یادداشت‌هایی برای مخاطب احتمالی
ردپاهایی که محو خواهد شد

زیبایی

آیا همیشه باید زیبایی‌ها را از دور دید؟

نوشته شده توسط آیدین فرنگی در ساعت 22:0 | لینک |

داستان‌نویسان زن ترکیه‌ای چه می‌‌نویسند؟

با زنان داستان‌نویس ترکیه‌ای بیشتر آشنا شویم

نوشته‌ی عایشه‌نور کُلاهی‌اوْغلو اسلام

تولید متن‌های ادبی پیرامون مسائل زنان، یکی از رویکردهای نوینی است که پس از دهه‌ی شصت سال‌های ۱۹۰۰ ادبیات ترکیه را تحت تأثیر قرار داده است. در کنار روایی اندیشه‌های پسامدرن که توجه به اقلیت‌های اجتماعی از شاخصه‌های آن محسوب می‌شود، فمینیسم به عنوان یکی از ارزش‌های در حال رشدِ جهان کنونی، در تعیین سمت و سوی کوشش‌های ادبی زنان ترکیه مؤثر بوده است. در ادبیات نو، عنصر زن به ویژه در داستان‌ها و رمان‌ها، به هیچ رو شبیه زنان شئی‌شده‌ی ادبیات سنتی ترکی نیست و به رسمیت شناخته شدن کیستی فردی زن، خواسته‌ی این ادبیات است. در داستان‌هایی که زنان نویسنده‌ی ترکیه‌ای نوشته‌اند، کوشیده شده ضمن قرار گرفتن زن در موقعیت موضوع، اغلب، فارغ از برخی بزرگنمایی‌‌ها و شعارها، در مورد مشکلات این اکثریت خاموش جامعه سخن گفته شود. در سال‌های اخیر در کنار مسائل زنان، مسائل مربوط به دو حوزه‌ی خانواده و جوانان نیز در کانون توجه زنان نویسنده‌ی ترکیه قرار گرفته است.

«سئوگی سوْیسال» (۱۹۷۶ - ۱۹۳۶) که مجموعه داستان‌های «کاکل شورانگیر» (۱۶۲)، «تانته‌ روْسا» (۱۹۶۸) و «کودکی با نام صلح» (۱۹۷۶) از وی منتشر شده، با دو نام «نطقی» و «صابونجی» نیز به انتشار آثارش مبادرت ورزیده بود. می‌شود گفت در آثار متأخر «سویسال»، انسداد، بحران‌ها و چالش‌های برآمده از کودتای نظامی ۱۲ مارس ۱۹۷۱ بازتابیده است. او وقایع زشت و تلخ آن مقطع پرآشوب را تا حد امکان با نگاهی ریزبینانه مورد توجه قرار داده و با اسلوبی گزنده و نامتعارف در موردشان سخن می‌گوید. اما در داستان‌های کتاب «تانته روسا» نویسنده به هیچ وجه توجهی به مسائل اجتماعی روزگار خود نشان نمی‌دهد. او در این مجموعه فارغ از بسط گفتمان زنانه، به تشریح شورمندی‌ها، گرایش‌ها و بحران‌های زندگی یک زن عصیانگر می‌پردازد. «تانته روسا، از منظر تکنیک اثری است موفق و نویسنده در این کتاب بیش از هر نوشته‌ی دیگرش به مفهوم هنر نزدیک شده و اولویت را به دغدغه‌های هنری و زیبایی‌شناختی می‌دهد. تانته روسا در کارنامه‌ی نویسندگی وی جایگاه مهمی دارد.»

«فروزان» (۱۹۳۵) که نخستین داستانش سال ۱۹۵۶ در مجله‌ی «سئچیلمیش حکایه‌لر» (داستان‌های برگزیده) به چاپ رسید، تا کنون کتاب‌های زیر را منتشر کرده است: «پانسیون مجانی» (۱۹۷۱)، «محاصره» (۱۹۷۲)، «سینماهای من» (۱۹۷۳)، «موسم گل‌ها رسید» (۱۹۷۳)، «چهره‌ی دیگر شب» (۱۹۸۲) و «تابستانی آکنده از عشق» (۱۹۹۹). کتاب «پانسیون مجانی» سال ۱۹۷۲ موفق به دریافت جایزه‌ی «سعید فائق» شد.

«فروزان» که در پی بیان توانمندی‌ها، تلخکامی‌ها، شادمانی‌ها و وقار و متانت اکثریت خاموش جامعه است، می‌گوید: «در داستان‌هایم می‌کوشم شاهدی باشم بر شرایط روزگاری که در آن زندگی می‌کنم و این هدف، با تجربه‌ها، جهان‌بینی و نوع رویکردم به انسان‌هاست که محقق می‌شود. ... اگرچه گاه شخصیت‌های داستان‌هایم دستیابی به رهایی را امری فردی دانسته و دست به اقداماتی فردی می‌زنند، بذر یک حرکت جمعی در دل‌شان نهفته است. با نوشته‌هایم دنبال رساندن چنین پیامی هستم.» به واقع وضعیت انسان‌های شرافتمند و فقیر ساکن حواشی استانبول، مهاجران و نیز زنان و دختران جوانی که از سر نداری، ناچاری و سادگی، اسیر دام‌ مردان حریص می‌شوند، نوع چالش‌ها و ناسازی‌های درون خانواده، مسأله‌ی اختلاف‌های نسلی و مسأله‌ی سوءاستفاده و تجاوز به کودکان در آثار «فروزان» به وضوح انعکاس یافته است.

ساختار درست داستانی، منجر به باورپذیری نوشته‌های «فروزان» می‌شود. او از جزئیات نیز به خوبی استفاده می‌کند. البته گاه توضیح موارد غیر ضروری یا توضیح واضحات و بیان دیدگاه‌های شخصی‌ از زبان شخصیت‌های داستانی در آثار وی دیده می‌شود.

«سئوینچ چوْکوُم» (۱۹۴۳) که نخستین داستانش با نام «صدای یک کوچه‌ی قدیمی» سال ۱۹۷۲ در مجله‌ی «حصار» منتشر شد، ده مجموعه‌ی داستان دارد که داستان‌های برخی‌شان گزیده‌‌ی است از مجموعه‌های پیشین نویسنده. «درخت‌های کج» (۱۹۷۲)، «تقسیم کردن» (۱۹۷۴)، «ماشین» (۱۹۷۶)، «زخم عمیق» (۱۹۸۴)، «باقی‌مانده‌ی آنها» (۱۹۸۷)، «مادرْ روْزالیا» (۱۹۹۳)، «صدای یک کوچه‌ی قدیمی» (۱۹۹۶)، «مقابل خانه‌شان» (۱۹۹۷)، «ساحل سفید» (۱۹۹۸) و «آواز شب‌زنده‌داران بلند است» (۲۰۰۳) نام کتاب‌های اوست. وی می‌گوید: «یک رویداد ساده، لحظه‌ها یا انسانی که از چیزی متأثر شده، می‌تواند در من به داستانی منجر شود. پیشتر ادعاهای دهان پرکنی داشتم؛ مثلاً می‌گفتم دارم مردم سرزمینم را می‌نویسم. نه! در اصل چیزی را جز آنچه در درونم هست نمی‌نویسم. آنچه نوشته می‌شود چیزی جز درگیری‌ها، چالش‌ها، تضادها، شادمانی‌ها و کنجکاوی‌های درونی‌ام نیست.»

او که اغلب داستان‌هایش را با شرح یک رویداد یا معرفی یک مکان آغاز می‌کند، معمولاً از طبقه‌ی متوسط جامعه‌ی ترکیه، از سنت‌های مشخص و از کسانی می‌نویسد که در چارچوب ضوابط اخلاقی به حیات خود ادامه می‌دهند. توجه به جهان درونی و حساسیت‌های زنانی که دوران ناپختگی را پشت سر گذاشته‌اند، از دیگر ویژگی‌های آثار «چوکوم» به شمار می‌آید. همچنین در داستان‌های او با یک راوی سرسنگین، مهربان و اندوهگین و در عین حال بشاش روبه‌‌رو هستیم. دغدغه‌های اخلاقی، ارزش‌های سنتی و عناصر ملی در نوشته‌های وی ظهور و بروزی تمام قد دارد. در داستان‌های او از تکنیک‌های هنرمندانه خبر چندانی نیست و نویسنده از هنرورزی دوری می‌کند. بیان شاعرانه، صحبت کردن مداوم شخصیت‌ها با خودشان، فقدان آرایه‌ها و وجود مفاهیم صریح و عمیق از شاخصه‌های کار «چوکوم» است.

«پینار کُر» نخستین داستان‌هایش را سال ۱۹۷۱ در مجله‌ی «دوست» به چاپ رساند و بیشتر با رمان‌هایش شناخته می‌شود. او متولد ۱۹۴۳ است. «درخت دیوانه» (۱۹۸۱) و «آب‌هایی که جاری نمی‌شوند» (۱۹۸۴) نام دو مجموعه‌ داستانی است که از وی منتشر شده است. مجموعه‌ی دوم داستان‌های وی، سال ۱۹۸۴ جایزه‌ی ادبی «سعید فائق» را دریافت کرد.

«کُر» در مورد داستان‌های کتاب «درخت دیوانه» می‌گوید: «اگرچه این داستان‌ها پیرامون دو موضوع کلی عشق و مرگ درتنیده شده‌اند، کوشیده شده در پس‌زمینه‌شان زیبایی‌های زندگی یادآوری شود.» او در دنیایی که مدام در حال بدتر شدن است، از زیبایی‌ها سخن می‌گوید. البته این طرز مواجهه با جهان ریشه در حسرت‌ها و نیازهای نویسنده دارد و نمی‌توان آن را به حساب فرار از واقعیت گذاشت.

جهان درونیِ افرادِ تنها مانده در میان جمع و تشریح مناسبات اجتماعی چنین اشخاصی و دنیای زنانه و حساسیت‌های خاص آن، شاکله‌ی اغلب داستان‌های کتاب «درخت دیوانه» را تشکیل می‌دهد. نویسنده در مجموعه‌ی «آب‌هایی که جاری نمی‌شوند» به رغم تفاوت جدی موقعیت‌ها، از مردانی سخن می‌گوید که به انتهای ساحل زندگی رسیده‌اند. مردان او به نرمی سخن می‌گویند، اخلاق‌مدارند، رفتاری ملایم دارند و از پی رؤیا یا خیال یک زن روان هستند.

اگرچه «پینار کُر» هر از گاه تکنیک‌های نوین روایت را هم تجربه می‌کند، شیوه‌ی روایت وی را می‌توان کلاسیک دانست. او در قالب‌های آشنا می‌نویسد و به شیوه‌های طبیعی روایت وفادار می‌ماند. برخی منتقدین «کُر» را صاحب نثری سرراست، پاکیزه و مرتب دانسته‌اند. وی در داستان‌هایش از زبان گفتار روزمره نیز استفاده کرده، با پرهیز از شیوه‌های تصنعی روایت که مد روز می‌شوند، حین حفظ فاصله و ممانعت از صمیمیت‌های غیرضروری، از لحنی کنایه‌دار و شوخ استفاده می‌کند. او به حفظ اسلوب اصلی نویسندگی‌اش اصرار می‌ورزد.

«آیلا کوُتلوُ» (۱۹۳۸) که نخستین داستانش را با امضای «آیگن بارل» سال ۱۹۷۶ در مجله‌ی «اؤزگور انسان» (انسان آزاد) به چاپ رساند، با کتاب «تو هم نرو تریاندافیلیس» سال ۱۹۹۱ شایسته‌ی دریافت جایزه‌ی داستان‌نویسی «سعید فائق» شد. تا کنون چهار مجموعه داستان از وی منتشر شده که اسامی‌شان به شرح زیر است: «در ستایش حُسنِ یوسف» (۱۹۸۴)، «تو هم نرو تریاندافیلیس» (۱۹۹۰)، «گورستان زنان نفرت‌انگیز» (۱۹۹۵)، «داستان‌های زهرِ زقّوم» (۲۰۰۱). «کوتلو» می‌گوید: «در داستان‌هایم از یک سو به صورت طبیعی، شاهدی هستم بر مسائل اجتماعی و از دیگر سو، با ثبت کیستی شهروندان ترکیه، برخی مسائل ویژه‌ را پیش می‌کشم. تفاوت طبیعت، زبان و فرهنگ، تراژدی‌های انسانی متفاوتی را رقم می‌زند.»

بیان داستانی وضعیت زنانه، عنصر بنیادین داستان‌های «کوتلو»ست. در داستان‌هایی که وی پیرامون موضوع اصلی زن نوشته، از چشم‌اندازی وسیع، از ساختار روحی تا مناسبات اجتماعی و فرهنگی شخصیت‌ها، مورد بررسی قرار می‌گیرد. «آنچه برای کوتلوی نویسنده اهمیت دارد، چالش بین موقعیت مردسالارانه و تلخکامی زنانه نیست. او در ساختار زندگی به جست‌وجو می‌پردازد و دنبال سفر به ریشه‌هاست. وی معتقد است مردان در ساختار فئودالیسم، تا جایی که ممکن بود مهربان بودند. ... زنان «کوتلو» نمونه‌هایی از زنان معترض‌اند. ایشان در میان سر خم کردن‌ها، ناگهان ایستادگی می‌کنند...»

او احوال روحی شخصیت‌هایش را می‌شناسد و از محیطی می‌نویسد (شهر اسکندرون) که به عمق جامعه آن نفوذ کرده است. «کوتلو» در کنار طبیعی بودن نوشتارش، از زبان داستانی فوق‌العاده دقیق و ساختار روایی سرراستی نیز بهره می‌برد.

«نورسل دوُروُال» (۱۹۴۱)، اولین داستانش را با نام «گوزن‌ها، مادرم و آلمان» سال ۱۹۷۹ در مجله‌ی «تورک دیلی» (زبان ترکی) منتشر کرد و نخستین کتاب داستانی‌اش را در حالی که نام نخستین داستانش روی جلد کتاب نقش بسته بود، سال ۱۹۸۲ به چاپ رساند. همان سال جایزه‌ی داستان‌نویسی «سعید فائق» به وی تعلق گرفت. ده سال بعد (۱۹۹۲) «دوروال» دومین کتابش را به دست چاپ سپرد. «صخره‌ی نوشته شده» نام دومین مجموعه‌ی داستانی اوست.

وی در مصاحبه‌ای گفته است: «نوشتن واقعیت و بازتاب دادن آن به نظرم کار ساده‌ای نیست و به این راحتی‌ها محقق نمی‌شود. پیش از هر چیز باید بتوانی واقعیت را درک کنی. درک حقیقت همیشه دشوار بوده، اما این فهم در میان مناسبات تو در توی اجتماعی و در روزگاری که تغییرات با سرعت بسیاری به وقوع می‌پیوندد مشکل‌تر شده است. از همین رو اگر کسی بخواهد واقعگرایی کند، باید به ابزار ویژه‌ی واقعگرایی، یعنی درک زمانه و تحلیل درست وقایع مجهز باشد.»

او که در داستان‌هایش بین زمان‌های گذشته، حال و آینده در رفت و آمد است، از بن‌مایه‌های برگرفته از طبیعت، زندگی، جامعه و فرهنگ عامه، استادانه استفاده می‌کند و همواره با روایت‌هایی واقعگرایانه، از مسائل اجتماعی تا گره‌های روحی را در کانون توجه خود قرار می‌دهد.

«دوُروُال» که داستان‌هایش را با فاصله‌های طولانی به دست ناشر می‌سپارد، آثار چاپ نشده‌اش بسیار بیشتر از داستان‌های منتشر شده‌اش است. وی دلیل این وضعیت را احساس مسؤولیت و حس احترام به ادبیات می‌داند.
.............................................................................
منبع: بخشی از مقاله‌ی «داستان ترکی در عصر جمهوریت»، ذیل میا‌ن‌تیتر «نویسندگان زن و کسانی که از زنان می‌نویسند». این مقاله در کتابی با مشخصات زیر به چاپ رسیده است:

YENİ TÜRK EDEBİYATI - EL KİTABI - 1839 – 2000, Grafiker Yayınları, Ankara, 2013, s: 373-376

این ترجمه در وب‌سایت مرکز فرهنگی شهر کتاب منتشر شد (اینجا)

نوشته شده توسط آیدین فرنگی در ساعت 17:51 | لینک |

نمایشنامه‌خوانی در کافه بُن
پنجشنبه، ۱۹ تیر، هادی مشهدی در کافه بُن نمایشنامه‌خوانی خواهد داشت. «آلو اسفناج سرو شود» نام این نمایشنامه است. ساعت شروع: ۲۲.

کافه بُن در شب‌های رمضان از افطار تا سحر میزبان شب‌زنده‌داران تهرانی است. نشانی: بلوار آفریقا، بین ناهید غربی و کاج آبادی، پلاک ۱۹۴.

نوشته شده توسط آیدین فرنگی در ساعت 15:37 | لینک |

خدا همچو زندگی را نصیب همه بکند

مروری بر کتاب «کشتی‌شکسته‌ها»؛ مجموعه‌ی پنج داستان با ترجمه‌ی ابراهیم گلستان

«کشتی‌شکسته‌ها» مجموعه‌ی پنج داستان از پنج نویسنده‌ی شناخته‌شده است که «ابراهیم گلستان» آنها را به فارسی برگردانده است. چاپ جدید این کتاب، که ۵۹ سال پس از چاپ نخست به دست دوستداران آثار ادبی می‌رسد، به وضوح می‌تواند مخاطب علاقه‌مند را با یکی از مراحل مهم تکوین زبان ترجمه در ایران آشنا کند. هرچند گلستان در یادداشتی بر چاپ تازه‌ی کتاب، غرض از این ترجمه‌ها را تمرین دقت دانسته، اگر خواننده به داستان‌هایی که بازگوکننده‌ی وضعیت فرد حین دست و پا زدن برای حفظ بقاست، علاقه‌مند باشد، در این دفتر با نمونه‌های مناسبی روبه‌رو خواهد شد.

  فهرست داستان‌ها به شرح زیر است: «کشتی‌شکسته‌ها» نوشته‌ی «استفن کرین»، «آن روز، شب که شد» اثر «ویلیام فالکنر»، «شیطان و دانیل وبستر» به قلم «استفن وینسنت‌بنه»، «در تبعید» نوشته‌ی «آنتوان چخوف» و «برف‌های کلیمانجارو» اثر «ارنست همینگوی». بنا به نوشته‌ی مترجم، قصه‌ی فالکنر سال ۱۳۲۶، قصه‌ی چخوف ۱۳۲۸، داستان‌های کرین و وینسنت‌بنه، ۱۳۳۲ و داستان همینگوی، ۱۳۳۳ ترجمه شده است. چاپ نخست کتاب به سال ۱۳۳۴ بازمی‌گردد. احتمالاً همه‌ی داستان‌ها از انگلیسی برگردانده شده باشند؛ هرچند در یادداشت‌ها اشاره‌ای به این موضوع نشده است.

  مترجم می‌نویسد: «نام اصلی داستانِ اول مجموعه «قایق بی‌حفاظ» بود. آن را «کشتی‌‌شکسته‌ها» ترجمه کردم، هم، چون داستان، به راستی داستان کشتی‌شکسته‌ها بود، و هم تا نامی جور، جهت جمع این داستان‌ها باشد. همه‌ی داستان‌ها درباره‌ی کسانی است که کشتی زندگی‌شان شکسته است... از آدم و تقلاهای آدم چیزی جدی‌تر و چیزی به‌هم‌آمیخته‌تر نیست؛ گرچه آدم است که خالق شادی است. لطف و عظمت آدم در این است که در شادی خود درد را حس می‌کند، و در غم یا شادی، امید را می‌گنجاند یا قدرت انتخاب و تحمل نومیدی را دارد. این قصه‌ها را برای ترجمه انتخاب کردم، چون این لطف و عظمت را در آنها دیدم.» (کشتی‌شکسته‌ها، ص ۷)

گذری بر داستان‌ها

«کشتی‌شکسته‌ها» اثر «استفن کرین»: نویسنده‌ی این داستان در زندگی واقعی خود حین سفر دریایی به کوبا دچار توفان می‌شود. کشتی‌ می‌شکند و «کرین» به دریا می‌افتد. او و چند نفر دیگر از همسفرانش چند روز در قایقی آواره‌ی اراده‌ی موج‌ها می‌شوند. وی آنچه را تجربه کرده، بعدها پایه و مایه‌ی داستانش قرار داده است. زبان این داستان در فارسی، در قیاس با چهار داستان دیگر مجموعه، فخیم‌ است و گاه دیرباب. این سطرها را بخوانید: «ناخدای زخمی که کف کشتی آرمیده بود اکنون دستخوش آن واخوردگی و دل‌نابستگی بود که دست‌ِکم برای مدت کوتاهی هنگامی که بنگاهی مفلس شود، آرتشی شکست خورَد و ناوی در دل دریا فرو رود. خواه‌ناخواه به سراغ حتی دلاورترین و پایدارترین مصیبت‌دیده‌ها می‌رود. مفکره‌ی ناخدای یک کشتی در چوب‌بست آن کشتی ریشه‌ای بس ژرف‌رو می‌گیرد، خواه یک روز خواه ده سال برآن فرمان رانده باشد.» (ص ۱۶)

مترجم گفته است: «در ترجمه‌ی قصه‌ها کوشیده‌ام اگر نتوانم سبک هر نویسنده را نگاه دارم، دست کم تفاوت آنها را حفظ کنم.» (ص ۱۲)

آشپز، روغنکار، نویسنده و ناخدای زخمی، سوار بر زورق در جست‌وجوی ساحل نجات‌اند. در بخشی از داستان، مردان که تا نزدیکی ساحلی آمده‌اند، امکان نجات را ناممکن می‌یابند. «کرین» اینطور نوشته است: «آنگاه چهار تن، نشانی‌های خود را به یکدیگر دادند. خشم در اندیشه‌ی مردان می‌جوشید. اندیشه‌هایشان را می‌توان چنین خلاصه کرد: اگه من قراره غرق بشم، آخه چرا تا اینجا کشونده شدم که زمین و درخت را هم ببینم؟ منو اینجا کشوندن که تا نزدیک زمین و زندگی بشم، باز پسِ گردنم بزنن و دورم کنن؟...» (ص ۲۸)

وقتی فقط یک صفحه به پایان داستان مانده و زورق هم واژگون شده است، درباره‌ی یکی از شخصیت‌های داستان (نویسنده) می‌خوانیم: «در کوششی که برای رسیدن به زورق و ناخدا داشت، می‌اندیشید که به هنگام خستگی فراوان، غرق شدن باید به راستی چاره‌ی خوشایندی باشد. پایان نبرد همراه با راحتی بسیار باشد و از این باره شاد بود، چون چند ماهی بود که عمده‌ی اندیشه‌اش وحشت از درد و اغمای جان‌کندن بود...» 

در پایان، سه مسافرِ زورق زنده به ساحل می‌رسند، اما «خوشامد زمین برای یکی‌شان جز پذیرش سیاه گور» نیست.

«آن روز، شب که شد»، نوشته‌ی «ویلیام فالکنر»: «نانسی» زن سیاه‌پوست خدمتکاری که با شستن لباس سفیدپوست‌ها امرار معاش می‌کند، اسیر وحشتی است که جزء به جزء ذهنش را تحت سیطره‌ی خود درآورده: اینکه شوهرش، «جوباه»، که در جریان داستان شهر را ترک می‌کند، برگشته تا او را بکشد. داستان شرح تقلای نانسی است برای حفظ جانش. وقتی امکان خوابیدن در خانه‌ی ارباب از او سلب می‌شود، نانسی التماس می‌کند و بعد، از بچه‌های ارباب می‌خواهد پنهانی، با او به کلبه‌ی محقرش بیایند. او از تنهایی می‌ترسد؛ از شب و از کشته شدن در تاریکی. پدر (ارباب) دنبال بچه‌هایش می‌آید و حالا چند سطری از داستان را مرور کنیم: «آب هنوز از صورت نانسی می‌ریخت. صندلی‌اش را چرخاند: «گوش کنین! بهش بگین ما می‌خواییم بازی کنیم. بهش بگین من تا صبح از شما مواظبت می‌کنم. بهش بگین بذاره من با شما بیام خونه و رو زمین بخوابم. بهش بگین من تشک کاهی هم نمی‌خوام. بازی می‌کنیم. یادتون می‌‌آد دفعه‌ی پیش چقدر بهمون خوش گذشت؟» (ص ۷۷) ... نانسی گفت: «من می‌فهمم. وقتی اومدم تو، نشونه‌اش رو میز بود. یه استخوان گراز که خون گوشت هنوز روش بود، پهلوی چراغ بود. او بیرونه. وقتی شما همه‌تون از در برین بیرون، من هم تموم می‌کنم.»... پدرم گفت: «پرت نگو.» نانستی گفت: «او بیرونه. همین حالا از اون پنجره داره نگاه می‌کنه. منتظره که شما برین. اون وقت من تموم می‌کنم.» (ص ۷۸)

«شیطان و دانیل وبستر»، اثر «استفن وینسنت‌بنه»: داستان، که چندین جا بیانی طنزگونه به خود می‌گیرد، قصه‌ی مرد کشاورزی است به نام «جابز استون» که مرد بدی نیست، اما طالعی نامساعد دارد: «اگر ذرت می‌کاشت، دانه‌های پوک برمی‌داشت و اگر سیب‌زمینی زیر خاک می‌کرد، گندیده‌ی آن را از زمین درمی‌‌آورد... اگر در کشتزار همسایه سنگریزه پیدا می‌شد، در مزرعه‌ی او تخته‌سنگ بیرون می‌جست... اما روزی رسید که جابز استون را تاب تحمل نماند: ... به خدا که حاضرم جانم را به شیطان بفروشم. حاضرم به دو پول سیاه بفروشم!» (ص ۸۵)

ادامه‌ی داستان شرح پیدا شدن سروکله‌ی شیطان است و عقد قرارداد با کشاورز بخت‌برگشته و سپس رونق روزافزون کار و بار وی. بعدتر که موعد عملی شدن تعهد استون در قبال لطف شیطان فرامی‌رسد، وی لرزان، اندوهگین و ناامید، سراغ وکیل سرشناسی می‌رود که قهرمانی است ملی: «دانیل وبستر». ادامه‌ی داستان شرح تیزهوشی و قدرت وبستر است در دفاع از موکلش؛ دفاعی که اگر وبستر می‌باخت، استون باید متعلق به شیطان می‌شد.

«در تبعید» نوشته‌ی «آنتوان چخوف»: مکان وقوع داستان جایی در شمال روسیه، نزدیک سیبری است. «سیمون پیر»، «جوان تاتار» و «واسیلی آندره‌ئیچ» که دو نفر آخر تبعیدی هستند، سه شخصیت اصلی‌ داستان‌‌اند. تاتار و سیمون به راندن کرجی مشغول‌اند. آندره‌ئیچ مرد مال و منال داری بوده که به خاطر تقلب در یک وصیت‌نامه تبعید شده است. بخشی از قصه بر روی اتفاقاتی که در زندگی آندره‌ئیچ روی می‌دهد شکل می‌گیرد؛ اتفاقاتی که تلخ‌اند و ویران‌گر؛ اما در این میان گفت‌وگوهایی به نوعی فلسفی بین تاتار و سیمون رد و بدل می‌شود. تاتارِ بیست‌وپنج ساله که از زن محبوبش دور مانده، معتقد است: «یک روز خوشبختی، بهتر از هیچ چیز است.» (ص ۱۱۷) او خطاب به سیمون، درباره‌ی آندره‌ئیچ می‌گوید: «او زنش و دخترش را دید، تو می‌گویی که آدم نباید هیچ چیز بخواهد. اما چه چیز از هیچ چیز بدتر؟ زنش سه سال با او زندگی کرد. خدا این را بهش داد. هیچ چیز، بد چیزی است و سه سال، خوب چیزی است. چرا این را نمی‌فهمی؟» (ص ۱۱۶) 

در سطر انتهایی صفحه‌ی ۱۱۰ ظاهراً اشتباهی روی داده است. در این صفحه از زبان تاتار می‌خوانیم: «... وقتی بمیرد مادر و خواهرم وعده داده‌اند که بیایند اینجا.» اما در صفحه‌ی بعد، بلافاصله سیمون معترضانه می‌گوید: «مادر و زنت را برای چه می‌خواهی؟...» پس و پیشِ داستان نشان می‌دهد در صفحه‌ی ۱۱۰ ظاهراً به جای واژه‌ی خواهر باید زن نوشته می‌شد.

به هر روی، سیمون کسی است که به میل خود دست از دنیا شسته است. او خود را اینطور معرفی می‌‌کند: «من یک دهاتی ساده نیستم. آباء و اجداد من رعیت و اسیر نبوده‌اند. من پسر یک کشیش هستم و وقتی در رورسک، آدمِ آزادی بودم، لباس مرتب می‌پوشیدم. اما حالا خودم را به آن درجه رسانده‌ام که می‌توانم لُخت روی زمین بخوابم و علف بخورم. خدا همچو زندگی را نصیب همه بکند. من هیچ نمی‌خواهم. من از هیچ کس نمی‌ترسم و عقیده دارم که هیچ کس آزادتر و پولدارتر از من نیست...» (ص ۱۱۱)

چخوف در این داستان به شیوه‌ای ساده، ما را به دنیای درونی شخصیت‌هایش می‌برد. برای سیمون و سه کرجی‌بان دیگر که در داستان نامی از ایشان برده نمی‌شود، همه چیز علی‌السویه است: «... همه ]روی زمینی نمناک و گل‌آلود روی کاه[ دراز کشیدند. باد در را باز کرد. برف به درون کلبه روی آورد. هیچ کس بر خود نمی‌آورد که برخیزد و در را ببندد. هوا سرد بود. اما با آن ساختند...» (ص ۱۲۲)

«برف‌های کلیمانجارو» اثر «ارنست همینگوی»:مرد و زنی جهانگرد به آفریقا آمده‌اند. زن بسیار ثروتمند است و مرد که نویسنده است، شوهر اوست. خاری زانوی مرد را خراش می‌دهد و او روی زخم تنتورید نمی‌زند. همین زخم به قانقاریا بدل می‌‌شود. باید پای مرد فوری درمان شود، اما آنها به همراه چند خدمتکار در میانه‌ی صحرا گیر افتاده‌اند. اتومبیل‌شان خراب شده و خبری از کمک نیست. مرد لحظه به لحظه به مرگ نزدیک‌تر می‌‌شود. چرخش‌ کرکس‌ها در بالای سرشان را می‌بیند و نیز نشستن‌شان را در آنسوتر. گویا آنها بوی مرگ را شنیده‌اند. صدای کفتارها و حضور وحشت‌انگیزشان نیز نشانگر قرابت مرگ است. مرد در عالم خواب و تب، به گذشته‌ها می‌رود و این چنین در جریان پیشینه‌ی زندگی و زمینه‌ی آشنایی و سفرهای این دو قرار می‌گیریم. سرانجام داستان چیزی جز استیلای فرشته‌ی مرگ بر روح مرد نیست.

کشتی‌شکسته‌ها، مجموعه‌ی پنج داستان از پنج نویسنده، با ترجمه‌ی ابراهیم گلستان را نشر کلاغ، در ۱۶۴ صفحه، با شمارگان ۲۲۰۰ نسخه و به قیمت ۹۰۰۰ تومان منتشر کرده است.

این یادداشت در وب‌سایت مرکز فرهنگی شهر کتاب منتشر شد (اینجا)

نوشته شده توسط آیدین فرنگی در ساعت 9:0 | لینک |

راه رفتن با کفش‌های تالستوی

گزارشی از نخستین روز همایش آراء و افکار تالستوی

 در دهه‌ی سی سال‌های ۱۸۰۰ میلادی وقتی «لئو تالستویِ» کودک، همراه برادرها و خواهرها در جنگل‌های «یاسِنایا پالیانا» به بازی می‌پرداخت، از برادر بزرگترش افسانه‌ای را شنید که تداعی آن، خاصه در آخرین سال‌های عمر، همواره در ذهنش جاری بود. فکر این کودکان اشراف‌زاده، در جنگل‌های زادگاه‌شان، پیرامون تکه چوب سبز رنگی قصه‌پردازی می‌کرد که در یقینی خدشه‌ناپذیر باور داشتند راز خوشبختی روی آن نوشته شده است. آنها گوشه و کنار جنگل، اطراف درخت‌ها و زیر علف‌ها را می‌کاویدند، تا شاید با یافتن نسخه‌ی سعادت، تا هفتمین آسمان نیک‌روزی پرواز کنند. تالستوی که سال‌های بسیاری از عمرش را وقف خوشبختی مردمش کرد، در ۸۵ سالگی، هنگامی که بیش از دو سال با مرگ فاصله نداشت، یادداشتی نوشت با عنوان «یک تکه چوب سبز رنگ». او در آن یادداشت اعتراف می‌کند که آن تکه چوب سبز رنگ را پیدا نکرده، اگرچه همه‌ی عمر دنبال آن گشته است. اگر او نسخه‌ی سعادت را می‌یافت، دیگر جنگی در جهان روی نمی‌داد، بیماری‌های همه‌گیر ریشه‌کن می‌شد و فقر و عذاب از زندگی انسان‌ها رخت برمی‌بست. تالستوی آن تکه چوب، آن دستورالعمل رسیدن به نیک‌روزی را نیافت، اما وصیت کرد همان جایی دفن شود که در سال‌‌های کودکی، جست‌وجو برای یافتن راز سعادت را آغاز کرده بود؛ در گوشه‌ای از جنگل‌های یاسنایا پالیانا، که جایش را دقیقاً مشخص کرده بود؛ بدون صلیب، بدون سنگ مزار، بدون نشان. اکنون نیز مزارش چنان است. سبزه‌های جنگلی روی مزارش روییده‌اند و بازدیدکننده‌‌ها، از پشت نرده‌هایی کوتاه که میان ایشان و مزار تالستوی فاصله افکنده، می‌توانند به تماشای جایی بنشینند که این نویسنده‌ی متولد ۱۸۲۸ نخستین بار به یافتن نسخه‌ی اسرارآمیز نیک‌فرجامی اقدام کرد...

آنچه در بالا آمد روایتی بود از گفته‌های «ولادیمیر تالستوی»، نواده‌ی تالستوی شهیر و رئیس موزه‌ی وی در روسیه، که برای شرکت در برنامه‌ی «یک هفته با تالستوی» به ایران سفر کرده است. نواده‌ی تالستوی که در همایش «افکار و آثار تالستوی» در مرکز فرهنگی شهر کتاب سخن می‌گفت، یادآور شد: «هر سال ده‌ها هزار نفر برای بازدید از موزه‌ی تالستوی به یاسنایا پالیانا می‌آیند تا از نزدیک محل تولد، زندگی، کار، نویسندگی و مزار این نویسنده‌ی بزرگ را ببینند. سال‌هاست انسان‌های بسیاری راز خوشبختی را در آثار و افکار تالستوی می‌جویند. او جایی در رمان «جنگ و صلح» گفته است: آدم‌های بدذات همیشه در مسیر زندگی هم قرار می‌گیرند و آدم‌های خوش‌قلب در مسیر زندگی هم. قطعاً تمامی کسانی که برای تالستوی گرد هم جمع می‌شوند یا به سوی کتاب‌های وی کشیده می‌شوند، در جرگه‌ی آدم‌های خوش‌قلب قرار دارند.»

رئیس خانواده‌ی تالستوی گفت: «تالستویِ اصلی و همسرش سوفیا، ۱۳ فرزند داشتند. یکی از پسرهای تالستوی که پدرِ پدربزرگ من است هشت بچه داشت و من چهار فرزند دارم. می‌بینید که تعداد تالستوی‌ها باید خیلی زیاد باشد. نوه‌ی دختری تالستوی بعد از انقلاب اکتبر به ایتالیا رفت و با جوانی از اهالی آن کشور ازدواج کرد. پس بخشی از تالستوی‌ها در ایتالیا هستند. تقریباً بیست درصد خاندان ما در روسیه هستند و بقیه خارج از روسیه. همه‌ی ما در سال‌های زوج در یاسنایا پالیانا در همایش خانوادگی‌مان دور هم جمع می‌شویم.»

رئیس موزه‌ی تالستوی افزود: «نویسندگان معدودی در جهان هستند که آثار و یادگارهای بسیاری از ایشان به جا مانده است. تالستوی نادرترین این افراد به شمار می‌آید. تختی با روکش چرم سیاه که نویسنده و سه برادر و یک خواهرش و حتی برخی نوه‌هایش روی آن به دنیا آمده‌اند، همچنان نگهداری می‌شود. میز تحریر تالستوی هم سر جایش است. این میز که از پدرش به وی ارث رسیده بود، برای نویسنده‌ی بزرگ ما بسیار ارزشمند بود؛ طوری که اگر اتاق کارش را تغییر می‌داد، میز را همراه خود می‌‌برد. دست‌نوشته‌های تالستوی هم در گاوصندقی در مسکو نگهداری می‌شود. در کتابخانه‌ی شخصی‌اش ۲۹ هزار جلد کتاب وجود دارد که همگی را نگه داشته‌ایم. در کلکسیون کتاب‌های او کتاب‌هایی به ۳۸ زبان دنیا، از جمله فارسی دیده می‌شود. وی در حاشیه برخی کتاب‌ها یادداشت‌هایی هم نوشته است.»

علاوه بر ولادیمر تالستوی، سخنرانان نخستین روز همایش آراء و افکار تالستوی عبارت بودند از «ابوذر ابراهیمی ترکمان»، رئیس سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی و رایزن سابق فرهنگی ایران در مسکو، «کریم مجتهدی»، استاد فلسفه‌ در دانشگاه تهران، «رضا داوری اردکانی»، استاد فلسفه و رئیس فرهنگستان علوم و «مهناز صدری»، مترجم زبان روسی و مدرس دانشگاه.

نویسنده باید نظرگاه اصلی‌اش را پیدا کند

«تالستوی گفته است نویسنده اصیل کسی است که نظرگاه اصلی خودش را پیدا کند. با شرح دادن، نویسندگی کامل نمی‌شود. نویسنده باید نگاه داشته باشد. باید کانون اصلی را پیدا کند.» «کریم مجتهدی»، استاد فلسفه در دانشگاه تهران که «نگاهی به رمان رستاخیز» را موضوع سخنرانی خود قرار داده بود پس از تصریح بر نکته‌ی فوق، «رستاخیز» را بعد از «جنگ و صلح» و «آنا کارنینا» سومین و آخرین رمان بزرگ نویسنده‌ی آن دانست و تصرح کرد: «اگرچه منتقدان فرانسوی، مثلاً آندره ژید، رستاخیز را اثر موفقی ندانسته‌اند، انسجام این کتاب در قیاس با دو رمان بزرگ دیگر نویسنده‌اش بیشتر است. در جاهایی از جنگ و صلح، رسماً با یک فیلسوف تاریخ سر و کار داریم. از طرف دیگر ویژگی مستندسازی که از خصایص مهم «جنگ و صلح» است، در کتاب رستاخیز هم دیده می‌شود. نویسنده در این اثر مستقیم به مطالعه و ثبت جامعه نشسته است. در رمان، عذاب وجدان نویسنده از رویدادی مربوط به دوران جوانی‌اش نیز بازتابیده است. رستاخیز از نظر آموزش نویسندگی اهمیت بسیاری دارد؛ زیرا با توصیف بهار و لطافت آن آغاز می‌شود و از روشنایی روز، به تاریکی زندان زنان می‌رسد. تالستوی با تیزبینی به توصیف جزئیات می‌‌پردازد و استادی‌اش را به وضوح نشان می‌‌دهد. داستان، اوضاع روسیه را در یک مقطع تاریخی به خوبی ثبت کرده است. بعضی جاها تالستوی با توصیفی دو یا چهار کلمه‌ای از چهره یا لباس شخص، تصویری عالی از او ارائه می‌دهد. در واقع کار وی را می‌توان با طرح‌های سریع نقاشی مقایسه کرد. کار تالستوی در نویسندگی، همان طرح سریع نقاشی است. کلیت رستاخیز، ماجرای تلاش مردی است برای نجات دادن زنی که قربانی نقشه‌ی همین مرد است و مرد در دادگاه، در جمع هیأت منصفه حضور دارد.»

این استاد فلسفه‌ی غرب با اشاره به خصایص رمان رستاخیز، سخنانش را چنین ادامه داد: «وکلا در این رمان حرف‌هایی می‌زنند که از ایشان سلب وجدان اخلاقی می‌شود. همه چیز در این اثر صوری است. افراد، صوری صحبت می‌کنند، همه دنبال تفریح‌های روزمره‌ی خودشان هستند، همه تظاهر به فرهیختگی می‌کنند، همه تظاهر به شناخت می‌کنند. شاعر و معلم هم صوری هستند. همه ظاهرسازی می‌کنند و نوعی دروغ بر کل جامعه حاکم است. بدین ترتیب نویسنده، کل جامعه‌‌اش را زیر سؤال برده است. برخی متخصصان فرانسوی نوشته‌اند تالستوی با این اثر نوع خاصی از رمان‌های اجتماعی را بنیان گذاشت.»

مجتهدی در ادامه، ضمن تشریح ویژگی واقع‌بینی در رمان‌نویسی روسی، گفت: «تالستوی به هیچ وجه نمی‌گوید همه‌ی انقلابیون درستکار هستند. برخی انقلابی‌های او دلسوزند برخی دیگر منفعت‌طلب؛ بین انقلابی‌هایش کسانی تظاهر به دفاع از آزادی و حمایت از بینوایان می‌کنند و برخی دیگر از انقلابی‌‌هایش پر از عقده‌های روحی‌اند و دچار انحراف‌های جنسی. واقع‌بینی رمان روسی یعنی همین. اساساً قدرت رمان‌نویسی روسی در واقع‌بینی است. سرچشمه‌ی این رودخانه‌ی بزرگ، گوگول است که بزرگ‌ترین واقع‌نویس دنیاست. چنین توانی در تالستوی هم هست. تظاهر در کار تالستوی جایی ندارد. 

مشاهده‌ی توأمان عظمت و حقارت آدمی

 رضا داوری، استاد فلسفه در دانشگاه تهران، «تأملی بر مرگ ایوان ایلیچ» را به عنوان موضوع سخنرانی خود برگزیده بود. وی گفت: «هنر تالستوی این است که در مرگ ایلیچ عظمت و حقارت آدمی را دیده است. این حقارت و عظمت در نسبت با مرگ و در آیینه‌ی آن ظاهر می‌شود؛ چنانکه افلاطون در فیدون عظمت سقراط را در آیینه‌ی مرگش نشان داده است. مردمان چنان می‌میرند که زندگی کرده‌اند. زندگی هم چنانکه افلاطون در صدر تاریخ فلسفه گفته است، مشق مردن است. یعنی هر لحظه می‌میریم و زنده می‌شویم تا اینکه امکان دم به دم شدن و در کار بودن ما پایان می‌یابد. به عبارت دیگر ما با مرگ، زندگی می‌کنیم و علم و عقل و فهم آینده نیز به مرگ بستگی دارد. اینکه ارسطو انسان را حیوان مدنی بالطبع تعریف کرده و او را ناطق و فانی دانسته است، بی‌وجه نیست و شاید ناظر به نسبت میان عقل و سیاست و مرگ باشد. تالستوی در داستان خود کاری به پرسش از چیستی مرگ و جهان پس از مردن ندارد و با اینکه روح دینی داشته است، نخواسته است برای ما از اعتقاد به تجرد و بقای نفس سخن بگوید.»

داوری در ادامه با اشاره به اینکه مرگ ایوان ایلیچ گزارش زندگی و مرگ مردی است که درس حقوق خوانده و بیشتر عمر کوتاه خود را در مقام قضا به سربرده است، افزود: «او همواره به شغل و مقام خود اهمیت می‌داده و می‌کوشیده است وظایفش را به ‌درستی انجام دهد. بعضی نویسندگانِ شرح احوال تالستوی نوشته‌اند که نویسنده در مرگ ایوان ایلیچ داستان واقعی مرگ قاضی ایوان ایلیچ مچنیکوف را روایت کرده است. ایوان ایلیچ واقعی، قاضی دادگاه شهر تولا و برادر مچنیکوف، انقلابی بالنسبه مشهور روس بود که در ۱۸۸۱ به بیماری سرطان درگذشت. می‌گفتند قاضی در بستر مرگ از زندگی بی‌حاصلش اظهار نارضایتی کرده است. در ایوان ایلیچِ تالستوی، این نارضایتی صورتی خاص و بیانی شاعرانه دارد و شاید به همین جهت مچنیکوف گمان کرده است که تالستوی قدر شخصیت برادرش را نشناخته و احساس نارضایتیش را به چیزی نگرفته است. 

رئیس فرهنگستان علوم یادآور شد: «تالستوی وضعی را وصف می‌کند که در آن همسر و فرزندان و دوستان و پزشکان معالج ایوان ایلیچ، مرگ را باور ندارند و به مرگی که بیمار با آن دست به گریبان است اهمیت نمی‌دهند. در خانه‌ی ایوان ایلیچ و در اطراف او مهر و دوستی نیست و تظاهر و دروغ جای صفا و راستی را گرفته است. تالستوی کسی را از بابت دروغ‌گویی و بی‌وفایی و تظاهر، ملامت نکرده و توقع نداشته است که خانه‌ی ایوان ایلیچ خانه‌‌ی مهر و صفا و انس با مرگ باشد و مگر ممکن بود که همه‌ی کسان ایوان ایلیچ مرگ‌اندیش شوند و اگر می‌شد، چه می‌شد؟! اینکه همه مرگ‌اندیش شوند از جهت عقلی غیرممکن نیست، اما به نظر نمی‌رسد امکان وقوع داشته باشد. فرض کنیم این امر بعید متحقق شود، آیا مهر و صفا و وفا جای دروغ و بی‌مهری و تظاهر و خودبینی را می‌گیرد؟ شاید چنین باشد، اما در این صورت تکلیف کار دادگاه و پزشکی و تئا‌تر و آرایش و پیرایش خانه و گذران زندگی مردم چه می‌شود؟ مگر در حضور مرگ می‌توان کار کرد؟ راستی در حضور مرگ چگونه باید زندگی کرد؟ ما با مرگیم، اما مرگ را فراموش می‌کنیم و با این با هم بودن و فراموش کردن است که عوالم بشری قوام می‌یابد. اگر مرگ نبود و گهگاه به آن متذکر نمی‌شدیم، فکر و علم و سازمان و دادگاه و شغل و مسئولیت هم نداشتیم. مرگ هست و زندگی با آن قوام و سامان می‌یابد، اما نسبتی که این قوام و سامان یافتن با مرگ یا فراموش کردن آن دارد، روشن نیست. آنچه می‌دانیم این است که در تاریخ، معنای مرگ و نسبت مردمان با آن دگرگون شده است؛ مع هذا فهم معنای مرگ حتی در یک تاریخ و مثلاً در تاریخ تجدد آسان نیست.»

پایان سخنرانی داوری اینگونه بود: «اگر نویسندگی تالستوی سه دوران داشته باشد، بیشتر اهل رمان و ادبیات و شعر، دوران دوم یعنی دورانی که در آن جنگ و صلح و آناکارنینا و... و مرگ ایوان ایلیچ نوشته شد را بهترین دوران می‌دانند؛ اما بیست سال آخر عمر تالستوی را هم نباید ناچیز گرفت. او در بیست سال آخر عمر، همه‌ی صفا و پاکی هنرش را به صورت درس اخلاق و زندگی تدوین کرد. وی مبلّغ و معلّم مهر و دوستی و صلح و راستی و عدم خشونت بود و جهان اکنون به تعلیمات او بسیار نیاز دارد؛ زیرا هنور نمی‌داند که با دشمنی و جنگ و خشونت و دروغ و فریب و نیرنگ، نمی‌توان به درستی و صلح و دوستی و آزادگی و راستی و صفا دست یافت.» 

وقتی کمونیسم مردم شوروی از تعالیم تالستوی محروم کرد

 «خاندان و پیروان تالستوی بعد از انقلاب اکتبر»، موضوع سخنرانی «مهناز صدری»، مترجم آثار روسی و مدرس دانشگاه بود. او گفت: «یاسنایا پالیانا همان ملک بسیار بزرگی است که تالستوی در آن زاده و سپس وارث آن شده بود و محل زندگی او و خانواده‌اش بود. این ملک بعد از انقلاب اکتبر به عنوان موزه در اختیار حکومت قرار گرفت. راهنمایان کمونیست موزه به بازدیدکنندگان می‌گفتند: «بعد از انقلاب کبیر اکتبر، حکومت اتحاد جماهیر شوروی توجه خاصی به یاسنایا پالیانا داشته و برای حفظ و نگهداری آن از هیچ کوششی فروگذاری نمی‌کند.» ولی واقعیت چیز دیگری بود. از جمله مدارکی که در آرشیو کا. گ. ب یافت شد، نامه‌ای بود که تاتیانا لوونا، دختر تالستوی در ۲۳ آوریل ۱۹۱۹ یعنی دو سال بعد از انقلاب از یاسنایا پالیانا به برادرش که در آن زمان ساکن مسکو بوده است، می‌نویسد. تاتیانا وضعیت یاسنایا را چنین شرح می‌دهد: «جیره‌ی غذایی برای خانواده‌ی ۱۴ نفری ما به اندازه‌ای است که ما را فقط زنده نگه می‌دارد. هیچ وقت احساس سیری نمی‌کنیم. در عرض این دو سال هیچ چیز در یاسنایا سالم نمانده است. سقف‌ها چکه می‌کنند، بخاری‌ها دود می‌کنند، آسیاب خراب شده است، درشکه‌ها و گاری‌ها چرخ ندارند، علوفه برای احشام با زحمت زیاد و پول فراوان تهیه می‌شود. ابزار و وسایل کشاورزی، زین و یراق اسب‌ها، حتی میخ و طناب و مایحتاج ضروری دیگر یا اصلاً گیر نمی‌آید یا با قیمت‌های وحشتناک و زحمت بسیار تهیه می‌شود... من هم با تو کاملاً موافق هستم که باید یک جوری یاسنایا را سر پا نگاه داریم و از بلشویک‌ها کمک مالی نگیریم، ولی برادر عزیز وضع آن‌قدر ناگوار است که فقط برای سر پا نگاه داشتن یاسنایا ماهیانه ده‌ها هزار روبل لازم است.»

صدری در ادامه‌ی سخنانش به رفتار حکومت کمونیستی در قبال تالستوی پرداخت و یادآور شد: «رژیم کمونیستی برای هر چه زودتر مسلط شدن بر زندگی و سرنوشت مردم روسیه از هیچ کوششی برای پاک کردن اذهان مردم به طور کلی از هر گونه اندیشه و تفکری از جمله تعالیم روحی و اخلاقی تالستوی فروگذار نمی‌کرد. تالستوی با وجود مخالفت با حکومت تزاری، با انقلاب هم موافق نبود و اعتقاد داشت خوشبختی و سعادت مردم جامعه بستگی تام به تعالی آن جامعه دارد و فقط با تغییر حکومت محقق نمی‌شود. در هر صورت لنین اولین قدم را در این اندیشه‌زدایی برداشت و تالستوی را «ملاکی در هیأت مسیح» خواند و باز هم پا را از این فراتر گذاشت و به تالستوی لقب «پیغمبری با دستورات مسخره برای نجات بشریت» داد. آثار مذهبی و فلسفی تالستوی شدیداً تحریم شده بود و اگر جایی هم به آن اشاره می‌شد، فقط در جهت نفی و هجو بود. به این ترتیب سه نسل از مردم شوروی بعد از انقلاب اکتبر از دسترسی به تعالیم تالستوی محروم ماندند.» 

راه رفتن با کفش‌های تالستوی

«ابوذر ابراهیمی ترکمان»، رئیس سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی و رایزن فرهنگی سابق ایران در مسکو، که به تازگی با همکاری «فرزانه شفیعی» اقدام به انتشار کتابی با نام «راه رفتن با کفش‌های تالستوی» کرده است، در مورد کتاب یادشده گفت: «حضورم در روسیه باعث آشنایی‌ام با آثار تالستوی شد و ترجمه‌های فارسی آثارش خواندم. کم کم شروع کردم به جست‌وجو پیرامون شخصیت او. به زادگاهش رفتم و از موزه‌ی تالستوی دیدن کردم. با همکاری دکتر فرزانه شفیعی شروع کردیم به گردآوری مکاتبات، آثار و موارد مرتبط با تالستوی. کتاب ما بیشتر معطوف به حالات روحی نویسنده در دهه‌ی آخر زندگی‌اش است. تالستوی در این مقطع به معنویت گرایش پیدا می‌کند. مکاتبات او با گاندی و شیخ محمد عبده موجود است. در این مقطع، دلنوشته‌هایی هم از او به جا مانده که نشان می‌دهد چقدر از حکم ارتدادی که کلیسای ارتودوکس به او داده بوده، رنجیده خاطر شده است. البته حکم کلیسای ارتودوکس مبنی بر ارتداد تالستوی هنوز هم پابرجاست.»

در ابتدای نشست علی‌اصغر محمدخانی، معاونت فرهنگی مؤسسه‌ی شهر کتاب، مرکز فرهنگی شهر کتاب را مرکز گفت‌وگوهای ادبی ایران دانست و افزود: «کمتر کسی است در دنیا که به ادبیات علاقه داشته باشد و نام تالستوی را نشنیده باشد و کتابی از او نخوانده باشد. حتی کسانی هم که مطالعه‌ای در زمینه‌ی ادبیات ندارند، نام تالستوی را شنیده‌اند. چندی پیش از یکصد منتقد ادبی در مورد آثار برگزیده ادبیات جهان نظرسنجی شد که تالستوی در این نظرسنجی با دو اثر در صدر سایرین بود. منتقدان از بقیه‌ی نویسندگان بزرگ فقط یک اثر را نام برده بودند، اما تالستوی تنها کسی بود که دو کتاب وی در فهرست برگزیده‌ها قرار داشت: آنا کارنینا و جنگ و صلح.»

این یادداشت در وب‌سایت مرکز فرهنگی شهر کتاب منتشر شد (اینجا)

نوشته شده توسط آیدین فرنگی در ساعت 0:33 | لینک |