیدی بستم. سهرابم! تو را می‌خواهم، نه برای خودم، نه برای تهمینه، که برای ایران می‌خواهمت.» (ص ۳۱)

نمایشنامه‌ «سهرابْ فرزند ایران» را محمدباقر نباتی‌مقدم نوشته است. این نمایشنامه که به تازگی به چاپ رسیده، سال ۱۳۸۰، در بیستمین جشنواره‌ تئاتر فجر، با نام «سبز، سهراب، سرخ» به کارگردانی مجید واحدیزاده به روی صحنه رفت و برگزیده‌ نخست بخش نمایشنامه‌نویسی شد. همچنین متن حاضر همان سال نمایشنامه برگزیده‌ بخش تولید متون جشنواره‌ تئاتر دانشگاهی ایران شد.

نمایش «سبز، سهراب، سرخ» علاوه بر اجرا در جشنواره‌ی فجر، سال ۲۰۰۲ میلادی در جشنواره‌ جاده‌ی ابریشم آلمان اجرا شد و سپس در اردیبهشت ۱۳۸۲ به مدت یک ماه در سالن شماره‌ دو تئاتر شهر تهران به روی صحنه رفت.

نمایشنامه‌ «سهراب فرزند ایران» را نشر «عنوان» در اردبیل، در ۳۶ صفحه‌ی قطع پالتویی، با شمارگان هزار نسخه و به قیمت دو هزار تومان، در امرداد ۹۳ منتشر کرده است.

این یادداشت در وب‌سایت مرکز فرهنگی شهر کتاب منتشر شد (اینجا)

نوشته شده توسط آیدین فرنگی در ساعت 21:19 | لینک |

درک کردن

حکم صادر کردن ساده‌ است؛ شعار دادن ساده است؛ محکوم کردن هم که خیلی ساده است. درک کردن دشوار است.

 

 

نوشته شده توسط آیدین فرنگی در ساعت 22:3 | لینک |

هر خریتی...


سطری به این مضمون رو پیشترها به شکل پیامک دریافت کرده بودم. دیشب هم در صفحه‌ی فیس‌بوک یکی از دوستام چیزی به همین مضمون خوندم. پس سطر زیر از من نیست.

هر خریّتی رو تجربه کردیم، الاّ خرپولی!

 

نوشته شده توسط آیدین فرنگی در ساعت 13:24 | لینک |