> نمونههایی از بارکدهای خلاقانه ژاپنیها
> پسرم تک فرزنده!
> آيا ما در حال از دست دادن توانايی "فهم" همديگر هستيم؟
> هشدار بهداشتی: اسامی برنجهای آلوده را فراموش نکنید
"بوردا" جهانی ترین مجله مد/ ترجمه ام در روزنامه سرمایه
راه حل مجارها برای حفظ جان نوزادان سرراهی / ترجمه ام در روزنامه سرمایه
مسیر دشوار حل مساله قبرس / ترجمه ام در روزنامه شرق
چرا راستگراهای افراطی اروپا متحد می شوند / ترجمه ام در روزنامه شرق
پیرمرد در فراموشخانه/ یادداشتی از حمید رستمی درباره زنده یاد محمد ذکری، روزنامه نگار قدیم اردبیل
آیدین مسنن: محمد ذکری از قدیمیترین روزنامه نگاران اردبیلی درگذشت این جمله ساده برای من و همه دوستانم به معنای از دست دادن حافظه یک دوره از تاریخ تاریک این منطقه است.از پا گرفتن جریان آزادی خواهی تا مسائل فرقه و مصدق و ماجرای کودتا که افت و خیز های شدیدی را همراه خود داشته است.محمذ ذکری به عنوان شاهد جوان و روشن همه اینها می توانست بی طرفانه بسیاری از مبهم ها و مهمل های رایج را بزداید.افسوس که همیشه زمان جلو تر از ملت من بوده است زمانی که رو به زوال و نیستی می رودزمانی که تخم افسوس را بر دهانها کاشت.زمانی که از دست داده ایم برای کتابت موجودیت ملت شفاهیمان.همه آنها که در این سالها فقط شعار فرهنگ و تاریخ سر داده اند بی هیچ حرکتی مسئولند .همه اخته های تشنه قدرت. تمام دون کیشوتهایی که پیراهن تاریخ و فرهنگ را علم می کنند تاریخ سوزی و سازی می کنند محکومندهمه آنها که ذکری ها را نر دبانی می کنند برای ارتقای نام شهرتشان و بعددر ازای خا طراتشان انزوا و فراموشی هدیه می کنند محکومند.تاریخ وجدان خود را دارد و آینده قضاوت خودرا... ... ... ادامه یادداشت آ. مسنن را در وبلاگش پی بگیرید
این دو عکس را هم از آرشیو عکس روزنامه ملیت برداشته ام:


زنده یاد "محمد ذکری" از روزنامهنگاران قدیمی و میهن پرست اردبیل در مورد خودش مینویسد: «من محمد ذکری نوه کربلایی احمد علاف اردبیلی (از پیشروان مشروطه اردبیل) هستم که در سال ۱۳۰۲ خورشیدی به دنیا آمده ام... » ذکری در سال ۱۳۳۰ موفق به نشر نخستین شماره نشریه محلی "دامن حق" در اردبیل میشود و در جریان ملی شدن صنعت نفت به عنوان صاحب نشریهای میهن پرست به حمایت از جنبش ملی ایران به رهبری دکتر مصدق میپردازد. او به مشی انتقادی و بومی نشریهاش تا سال ۱۳۳۴ که نشریه توقیف میشود، ادامه میدهد. مرحوم ذکری در مورد خودش میگوید: شعار اصلیام هم در روزنامه و هم در زندگی چنین بود:
اگر بینی که نابینا و چاه است اگر خاموش بنشینی گناه است
در چند ساله اخیر متاسفانه عدهای سارق فرهنگی با وعده انجام کار پژوهشی و تحقیقی آرشیو نشریه دامن حق را از زنده یاد ذکری گرفتند و پیرمرد را برای همیشه در حسرت آرشیو نشریهاش گذاشتند. مرگ ذکری برای من ضربهای بود که باید برای نوشتن چند گزارش از آنها که ماندهاند دست به کار شوم تا وقتی که دیگر خیلی خيلي زیاد دیر نشده باشد...
فردا مجلس ترحیم آقای ذکری برگزار میشود. مردی که شخصیتی باوقار و دلسوز داشت. فریب تجزیه طلبان سال ۱۳۲۴ را نخورد. انسان آزادهای که به جنبش مصدق پیوست و همواره درد ایران و اردبیل در سینه داشت. زیر لوگوی دامن حق که در قیاس با نشریههای امروز اردبیل مفیدتر، مودبتر و منظمتر منتشر میشده این بیت نقش میبسته:
آن دسته و قلم شکسته گردد کز خدمت خلق سربپیچد
در همین مورد بخوانید
اين چند روزه فرصت نوشتن برای وبلاگ را نداشتم. سفری یک روزه به تبریز داشتم و گرفتاریهایی شخصی و کاری که فرصت وبلاگ را از من سلب کرده بود. چند متن کوتاه برای وبلاگ در ذهن دارم، اما امروز را به چند لینک قناعت میکنم:
جمعه محاكمه مىشوم عنوان یادداشتی است از اورهان پاموک، نویسنده بزرگ ترکیه که در مورد محکمه امروزش نوشته. یادداشت پاموک دارای ارزشهای تحلیلی بالایی است. پاموک در بخشی از این یادداشت مینویسد: «... من به دليل تشكيل اين پرونده زياد تعجب نكردم؛ چون در سرزمينى زندگى مىكنم كه در هر فرصتى از نظاميان ارشد، پليسها و بزرگان مذهبى در قيد حيات خود تقدير مىكند، اما نويسندگانش را پس از سالها سرگردانى در محاكم و زندانها و فقط اندكى پيش از خوانده شدن نماز ميت بر آنها شايسته تقدير تشخيص مىدهد...» او در قسمت دیگر یادداشت خود جمله زیبایی بدین مضمون دارد: «...مهمترين چيزى كه شرافت يك ملت را لكه دار مىكند، سخن گفتن از نقاط تيره تاريخ آن ملت نيست، بلكه سكوت در برابر اين نقاط تيره است...» متن کامل ترجمهام را در صفحه جهان شرق میتوانید بخوانید.
تركها برای تشخيص كالاهای تقلبی از آزمايش دی.ان.ای استفاده میكنند/ ترجمهام در روزنامه سرمایه. استفاده از دی.ان.ای برای تشخیص کالاهای تقلبی برای خود من جذابیت زیادی داشت...
فاينشنال تايمز: تركيه كشوری آرام است/ ترکها به ماهیت دنیای جدید پی بردهاند و گامهایی عملی در مسیر توسعه برمیدارند. آنها به اهمیت رسانهها هم به خوبی واقف هستند. ترجمهام در روزنامه سرمایه.
انجام جنايت توسط زنان وسيلهای برای پايان دادن به زندگی زناشويی رنجبار/ ترجمهام در سایت کانون زنان ایرانی
این ماجرا را خاتمه یافته بگیرید تا بگویم که قیمت کتاب در یک سال اخیر چقدر بالا رفته است. کتاب "پی نکته هایی بر جامعه شناسی خودمانی" که حدود ۱۵۰ صفحه دارد، چاپ اردیبهشت ۸۴ آن ۲۵۰۰ تومان قیمت خورده و کتاب۵۳۰ صفحه ای فالاچی در سال ۸۳، ۲۲۰۰ تومان. حالا یک عده کارشناس ماهر امورات فرهنگی کارشناسی بفرمایند که چرا فروش کتاب ها کم شده و چرا ملت فرهنگ پرور ایران کالای کتاب را از سبد خریدش حذف کرده است...
دیشب با عزیزی صحبت میکردم که از هوای اردبیل پرسید. گفتم الحمدلله هنوز برف نباریده.
ـ برف که باریدنش خوب است. نباریدنش الحمدلله ندارد. باریدنش الحمدلله دارد.
ـ روی کوهها باریده...
ـ معلومه که روستایی نیستی که اگه بودی میدونستی برف یعنی چی و اینطور از نباریدنش خوشحال نمیشدی...
راست است ما ها اگر چه ساکنان سرزمینی هستیم که منطقهای کشاورزی به حساب میآید، اما به دلیل سکونتمان در شهر در مختصاتی متفاوت با روستاییان منطقهمان قرار گرفتهایم. بریده شدن ارتباط ما (نسل جوان امروزی!) با روستاها و سرگرم شدنمان با دنیاهایی دور دست، سبب شده در حالی که به کسب اطلاعات از دورترین نقاط جهان فکر میکنیم، از زندگی متفاوتی که در بیخ گوش خودمان در جریان است بیخبر باشیم.
سرمايه روزنامه جالبی خواهد شد. اين را با اطمينان می گويم. البته اگر اتفاق خاصی نیفتد. نشانی وب سایت روزنامه سرمایه: http://www.sarmayeh.net
اگر به مسایل اقتصادی علاقمند هستید و دنبال یک روزنامه حرفه ای اقتصادی می گردید، خواندن روزنامه سرمایه را از دست ندهید.
این سی روز آخر روزهای بدی بودند. اول داییام را از دست دادم و داغی که تا امروز هم توی دلم مانده. همان روزها بود که آتشی رفت. بعد ممیز. مرگ آتشی، اگر چه زیاد نمیشناختمش برایم دردناک بود، چرا که عدهای حراف جایزه گرفتنش را به حساب کرنش گذاشته بودند و از پیرمرد انتظار اپوزیسیون بازی داشتند. ممیز هم که رفت عذاب گرفتم که مگر ممیز متعلق به دنیای روشنفکری نبود؟ پس چرا این تعلق در رسانه رسمی بازتابی ندارد؟ بعد خبر احظار دوست جوان و همشهری خوبم داوود دشتبانی را خواندم و بعد هم فاجعه کربلای سه روز پیش تهران که دهشتناکی این ماه را صد چندان کرد و روز بعدش مرگ غریبانه منوچهر نوذری که در دوره راهنمایی صبح جمعهاش و مسابقه هفتهاش در کوران بیبرنامگیهای جام جام و رادیو تنها گریزگاهم بود. امروز روز تولد من است. تا به حال هیچ کس از دوستانم تولدم را تبریک نگفته بود. یعنی نه من روزش را به کسی گفته بودم و نه کسی از من پرسیده بود. اصلا در دنیای پسرانه به گمانم روز تولد جایی ندارد. چهار روز پیش هم محمد نباتی از روز تولدم پرسید و من الکی گفتم ۱۱ آذر بود که گذشت. امروز عصر تلفنم زنگ زد. دوست جوان و دانشجویم محمد فکری آن طرف خط بود: "سلام ممد. چه خبر. چطوری. خوبی. درسهات..." که گفت: "آقا تبریک میگم..." گفتم چی رو؟ گفت:"تولدتو آقا...". پرسیدم از کجا دانستهای. گفت که پارسال در وبلاگ اشاره زده بودهام و از آن موقع یادش مانده. یخ زدم. به یادش مانده و حالا از شهری که آنجا دانشجو است یادم کرده. خیلی شاد شدم در این روزهای غم. او یادش مانده بود. بعد هم در خانه زده شد و محمد نباتی با همسر و خواهر همسرش وارد شدند. جشنی گرفته شد با شامی که مادرم پخته بود و اودکلنی که خواهرم خریده بود. دلم غصهدار است. ماندهام چه کنم... . باورم نمیشد... باورم نمیشود و بعد آیدین مسنن زنگ زد و تبریک گفت. گيج شدم... . بارها فكر كرده ام كه دنيای زنانه دنيای انسانیتری است چرا كه در آن دنيا صميميتها انگار رنگ بيشتری دارد... . نمیدانم و اصلا اين حرفها چه ربطی به فضای امروز دارد. ديروز يادداشتی را تا نيمه برای وبلاگ نوشتم و پاكش كردم. نوشته بودم كه من نمیدانم هواپيمای c130 يعنی چه، اما جيپ كاام و خيلی چيزهای از رده خارج ارتش را خوب می شناسم كه نصفه كاره پاكش كردم و حرفی كه بعد میخواستم بنويسم كه از ترس شرش از خير آن گذشتم. قرار هم شده که همکارانم روز شنبه در محل انجمن صنفی تجمعی داشته باشند. خبر پرستو را بخوانید و اگر خواستید بروید. حیف که من نمی توانم برسم حیف، حیف. حالا هم مثل صبح اشکم گرفته. برای خیلی چیزها ... ... ... ...
سقوط هواپیمای C-130 حامل خبرنگارن و گزارشگران و تعدادی از پرسنل ارتش در سه راه آذری تهران، کربلای پاتیخت را رقم زده است. خبر را خوانده ام، با عکس ها و تصاویری که دیده ام. همین
دانشگاه در روز دانشجو تعطیل بوده. خبرش را خوانده ام و مثل دو خبر قبلی در متن این خبر هم زندگی نکرده ام...
مثل هر روز گشتی زدم در روزنامهها و سایتهای خبری ترک زبان. فاجعه امروز تهران در حال حاضر تیتر یک نسخه آنلاین روزنامه "زمان" ترکیه است. روزنامه زمان از جمله روزنامههای معتبر ترکیه است که هر روز به دو زبان تركی و انگليسی منتشر میشود. سایت اینترنتی زمان نیز به شکل آنلاین اداره میشود.
در حال حاضر بخش ترکی خبرگزاری سی.ان.ان نیز حادثه سقوط هواپیمای ارتش در تهران را در تیتر یک خود جای داده. گزارش سی.ان.ان را در اینجا ببینید. در ضمن این خبرگزاری در گالری تصاویر روزانه خود نیز عکسهایی از این این حادثه تلخ را منتشر کرده. برای دیدن تصاویرکلیک کنید.
روزنامه "حریت" ترکیه هم یکی از دو خبر گوشواره سایت خود را به حادثه سقوط هواپیما در داخل شهر تهران اختصاص داده و در گالری تصاویر روزانه خود تعدادی از عکسهای این واقعه اسفناک را منتشر کرده. برای دیدن گزارش و تصاویر حریت کلیک کنید. حریت در پایان گزارش خود لیستی از حوادث خطوط هوایی ایران را نیز ارائه کرده است.
روزنامه "ملیت" هم در سایت خود که به صورت آنلاین اداره می شود، حادثه تهران را فعلا به شکل تیتر یک و "آخرین خبر" خود قرار داده. گزارش ملیت
روزنامه "صاباح" هم علاوه بر انتشار لیست سوانح هوایی ایران از سال ۱۹۸۶ تا به امروز، گزارشی را در مورد فاجعه امروز منتشر کرده است. اين گزارش فعلا تيتر يك سايت روزنامه صاباح می باشد.
بخش ترکی خبرگزاری "دویچه وله" نیز خبر تهران را در حال حاضر در صدر اخبار خود قرار داده. خبر دویچه وله
بخش ترکی بی.بی.سی هم مانند سایر خبرگزاریهای بین المللی علاوه بر آنکه تیتر یک سایت خود را به این فاجعه اختصاص داده به انتشار عکسهایی از حادثه نیز مبادرت کرده است. بی.بی.سی ترکی در دو مطلب دیگر امروز خود، علاوه بر اینکه به وجود فرودگاه در داخل شهر تهران پرداخته، به مساله آلودگی هوای امروز تهران نیز بی توجه نبوده است.
سالهای ۷۷و ۷۸ که دانشجو بودم، در یک نمایشگاه کتاب در اردبیل فروشندگی میکردم. یک روز مردی جوان به کتابفروشی آمد و با صدایی آهسته و خجل از من کتابی در مورد "مسایل خانوادگی" خواست. من هم قفسهای را که کتابهای مربوط به "چگونه خوشبخت شویم و راز خوشبختی و..." را در آن گذاشته بودم، نشانش دادم. این همشهری من که انگار سواد زیادی هم نداشت، کتاب ها را سیری کرد و باز آمد پیش من که راهنماییاش کنم. با هم رفتیم سراغ قفسه کتابها و من کتابها را با توضیح معرفی میکردم که مرد جوان دوباره با صدایی خجل گفت: "نه. اینها را نمیخواهم. به یک کتاب در مورد مسایل خانوادگی احتیاج دارم". از حرفش فهمیدم که منظورش "راهنمای روابط و مسایل جنسی" است. اما از سر شیطنت خودم را به نفهمی زدم و از او خواستم تا بیشتر توضیح بدهد. کمی هم سردرگمش کردم و دو ـ سه دقیقه بعد "دوهزاری"(منظور دو ريالی) یا به زبان خودمان "ایکی قیرانلیق" فروشنده جوان افتاد و مرد جوان نفسی از سر آسودگی کشید. حادثه آن روز در ذهنم ماند که چطور جوانی با ظاهری عادی از بیان عنوان کتاب مورد نظر خود به فروشنده همجنسش خجالت میکشید. حادثه در ذهنم بود که دو ـ سه ماه بعد خانمی جوان از همشهریهایم آمد جلوی میز و خیلی راحت گفت: "سلام. یک کتاب در مورد مسایل جنسی میخواستم. یک کتاب که مسایل جنسی رو آموزش داده باشه". خاطره دو ـ سه ماه پیش که در ذهنم بود و ذهنیتی که جامعه به خود من القا کرده بود سبب شد که بعد از شنیدن حرفهای خانم جوان اینبار خودم گیج بشوم. منگ رفتم و کتاب را برایش آوردم، شاید کمی هم از فروختن آن کتاب خجالت میکشیدم...
مسخره به نظر خواهد رسید، اما واقعیت این است که بعد از یک سال وبلاگ نویسی، اکنون دلایل کافیای برای ادامه این کار ندارم. معنی این جمله تعطیل کردن وبلاگ نیست، اما حالا دیگر هیچ لذتی از وبلاگ نوشتن نمیبرم. از طرف دیگر به بیتاثیری آن نیز اطمینان یافتهام. نمیتوانم خودم را با این توهم گول بزنم که حداقل صدایی است و ... که میدانم جز در دایرهای بسته ننوشتهام و خوانندگان خارج از این دایره نیز تعدادشان قلیل است...
مساله دیگری نیز که در این مدت به آن توجه کردهام، نامعروف بودن وبلاگهایی است که نویسندگان آنها به اتهام محتوای مطالب وبلاگیشان در زندان به سر میبرند و گاه حتی مجرم نیز شناخته میشوند. اسمی را در روزنامهای یا سایتی به عنوان وبلاگ نویس زندانی میخوانم، اما در وبلاگهایی که به آنها سر میزنم (اين وبلاگها لینکهای جامعی هم دارند)، هیچ نشانی از وبلاگ این افراد نمییابم. سوالم اين است كه آنها با چه نیت و ذهنیتی دست به نوشتن وبلاگ زدهاند؟ آیا با توهم مبارزه با هر آنچه نمیپسندیدند، دن کیشوتوار سوار بر اسبی به نام وبلاگ شدهاند؟ و پرسش اساسی اینکه آیا وب نوشتههایشان تاثیری در جامعه و حتی دایره بسته خوانندگانشان داشته؟
طرحهایی از مرتضی ممیز در بی.بی.سی
مجموعه کوچکی از کارهای گرافيکی مرتضی مميز، گردآوری ازخبرنامه گويا
یادداشتم در سایت کانون زنان ایرانی/ برای خواندن متن کلیک کنید
آيا اين متن به آن دختر كمكی خواهد كرد؟ نمی دانم...
در ضمن نشريه ها مثل ديگر مطالبم، مجاز به بازانتشار اين مطلب هم نيستند.
شرایط زندگی و مناسبات حاکم بر جامعه مدام در حال تغییر است. ۵۰ سال پیش در شهر من مردم با شیشه نفت میخریدند. یعنی فروشندگان نفت داخل بطریهایی که سر آنها نخ بسته شده بود نفت مورد نیاز مردم را میريختند و میفروختند و در همان حال افراد ثروتمندی که به دلیل تمکن مالیشان انگشتنما بودند، نفت را داخل حلبیهای روغن میخریدند که در آن روزگار خود نشانی از ثروت خریدار بوده است: «وضعشون خيلی خوبه دارن با حلبی نفت میخرن...»(شنيدههايم از افراد مسن). اکنون شرایط عوض شده، اما گاه كسانی با يادآوری گذشته، مردم را به كاستن مطالباتشان فرا میخوانند. اين عده خطاب به مردم میگويند: «يادتان رفته ۵۰ سال پيش چه شرايطی بود، حال به جای اينكه شكر اين وضعيت را به جا بياوريد داريد اعتراض میكنيد...؟».
ايجاد امكانات جديد كه سبب راحتی و رفاه میشود، يا افزايش امنيت را دربر دارد، به محض خلق شدن بايد قابل استفاده عموم باشد. وجود اين امكانات در جامعه برای عده ای متمكن، در دوران رشد آگاهی، اعتراض فقيرترها را در پی خواهد داشت. پاسخ اعتراض آنها لغو تبعيض و عام كردن دستاوردهای بشری است، نه يادآوری گذشته و متهم كردن ايشان به پرتوقعی و ناسپاسی. گسترش امكانات رفاهی لطف حكومت نيست كه ما به عنوان شهروند منتدار ايجاد آنها باشيم و شكرگزاری كنيم، بلكه بديهیترين وظيفه حكومت است. ارتقا سطح امكانات نيز لازمه كشورداری است و مقايسه اكنون با ۵۰ سال پيش با نيت نفی هزارباره حكومت شاه و اثبات هزارباره ج.ا. تكيه بر هيچ بينش علمی ای ندارد.
اين متن پايان نيافته است و ادامه آن را بعد با مثالهايی كه به زودی بازارشان گرم خواهد شد، پی خواهم گرفت...
هفته قبل ترجمه گزارشی از بی.بی.سی با عنوان "آنچه از انتخابات جمهوری آذربایجان برجای ماند" را برای شرق فرستادم و موقع ترجمه هم میدانستم که احتمالا این مطلب به علت تفاوت سبک نگارش آن با سبك كاری گروه جهان شرق برای چاپ با مشکل مواجه خواهد شد. ظاهرا حدسم درست از آب درآمد و بخشهای اجتماعی این گزارش سیاسی ـ اجتماعی حذف شد. متن چاپ شده در روزنامه را اینجا میتوانید بخوانید. اما بخشهای اجتماعی گزارش نیز دارای جذابیتی خاص است. گزارشگر با استفاده از سرگذشت شخصی به نام "اعتبار" پول مداری، نابودی تعلقات انسانی و فروپاشی نهاد خانواده در جمهوری آذربايجان را به خوبی نشان داده است. هر پاراگراف این گزارش به صورت یک در میان یکبار به موضوع انتخابات و بار دیگر به مساله اجتماعی میپردازد. فکر میکنم خواندن بخشهای اجتماعی این گزارش نیز خالی از فایده نباشد و به همین دلیل کل متن را در وبلاگ قرار میدهم. متن اصلی را هم در اینجا میتوانید بخوانید.
"اعتبار" مردی ۴۶ ساله و اهل باكو است. البته اسم واقعیاش چيز ديگری است. او كه تا سه سال پيش در يك شركت كرهای كار میكرد و به گفته خودش پول خوبی هم میگرفت، حالا بيكار است و با اتومبيل كهنهاش مسافركشی میكند. مسافركشی كردن اعتبار عامل آشنايی او با خبرنگار خارجیای شد كه هفته گذشته برای پوشش خبری انتخابات پارلمانی جمهوری آذربايجان به اين كشور سفر كرده بود. آذربايجانیها كه روز ششم نوامبر به سر صندوقهای رای رفتند، همچنان زير سايه "حيدر علیاف" زندگی میكنند. در هر كجای باكو تصاوير بزرگ حيدرعلیاف و پلاكاردهايی كه گفتههای ويی روی آنها نوشته شده را میتوان ديد. وقتی در مسير فرودگاهی كه نام حيدر علیاف را بر خود دارد به سمت باكو حركت كنيد، جمله "راه ما راه دموكراسی است" را خواهيد ديد كه نام حيدر علیاف نيز زير آن نوشته شده. واقعيت هم اين است كه جمهوری آذربايجان در مسير دموكراسی گام برمیدارد؛ اما فعلا در نقاط خيلی ابتدايی اين مسير ايستاده است. هيات حاكمه جمهوری آذربايجان به رهبری پسر حيدر علیاف (الهام) در روزهای تبليغات انتخاباتی اين شعار را برگزيده بود: "وقتی از دره میگذری نبايد اسبت را عوض كنی". آنها اعلام كردند كه به زودی با استفاده از سود حاصل از فروش نفت، صندوق ارزی ۳۰ ميليارد دلاریای را تاسيس خواهند كرد كه موجب ارتقا سطح رفاهی آذربايجانیها خواهد شد.
رفاه يا دموكراسی
در انتخابات پارلمانی جمهوری آذربايجان دولت شعار " رفاه هرچه بيشتر" را به كار برد و گروههای مخالف از شعار "دموكراسی هر چه بيشتر" استفاده كردند. البته حزبهای مخالف يعنی مساوات، جبهه خلق و حزب دموكراسی تحت عنوان ائتلاف يا جبهه آزادي زير يك سقف جمع شده بودند. اگر چه تعداد هواداران احزاب مخالف كم نيست، ائتلاف آزادی سه مشكل عمده پيش رو داشت: ۱) هيچ كس، حتی هواداران احزاب مخالف نيز باور نمیكردند كه به گروههای مخالف اجازه كسب قدرت داده شود. ۲) شعار "دموكراسی هر بيشتر" به اندازه شعار "رفاه هر چه بيشتر" برای مردم جذاب نبود. 3) احزاب مخالف نه برنامه خوب و مدونی داشتند و نه نيروهايی كاركشته و قدرتمند.
"اعتبار"، رانندهای كه خبرنگار خارجی را به مركز ائتلاف آزادی میبرد، در برابر پرسشهايی كه در خصوص انتخابات از وی شد، با كلمه "نمیدانم" پاسخ داد و افزود كه اگر چه در انتخابات شركت خواهد كرد، دوست ندارد در مورد مسايل سياسی حرف بزند. راننده دليل بیعلاقگیاش به سياست را اينطور شرح داد: «چون دو مشكل شخصی بزرگ دارم. مشكل اولم بيكاری است». وقتي گفتگوی راننده وخبرنگار ادامه يافت و شكلی صميمانه به خود گرفت، وی از مشكل دومش نيز پرده برداشت...
روز راي گيری سر صندوقها شلوغ بود و بینظمیهايی ديده میشد. اصلیترين علت اين وضعيت استقرار نيافتن فرهنگ دموكراسی است. باز بودن پرده اتاقكهای رای نويسی، اثر انگشت نگرفتن از برخی رای دهندگان و تلاش برای انداختن برگههای رای به داخل صندوقها قبل از قرار دادن آنها در پاكت مخصوص، از جمله مشكلاتی بود كه به چشم میخورد. روز اعلام نتايج همه منتظر خبرهايی هيجان انگيز بودند. پس از اعلام نتايج مشخص شد كه حزب حاكم "آذربايجان نو" موفق به كسب ۶۵ كرسی از بين ۱۲۵ كرسی پارلمان شده و ائتلاف آزادی فقط پنج كرسی را به دست آورده. نتيجهای كه ائتلاف آزادی كسب كرد، بسيار كمتر از چيزي بود كه انتظار میرفت؛ آنقدر كمتر كه نتيجه اعلام شده غيرواقعی به نظر میرسيد. در همان روز رهبر نيروهای مخالف از تخلفات صورت گرفته در سر صندوقها خبر داد و خواستار برگزاری دوباره انتخابات شد. اگر چه نظر مشترك ناظران و خبرنگاران خارجی حاضر در باكو نيز وجود تخلف در جريان انتخابات است، مسالهای كه بايد به آن توجه كرد، ميزان اين تخلفها است. آيا تخلفهای صورت گرفته تا حدی است كه بتواند نتيجه انتخابات را تغيير بدهد؟ بدون در دست داشتن دلايل محكم قضاوت كردن كار دشواری است. معمولا هم ميزان تخلفهای صورت گرفته به اندازهای نيست كه مخالفان ادعا میكنند.
نتيجه انتخابات هيچ اهميتی براي "اعتبار" نداشت. او به فكر فرو رفته بود و با اتومبيل فرسودهاش رانندگی می كرد. وقتی ضمن صحبت با خبرنگار به نقطهای مشترك رسيد، حس مطبوعی به وی دست داد: هر دو مطلقه بودند و هر دو دوتا بچه داشتند. گفتگوها كه ادامه میيابد، مشكل دوم اعتبار نيز آشكار میشود: همسرش سه سال پيش، يعنی موقعی كه اعتبار كارش را از دست داه، او را ترك كرده. مرد با عصبانيت میگويد: «وقتی به خانه پول میآوردم مرد خوبی بودم، وقتی كارم را از دست دادم شدم مرد بد». اما نقطه اوج خشم اعتبار موقعی است كه میگويد: «وقتی از هم جدا شديم زنم گاهی اجازه میداد كه به خانه بروم و بچهها را ببينم، ولی وقتی سه ماه قبل به شكل رسمی از هم جدا شديم، او ديگر نه به تلفنهايم جواب داد و نه در را به رويم باز كرد. زنم ديگر اجازه ديدن بچهها را به من نمیدهد». در همين لحظه حادثه جالبی روی داد: اتومبيل پژوی قرمز رنگی از كنار ما گذشت و اعتبار با حالتی خوشحال گفت: «نگاه كن اين اتومبيل زن من بود».
روز چهارشنبه ائتلاف آزادي تجمعي اعتراض آميز را در ميدان Kelebe ی شهر باكو ترتيب داد. محلی دور از مركز شهر. يك روز قبل از برگزاری اين تجمع رهبران مخالف دولت به خبرنگار خارجی گفته بودند كه ۵۰ هزار نفر را برای اين تجمع گرد خواهند آورد، اما در روز اعتراض حداكثر ده هزار نفر در ميدان Kelebe ديده میشدند. هر چند اين تجمع برخلاف انتظار رهبران مخالف به تجمعی بزرگ بدل نشد، ولی تجمعی تند و پراحساس بود. حاضرين در ميدان پرچمهايی نارنجی – كه نماد انقلاب اوكراين است – را در دست گرفته بودند. البته به دلايلی كه برای خبرنگار نامعلوم ماند، نيروهای ائتلاف آزادی در جمهوری آذربايجان نمادی ويژه برای خودشان به وجود نياورده بودند.
روز پنج شنبه "اعتبار" روزنامهنگار خارجی را پس از يك هفته اقامت در باكو سوار اتومبيل میكند تا به فرودگاه برساند. آن دو مقابل خانهای میرسند كه اعتبار موقع زندگی مشتركش در آن جا سكونت داشته. در همان لحظه حادثه باورنكردنی ديگری روی میدهد. اتومبيل اعتبار در كنار اتومبيل پژوی همسر سابقش قرار میگيرد. زنی ميانسال و كمی چاق در عقب اتومبيل را برای نشستن دختری باز میكند. اعتبار هيجان زده داد میزند: «دخترم!» اما زن ميانسال بی آنكه حتی نگاهی به اعتبار بياندازد سرد و بیتفاوت در را میبندد. روزنامهنگار وقتی میبيند كه دختر اعتبار، "لمان" نيز به او توجهی نكرد اندوهگين میشود.
اكنون انتخابات پارلمانی جمهوری آذربايجان به پايان رسيده و مهمترين چيزي كه هيات حاكمه پيروز را خوشحال میكند محقق نشدن ادعای نيروهای مخالف مبنی بر وقوع انقلابی نارنجی در اين جمهوری است. حالا مخالفانی كه عقيده دارند حق شان ضايع شده، حتی اگر زياد هم از عبارت انقلاب نارنجی استفاده نكنند، باز هم به فكر محقق ساختن آن در كشورشان خواهند بود.
"اعتبار" در مسير فرودگاه گريه میكند. شايد همسرش را همچنان دوست داشته باشد. با صدايی كه مدام لرزش آن بيشتر میشود، میگويد: «من او را دوست دارم، اما او مرا دوست ندارد». ولی بيش از هر چيز ديگر نديدن بچههايش او را آزار میدهد. میگويد قصد دارد باكو را ترك كند و از من در مورد احتمال پيدا كردن كار در تركيه میپرسد. اعتبار میگويد كه ديگر بچههايش را نخواهد ديد؛ او دلش میلرزد، روزنامهنگار هم دلش میلرزد و اشك چشمهايش را پر میكند.
نوشته: جنک باشلامیش/ ترجمه: آ. فرنگی/ بازانتشار این ترجمه در نشریات ممنوع می باشد
