> همسرتان را در جمع «عشق من» صدا نکنید!
> بیهقی و داستاننویسی امروز/ با حضور بلقیس سلیمانی و علیرضا کمری/ چهارشنبه، مرکز فرهنگی شهرکتاب
> دورهی آموزشی: عقلگرایی پس از دکارت: قرائت «اخلاق» اسپینوزا و «مونادولوژی» لایبنیتس/ مدرس: محمدمهدی اردبیلی
> دومین دورهی شاهنامهشناسی در مرکز فرهنگی شهرکتاب برگزار میشود/ مدرس: حمید عبداللهیان
تصویر در اندازهی اصلی: اینجا
معنای واژهها در گذر زمان تغییر میکند. اگرچه معانی جدید یا کاربرد متدوال واژهها در موقعیتهای نو، به یکبارگی از کاربردهای قدیمیتر گسسته نیست، گاه آگاهی از کاربردها یا معانی قدیمی برخی واژهها موجب شگفتی میشود. واژههایی هست که اگر امروز بخواهیم آنها را در کاربرد هفتاد سال گذشته به کار ببریم، نادرست تلقی شده، انتقاد ویراستاران و مخاطبان را در پی خواهد داشت.
در کتاب «خورشید ایران»*، که برگزیدهی مطالب نشریهی خورشید ایران را معرفی میکند، دو مطلب هست که تاریخ انتشارشان به سال ۱۳۲۱ بازمیگردد. متن نوشتهی اول به شرح زیر است: «نظر به افزایش بیتناسب قیمت کاغذ و گرانی چاپ و گراور و سایر هزینهها و عدم امکان ادامهی طبع و انتشار با بهای فعلی، جراید کاریکاتوری زیر تصمیم گرفتند که از این پس روزنامه را در همان هشت صفحه منتشر ساخته و بهای آن را با کمال تأسف از یک ریال به یک ریال و نیم(سی شاهی) ترقی دهند و به طوری که مشهود است این افزایش نسبت به افزایش بهای کاغذ که تقریباً نُه برابر ترقی کرده است، قابل مقایسه نبوده و با ملاحظهی هزینههای دیگر، هنوز برای روزنامه منفعتی ندارد.»(ص۱۱۲)
در جایی دیگر، خورشید ایران ـ باز در سال ۱۳۲۱ ـ به نقل از نشریهی «باختر» نوشته است: «جریدهی شریفهی باختر مینویسد: قیمت کاغذ روزنامه از کیلویی ۳ ریال به ۳۳ ریال ترقی کرده. یعنی ۱۱۰۰ در صد افزایش قیمت یافته و هنوز هم روز به روز بر بهای آن افزوده میشود.»(ص۱۱۳)
در این دو مطلب کلمه یا تعبیر ترقی در معنایی به کار رفته که امروز دیگر به کار نمیرود. ترقی، امروز به معنای رشد مثبت یا پیشرفت است. دربارهی افزایش قمیت امروز کسی تعبیر ترقی را به کار نمیبرد؛ اما هفتاد سال پیش چنین نبوده است. امروز میگوییم قیمتها بالا رفته است؛ یا قیمتها افزایش پیدا کرده است. امروز در پس واژهی ترقی، رضایت قطعی از افزایش یا رشد پیش آمده مستتر است.
البته ظاهراً مسألهی افزایش بیرویه و غیر قابل تحمل قیمت کاغذ و قیمت روزنامه از هفتاد سال پیش به این سو، تغییری نکرده است! :)
...................................................................
* منتخبی از مطالب نشریهی خورشید ایران؛ منتشر شده در فاصلهی سالهای ۱۳۰۲ تا ۱۳۰۹ و ۱۳۲۱ تا ۱۳۳۱؛ به مدیریت بهاءالدین پازارگاد/ کتاب به کوشش سیدفرید قاسمی در سری گزیدهی مطبوعات ایران منتشر شده است(شمارهی ۱۲)؛ ناشر: شرکت سهامی کتابهای جیبی؛ چاپ اول ۱۳۸۹.
ناشران کوچکی که در پی چاپ کتابهایی بامحتوای جدی هستند و میخواهند استانداردهای نشر را تا جایی که ممکن است رعایت کنند، بیش از هر چیز دنبال کسب رضایت درونیاند. اینها قهرمانان بینامونشان دنیای کتاباند. اگر این قسم ناشران نبودند، دنیای فرهنگ و ادبیات بسیاری کتابها را کم داشت و نویسندگان بسیاری بعدها نمیتوانستند فرصت کار با بنگاههای بزرگ چاپ کتاب را به دست بیاورند؛ زیرا در کشور ما ناشران کوچک بار اصلی معرفی نویسندگان جوان را بر دوش میکشند. ناشران کوچکِ متعهد، نویسندگان بسیاری را به دنیای کتاب معرفی کردهاند؛ نویسندههایی که بعدها به برگهای برندهی ناشران بزرگ بدل شدهاند. اگر ناشران کوچک نبودند، آیا ناشران بزرگ زحمت کشف و معرفی این نویسندهها را متحمل میشدند؟
ناشران کوچکی که جز به چاپ کتابهای باارزش رضایت نمیدهند، در واقع انسانهای شوریدهسری هستند که مسیر کار را برای نویسندگان جوان و نیز برای بنگاههای بزرگ نشر هموار میکنند. اگرچه ناشران کوچک متعهد، با تمام توان در پی تولید و عرضهی کتابهای باکیفیتاند، دیده نمیشوند و نامونشانشان در هجمهی گستردهی بنگاههای بزرگ گم میشود. آیا همهی کتابهای خوبی که خواندهاید متعلق به ناشران بزرگ بوده است؟ اگر آری، پس شهرت ناشران بزرگ باعث شده ناشران کوچک را نادیده بگیرید؛ و اگر نه، آیا نام این ناشران کوچک در خاطرتان مانده است؟
ناشران کوچکِ متعهد شاید در طول سال بیش از پنج شش عنوان کتاب منتشر نکنند، اما با توجه به کم نبودن تعدادشان، در کنار یکدیگر یکی از پایههای اصلی فرهنگ مکتوب ما به حساب میآیند؛ پایهای که اجزاء تشکیلدهندهی آن در یخبندان بیاعتنایی مدام فرسوده میشود. ناشر کوچک متعهد، نه دنبال شهرت است، نه دنبال ثروت. دغدغهی این ناشران چیزی جز کتاب نیست. اینها آوازخوانهای ناشناختهای هستند که به رغم اصالت هنرشان، اغلب به دلیل سلیقهها، گرایشها و وسواسهای ویژهشان، یا از ورود به جریان تجاری فرهنگ بازماندهاند، یا هرگز چنان سودایی در سر نپروراندهاند. این ناشران تحقیر میشوند، تمسخر میشوند، سرکوب میشوند، اما تا جایی که بتوانند، میکوشند به حیات خود ادامه دهند؛ زیرا به محتوایی که عرضه میکنند باور دارند و معتقدند اگر به حمایت از آن محتوا نپردازند، دیگران کمر به قتل آن خواهند بست.
ناشر کوچک متعهد، لاجرم معترض است؛ معترض به سلیقه و داوری بنگاههای بزرگ. او صداهای ضروریای را بازتاب میدهد که در کوران تجارت فرهنگ و باندبازیها و گروهگردانیهای فرهنگی مغفول مانده است. هرچند شاید صدای متفاوتی که ناشر کوچک بازتاب میدهد، به وضوح شنیده نشود، باز صدایی است که از لای دیوارهای ضدصدای جریانهای غالب رهایی یافته و احتمال شنیده شدن پیدا کرده است.
کتابهای ناشران کوچک متعهد، به ندرت ممکن است در فهرست پرفروشها قرار بگیرد. ناشران کوچک در قیاس با بنگاههای بزرگ، به نوعی کار زیرزمینی انجام میدهند. گرایش خریداران به تهیهی کتابهای پرفروش، آسیبهای جدیای را بر پیکر ناشران کوچک وارد میکند. تهیهی فهرست پرفروشهای هفته یا ماه از سوی کتابفروشیهای بزرگ و نصب آن در فروشگاهها، اغلب به انتخاب و سلیقهی خریدار جهت میدهد. بارها شنیدهام خریداری از متصدی کتابفروشی پرسیده است: «میز پرفروشهایتان کدام است؟» و بدین ترتیب خریدار به جای کندوکاو در قفسهها و به جای کلنجار رفتن با کتابها، ترجیح داده کتابش را بین کتابهایی انتخاب کند که ـ ظاهراً ـ دیگران بیشتر آن را خریدهاند. این شاید به نوعی پیروی از مد باشد، شاید نشانهی فقدان تفکر مستقل باشد، شاید نوعی ترس از انتخاب در پس این رفتار نهفته باشد، نوعی فقدان اعتماد به نفس و... به هر روی، به پسند خریدار به همین راحتی سمتوسو داده میشود و در این سمتوسوی داده شده، صدافسوس که نمیتوان ردی از کتابهای خوب ناشران کوچک پیدا کرد.
نادیده گرفته شدن از طرف شرکتهای پخش و بازاریابان کتاب نیز آفت دیگری است که همواره خرمن مختصر ناشران کوچک را با خطر نابودی روبهرو میکند. «پخشیها» ترجیح میدهند فقط کتابهای ناشران معروف را توزیع کنند و ناشران کوچک نامعروف برای کسب شایستگی پخش شدن کتابهایشان باید سالها چشم انتظار بمانند. حرف پخشیها هم از جنبهای غیر منطقی به نظر نمیرسد: «مردم این نشرها را نمیشناسند؛ بنابراین کتابهایشان فروش نمیرود.» ناشران کوچک پولی ندارند که برای معرفی و تبلیغ کتابهایشان در روزنامهها و مجلهها صرف کنند؛ و از آنجا که شنا در جهت مخالف جریان آب را انتخاب کردهاند، به عنوان بازتابدهندهی صداهایی متفاوت یا کممخاطب، کتابهایشان اغلب مورد توجه دبیران بخشهای ادبی و فرهنگی رسانهها قرار نمیگیرد. بنگاههای بزرگ رابطهی خوبی با رسانهها برقرار کردهاند و در این عرصه نیز ناشر کوچک معمولاً از هیچ فرصتی برخوردار نیست.
ناشران کوچک متعهد بسیار بیشتر از ناشران بزرگ و نامدار، از انتشار آثارشان شادمان میشوند. انتشار هر کتاب آنها را مشعوف میکند و نشانههای رضایت درونیشان را میتوان در رفتار و در چهرهشان مشاهده کرد. انتشار هر عنوان کتاب برای چنین ناشرانی در حکم فتحی است به یاد ماندنی؛ در حالی که شاید صاحبان بنگاههای بزرگ به ندرت از انتشار کتابهای جدید چنان شادمان شوند.
ناشر کوچک متعهد، برای مضون اثر و به کیفیت چاپ کتاب اهمیت بسیاری قائل است. نشر برای او دکانی برای پول درآوردن نیست؛ که اگر بود، مثل خیل سیاهیلشگر ناشران بیمایه میرفت سراغ بازنشر بیکیفیت و بیاذن و اجازهی آثار آلاحمد، شریعتی، فروغ، نیما، سپهری، بهرنگی، شاملو، اخوان، مشیری و... یا در نازلترین سطح ممکن به چاپ متون کهن فارسی اقدام میکرد. بازار کتابهای بیارج و فاقد بار علمی در حوزههای روانشناسی، گیاهان دارویی و... هم که بسیار داغ است؛ اما ناشر کوچک متعهد سراغ هیچ یک از این شعبدهبازیها نمیرود.
ناشران کوچک متعهد سرمایهای بیش از آنچه برای نشر کتابها هزینه میکنند، در اختیار ندارند. اینها منتشر میکنند، به امید اینکه روزنهای رو به دنیای ادبیات و فرهنگ بگشایند. اینها کار میکنند تا تغییر دهند؛ تا مسیرهای جدیدی به روی دوستداران کتاب بگشایند.
کدام نویسنده است که دوست نداشته باشد کتابش را ناشری بزرگ چاپ کند؟ کتابی که آن را ناشری بزرگ چاپ کرده، دیده میشود، خریده میشود، در موردش بحث میشود؛ اما کتاب خوبی که ناشر کوچک متعهد چاپ کرده...
اگر نبود حس آرامش و لذت درونی، آیا ناشران کوچک در گردونهی سرگیجهآور نشر ایران میتوانستند برای ادامهی بقا به تلاششان ادامه بدهند؟
کمی از نامها یا «برند»های مطرح نشر فاصله بگیریم. مطئن باشید دست خالی کتابفروشیها را ترک نخواهید کرد. سعی کنیم نامها و کسانی را که از فرصت دیده شدن محروم ماندهاند، ببینیم، بخوانیم و بشنویم. اجازه ندهیم سلیقهمان وفق نظر بنگاههای بزرگ شکل بگیرد. اگر دربارهی کتابی در رسانهها بحث نشود، اگر برای کتابی در فرهنگسراها برنامهی رونمایی گرفته نشود و اگر کتابی در ویترین کتابفروشیها جا خوش نکند، دلیل بر بیمایگی آن نیست.
به زودی نمایشگاه کتاب تهران میزبان کتابخوانهای سراسر ایران خواهد شد. متأسفانه اغلب علاقهمندان، مستقیم سراغ ناشران مطرح میروند و از تماشای ویترین ناشران متعهد ناشناس پرهیز میکنند. کافی است کمی تأمل داشته باشیم تا بتوانیم موضوعات و مضامین دلخواهمان را در میز ناشران کوچک نیز بیابیم. گاهی ناشری شهرستانی پیدا میشود که چندین کتاب باارزش منتشر کرده، اما به جرم شهرستانی بودن، هرگز از فرصت دیده شدن بهرهای نبرده است. نشر ایران فقط چند بنگاه بزرگ نیست. ناشران کوچک به توجه کتابخوانها نیاز دارند تا کتابهای بیشتری را از خطر مرگ نجات دهند. با بیتوجهی از مقابلشان رد نشویم!
این یادداشت در وبسایت مرکز فرهنگی شهرکتاب منتشر شد(اینجا)
کنون خورد باید میِ خوشگوار؛ که می بوی مشک آید از جویبار.
هوا پرخروش و زمین پر ز جوش؛ خنُک آنکه دل شاد دارد به نوش!
فردوسی
بوی جوی مولیان آید همی؛ یاد یار مهربان آید همی.
ریگ آموی و درشتیْ راه او، زیر پایم، پرنیان آید همی.
آب جیحون، از نشاط روی دوست، خنگ ما را تا میان آید همی.
ای بخارا! شاد باش و دیر زی؛ میر زی تو شادمان آید همی.
میر ماه است و بخارا آسمان؛ ماه سوی آسمان آید همی.
میر سرو است و بخارا بوستان سرو سوی بوستان آید همی.
آفرین و مدح سود آید همی، گر به گنج اندر زیان آید همی.
رودکی
آموی: (اِخ ) آمو. آمویه . آمون . آمل . نام دشتی فراخ و ریگی بماوراءالنهر به ساحل جیحون/ دهخدا
خِنگ: اسب سفیدموی/ معین
زی؛ در مصراعِ میر زی تو شادمان آید همی: طرف، جانب، سو
گذری بر مضمون مهاجرت در کتاب «سرگیجه» نوشتهی ژوئل اگلوف
«جریان عادی اینجا فریادهایی است که در رودی از خون غرق میشود؛ تکان و لرزه، چشمهای برگشته، زبانهای آویزان، بهمنی از امعاء و احشاء، سرهایی که قِل میخورد، گاوهایی که پوستشان مثل موز کنده میشود، خوکهای رنگپریدهی شقه شده، حیواناتی که از پا آویزان میشوند، پشت سر هم میگذرند و مدام کوچکتر میشوند، و ما با سر و صورتِ غرق خون و چکمههای پر از عرق کار میکنیم؛ در جنبوجوش هستیم، فریاد میزنیم، گاهی بلندتر از حیوانات؛ با هم دعوا میکنیم یا ادایش را درمیآوریم؛ با صدای بلند برای لاشهها آوازهای اپرایی میخوانیم، برای خوکها آوازهای رکیک میخوانیم، وقت نفس کشیدن نداریم، باید ضربآهنگ را حفظ کنیم. سرمان در امعاءواحشاء فرو رفته، دستهایمان در حال زیرورو کردن است و کاردهایمان مشغول بریدن...»(سرگیجه، ص۱۲)
«سرگیجه»، اثری است داستانی از «ژوئل اگلوف»، نویسنده و فیلمنامهنویس فرانسوی که «موگه رازانی» آن را به فارسی ترجمه کرده است. راوی در شهری زندگی میکند که هوا و محیط اطرافش به غایت آلوده است. او که در کشتارگاه به کار مشغول است، با مادربزرگش زندگی میکند و تصمیم دارد روزی زادگاهش را ترک کند، «اما راه انتخاب همیشه باز نیست.»
راوی در ابتدای اثر، محیط زندگیاش را چنین معرفی میکند: «از نظر آب و هوا هم بخت با ما یار نیست. تا جایی که به خاطر دارم اینجا همیشه همین قدر گرم و همین قدر تاریک بوده است. هرچه ذهنم را زیر و رو میکنم، یک ذره هوای خنک هم به یاد نمیآورم. خاطرهای از باز شدن آسمان ندارم، یا حتی از سوراخ شدن این لحاف خاکستری که بعضی روزها حتی تا روی سرمان پایین میآید و اگر باد بلند نشود، روزها و گاهی هفتهها از صبح تا شب ما را در مه فرو میبَرد. به طور قطع محیط سالمی نیست. بچهها رنگپریدهاند، پیرها درست پیر نشدهاند. در واقع تشخیص این دو از هم همیشه ممکن نیست. به هر حال من که اطمینان دارم تا آخر عمر اینجا نخواهم ماند. با همهی اینکه میگویند همه جا مثل هم است، با همهی اینکه میگویند محلهای بدتر از این هم وجود دارد، اما یک روز به دیدن جاهای دیگر خواهم رفت...» (ص۷)
اما مگر کنده شدن به همین سادگیهاست؟ «میدانم روزی که از اینجا بروم، غمگین خواهم شد. حتماً چشمهایم از اشکتر میشود. به هر حال ریشههای من اینجاست. تمام فلزات سنگین را مکیدهام، رگهایم پر از جیوه است و مغزم مملو از سرب. در تاریکی میدرخشم، پیشابم آبیرنگ است، ریههایم مثل کیسهی جاروبرقی پر است و با این حال، میدانم روزی که از اینجا بروم، حتماً اشکم سرازیر میشود. طبیعی است، من اینجا به دنیا آمدهام و بزرگ شدهام. هنوز هم به یاد دارم چطور در بچگی جفتپا توی چالههای روغن میپریدم و وسط زبالههای بیمارستانی غلت میزدم. هنوز صدای مادربزرگ را میشنوم که با فریاد به من میگفت مراقب لوازمم باشم. لقمههایی که با گریس سیاه برای عصرانهام آماده میکرد... و مربای لاستیکی سیاهی که مزهی پرتقال تلخ، اما کمی تلختر میداد... من کنار خط آهن بازی کردهام، از تیرهای برق بالا رفتهام، توی حوضهای تصفیه آبتنی کردهام. و بعدها، در گورستان ماشینها... اما به هر حال خاطرهاند. آدم حتی به بدترین جاها هم دلبستگی پیدا میکند؛ مثل دودهای که به ته بخاری میچسبد.» (ص۹)
صفحههای کتاب سرشار از تصاویر دردناک زندگی راوی و شرایط تیرهی محیط زندگی اوست. باید کتاب را بخوانید تا هم با جزءبهجزء سیاهی زندگی راوی آشنا شوید و هم شاید گاه با او احساس قرابت داشته باشید.
«به «بورچ» که بیرون به من ملحق شده است میگویم:
ـ اینکه نشد زندگی.
یک فنجان به اصطلاح قهوه از دستگاهی که از شش ماه پیش به این طرف چیزی جز آب جوش تحویلمان نمیدهد، به طرفم میگیرد و میگوید:
ـ ولی زندگیِ ماست.
همان طور که لیوان را به دهانم نزدیک میکنم با غرولند میگویم:
ـ بله، اما من دیگر این زندگی را نمیخواهم. به زودی از اینجا میروم.
ـ و میخواهی کجا بروی؟
با شکلکی زیرکانه جوابش را میدهم، مثل کسی که میخواهد بگوید در این باره فکرهایی دارم، اما ترجیح میدهم از آن حرفی نزنم؛ در حالی که واقعاً نمیداند میخواهد چه غلطی بکند.» (ص۳۸)
البته یادداشت حاضر کوشیده فقط با برجسته کردن موارد مربوط به مهاجرت، خوانندهی احتمالی را به صورت پررنگ با یکی از مضامین اصلی کتاب آشنا کند و مروری بر کل مضامین داستان نیست.
ماهیگیری یکی از تفننهایی است که برخی اهالی محل سکونت راوی روزهای تعطیل، خود را با آن سرگرم میکنند. «اگر چیزی نداشته باشی سر قلاب بزنی، مهم نیست؛ نباید نگران باشی. کافی است قلاب را توی آب بیندازی و بعد از چند ثانیه حتماً چوبپنبه زیر آب میرود. موضوع این نیست که ماهیهای اینجا احمقتر از ماهیهای جاهای دیگر هستند؛ مسأله فقط این است که میخواهند از آب بیرونشان بیاوری، از آنجا نجاتشان بدهی. بیرون از آب بهتر میتوانند نفس بکشند؛ به علاوه سوزش و خارش بدنشان هم کم میشود. به همین دلیل خوشحال هستند. بعد میتوانی هر کار بخواهی با آنها بکنی. ولشان کنی روی علفها تا بمیرند، سرشان را به سنگ بکوبی، کافی است که فقط آنها را به دلیل اینکه کوچک یا زشت هستند، دوباره به رودخانه نیندازی. تنها خواستهی آنها همین است. توقع زیادی ندارند.» (ص۴۱)
در صفحهی ۸۶، بین راوی و دوست صمیمیاش «بورچ» چنین گفتوگویی شکل میگیرد:
«راوی: راستی، کریسمس چه کار میکنی؟
بورچ: کریسمس؟ مگر نگذشته؟
ـ خب نه، سه هفتهی دیگر است.
ـ حتماً با کریسمس سه سال پیش اشتباه گرفتم...
ـ حتماً. خب چه کار میخواهی بکنی؟
ـ درست نمیدانم. شاید برای خودم میگو بخرم و آواز شب شیرین را بخوانم.
ـ باید به خانهی ما بیایی. این طوری بیشتر خوش میگذرد.
ـ خیلی لطف میکنی. نه نمیگویم.»
حضور بورچ در خانهی راوی فصل بعدی داستان را شکل میدهد. بورچ با خودش نوشیدنی گازداری را به خانهی راوی میبرد. او این نوشیدنی را ده سال پیش در بازی تیراندازی در جریان یک جشن برنده شده است. بورچ میگوید: «ده سالی میشود که آن را برای مناسبتهای بزرگ نگه داشتهام.» حضور در جشن کریسمس در خانهی راوی و مادربزرگش، بعد از ده سال بزرگترین مناسبت زندگی بورچ است...
بعد از جشن، بورچ و راوی شروع به گفتوگو میکنند و مادربزرگ چرتش میگیرد....
«بورچ: راستی، بالاخره کی میروی؟
انگشت سبابهام را روی بینی میگذارم تا بفهمانم ساکت شود. اما همان هم برای هوشیار کردن مادربزرگ کافی بود.
ـ چی؟ کجا میخواهی بروی؟
ـ هیچ کجا مادربزرگ، نگران نشو. بخواب.
و دوباره میخوابد.» (ص۹۴)
بعد از شبنشینی کریسمس، راوی میخواهد دوستش را تا ایستگاه اتوبوس بدرقه کند، که باران میگیرد. توصیف او از باران چنین است: «وقتی باران گرم و چرب روی سرمان میریزد، زود متوجه ماجرا میشویم. بارانی که تمام گردوغبار معلق در هوا را با خود پایین میآورد. و مثل روغنی که از ماشین تخلیه شده باشد، با قطرههای درشت رویمان میریزد.» (ص۹۸)
و کتاب چنین به پایان میرسد: «به محض اینکه وسط یک کابوس بیدار میشوی، باید به این فکر باشی که باید دوباره به آن برگردی.
صبح به تصوری که از صبح داری شباهت ندارد. اگر عادت نداشته باشی، حتی متوجه آن نمیشوی. تفاوت آن با شب خیلی ظریف است. باید باریکبین باشی. فقط یک پرده روشنتر است. حتی خروسهای پیر هم دیگر تفاوت بین آنها را تشخیص نمیدهند.
بعضی روزها، چراغ خیابانها خاموش نمیشود. اما خورشید بالا آمده، حتماً یک جایی، بالای افق، پشت مه، دود، ابر غلیظ و ذرات غبار قرار دارد.
هوای بد یک شب قطبی را تصور کنید. روزهای آفتابی ما به آن شباهت دارد.» (ص۱۰۱)
مشخصات کتاب: سرگیجه، ژوئل اگلوف، ترجمه: موگه رازانی، نشر کلاغ، تهران، ۱۳۹۱، ۱۰۱ صفحه، قیمت: چهار هزار تومان.
این یادداشت در وبسایت مرکز فرهنگی شهرکتاب منتشر شد(اینجا)
صبر و ظفر هر دو دوستان قدیمند
بر اثر صبر نوبت ظفر آید
حافظ
.............................................................................
گیرم پدر تو بود فاضل
از فضل پدر تو را چه حاصل
سعدی
.............................................................................
آنجا که بزرگ بایدت بود
فرزندی من ندارت سود
چون شیر به خود سپهشکن باش
فرزند خصال خویشتن باش
نظامی
..............................................................................
آدمی فربه شود از راه گوش
جانور فربه شود از حلق و نوش
مولانا
..............................................................................
بنایی که محکم ندارد اساس
بلندش مکن ور کنی زو هراس
سعدی
...............................................................................
سعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیست
در میان این و آن فرصت شمار امروز را
سعدی
یادداشتی از طلعت حلمان **
در نخستین دههی سدهی بیستویکم میتوانیم صفت «بیچاره»(biçare/ درمانده و رنجور) را در مورد «یونس امره» به کار ببریم و از همین رو ناگزیریم به فکر «چاره»ای برای برونرفت از این وضعیت باشیم. قرن بیستم برای شعر ترکی «عصر پیروزی» بود و برای یونس امره «فصل شوکت و احتشام».
از قرن ۱۴م. تا آغاز جمهوریت، سنتهای شفاهی مردمی و علاقهی مردم به شعر، نام یونس امره را زنده نگه داشته بود. در فاصلهی سدههای ۱۴ تا ۱۸م. دست کم هشت کتاب با نامِ «دیوان یونس»(Yunus Divanı) گردآوری و مرتب شد که از آن میان چند نسخه در عصر حاضر به دست ما رسیده است. البته این منتخبات تفاوت بسیاری با یکدیگر دارند.
در مورد میزان توجه قشرهای فرادستِ باسواد و تحصیلکردهی قدیم به شعرهای یونس هیچ سندی در دست نیست؛ در مقابل، شعرها و سرودههای آیینی او در حافظهی جمعی ساکنان دشتها و صحراها، به خصوص بین افراد فاقد سواد خواندن و نوشتن، از نسلی به نسل دیگر انتقال یافته و به حیات خود ادامه داده است.
نخستین چهرههای فرهنگی دورهی تنظیمات نسبت به یونس بیاعتناء بودند؛ مثلاً «نامق کمال» به رغم توجهاش به ریشههای اصلی ادبیات ترک، علاقهای به یونس نشان نمیداد و حتی بنابر آنچه نقل شده به زیباییشناسی شعرهای او و به افکارش با دیدهی تحقیر مینگریست.
در فاصلهی بسیار اندک از جمهوریت ـ چه پیش و چه پس از آن ـ «فؤاد کؤپرولو» محققانهترین ارزشگذاریهای علمی را پیرامون یونس ارائه کرد. میتوان گفت ورود یونس به فرهنگ شهری ترکیه و حضورش در محیطهای دانشگاهی، پیش از هر کس، مرهون تلاشهای پرارزش کؤپرولوست. سپس در دهههای ۳۰ و ۴۰ سالهای ۱۹۰۰، در سایهی دو ویرایش از دیوان یونس امره که اولی به کوشش «برهان توپراک» و دومی به کوشش «عبدالباقی گؤلپینارلی» منتشر شد و «اوراتوریو» یِ «آ. عدنان سایگوُن»، یونس به عنوان یکی از پیشگامان مهم تاریخ ادبیات ترکی و همچنین به عنوان یک شاعر انساندوست مورد پذیرش قرار گرفت. در نیمهی دوم قرن بیستم شاهد «رنسانس یونس» بودیم.
در ۲۵ سال پایانی قرن بیستم، هنگامی که بشردوستی و جوشوخروش باطنی مولانا در جهان، به ویِژه در شمال آمریکا و غرب اروپا، سبب ایجاد هیجانی خاص شد، جهانشمولی یونس نیز توجهها را به سوی خود جلب کرد. با مبنا قرار دادن این فرضیه که یونس در سال ۱۲۴۱م. به دنیا آمده، توانستیم یونسکو را قانع کنیم که هفتصدوپنجاهمین سال تولد وی به عنوان «سال جهانی یونس امره» نامگذاری شود. البته این موفقیت آسان به دست نیامد. برخی کشورهای اروپایی با پیشگامی یونان، اقدامات هماهنگی را علیه پیشنهاد ما به انجام رساندند. در نخستین گردهمایی کمیسیون، در برابر مخالفتها و اعتراضهای آلمان و قبرس شمالی ایستادیم و سرانجام اعلام سال ۱۹۹۱ به عنوان «سال جهانی یونس امره» زمینهی دستیابی به موفقیتهای متعددی را برای ما فراهم کرد. خاطرنشان میکنم همان زمان اقدام یکجانبهی حکومت جمهوری ترکیه در تغییر این نام به «سال عشق به یونس امره» از سوی برخی کشورها و نهادها شگردی تبلیغاتی تلقی شد و واکنشهای سردی به همراه آورد. در واقع تغییر نام سال از طرف ترکیه، ذوق همکاری را در برخی کشورها از بین برد. اما به رغم همهی اینها در سایهی روح و ارزشهای جهانشمول یونس و قدرت شاعرانهی او، در سال جهانی یونس امره صدای انساندوستانهی شاعر و نیز صدای شعر ترکی در کشورهای بسیاری پیچید. تولید چندین برنامهی رادیویی و تلویزیونی در ترکیه، برگزاری کنفرانسها و سمپوزیومها، برپایی مجالس شعرخوانی، چاپ مطالبی پیرامون یونس در مجلهها و روزنامهها، انتشار کتابهای متعدد با موضوع یونس و ترجمهی شعرهای وی تقریباً به پانزده زبان، از جمله تلاشهایی است که در آن سال به منصهی ظهور رسید.
در همان سال غیر از «رسالةٌ النُصحیة»(اندرزنامهای در قالب مثنوی و به زبان ترکی. م.) بسیاری از شعرهایی که تعلق آنها به یونس جای ابهام ندارد، به دست چند مترجم به زبان انگلیسی ترجمه شد. رویداد باارزش دیگر تدوین دیوان یونس امره به دست دکتر «مصطفی تاتجی» بود. این پژوهش و ویرایش اصیل و مهم را وزارت فرهنگ ترکیه در سه جلد منتشر کرد: جلد نخست، بررسی و مطالعه؛ جلد دوم، متن انتقادی دیوان و جلد سوم، متن انتقادی رسالةٌ النُصحیة.
سال ۱۹۹۱ در مرکز عمومی یونسکو در پاریس، سمپوزیوم علمی یک روزهای با موضوع یونس امره تشکیل شد و اطلاعیههای این سازمان در خصوص یونس در قالب کتاب به چاپ رسید. مطلبی نیز با موضوع یونس در مجلهی «یونسکو کوریر» به ۳۶ زبان منتشر شد.
متأسفانه عزمی که در سال جهانی یونس امره داشتیم در سالهای بعد به وضوح رو به افول گذاشت. اگر از چند کتاب باارزشی که در فاصلهی سالهای ۱۹۹۲ تا ۱۹۹۶ به زبان ترکی منتشر شد صرف نظر کنیم، کارنامهی ما در موضوع یونس به هیچ وجه قابل دفاع نخواهد بود. نخستین کتاب مهمی که پس از سال ۱۹۹۱ دربارهی یونس منتشر شد، چاپ «رسالةٌ النُصحیة» به کوشش «اومای گونای» و «عثمان هوراتا» ست و دیگری کتابی است در حوزهی نقد ادبی با نام «قدرت شاعرانگی یونس امره» اثر «دوغان آکسان». همچنین سال ۲۰۰۴ نیز ترجمهی انگلیسی دیگری از شعرهای یونس با برگردان «سُها فایِز» در قالب کتاب و با نام The City of Heart منتشر شد.
دستاورد سال جهانی یونس امره خیلی بیشتر از دستاورد ۱۵ سال پس از آن بود. اگر تصریح کنیم جامعهی علمی ترکیه از سال ۱۹۹۱ تا سال ۲۰۰۶ یونس را نادیده گرفت، سخنی بیهوده نگفتهایم. با اینکه نمیتوان گفت پس از سال ۱۹۹۱ یونس را دوباره به خاک سپردهایم، به او به چشم شاعری مرده نگریستهایم؛ در حالی که میتوانستیم با همکاری فرهیختگان و دانشگاهیان سراسر ترکیه راهی پرشکوه به جهان یونس امره بگشاییم.
سال ۱۹۹۱ در سمپوزیوم یونس امره که توسط وزارت فرهنگ ترکیه برگزار شد، پیشنهاد تأسیس «انستیتو مطالعات یونس امره» را مطرح کردم که متأسفانه این طرح هنوز هم تصویب نشده است. هدفهایی که برای آن انستیتو در ذهن داشتم چنین بود: ارائهی نقدها و بررسیهای علمی به صورت سامانمند و پیوسته، برپایی سمپوزیومها و سمینارها به صورت سالانه، تشویق به ترجمهی شعرهای یونس به زبانهای دیگر، انتشار یک مجلهی علمی ـ تخصصی به دو زبان ترکی و انگلیسی با موضوع بررسیهای یونسشناسی و ارائهی اطلاعات مؤثق علمی. بین شرکتکنندگان در آن سمپوزیوم رئیس وقت دانشکدهی ادبیات دانشگاه «حاجتتپه» پروفسور دکتر «امل دوغراماجی» هم حضور داشت. وی در پایان مراسم درخواست وقت سخنرانی کرد و گفت از پیشنهاد تأسیس انستیتو حمایت کرده، خواهد کوشید این مرکز را در دانشگاهشان برپا کند. اندکی بعد نیز در نیویورک نامهای از وی دریافت کردم که در آن از تحقق عملی ایدهی راهاندازی چنان مؤسسهای خبر میداد. البته مؤسسهی مذکور طبق اطلاعات و پیگیریهای من، پس از شروع به کار نتوانست به اهداف مورد نظر دست یافته و به نهادی تأثیرگذار بدل شود. اندکی بعد هم پس از آنکه پروفسور دوغراماجی از مسؤولیت دانشکدهی ادبیات کنار رفت، مرکزی که وی بنیان گذاشته بود به دست فراموشی سپرده شد. اگر آن اقدام بینتیجه نمیماند، در سایهی همکاری هیأت علمی قدرتمند دانشگاه حاجتتپه و سایر یونسشناسان میتوانستیم به تألیفات و تحقیقات باارزشی دست پیدا کنیم و گامهای بلندی را در راه بازشناسی و معرفی یونس و میراث ادبی او برداریم....
یونس نه تنها به مایههای انساندوستانهی فرهنگ آناتولی وجههای جهانی داده، که معجزهی زودهنگام زبان ترکی هم به حساب میآید. اگر ما به یونس بیتوجه باشیم، جهان نیز با او طریق مهربانی پیش نخواهد گرفت. نهادهای فرهنگی، دانشگاهی، هنری و ادبی ترکیه باید دست به دست هم گامهای مؤثری را در راه بازشناسی یونس بردارند. من همچنان پیشنهاد میکنم به عنوان نخستین گام «انستیتو مطالعات یونس امره» را به عنوان یک نهاد مستقل تأسیس کنیم و اگر تشکیل این انستیتو با توجه به موانع قانونی و اداری آرزوی بزرگی است، کارمان را در چارچوب یکی از دانشگاههای ترکیه، در قالب نهادی با نام مرکز یونسشناسی آغاز کنیم.
اما مهمترین مواردی که باید دربارهشان پژوهش کنیم به شرح زیر است:
۱. هویت یونس: به دلیل فقدان مستندات، اطلاعات ما دربارهی یونس اندک است. باید با انجام تحقیقات گسترده بتوانیم شرحی معتبر از زندگی وی ارائه کنیم.
۲. مزار یونس: در آناتولی دست کم سیزده مزار به یونس امره نسبت داده میشود. برای پایان دادن به این پریشانی باید تحقیقاتی هدفمند و بیطرفانه صورت بگیرد.
۳. رابطهی مولانا و یونس: در روایتهای تاریخی گفته شده که مولانا و یونس با یکدیگر دیدار داشتهاند و مولانا در یکی از شعرهایش به یونس و یونس هم در شعری به مثنوی مولانا اشاره کرده است. باید صحت و سقم این گفتهها به صورت مستدل مشخص شود. مهمتر از مورد فوق، بایستی نسبت فکری، روحی و ادبی یونس با مولانا بررسی شود.
۴. احمد یسوی و تاپدوق امره: دربارهی این دو شخصیت همچنان پژوهشهای درخوری صورت نگرفته است.
۵. حاجی بکتاش ولی و مناسبات بکتاشیگری: کارهایی که تاکنون در این موضوع انجام شده، کاملاً ابتدایی بوده و از سطح شایعات و گمانهزنیها فراتر نرفته است.
۶. بررسی منتقدانهی شعرهای یونس امره: بررسی منتقدانهی شعرهای یونس امره به ما نشان خواهد داد کدام شعرها به راستی متعلق به اوست و کدامها سرودهی شاعران و «عاشیق»ها و «امره»های دیگر است. واقعیت این است که سرودههای بسیاری در طول زمان به یونس امره نسبت داده شده است.
۷. بررسی انواع وزن، قالب و سبک شعرهای یونس: در این بررسی ما با مواردی پیچیده و درهم روبهرو خواهیم شد. در این حوزه باید از امکانات نوین رایانهای کمک بگیریم.
۸. تضاد در باورهای یونس: در شعرهای یونس به مواردی برمیخوریم که به روشنی از نظر اعتقادی در تضاد با باورهایی است که او در شعرهایی دیگرش مطرح کرده. او از یک طرف مبلغ باورهای مبتی بر نگرشهای اسلامی اهل سنت است و از سوی دیگرگاه شعرهایی دارد در تضاد با مذهب و عقاید عمومی روزگار خود. در بررسی دقیق این موضوع با دشواریهای بسیاری مواجه خواهیم شد.
۹. دایرهی واژگان و تغییرات اسلوبی در شعرهای یونس: دایرهی واژگان دیوان و تفاوت ادای آنها، تضاد در بیان ادبی واژه با بیان طبیعی آن و تغییرات عجیب در بیان و گفتمان سرودههای یونس چگونه تبیین خواهد شد؟
۱۰. تحلیل رسالةٌ النُصحیة: این اثر تنها کتابی است که تعلق آن به یونس جای چندوچون ندارد. دربارهی این کتاب باید دست به بررسیهای جدیدی بزنیم و نیز برای ترجمهی آن به سایر زبانها اقدام کنیم.
۱۱. سرودههای آیینی (ilahi) منسوب به یونس: بسیاری از زیباترین سرودههایی آیینی ما یا متعلق به یونس است یا منسوب به یونس. باید با بررسیهای دقیق دانشورانه مشخص کنیم که کدام سروده منسوب به یونس است و کدام واقعاً متعلق به وی.
۱۲. تفسیر شعر Çıktım erik dalına (رفتم روی شاخهی درخت آلو): پیرامون این شعر حیرتانگیز که مهمترین شعر کهن ترکی و حتی شاید مهمترین شعر کل ادبیات ترکی باشد، در دورهی عثمانی چهار تفسیر و شرح جالب نوشته شده است. اکنون ضروری است بر اساس افکار و دستاوردهای نوین ادبی و فلسفی به ارائهی خوانشهای نو از این شعر بپردازیم.
........................................................................
* این یادداشت در کتابی با مشخصات زیر به چاپ رسیده است:
Edebiyat ve Dil Yazıları -Mustafa İsen e armağan-/ Ayşenur Külahıoğlu İslâm، Süer Eker/ Ankara/ ۲۰۰۷/ p: ۲۷۹-۲۸۲
** Talat Halman: پروفسور دکتر طلعت سعید حلمان، متولد ۱۹۳۱، اولین وزیر فرهنگ ترکیه (۱۹۷۱)، با ترجمهای که از غزلهای شکسپیر به زبان ترکی انجام داد در کشورش به شهرت رسید. مدتی در دانشگاه «بیلکنت» آنکارا رئیس دانشکدهی زبان و ادبیات انگلیسی بود و بعدها به ریاست دانشکدهی ادبیات و علوم انسانی همان دانشگاه دست یافت. حلمان در دانشگاههای کلمبیا، پرینستون و پنسیلوانیا به تدریس درسهای زبان و ادبیات ترکی، تاریخ و فرهنگ ترکان، اسلامشناسی، تاریخ خاورمیانه و ادبیات اسلامی پرداخته است. او ریاست بخش زبانها و ادبیات خاورمیانهی دانشگاه نیویورک را در فاصلهی سالهای ۱۹۸۶ تا ۱۹۹۶ عهدهدار بوده و به مدت چهار سال در هیأت مدیرهی یونیسف عضویت داشته است. حلمان نزدیک به شصت عنوان کتاب تألیف و ترجمه کرده و ترجمهی گزیدهای از شعرهای یونس امره به زبان انگلیسی، بخشی است از کارنامهی او. م.
پ. ن: مترجم از آقای کایهان(کیهان) اینان به سبب معرفی این یادداشت و کتاب Edebiyat ve Dil Yazıları، از خانم مائده طالبیان به خاطر در اختیار قرار دادن کتاب و از آقای صالح عطایی به دلیل راهنماییهای همیشگیشان در امر ترجمه سپاسگزاری میکند.
این ترجمه در وبسایت مرکز فرهنگی شهرکتاب منتشر شد.(اینجا)
معرفی کتاب «اطلس تاریخی ایران، از ظهور اسلام تا دوران سلجوقی» نوشتهی رضا فرنود
«اطلس تاریخی ایران، از ظهور اسلام تا دوران سلجوقی»، اثر رضا فرنود، همچنانکه از نام کتاب پیداست، روایتی است نقشهپردازانه از تاریخ ایران. اگرچه در کتاب، کنار هر نقشه یکی دو صفحه نیز به اطلاعات فشردهی مربوط به مقطع تاریخی آن نقشه اختصاص یافته، هدف اصلی نویسنده ارائهی نقشههای تاریخی است. فرنود در مقدمهاش مینویسد: «این کتاب اطلس تاریخی است؛ بدین معنی که وقایع این دوره در قالب مجموعهای از نقشههای تاریخی به نمایش درآمده است. هر نقشه نیز با متن نسبتاً کوتاهی همراه است که در آن وقایع تاریخی مهم آن دوره شرح داده شده است. متنها تا حد مقدور خلاصه و ساده نوشته شده و از توضیح جزئیات، برداشتهای شخصی و پرداختن به بحث و جدلهای تاریخی خودداری شده است.... برای خوانندهای که با متون تاریخی این دوره آشنا نیست، این کتاب پیشدرآمدی برای مطالعات دقیقتر خواهد بود. شرح وقایع تاریخی، همراه با نقشههای مربوط، مطالعه و درک تحولات مختلف این دوره را از منظری کلی و در عین حال دقیق میسر میسازد. اما برای خوانندهای نیز که با تاریخ این دوره آشناست، چه بسا این کتاب مکمل مناسبی برای مطالعات تاریخیاش باشد. نمایش وقایع و حوادث تاریخی بر روی نقشه، به درک بهتر بُعد مکانی این حوادث کمک میکند و تداخل و تأثیر متقابلشان را بر یکدیگر بهتر نشان میدهد...»(صص ۸و۷)
چهل نقشه و یک نمودار، مجموعهی اطلاعات تصویری کتاب را تشکیل میدهد. عنوان نقشههای کتاب که با رنگآمیزی و طراحی مناسبی چاپ شده، به شرح زیر است: جغرافیای منطقهی ایران و مناطق اطرافش، شهرهای اصلی و ایالات منطقهی ایران در قرنهای اول تا چهارم هجری، پراکندگی جغرافیایی زبانها در دنیای قدیم، دنیای قدیم در حدود سال سوم هجری، فتوحات عرب در ایران از ابتدا تا امویان، اختلافات داخلی اعراب و شورشهای ایرانیان(۴۱ تا ۸۰ هجری)، دنیای قدیم در حدود سال ۶۱ هجری، فتوحات امویان در ماوراءالنهر و گرگان(۸۰ تا ۱۰۲ هجری)، اغتشاشات داخلی ایران در سالهای آخر اموی، دنیای قدیم در حدود سال ۱۲۲ هجری، راههای عمده و شهرهای مهم بازرگانی در حدود سدهی دوم هجری، قیام ابومسلم و پیروزی عباسیان، قیامهای ضد حکومتی در اوایل عباسیان، دنیای قدیم در حدود سال ۱۷۴ هجری، عباسیان از هارون تا مأمون، طاهریان و خرمدینان، دنیای قدیم در حدود سال ۲۱۵ هجری، مهاجرت اعراب به ایران تا حدود سدهی چهارم هجری، یعقوب لیث و شورشیان زنگیان، زیدیان و صفاریان، صفاریان پس از یعقوب لیث، دنیای قدیم در حدود سال ۲۶۷ هجری، سالهای آخر عمرو لیث صفاری، زبانهای غیر ایرانی رایج در ایران در سدههای سوم تا چهارم هجری، اوجگیری سامانیان، دنیای قدیم در حدود سال ۲۹۸ هجری، مرداویج و دیلمیان، مذاهب رایج در ایران در سدههای سوم تا چهارم هجری، آل بویه و آل مسافر، فتح بغداد به دست آل بویه، سبکتکین و بحران سامانیان، ظهور محمود غزنوی، دنیای قدیم در حدود سال ۳۹۰ هجری، راههای عمده و شهرهای مهم بازرگانی در حدود سدهی چهارم هجری، پیشروی غزنویان در خراسان و هند، غزنویان در اوج قدرت، سلسلههای ترکان از ابتدا تا سلجوقیان، سلجوقیان و پایان آل بویه، پراکندگی جغرافیایی ادبا و دانشمندان ایرانی در سدههای اول تا پنجم هجری و دنیای قدیم در حدود سال ۴۵۲ هجری.
چهارمین نقشهی کتاب تصویری از دنیای قدیم در حدود سال سوم هجری ارائه میدهد. در یک سو امپراتوری ساسانیان قرار دارد، در سوی دیگر امپراتوری روم شرقی و در جنوبِ قلمرو وسیع ساسانیان، دولتی نوخاسته که آن موقع کسی باورش هم نمیشد تاریخ جهان را برای همیشه تحت تأثیر قرار خواهد داد. «در این سالها در عربستان تحولاتی پیش آمد و اتفاقاتی رخ داد که باعث شد به زودی آن سرزمین بر آیندهی تمدنهای دنیای قدیم بسیار تأثیر بگذارد. در حدود سال ۵۶۹ م. در مهمترین شهر بازرگانی عربستان مرکزی، مکه، کودکی به دنیا آمد که نامش بعدها در تاریخ بشر جاودانه شد... همان هنگام که خسروپرویز سرگرم فتح مصر بود، محمد(ص) و معدود یارانش در ۶۲۲ م. تحت فشار اشراف قریش، مکه را ترک و به مدینه هجرت کردند. تنها هفت سال برای پیامبر کافی بود تا سرانجام به مکه بازگردد و نخستین دولت عرب مسلمان را در این منطقه بنیان بگذارد...»(ص۱۴)
نقشهی فصل دوم کتاب موقعیت نبردها و مسیر حملهی سپاهیان عرب را به ایران نشان میدهد. نخستین نبرد بزرگ بین ایرانیان و اعراب در سال ۱۴ هجری و در قادسیه، نزدیک شهر کنونی کوفه، صورت میگیرد. از شکست ایرانیان در قادسیه، تا مرگ یزدگرد سوم در سال ۳۱ هجری، ۱۷ سال طول میکشد و ایرانیان در تمام نبردهای مهم بازندهی میدان رزمند. پس از فتح کامل سرزمینهای ایرانی، ایرانیان به گسیختگی سرنوشت دچار میآیند؛ زیرا مثلاً در فاصلهی سالهای ۴۱ تا ۸۰ هجری که خلفای عرب بر قلمروی وسیعتر از امپراتوری ساسانی حکم میراندند، بوداییان کابل و قندهار به رهبری ژونبیل علم استقلال برمیافرازند و سرزمینهای جنوبی دریای مازندران در دست امیران محلی ایرانی میماند. قیامهای ضد عرب در خراسان و قیام عبدالله زبیر در خوزستان هم این سرزمینها را از سرنوشت سایر واحدهای ایرانی جدا میکند. در فاصلهی سال ۸۰ تا ۱۰۲ هجری، قیام نیزک سیستانی در سرزمینی که اکنون بخشی است از کشور افغانستان به وقوع میپیوندد(نقشهی فصل پنج) و در سالهای آخر حکومت اموی اغتشاشات داخلی ایران فزونی میگیرد. قیام دیواستیچ و خودمختاری ماوراءالنهر، اغتشاشات حکومتی در خراسان، شورش علویان به رهبری عبدالله بن معاویه در نواحی مرکزی ایران کنونی و منازعات دائمی بین دو گروه مهاجم ترکان خزر و اعراب در بخشهای وسیعی از اران و شروان و آذربایجان نمونهی وقایعی است که در فاصلهی سالهای ۱۰۲ تا ۱۲۹ هجری روی میدهد(فصل شش). قیام ابومسلم در سفیدنج، بلخ، مرو و نیشابور(فصل نه. ۱۲۹ تا ۱۳۲ هجری)، قیامهای یوسف البرم، استاد سیس، خوارج، المقنع، سنباذ، علویان و راوندیان بر علیه حکومت عباسیان(همگی بین سالهای ۱۳۲ تا ۱۸۴ هجری) که اغلب در شرق ایران به وقوع پیوستهاند، نمونههای دیگری است از این گسست سرنوشت. در زمان حکومت مأمون جز دو شورش کوچک و بخش باقیمانده از حکومتهای محلی جنوب دریای مازندران، سراسر ایرانزمین سرنوشتی واحد مییابد(فصل دوازده) اما بلافاصله عصر سلسلهها و حکمرانیهای ایرانی آغاز میشود که هر یک بخشهایی از سرزمین بزرگ و کهن قدیمی را زیر سیطرهی خود داشتند. تقسیم ایران به قلمرو طاهریان و خرمدینان(۲۰۵ تا ۲۳۵ هجری، نقشهی صفحه ۴۳) قلمرو طاهریان و صفاریان(۲۳۵ تا ۲۵۶، ص۵۱) قلمرو زیدیان و صفاریان(۲۵۶ تا ۲۶۱ هجری، ص۵۳) برقراری یا استمرار حکومتهای سامانیان، پسران ابی دلف، آل هاشم، شروانشاهان، محمد ابی الساج، آل مسافر، آل بویه، شدادیان، پسران حسنویه، روادیان ـ که برخی ایرانیاند و برخی عرب ـ و قیام مرداویج در کنار استفرار خلافت عباسی در سرزمینهای وسیع ایرانی، نمونههایی است از این گسست سرنوشت(صص ۵۵ تا ۷۹). در فاصلهی سالهای ۳۷۲ تا ۳۹۰ شاهد ظهور محمود غزنوی هستیم و سراسر ایران محل منازعهی غزنویان، صفاریان و آل بویه است. حکومتهای کوچک آل هاشم، شروانشاهان، روادیان، شدادیان و زیدیان نیز بر سر قدرتند(ص۸۱). غزنویان در فاصلهی سالهای ۴۱۶ تا ۴۲۶ هجری موفق به تضعیف کامل آل بویه میشوند(ص۸۹)، اما خود با دشمنی نو رودررو میایستند: سلجوقیان. سلجوقیان از ۴۲۶ تا ۴۵۲ هجری با شکست دادن غزنویان و آل بویه قلمروی بسیار گسترده را به زیر فرمان خود درمیآورند. مؤلف کتاب «اطلس تاریخی ایران، از ظهور اسلام تا دوران سلجوقی» مینویسد: «اشغال تقریباً تمامی منطقهی مورد مطالعهی ما ـ به جز ماوراءالنهر ـ به دست سواران سلجوقی، دست کم از دو جنبه اهمیت بسیاری داشت: از یک سو، حکومت مقتدر سلجوقی توانست در نهایت به هرجومرج دائمی و کشتارهای بیهوده در طول این سده پایان ببخشد و با فراهم آوردن آرامشی نسبی، رشد دوبارهی اقتصادی اجتماعی را در این مناطق ممکن سازد؛ و از سوی دیگر، با اتحاد دوبارهی این مناطق که پس از مأمون بین قدرتهای محلی گوناگون تقسیم شده بودند، سرنوشت تاریخی اینان بار دیگر به یکدیگر پیوند خورد و سراسر این قلمرو به عنوان یک مجموعهی تاریخی سیاسی یکپارچه، هویت یافت.»(ص۹۲)
پس در واقع میتوان گفت کتاب مورد اشاره، دورهی تاریخیای را به تصویر میکشد که در آن ایران به عنوان یک قلمرو واحد سیاسی، در قرن اول هجری یکپارچکی خود را از دست داده و سرانجام در قرن پنج هجری دوباره همان یکپارچگی را به دست میآورد.
کتاب در کنار نقشهها که هویت اساسی اثر به حساب میآید، اطلاعات تاریخی فشردهای را ارائه میکند که میتواند برای خوانندهی ناآشنا با تاریخ ایران، متنی مفید تلقی شود. تماشای هر یک از نقشهها نیز تصویر کاملتری را از آنچه در ایران تاریخی در حال وقوع بوده در ذهن ما شکل خواهد داد.
«اطلس تاریخی ایران، از ظهور اسلام تا دوران سلجوقی» را نشر نی، در قطع خشتی و با کاغذ مقوایی منتشر کرده است. کتاب ۱۰۴ صفحه دارد و قیمت آن هشتهزار تومان است.
این یادداشت در وبسایت مرکز فرهنگی شهرکتاب منتشر شد. (اینجا)
مروری بر کتابِ داستانهای کوتاه از نویسندگان اسلاو
اسلاوُمیر مروژک، نویسنده و طنزپرداز نامدار لهستانی که «اختصارنویسی» ویژگی بارز طنزهایش محسوب میشد، در انتقاد از پرگویی نوشته بود: «آرزو میکنم قانون جدیدی در طبیعت به وجود میآمد که به موجب آن، هر کس حق داشت در طول شبانهروز از تعداد محدود و معینی کلمه استفاده کند. روزی فلان قدر کلمه، و همین که شخص این تعداد را ادا کرد یا روی کاغذ آورد، تا صبح روز بعد لال و بیسواد شود. در حوالی ظهر سکوت مطلق حکمفرما میشد و فقط هر ازگاهی سخنان مختصر کسانی به گوش میرسید که میتوانند فکر کنند چه میگویند، یا کسانی که به دلایل دیگری حرف خود را نگه میدارند. از آنجا که این سخنان در سکوت ادا میشوند، در نهایت به گوشها نیز راه پیدا میکنند.»(داستانهای کوتاه از نویسندگان اسلاو، ص۲۸۱)
از منظر اختصارنویسی، کتاب «داستانهای کوتاه از نویسندگان اسلاو» مجموعهی گزینش شدهی موفقی است که توانسته در سیصد صفحهی قطع پالتویی، ۳۶ داستان از ۲۳ نویسندهی اسلاو را در اختیار خوانندهی ایرانی قرار دهد و ما را با وجوهی از زندگی مردمان بلوک شرق سابق آشنا کند. ۲۰۹ صفحه از کتاب به نویسندگان روس اختصاص دارد و ۹۱ صفحهی دیگر به نویسندگانی از کشورهای اوکراین، چک، بلغارستان و لهستان. داستانها از زبانهای روسی و اوکراینی ترجمه شدهاند.
روش «احمقنمایی» یا «تنزل دادن تا حماقت» به عنوان نوعی خاص از گروتسک، در چندین داستان این مجموعه به خوبی قابل شناسایی است؛ از جمله در داستانهای «آسانسور»(ص۲۸۳)، «تصویر امپراتور فرانتس ژوزف اول»(ص۲۴۱)، «جلسهی علنی»(ص۲۰۳)، «رانندهی درستکار»(ص۱۴۵)، «داستان گالیلهی احمق»(۱۱۷) و «قصهای جدید دربارهی شاهی جدید»(ص۱۰۷).
تلاشهای زیانبار انسان برای لگام زدن بر طبیعت و رام کردن و تسخیر آن، بنمایهی دو داستان دیگر کتاب است: «مراسم خاکسپاری مسؤول پاکسازی»(ص۲۸۵) و «مجسمه»(ص۲۷۵).
مخاطب ایرانی با فضای اغلب داستانهای طنزآمیز کتاب احساس قرابت خواهد کرد. داستان «ما»(ص۱۸۷) ـ با چشمپوشی از چند مورد ـ گویی به دست نویسندهای ایرانی نوشته شده است. داستانهایی از قبیل «پهلوان»(ص۵)، «عکس»(ص۳۷)، «رانندهی درستکار»(ص۱۴۵)، «خواص فیزیکی مؤسسههای دولتی»(ص۲۳۵) و «آسانسور»(ص۲۸۳) هم برای خوانندهی ایرانی جذابیت خاصی خواهد داشت.
اگرچه در اکثر داستانهای کتاب حالوهوای طنز و شوخی جاری است، داستانهای غیر طنزی نیز در کتاب هست که گاه اندوهی ژرف را در ذهن مخاطب پدید میآورند؛ آثار غیر طنز مجموعه عبارتند از: «آب» ـ یک نمایشنامهی رادیویی ـ (ص۲۹۵)، «قتل معمولی»(ص۲۶۳)، «بچههای دیگران»(ص۱۷۵)، «خانهی سالمندان خیابان چکیستها، شمارهی۵»(ص۱۶۹)، «مدرسهای برای احمقها»(ص۱۶۱) و «چمدان»(ص۱۵۵).
مترجم، آبتین گلکار، در مقدمه مینویسد: «بیشتر داستانهایی که در این کتاب گردآوری شدهاند، در سالهای گذشته در نشریات گوناگون به چاپ رسیدهاند. در میان آنها اکثریت با داستانهای طنزی است که در اوایل دههی ۱۳۸۰ در ماهنامهی گلآقا به چاپ میرسید. ولی داستانهای غیر طنزی هم هست که از جمله در مجلات شوکران، سمرقند و نسیم هراز منتشر شدهاند یا آنکه برای نخستین بار در این کتاب به چاپ میرسند.» همانگونه که مترجم در مقدمه آورده، ترتیب ارائهی داستانها بر اساس سال تولد نویسندگانشان است و میتواند کموبیش به کامل شدن ذهنیت خواننده از سیر تاریخی بخشی از ادبیات اسلاوها، به ویژه روسیه، کمک کند...
از میان بیستوسه نویسندهای که آثارشان در کتاب منتشر شده، به غیر از چهار نویسندهی انتهایی بخش مربوط به روسیه، بقیه زندگی را بدرود گفتهاند. در مورد ناتالیا تالستایا، یکی از این نویسندگانی که همچنان به آفرینش ادبی خود ادامه میدهد، در صفحهی ۱۶۷ میخوانیم: «در داستانهای او به خوبی میتوان احساس یک شهروند روس را دریافت که بیشتر زندگی خود را در دورهی شوروی سپری کرده و پس از فروپاشی شوروی، ناگهان خود را در دنیای جدیدی میبیند.»
اغلب نویسندگانی که در کتاب با نمونههایی از آثارشان آشنا میشویم، چه در دورهی تزاری و چه در دورهی سوسیالیستها، هزینههای سنگینی بابت افکار و نوشتههاشان پرداختهاند. موارد زیر ـ به عنوان مشتی نمونهی خروار، مربوط به چهار نویسندهی نخست کتاب ـ بر گرفته از یادداشتهای کوتاهی است که مترجم در مورد هر یک از نویسندگان ارائه کرده است:
ـ میخاییل سالتیکوف ـ شِدرین را معاصرانش به علت تلاش خستگیناپذیر در کار سردبیری و نویسندگی، عقاب مطبوعات روسیه میخواندند. دولت تزاری قدردانی خود را از استعداد وی، با بستن مجلهاش در سال ۱۸۸۴ نشان داد.
ـ میخاییل آسارگین که پیش از انقلاب ۱۹۱۷ به علت عضویت در حزب سوسیالیستهای انقلابی چند بار دستگیر شده بود، از نویسندگان و روزنامهنگاران موج اول مهاجرت در ادبیات روسیه است که سال ۱۹۲۲ ناچار به ترک میهن و زندگی در غربت شد و سرانجام در فرانسه از دنیا رفت... او در پاییز ۱۹۲۲ به همراه گروه دیگری از روشنفکران مخالف، مانند نیکالای بردیایف و نیکالای لوسکی، به خارج از کشور تبعید شد. تروتسکی در مصاحبهای با یک خبرنگار خارجی در این باره اظهار داشت: «ما این افراد را تبعید کردیم، زیرا دلیلی برای اعدامشان وجود نداشت و تحملشان هم امکانپذیر نبود.» آسارگین که در سازمانهای ادبی متعدد روسهای مهاجر نقش فعالی داشت، در زمان جنگ جهانی دوم موضعی موافق اتحاد شوروی گرفت و به همین دلیل نازیها وی را تحت پیگرد قرار دادند.
ـ میخاییل بولگاکف که با داستانهای طنز اولیهاش و نیز با رمان گارد سفید به شهرت دست یافت، مورد غصب هواداران حکومت کمونیستی بود. برخی از داستانها و رمانهای او در زمان حیات و حتی سالها پس از مرگش نیز در شوروی به چاپ نرسید.
ـ میخاییل زوشّنکو نویسندهای بود که دیکتاتوری شوروی نمیتوانست او را تحمل کند. سوسیالیستها به نویسندگانی نیاز داشتند که آثار حماسی عظیم در ستایش از انقلاب شوروی بیافرینند، نه طنزنویسی که کاستیهای زندگی و عیوب اخلاقی و اجتماعی مردم کوچه و بازار را دستمایهی کار خود قرار دهد... اوج گرفتاری زوشّنکو در سال ۱۹۴۶ بود که به همراه آنا آخماتوا قربانی حملهی سخت آندری ژدانوف، ایدئولوگ اصلی کشور(وزیر ایدئولوژی!) در سالهای اختناق شد. از اتحادیهی نویسندگان اخراجش کردند و آثارش امکان انتشار نیافت. کار به جایی رسید که وقتی پس از مرگ استالین دوباره شروع به نوشتن کرد، مخاطبانش از اینکه او هنوز زنده است، تعجب میکردند.
دو داستانِ ولادیمیر واینوویچ(ص۱۰۵)، «قصهای جدید دربارهی شاهی جدید» و «داستان گالیلهی احمق»، به نوعی فراروی ادبی است. ایدهی داستان نخست برگرفته از قصهای است از هانس کریستین آندرسن؛ داستانی دربارهی پادشاهی که لخت بود، اما اطرافیانش و به تبع، مردم، به ستایش لباس بینظیرش میپرداختند. واینوویچ با فراروی از این داستان به بازگویی بلایی پرداخته که اختناق بر سر رفتار، تفکر و منش مردم میآورد: «یک بار دیگر، ظاهراً همه جا امن و امان است و مردم بدون استثناء شیفتهی لباس شاه خود هستند که ناگهان معلوم نیست از کجا سروکلهی پسربچهی احمقی پیدا میشود که با صدای بلند جیغ میکشد: شاه که لخت است! بچه لابد کتاب آندرسن را خوانده است و خیال میکند همین که فریاد بزند، مردم پی میبرند که چیبهچی است و متوجه میشوند شاه واقعاً لخت است و همه خواهند گفت: متشکریم پسر جان، متشکریم عزیزجان، متشکریم پسر باهوش که ما را راهنمایی کردی؛ ما خودمان نمیدیدیم. و حتی آندرسنی پیدا میشود که دربارهی او کتاب بنویسد. پسربچه نمیدانست که شاهنشین مطابق قصههای بابابزرگ کارلا مارلا زندگی میکند، نه آندرسن؛ و در این قصهها چنین فریادهای احمقانهای در مورد لخت بودن شاه معادل است با ... چطور میشود گفت... ایجاد رعب و وحشت. کافی بود بچهای یک چنین فریادی بکشد تا نگهبانان شاهنشاهی همان جا او را بگیرند و کشانکشان ببرند؛ مردم هم پراکنده شوند و زیر لب با خود بگویند: تقصیر خودش بود. بیخود که نباید زبان را به کار انداخت. چشمبسته غیب میگوید: شاه لخت است! معلوم است که لخت است. همه میدانند که لخت است، ولی اینکه داد زدن ندارد!»(صص۱۰۹و۱۰۸)
ولادیمیر واینوویچ نیز سرگذشت شیرینی نداشته است: «در سال ۱۹۳۲ به دنیا آمد. در چهارسالگی شاهد دستگیری پدرش بود که به جرم ابراز عقیدهای مخالف سلیقهی رژیم در گفتوگویی خصوصی، به پنج سال زندان محکوم شده بود. او از یازده سالگی در روستا به چوپانی و در شهر به نجاری و چلنگری مشغول شد. در ۱۹۵۸ به شعر و سپس به نثر روی آورد. در ۱۹۶۵ جزء امضاءکنندگان بیانیهی دفاع از سینیافسکی و دانیل(دو نویسندهای که به دست حکومت شوروی زندانی شده بودند) بود. در ۱۹۶۹ بخشی از رمان طنزِ "زندگی و ماجراهای غریب سرباز ایوان چونکین" در غرب به چاپ رسید و درگیری سخت او با حکومت آغاز شد و تا آنجا پیش رفت که در ۱۹۸۰ از اتحادیهی نویسندگان اخراجش کردند. او وادار به مهاجرت به آلمان شد و تابعیت شوروی را هم از وی گرفتند. تنها پس از فروپاشی شوروی بود که دوباره امکان آن را یافت تا به میهنش بازگردد.(ص۱۰۵)
اگر اندیشههای مخالف وضع حاکم یا منتقدین وضعیت موجود را در تقسیمبندی کلی چپ و راست، در جرگهی چپها قرار دهیم، آن دسته از منتقدین دیکتاتوری پرولتاریای شوروی یا کلاً منتقدین بلوک شرق که در بلوک شرق نیز میزیستند، آیا چپترین چپهای زمانهی خود نبودند؟
میخاییل زادورنوف، چهاردهمین نویسندهای که در کتاب با دو نمونه از نوشتههایش آشنا میشویم، دربارهی طنز گفته است: «صد سال میگذرد و مردم از کتابهای درسی و دائرةالمعارفها دربارهی ما چیزهایی خواهند دانست. ولی کتابهای درسی هم مانند دائرةالمعارفها به دست حکومتها تهیه میشوند و نمیتوانند بیطرف باشند. احتمالاً در آن زمان آثار طنزنویسان به کمک آیندگان خواهد آمد. دقیقاً این آثار هستند که به شناخت زمانهی ما کمک میکنند.»(ص۱۸۶)
کتابِ داستانهای کوتاه از نویسندگان اسلاو، ما را به نمونههایی از آثار نویسندگان زیر آشنا میکند:
روسیه: میخاییل سالتیکوف شدرین، میخاییل آسارگین، میخاییل بولگاکوف، میخاییل زوشّنکو، ولادیمیر نابوکوف، ایلف و پتروف، اُلگا برگولتس، واسیلی شوکشین، ولادیمیر واینوویچ، آرکادی آرکانوف، گریگوری گورین، سرگئی داولاتوف، ساشا ساکالوف، ناتالیا تالستایا، میخاییل زادورنوف و آ.گالکاروف.
اوکراین: ایوان فرانکو و آستاپ ویشنیا.
چک: کارل پولاچک، یاروسلاو هاشک و کارل چاپک.
بلغارستان: ایوان وازوف.
لهستان: اسلاومیر مروژک.
مشخصات کتاب: داستانهای کوتاه از نویسندگان اسلاو، ترجمهی آبتین گلکار، تهران، نشر هرمس، ۱۳۹۱، قطع پالتویی، سیصد صفحه، شمارگان: دوهزار نسخه، قیمت: ۶۵۰۰ تومان.
این یادداشت در وبسایت مرکز فرهنگی شهرکتاب منتشر شد(اینجا)
کاوه بیات: «از کاف تا نون» حاصل گفتوگویی است با دکتر میرجلالالدین کزازی، استاد برجستهی زبان و ادبیات فارسی، هم در مورد مراحل مختلف زندگی، تحصلات و علائق پژوهشی او و هم جنبههای مختلف این علائق که به فرهنگ و ادبیات کلاسیک ایرانی مربوط میشود. این دو موضوع در زندگانی و آثار وی چنان در هم آمیختهاند که هیچ یک را از دیگری نمیتوان جدا کرد.
میرجلالالدین کزازی از ادبای پرکار این روزگار است؛ مروری بر کتابشناسی آثار وی که در انتهای کتاب ضمیمه شده، خود از این حوزهی پربار نشانی به دست میدهد. از اساطیر و حماسهی ایرانی ـ به طور کلی ـ گرفته تا پارهای از مظاهر اصلی آن چون شاهنامهی فردوسی و به دنبال آن آثار و احوال برخی دیگر از سرآمدان ادب فارسی چون حافظ و خاقانی. و در کنار آن پژوهشهایی دربارهی تاریخ ادبیات ایران، ترجمهی متون کلاسیک غربی و سرودهها و نوشتههای خود او.
یکی دیگر از ویژگیهای این گفتوگو، حساسیت و آگاهی دکتر کزازی نسبت به پارهای از مخاطراتی است که هویت ملی ایرانیان را تهدید میکند. بسیاری از ادبای مرکزنشین از طرح و بحث مسائل به اصطلاح «قومی» و به ویژه نکاتی که تحت عنوان «زبان مادری» و رابطهی آن با زبان فارسی مطرح میشود، تصور روشن و تجربهی مستقیمی در دست نداشته و از گوشههای تیز و لبههای بُرندهی این مقولات آگاهی ندارند. ولی میرجلالالدین کزازی خلاف بسیاری از آنها با این موضوع آشنایی کامل دارد و در این کتاب نیز هرگاه پرسشهایی از این دست مطرح شده، حق مطلب را ادا کرده است.
از کاف تا نون را میتوان مروری گذرا بر تعدادی از مهمترین مضامین فرهنگی این سرزمین و ادب فارسی و همچنین پیشدرآمدی برای آشنایی بیشتر با اندیشههای میرجلالالدین کزازی در این حوزه نیز برشمرد. این گفتوگو حتی برای آنهایی که پیشتر نیز با پارهای از تحقیقات ایشان آشنایی داشتهاند، نکات جدید و تازهای دربر دارد.
این یادداشت در شمارهی آذر و دی ۱۳۹۱ مجلهی جهان کتاب منتشر شده است. سال هفدهم، شمارهی نه و ده. صفحهی ۳۷.
مشخصات «از کاف تا نون» در وبسایت نشر قطره(اینجا)
نوشتهی سننور سِزر/ SENNUR SEZER
وقتی ژوزه ساراماگو سال ۱۹۴۷ نخستین رمانش را با نام «سرزمین گناه» منتشر ساخت، گمان نمیکرد برای شنیدن پاسخ مثبت یا منفی ناشر برای چاپ دومین رمانش، باید ۳۶ سال منتظر بماند. او شش سال پس از چاپ اولین رمانش، رمان دوم خود را سال ۱۹۵۳ به دست ناشری سپرد؛ اما «پنجرهای در اتاق زیرشیروانی» سرانجامی ناامیدکننده پیدا کرد. ساراماگو از سال ۱۹۵۳ تا سال ۱۹۸۹ هیچ پاسخی از دفتر ناشر دریافت نکرد و همچنان منتظر ماند. وی در این فاصله، سال ۱۹۶۹ به عضویت حزب کمونیست پرتغال درآمد و سال ۱۹۷۳، نخستین دفتر شعرهایش را به چاپ رساند.
۳۶ سال پس از آنکه ساراماگو کتاب «پنجرهای در اتاق زیرشیروانی» را به دفتر آن انتشاراتی فرستاد، ناشر اعلام کرد حین اسبابکشی به دفتر جدید، این رمان را بین وسایلش یافته است و سپس با نویسندهی آن تماس گرفت. ناشر قصد داشت کتاب را چاپ کند و دنبال کسب اجازه از نویسنده بود؛ اما ساراماگو اجازه نداد. استدلال نویسنده چنین بود: «کسی مجبور به دوستداشتن دیگری نیست؛ اما همهی ما موظفیم به یکدیگر احترام بگذاریم.» وی 36 سال با خاطری آزرده منتظر پاسخ ناشر مانده، اما هیچ جوابی نگرفته بود. در تمام آن سالها ترجیح میداد پاسخ منفی بشنود، اما کتابش نادیده گرفته نشود. ساراماگو که رمان خود را در ساعتهای فراغت از شغل اصلیاش نوشته بود، حتی توقع جوابی مستدل در رد کتابش را نداشت. اگر با ظرافت میگفتند «این کتاب در برنامهی کاری ما قرار نگرفت» برایش کافی بود؛ اما... . او دست کم یک جواب ساده را حق خود میدانست. ساراماگو تا بیست سال بعد از ارائهی دومین رمانش به ناشر، کتاب جدیدی منتشر نکرد و بازگشتش به جهان ادبیات، نه با رمان، که با چاپ شعرهایش به وقوع پیوست. او با رد درخواست ناشر، از ضرورت احترام گذاشتن به انسانها سخن گفته است.
خانوادهی روستایی و زحمتکش او، نه صاحب زمین بود و نه باسواد. لکنتزبانش نیز در کودکی باعث تمسخرش میشد. به علت مشکلات اقتصادی خانواده، ناگزیر مدرسهی عمومی را نیمهکاره رها کرد و در هنرستانی فنی، در رشتهای مرتبط با کارهایی که برای کسب درآمد انجام میداد، اسم نوشت. پس از تجربهی کارهای متعدد مکانیکی و یدی، نقشهکشی صنعتی را هم تجربه کرد و سرانجام با تلاش مداوم وارد عرصههای ویراستاری، سردبیری و ترجمه شد. ساراماگو از سال ۱۹۷۶ به بعد، خود را به تمامی وقف کتابهایش کرد. سانسور دولتی او را به تبعیدی خودخواسته فرستاد؛ چنانکه از سال ۱۹۹۳در جزیرهی لانساروت/ لانزاروت، واقع در جزایر قناری سکنی گزید.
«پنجرهای در اتاق زیرشیروانی» تصویری است از لیسبون ـ پایتخت پرتغال ـ در سالهای دههی چهل. «مخالفتی همراه با خشمی ملایم، علیه داوریهای مبتنی بر ارزشهای قدیمی.» این رمان پرترهای ارائه میدهد از زنی جوان که خواستار کمی پول بیشتر و کمی احترام اجتماعی بیشتر است. کتاب، که یکی از آثار موفق نویسندهاش به حساب میآید، ماجراهای زنی را روایت میکند که به دلیل داشتن رابطه با یک مرد سرمایهدار متأهل، از آپارتمان محل سکونتش اخراج شد است. سپس او شروع به جستوجوی کار کرده، میکوشد برای جلب توجه صاحبان کار از جوانی خود بهره ببرد. ساراماگو نحوهی انتخاب لباسی را که قرار است این زن موقع اولین مراجعه به محل کار بر تن کند و نوع آرایش او را با طعنهای ظریف و غیر صریح توصیف میکند. نویسنده در کتابش دنیای فقرا و دنیای مشاغل خاص فقرا را تشریح کرده است.
ژوزه ساراماگو، نویسندهی پرتغالی و برندهی جایزهی نوبل ادبیِ ۱۹۹۸، سال ۱۹۲۲ در استان ریباتِجو، در روستایی کوچک با نام آزینهاگا به دنیا آمد. محل تولد وی در صد کیلومتری شمالشرقی لیسبون و در ساحل شرقی رودخانهی آلموندا قرار دارد. او که وقتی دو ساله بود، برادر بزرگترش را از دست داد، در نوشتههایش، هم مرگومیر کودکان و هم زندگی شاگردان کارگاههای مکانیکی را مورد توجه قرار داده است.
اگر در رمانهای ساراماگو، به خصوص در رمان «پنجرهای در اتاق زیرشیروانی» فضایی خاکستری بر مناسبات انسانها سایه افکنده، این وضعیت حاصل الزاماتی است که در پیریزی این روابط لحاظ شده است. در نوشتههای او عشق یا زندگی زناشویی، گاهی پناهگاهی میشود برای شخصیتهای متضادی که میکوشند همدیگر را فقط تحمل میکنند؛ اما در روایت ساراماگو، سرانجام، این وضعیت ناامیدکننده، با ذکر جزئیاتی ملایم و متفاوت که محرک حس خوشبینی است، به حالت تعادل میرسد.
«پنجرهای در اتاق زیرشیروانی» با این مکالمه به آخر میرسد: «هر چیزی که بر پایهی محبت بنا نشود، منجر به نفرت خواهد شد!» «حق با شماست دوست من. اما شاید لازم است مدتی طولانی روال امور همینطور که هست باقی بماند... هنوز زمان آن نرسیده که امکان بنای چیزی بر پایهی محبت مقدور باشد...»
«پنجرهای در اتاق زیرشیروانی»، دومین رمان نویسندهی آن و از نوشتههای دورهی جوانی وی، پس از مرگ نویسنده منتشر شد. همسرش که مقدمات انتشار کتاب را فراهم آورده، دربارهی آن گفته است: «پنجرهای در اتاق زیرشیروانی، درِ ورود به دنیای ساراماگوست و مطالعهی آن برای هر خواننده به مثابه یک کشف خواهد بود.»

منبع: روزنامهی رادیکال، چاپ ترکیه، ضمیمهی کتاب، نوزدهم اکتبر ۲۰۱۲
این ترجمه در وبسایت مرکز فرهنگی شهرکتاب منتشر شد(اینجا)
پشت میکروفون که رفت صدایش تغییر کرد؛ پشت میکروفون که رفت صدایش را تغییر داد، درست عین صداپیشهها. شعر مینوشت. قرار بود شعری بخواند و دربارهی شعر حرف بزند. حسابی رفته بود در جلد نقشی که باید ایفا میکرد؛ نقش شاعری! گمان داشت با لحن و حنجرهی طبیعی خودش نمیشود دربارهی شعر حرف زد؛ باید صدایش را ویژه میکرد؛ صدایش را ویژه کرد و حرف زد. چیزهایی گفت که ربطی به شعرش نداشت؛ اصطلاحاتی پیچیده از دنیای فلسفه و زیباشناسی... در موضعِ نقادیْ اندیشمند قرار گرفته بود، شاید برای اینکه کسی جرأت نکند اطراف قلمرو شعریاش پرسه بزند؛ شاید برای اینکه حاضران در جلسه را مرعوب کند. صدایش را تغییر داده بود، حرف زدنش را و سخنانش را... هر چه بود، خودش نبود...
رفت پشت میکروفون تا دربارهی شعرِ دوستش حرف بزند، باز با همان صدای ویژهشده. رفت و هرچه فلسفه و مبانی نقد خوانده بود، تلفیق کرد تا ثابت کند مخاطب با شعری درخشان روبهروست. رفت و ثابت کرد و هالهای از دانش نقد در اطراف آن شعر تنید. تنید تا کسی نتواند کلمهای در جهتی دیگر بگوید؛ تا هر صدای مخالفی، از پیش به نفهمی متهم شده باشد...
قصهی بالا قصهی شاعر و منتقد خاصی نیست؛ ماجرایی است که دربارهی دهها و دهها شاعر و منتقد جوان و پابهسنگذاشتهی ما صدق میکند؛ شاعران و منتقدانی که از قِبلِ همین رفتارها صاحب نام و نشانی شدهاند، بیآنکه سطری به یاد ماندنی از خود به یادگار گذاشته باشند. نامها را میشنوی، چهرهها را میشناسی، اما روی شعرها نمیتوانی مکث کنی. اشعار، مخاطب را به درنگ، تأمل و دوبارهخوانی وانمیدارد.... حتا شعرنخوانها هم نام آنها را شنیدهاند و به نام شاعر میشناسندشان؛ اما آنچه در این میان غایب است همان جوهر شعری است.
یکی از این بزرگان در گفتوشنودی، گفته است: «در ... به جای بحث و مناظره به سخنرانی میپرداختم؛ سخنران بدی هم نبودم! ازرا پاوند را قاتی الیوت و الیوت را قاتی اوکتاویو پاز میکردم؛ معجونی تحویل جماعت میدادم. مگر دیگران چه میکردند یا میکنند؟!»
برای خیلیها شاعری شده است بازی به رخ کشیدن تکنیک و معلومات؛ البته آن هم نه از سر دانشی عمیق، بلکه از روی مطالعهی سرسری در چند منبع مشهور. میگوید: «اگر هیچ کس شعرم را نمیفهمد، مشکل از من نیست. بروند فهمشان را اصلاح کنند!» قبول! اما آیا باور میکند به احتمال زیاد آنهایی هم که میگویند شعرش را میفهمند، به این خاطر است که با او در یک سو قرار گرفتهاند؟ وگرنه شاید آنها هم چیزی از نوشتههای او سر در نیاورده باشند؛ درست مثل او که از نوشتههای آنان چیزی دستگیرش نمیشود. خیلیها هم هستند که از ترس متهم شدن به نفهمی، به دروغ میگویند از شعرش سرمست شدهاند و دقیقاً همینها ساعتی دیگر میتوانند کاملاً نه تنها علیه او، که در تمسخر و تحقیرش حرف بزنند.
به هر حال کسانی توانستهاند نامشان و کتابهاشان را به مد غالب جریان روشنفکری بدل کنند و توانستهاند خریدن کتابهای طیف خودشان را بین بخش مهمی از کتابخوانها به عنوان ژستی روشنفکرانه جا بیندازید.
در خاطرات شاعری نامدار! خواندم که چندین سال پیش در کارگاه شعر یک منتقد و شاعر نامدارتر! شعری را چند دقیقه قبل از نشست ساخته و به عنوان اثر یک شاعر جوان خوانده و مدیر کارگاه هم با ستایش، آن را به عنوان نمونهی شعر پرروح و رمق معرفی کرده و به دفاع پرداخته است ـ همطیف بودن این مزیتها را هم دارد ـ. بعدها، با بروز اختلافات بیشتر، شاعرِ نخست، پرده از روی ماجرا برمیدارد، اما فراموش میکند که خودش نیز بخشی از این بازی بزرگ است.
اگر میخواهید نمونهای از اقدامات لازم برای کسب شهرت را بخوانید، سطرهای زیر را که از یک گفتوگوی بلند در حوزهی تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران برداشته شده است، از دست ندهید: «اولین نقد من مطلب کوتاهی بود که در مجلهی فردوسی چاپ شد، البته در تعارض با نقدی از...! بعد از چاپ مطلب، آتشی به من گفت که گول این جنجالها را نخور! اینها خودشان این غوغاها را راه میاندازند که به شهرت برسند. مواظب خودت باش! آتشی نمیدانست که من خودم هم سرم برای یک مثقال شهرت درد میکند!»
شاعران سادهنویسِ عاشقپیشه هم هستند. اینها نیز سوار بر قالیچهی پرندهی شهرتاند. شعرهایی مینویسند مورد پسند ذائقهی عمومی و به راحتی میگویند که سلیقهی جامعه را شناختهاند و نبض خریدار شعر را در دست دارند. پس شاعر نیستند و سفارشنویسند؛ منتها این بار سفارش را از جامعه گرفتهاند، از بازار کتاب. شعرهایشان کاربردهای خوبی دارد: با پیامک مبادله میشود بین جوانان و به اشتراک گذاشته میشود در فضای مجازی. دیگر چه میخواهی؟! شاعر باید مردمی باشد و شاعر مردمی یعنی شاعری که خوراک شعری مورد نیاز اکثریت را تأمین میکند. چه بهتر از این؟ پیامدش، هم نام است و هم نان. اگر شاعران مورد اشاره در ابتدای گفتار به واسطهی هالههای فلسفی از نگاههای منتقدانهی بنیادین مصون میمانند، شاعران گروه دوم با پشتگرمی به خیل خوانندگان و چاپهای متعدد کتابهاشان ایمن میشوند.
بازی شهرت و محبوبیت قواعد سادهای دارد: باید چند جا جنجال راه بیندازی، پیشینیان را بیارزش بدانی، به متقدمین بخندی، همسلکانت را تحقیر کنی، رسمالخط ویژهای برای خودت دستوپا کنی، لحن سخن گفتنت را تغییر دهی و نوع پوشش و آرایشت را، باید آداب دیپلماسی را بدانی: جاهایی اعتراض کنی، جاهایی سازش کنی؛ باید خودت را دردمند نشان بدهی، از صلح بگویی، از حقوق زائل شدهی زنان، درس فلسفه بدهی و مطالعات فلسفیات را به هر دشواریای که باشد در شعر به رخ بکشی، از عقبماندگی جامعه ناله سر بدهی، دختران و پسران عاشق را نباید فراموش کنی، نظری به دیوارهای کافهها باید داشته باشی و در نهایت میتوانی رسم رسوایی را هم بیازمایی...
این یادداشت را با خاطرهی یکی از همین شعرای مشهور به پایان میبرم؛ خاطرهای که شاید بتواند بخشی از دنیای برخی از این چهرههای مشهور ادبی را برای ما روشن کند: «یکی از دانشجوها مجموعهی شعری چاپ کرده بود، مجموعهی شعری بسیار ضعیف! یک روز آقایی با لهجهی شیرین رشتی و با حسن نیت تمام جلو آمد و به من گفت: تو چرا کتاب شعر چاپ نمیکنی؟ نوع تکلم او مرا دچار سوءتفاهم کرد. فکر کردم دارد مرا دست میاندازد. تاب نیاوردم و جواب دندانشکنی به او دادم. او از کار من حیرت کرد...»

این یادداشت در وبسایت مرکز فرهنگی شهر کتاب منتشر شد(اینجا)
از کتاب «حافظهی شکسپیر»*، نوشتهی خورخه لوییس بورخس
با ترجمهی بابک تبرایی
«دی کویینسی(نویسندهی انگلیسی/ ۱۸۵۹ - ۱۷۵۸) میگوید مغزِ ما لوحیست که روی آن، چندین بار چیزهایی نوشته شده است. هر متنِ جدید، قبلی را میپوشاند، و به سهم خود با متنِ بعدی پوشانده میشود ـ اما حافظهی کاملاً نیرومند اگر محرکهای کافی داشته باشد، تواناییِ نبش قبر هر حسی را، هر چه هم که موقتی بوده باشد، دارد.»(ص: یازده)
هیچ کس نمیتواند در یک آن، تمامی کلیّت گذشتهاش را بازیابد. چنین موهبتی هرگز حتی به شکسپیر هم اعطا نشده، و تا جایی که میدانم، به منی که وارث نصفهنیمهاش بودم، از کم هم کمتر اعطا شده بود. حافظهی آدم یک چکیده نیست؛ آشفتهبازاری از امکانات مبهم است. اگر اشتباه نکنم اگوستین قدیس است که از کاخها و مُغارههای حافظه میگوید. آن استعارهی دوم مناسبتر است. در همان مُغارهها بود که من فرو میرفتم.(ص: دوازده)
* نشر نیلا، تهران، چاپ یکم، هزاروسیصدوهشتادوپنج
پنج نکته دربارهی کتابخانههای شخصی
یک: کتابی که خواندهایم، با نسخهی دیگر همان کتاب یکی نیست. جملهی پیشین حتماً از نظر ناشران و فعالان عرصهی چاپ و نشر گزارهای خندهدار به نظر خواهد رسید؛ اما از منظر خوانندهی کتاب، به سادگی قابل انکار نیست. کتابی را که خواندهایم مجسم کنیم! ما ساعتها آن را در دست نگه داشتهایم، صفحههایش را ورق زدهایم، نگاهمان روی واژه به واژهاش حرکت کرده و رد انگشتهامان روی صفحهها مانده است، بعضی صفحهها را تا زدهایم، به برخی آسیب رساندهایم، تیزی اولیهی گوشههای جلد کتاب را از بین بردهایم، پاراگرافی را علامت زدهایم یا جایی چیزی نوشتهایم، رد چند قطره چای یا قهوه در یکی دو صفحه دیده میشود و ... کتابی را که خواندهایم، لمس، تماشا و حمل کردهایم، روی میز گذاشتهایم، در فضای خانه و محل کار با ما همراه بوده، کنار ما نفس کشیده و به جهان اندیشهمان وارد شده است. ما آن نسخه از کتاب را از قفسهی کتابفروشی رهانیدهایم و در ذهن خود به آن امکان پرواز دادهایم. بین خواننده و کتابی که خوانده، رابطهای عاطفی ـ ذهنی میتواند برقرار شود. آن نسخه از کتاب، دیگر یکی از هزار نسخه نیست؛ نسخهای است منحصر به فرد؛ چرا که نشان نگاه و دست مخاطب بر آن حک شده است. شاید از همین روست که ما به کتابهامان احساس تعلق عاطفی داریم؛ دوست داریم آنها را در بهترین نقاط خانهمان قرار بدهیم؛ تماشایشان کنیم. وقتی کسی با یکی از کتابهایمان امانتدارانه رفتار نمیکند، خاطرمان آزرده میشود. حتی اگر آن شخص نسخهی دیگری از همان کتاب را برایمان تهیه کند، باز احساس میکنیم این کتاب همانی نیست که از دستش دادهایم. بله! از نظر چاپخانهدارها و کتابفروشها تفاوتی بین این دو نیست؛ اما از منظر کسی که نسخهای از یک کتاب ساعتها همدمش بوده چه؟ ما با کتابی که خواندهایم خاطره داریم و داشتن خاطره یک اتفاق ساده نیست. انسان به اشیاء انس میگیرد. مبلمانی که سالها در خانه داشتهایم، طرحِ در خانهمان، وسایل آشپزخانه، لباسهای قدیمی و ... هر کدام حامل خاطرات و احساسات ما هستند. هر کتابی که خوانده میشود به نسخهای منحصر به فرد بدل میشود؛ نسخهای یگانه که با حس دست و نگاه مخاطب آمیخته شده است؛ نسخهای که حس منتقل شده به آن را در طول مدت مطالعه، فقط همان خواننده میتواند درک کند. کتابخانههای خانگی سرشار از نسخههای منحصر به فردند.
دو: گاه چه سبکسرانه و سودجویانه میگوییم: «این کتاب رو از فلانی گرفتم و دیگه پسش ندادم.»، «این رو از کتابخونهی بهمانی بلند کردم.» و ... و انگار نه انگار که داریم دربارهی کتاب حرف میزنیم و انگار نه انگار که کتابخوان هستیم. آیا کتاب توانسته به بخشی از وجود ما بدل شود؟ آیا برای کتاب احترامی قائل هستیم؟ برای دوستانمان چطور؟ برای گنجینهی شخصیشان چه؟ به همین راحتی، به خاطر نیاز خودمان، به حس و گنجینهی دیگری دستبرد میزنیم و فراموش میکنیم او با چه خون دل یا با چه شعفی آن کتاب را خریده، خوانده و در کتابخانهاش قرار داده است. اصلاً شاید آن کتاب هدیه یا یادگاریای بوده است و برای آن شخص دارای ارزش عاطفی است...
سه: روزگار ـ مثل همیشه ـ مشکلات خاصی برای کتابها ایجاد کرده است. مسأله فقط گرانی روزافزون قیمت کاغذ نیست. مسأله فقط این نیست که در اثر افزایش سرسامآور هزینههای بقاء، خرید کتاب به اولویتی دوردست بدل شده است. یک موضوع دیگر هم هست: خانههای ما دیگر ظرفیت کتابها را ندارد. صاحبان آپارتمانهای کوچکِ تکخوابه را چه به داشتن کتابخانهی قابل قبول؟! در کجای خانهای که به زحمت دو نفر در آن امکان زندگی دارند میشود کتابخانهی نسبتاً مناسبی داشت؟! حالا تصور کنیم زندگی در خانههای کوچک اجارهای را: در جابهجایی منزل با کتابها چه باید کرد؟ خانهبهدوشی با وزن زیاد کتابها سازگار نیست. نه امکان حمل این بار سنگین هست و نه امکان جا دادن آن در خانهی جدید. ناچار باید از خیر خرید کتاب گذشت، یا باید کتابها را درون جعبههای مقوایی گذاشت و در انباری ساختمانها زندانی کرد و امیدوار بود این حاملان احساس لحظههای انس از پوسیدگی در امان بمانند. کتابخانههای شخصی با مساحت خانهها ارتباط مستقیم دارند.
چهار: وقتی صاحبان کتابخانههای خانگی رخ در نقاب خاک میکشند، اغلب، کتابها هم غریبانه رو به نیستی میروند. با گذر زمان بسیاری از کتابها از ارج و منزلت علمی و ادبی ساقط میشود و دیگر کسی رغبتی به خواندن آنها احساس نمیکند. اما با حسهای عاطفی چه باید کرد؟ هیچ. دنیای ما، با آپارتمانهای کوچکش دیگر فرصتی برای این حسها ندارد. دیگر به ندرت ممکن است خانهای را یافت که موزهوارهای خانوادگی داشته باشد. اگر کسی از بازماندگان به کتابخوانی علاقه داشته باشند، نسخههایی را دستچین خواهد کرد و الباقی ـ حتی بهترین کتابها ـ یا نصیب نمکیها خواهد شد یا سهم فروشندگان کتابهای دست دوم که با بهایی به شدت نازل کل کتابخانه را خواهند خرید. بعد هم بازماندگان خواهند گفت: «مرحوم، دار و ندارش برای کتاب میداد. کلی هم جا گرفته بود این کتابها.»
پنج: در روزگار ما خریدن و خواندن کتاب کاری است عاشقانه. در زمانهای که تماشای فیلمهای سینمایی به ژست اصلی جریان روشنفکری بدل شده و تماشاگران فیلم، خوانندگان کتاب را با دیدهی حقارت مینگرند، تأکید بر کتاب، گام برداشتن خلاف روح حاکم بر زمانه است. در زمانهای که آدمها خسته از کار روزانه و رنجور از دوری مسیرها و گرانی قیمتها، نیاز فرهنگی خود را با تماشای شبانهی فیلمی سینمایی برآورده میسازند، کتاب خواندن و گرد آوردن گنجینهای هر چند کوچک از کتابها طرفدارانی نادر مییابد. وقتی تعداد کسانی که ترجیح میدهند به جای خواندن رمانی سیصد صفحهای، نسخهی سینمایی آن اثر را در یکساعتونیم تماشا کنند، مدام و به صورت مطلق فزونی میگیرد، فقط کتابخوانی صدمه ندیده است. در چنین شرایطی تعمیق در مفاهیم و دقت در مسائل زبانی نیز جای خود را به برداشتهای آنی ظاهری میدهد و بطن اثر و تأویلپذیری آن نادیده گرفته میشود. به هر حال نسخهی سینمایی یک کتاب، چیزی جز یک نسخهی سینمایی نیست و با خود اثر بسیار فاصله دارد. در روزگار ما داشتن یک رایانهی همراه با صدها فیلم و سریال در حافظهی آن، به داشتن کتابخانهای کوچک در گوشهی اتاق ترجیح داده میشود. در زمانهی ما کندوکاو در کتابها به فراموشی سپرده میشود و سلطهی تصویر بر ذهن محقق میشود. آیا مکالمهی زیر آشنا نیست؟
ـ تازگیها چه کتابی خواندهای؟
ـ این روزها ترجیح میدهم فیلم ببینم. سریعتر به نتیجه میرسد.
گویا باید آثار ادبی را به نتیجهی آن تقلیل داد و لابد ـ همانند بلایی که در شبکههای اجتماعی مجازی ایرانیان بر سر ادبیات آمده است ـ نتیجه را نیز باید به سطح جملات قصار فرو کاست.
این یادداشت در وبسایت مرکز فرهنگی شهر کتاب منتشر شد(اینجا)
نگاهی به کتاب «سرگذشتِ آقای زومر»، نوشتهی پاتریک زوسکینت با ترجمهی احمد کساییپور
پاتریک زوسکینت، نویسندهی سرشناس آلمانی، در کتاب «سرگذشت آقای زومر»، با توصیف چند مشاهدهی کوتاه میکوشد تنهایی، سرگشتگی، رنج و اندوه آقای زومر را چنان قابل لمس کند که دردناکیِ زندگی و مرگ او به سادگی از ذهن خواننده زدوده نشود.
راوی که اسمی در کتاب ندارد و هنگام نوشتن روایتها به میانسالی رسیده، در «سرگذشت آقای زومر» سراغ خاطرات کودکی و نوجوانیاش رفته است. کتاب شروعی پراحساس، حسرتبار، معصومانه، بانشاط و سرزنده دارد که با زبان صمیمی و سادهاش میتواند بعد از چند بار خوانده شدن باز هم مخاطب را به خواندن دو صفحهی نخست اثر وادار کند. وی سپس به تشریح بازیگوشیهای کودکانهاش در بالا رفتن از درختان جنگل پرداخته، دربارهی سقوطش از درختی بلند مینویسد: «چنان به شدت سقوط کردم که پشت کلهام به شاخهای به ضخامت بازویم اصابت کرد و آن را شکست... از این سقوط، همین آگاهی پیش پا افتاده [در مورد جاذبه] برایم به یادگار ماند و یک ورم بزرگ. این ورم دو سه هفتهی بعد از بین رفت، ولی با گذشت سالها، هر وقت هوا دگرگون میشد، به خصوص وقتی برف میآمد، متوجه گزگز و زقزق عجیبی درست در محل سابق آن ورم میشدم... وانگهی به نظرم نوع خاصی از پریشانحواسی و عدم تمرکز، که تازگیها متوجه آن شدهام، از جمله عوارض همین سقوط من از درخت صنوبر بوده است. مثلاً روزبهروز برایم مشکلتر میشود که از موضوع بحثم دور نیفتم یا نکتهای را به اختصار و ایجاز بیان کنم، و وقتی داستانی مثل این را روایت میکنم، باید چهارچشمی مراقب باشم که رشتهی کلام را از دست ندهم...»(صص۱۲ و ۱۰)
همین اشاره ـ با توجه به سابقهی داستان ـ ما را به این نتیجه میرساند که گویا قرار است نویسنده هر از گاه رشتهی کلام را از دست بدهد! اتفاقی که چندین بار میافتد و تبدیل به یکی از ویژگیهای اصلی متن میشود. نویسنده در بخشهای انتهایی کتاب هم در موردِ از این شاخه به آن شاخه پریدنهای ناخودآگاهش مینویسد: «... ولی حالا من نمیخواهم از موضوع منحرف شوم و به مرثیهخوانی بیفتم و دربارهی مشکلات دورهی نوجوانی خودم رودهدرازی کنم. بهتر است پسِ کلهام را بخارانم و شاید هم چند بار با انگشت وسطم آرام به نقطهی حساس بزنم و روی چیزی متمرکز شوم که از قرار معلوم بدم هم نمیآید از آن طفره بروم: روایت آخرین دیدارم با آقای زومر، که سرگذشت او داستانِ مرا به پایان میرساند.»(صص ۹۷ و ۹۶)
اما آقای زومر کیست؟ راوی مینویسد: «میخواهم سرگذشت آقای زومر را برایتان تعریف کنم ـ البته اگر اصلاً چنین کاری میسر باشد، چون در واقع سرگذشتی در کار نیست، فقط آن مرد عجیبوغریب بود که چند باری در جریان زندگیاش ـ یا شاید بهتر است بگویم در جریان راهپیماییهای زندگیاش ـ سر راهم قرار گرفت.»(ص۱۴)
بله! واقعاً سرگذشتی در کار نیست و نویسنده با توصیف چند لحظهی کوتاه میکوشد ما را به درون دنیای ناشناختهی شخصیت اول داستان ببرد. محل وقوع حوادث کتاب دو دهکدهی ساحلی است(دهکدههای بالا و پایین دریاچه) که درختهای جنگلی، اطرافشان را احاطه کردهاند. در این دو دهکده هیچ کس اسم کوچک آقای زومر، تحصیلات و شغل او را نمیداند. «فقط میدانستند خانم زومر کار میکند و حرفهاش هم عروسکسازی است»(ص۱۶) ... «آقا و خانم زومر یک روز، خیلی ساده به دهکده آمده بودند؛ خانم زومر با اتوبوس، آقای زومر پای پیاده ـ و از آن به بعد هم آنجا مانده بودند. بچه نداشتند، قوم و خویش نداشتند، هیچ کس هم به دیدنشان نمیرفت. ... با اینکه مردم تقریباً هیچ چیز دربارهی آنها نمیدانستند، به خصوص دربارهی آقای زومر، میشود به راحتی ادعا کرد که آن وقتها آقای زومر مشهورترین شخصیت در تمام ناحیه بود... چون آقای زومر مدام در حال حرکت بود. از کلهی سحر تا آخرهای شب، آقای زومر توی دشت و جنگل راه میرفت... برف میآمد یا تگرگ، باد میآمد یا باران سیلآسا، آفتاب سوزان بود یا طوفان قریبالوقوع ـ آقای زومر راه میرفت. اغلب پیش از طلوع آفتاب از خانه میزد بیرون... و غالباً هم تا اواخر شب که ماه کاملاً در آسمان بالا میآمد، به خانه برنمیگشت...»(ص۱۷)
راوی به غیر از سه صحنهی کوتاه، در طول چند سال، آنچه از آقای زومر دیده، پیادهرویهای دائمی اوست و لاغیر. «نکتهی عجیب این بود که او هیچ وقت کار خاصی هم نداشت. چیزی را برای کسی نمیبرد، چیزی نمیخرید. کولهپشتیاش همیشه خالی بود، جز ساندویچش و شنل کلاهدارش. هیچ وقت به پستخانه یا دادگاه بخش نمیرفت... به دیدن هیچ کس نمیرفت، چون هیچ جا توقف نمیکرد. به شهر که میرفت هیچ جا نمینشست لقمهای غذا بخورد یا گلویی تازه کند، حتی هیچ وقت روی نیمکتی نمینشست تا چند لحظهای استراحت کند، بلکه فقط ناگهان برمیگشت و با عجله به خانهاش میرفت یا به هر جای دیگری که مقصدش بود...»(ص۲۵)
راوی در صفحهی ۲۶ کتاب مینویسد: «فقط یک بار شنیدم که آقای زومر جملهی کاملی را به زبان آورد ـ جملهای دقیق و روشن و عاری از ابهام که هیچ وقت از خاطرم نرفت و حتی امروز هم طنینش را توی گوشم میشنوم. بعد از ظهر یکشنبهی روزی از روزهای...» و دقیقاً همان جمله است که در آخرین صفحهی کتاب(ص۱۰۷) کارکردی مؤثر مییابد: «درست نمیدانم چرا اینهمه مدت ساکت ماندم... ولی گمان نمیکنم دلیلش ترس یا احساس گناه یا حتی ناراحتی وجدان بوده باشد. دلیلش خاطرهی آن نالهی وسط جنگل بود، آن لبهای لرزان زیرِ باران، آن کلمات ملتمسانه: «چرا راحتم نمیگذاری!» ـ همان خاطرهای که جلوی حرف زدن مرا گرفت، وقتی آقای زومر را تماشا کردم که...»
مردم دهکده در مورد آقای زومر حرفهایی هم میزنند که حاصل حدس و گمان آنهاست. مثلاً در صفحهی ۳۵ میخوانیم: «مادرم گفت: این آقای زومرِ ما کلاستروفوبیا دارد. کلاستروفوبیای شدیدی هم دارد، یک جور بیماری روانی که آدم نمیتواند راحت و آرام توی اتاق خودش بنشیند.»
به هر حال القاء اندوهباری سرگذشت ناشناخته ماندهی آقای زومر، فقط با توصیف چند صحنهی کوتاه، نشانهی هنرمندیِ زوسکینت، مشهورترین نویسندهی دهههای اخیر آلمان، محسوب میشود. البته باید خاطر نشان شد که راوی به علت پریشانحواسی و فقدان تمرکز! چند ماجرای دیگر را هم از دوران کودکیاش به سرگذشت آقای زومر گره زده است؛ ماجراهایی که میتوانند با نشاطانگیزیشان، به تعدیل اندوه جاری در متن کمک کنند.
در ابتدای کتاب در مورد نویسنده چنین آمده است: «پاتریک زوسکینت در سال ۱۹۴۹ در آمباخ، نزدیک مونیخ، به دنیا آمد. در دانشگاه مونیخ در رشتهی تاریخ(سدههای میانه و تاریخ معاصر) تحصیل کرد. نخستین رمانش، عطر(۱۹۸۵)، به یک اثر بسیار پرفروش در سراسر جهان بدل شد. او را مشهورترین نویسندهی دهههای اخیر آلمان دانستهاند...»
ژان ـ ژاک سامپه، کارتونیست نامدار فرانسوی نیز طرحهای داخلی کتاب را کشیده است. «او در سال ۱۹۳۲ در بوردوی فرانسه متولد شد. طرحها و تصویرهایش سالیان متمادی زینتبخش روی جلدها و صفحات مجلههای معتبری نظیر پاری ماچ، اکسپرس و نیویورکر بوده است. او با داستانهای نیکولا کوچولو در سراسر جهان به شهرت رسید.» ۲۲ تصویرسازی رنگی از سامپه در کتاب سرگذشت آقای زومر دیده میشود.
در نوشتهی پشت جلد کتاب میخوانیم: «... سرگذشت آقای زومر داستانیست فراموش نشدنی و به نحو فریبندهای ساده، دربارهی کودکی و معصومیت از دست رفته و خاطراتِ مردی اکنون میانسال، که با یادآوری گذشتههای دور ـ در دهکدهی آرامی کنار دریاچهای کوچک و انبوه، در سالهای پس از جنگ جهانی دوم ـ از نگاه او روایت میشود. قصهای ساده و عمیق، روایتی تکاندهنده و ماندگار، که پیر و جوان از خواندش لذت میبرند.»
راوی پریشانحواس داستان! قصهی خود را چنین شروع کرده است: «آن وقتها که هنوز از دار و درخت بالا میرفتم ـ یعنی مدتها، مدتها پیش، سالها، دهها سال پیش ـ قد من فقط یک هوا از نودوهفت سانتیمتر بیشتر بود، سایز کفشم ۲۹ بود، و آن قدر سبک بودم که میتوانستم پرواز کنم ـ نه، دروغ نمیگویم، آن وقتها واقعاً میتوانستم پرواز کنم ـ یا دست کم تقریباً میتوانستم، یا بهتر است بگویم آن روزها اگر واقعاً میخواستم و جداً با تمام وجودم تلاش میکردم، راستیراستی توانایی پرواز کردن را داشتم، چون... هنوز هم خیلی خوب یادم هست که یک بار چیزی نمانده بود پرواز کنم. پاییز بود، سال اول مدرسهام بود و داشتم میآمدم خانه و باد آن قدر شدید بود که حتی بدون باز کردن دستهایم میتوانستم مثل ورزشکارهای پرش با اسکی خودم را به طرف باد خم کنم، یا حتی از آن هم بیشتر، بدون آنکه بیفتم... وقتی هم که رو به باد دویدم، در سرازیری «تپهی مدرسه» ـ آخر میدانید، مدرسهی ما روی تپهی کوچکی بیرون دهکده بود ـ فقط یک ذره خودم را کشیدم بالا و دستهایم را کاملاً باز کردم و باد مرا بلند کرد و آن وقت، بدون اینکه حتی تلاشی کرده باشم، میتوانستم دو سه متری بالا بپرم و ده دوازده متری به جلو بجهم ـ خب، شاید هم نه آن قدر بالا و نه آن قدر جلوتر، چه فرقی میکند! ـ ولی دست کم نزدیک بود پرواز کنم، و اگر دکمههای کتم را باز کرده بودم و دو طرفش را محکم با هر دو دست گرفته بودم، مثل بالهایی که باز شده باشد، وای، باد مرا قشنگ از زمین بلند میکرد و مثل آبِ خوردن...»
اگر فکر میکنید میتوانید از خواندن سرگذشت آقای زومر لذت ببرید، مشخصات کتاب را به یاد بسپارید: سرگذشت آقای زومر، پاتریک زوسکینت، دارای ۲۲ تصویرسازیهای رنگی از ژان ـ ژاک سامپه، ترجمهی احمد کساییپور، نشر هرمس، تهران، ۱۳۹۱، قطع: پالتویی، ۱۰۷ صفحه، قیمت: ۶۰۰۰ تومان.
این یادداشت در وبسایت مرکز فرهنگی شهر کتاب منتشر شد(اینجا)
مجموعه داستان «در راه ویلا»ی فریبا وفی را در این چند روز خواندم. حدود ده سال قبل هم مجموعهی داستانی دیگری از ایشان خوانده بودم: «در عمق صحنه.» «در عمق صحنه» به نظرم داستانهایی داشت که برای انتشار در نشریههای اجتماعی خوب بود؛ درست مثل کارهایی که در کتاب «در راه ویلا» چاپ شده است. یعنی اینها برای خوانندهی عام و با کارکرد اجتماعی نوشته شدهاند. هنر داستاننویسی، تخیل قوی، نثر محکم و ساختار فنی در این داستانها جایگاهی ندارد و این آثار از آن عناصر مهم بیبهرهاند. از طرف دیگر زن و مرد حاضر در هر یک از داستانهای کتاب «در راه ویلا» هویتی از پیش معین دارند: مرد: کمظرفیت، ابله، خشن، بیعاطفه، مادیاتمحور، تحقیرگر، تابع حرف مادر و خواهر و... و زن: نادیده گرفته شده، تحقیر شده، وادار شده به سکوت، سرگشته و حیران، بیتجربه، ساده و ...
از این داستانهای میتوان فیلمهای معمولی و گاه آموزنده برای شبهای تلویزیون ساخت که احتمالاً تأثیرات مثبت اجتماعیای هم داشته باشد. اما مطرح کردن این داستانها به عنوان متون مهم داستانی، خیانتی است در حق هنر.
در چند سال اخیر، با تسلط گفتمان فمینیستی در عرصهی فرهنگی و ارتقاء آن به سطح ایدئولوژی، تولید داستانهایی با شخصیت منفی مرد و شخصیت سرکوبشدهی زن، فزونی گرفت و طرفدارانی خارج از حیطهی هنر یافت؛ هواخواهانی که با نیت گسترش ایدئولوژیشان خواستند این آثار را به عنوان داستانهای طراز اول ایرانی معرفی کنند. در دههی اخیر نوشتن از مظلومیت زن و بازتولید تیپ مردان ظالم، به ژستی روشنفکرانه بدل شده است. گویا مردان این سرزمین همگی کثیف و ابله و بیمارند و زنان این سامان همگی مظلوم و شریف و سرکوب شده. گویا مردان ما سرکوبگرند و زنانمان تحقیرشده و ... .
داستاننویسی یا فضای فرهنگی ما این بار، باز هم سفارشینویس شده است. چه فرقی میکند به سفارش کدام ایدئولوژی بنویسی؟ مهم این است که با ذهنی غیر آزاد در حال آفرینش متنی با مسیر از پیش معین هستی؛ سفارشی که این دفعه مثلاً از فمینیسم ایدئولوژیشده گرفتهای یا سفارشی که از خودت گرفتهای، از باورهای خودت...
وقتی داستانهای «در راه ویلا» را خواندم، متحیر ماندم که چرا محیط داستاننویسی ما در حال حمایت از نویسندهی این داستانهای ابتدایی است. شاید به دلایل فرهنگی و اجتماعی باشد... اما آیا داستانخوان ما چیزی هم از این داستانها خواهد آموخت تا در زندگی اجتماعیاش به کار بگیرد؟ آیا داستانخوان ما از مضامین فرهنگی و اجتماعی موجود در پشت این آثار بیاطلاع است و برای اولین بار با خواندن این داستانها با چنان مواردی آشنا میشود؟ به نظرم بعید است. فکر میکنم در نهایت، خواننده احساس همدردی کند، نه اینکه چیزی بیاموزد... و مسأله اینجاست: آیا داستانهایی از جنس در راه ویلا، داستانهایی آموختاری هستند که میخواهند اسلوب زندگی مشترک را بیاموزانند؟! اگر آری، پس چرا باید در پی جور کردن جایگاه هنری برایشان باشیم؟!
سال قبل هم که کتاب «استخوان خوک و دستهای جذامی» مصطفی مستور را خواندم، از رقم چاپهای این کتاب، ـ گمانم بیشتر از پانزده بود ـ حیرت کردم. آخر آن داستان که چیزی نداشت... نمیدانم مخاطب در آن کتاب دنبال چه چیزی بوده و هست و چرا چنان اثر سطحی و نازلی به چنان فروشی دست پیدا کرده است. من فقط همان کتاب را از مستور خواندهام. نه زبان درخوری داشت، نه نثر ویژهای، نه تخیل لذتبخشی، نه اندیشهی تأثیرگذاری، نه داستان سکرآوری. تا آخرش هم مدام تعجب کردم که چرا این نویسنده این قدر معروف شده و چرا این همه خریدار ـ از نوع روشفنکری ـ دارد.

مارک اسموژینسکی (Marek Smurzyński)، ایرانشناس و مترجم لهستانی، دهم ژوئن ۱۹۵۴ در شهر ووج(لودز) چشم به جهان گشود و ۱۲ دسامبر ۲۰۰۹(۲۱ آذر ۸۸) در شهر کراکف زندگی را بدرود گفت. علاوه بر چاپ دهها مقاله و یادداشت فرهنگی، ادبی و تحلیلی در نشریههای ایران و لهستان، کتابهای زیر هم از وی منتشر شده است:
ـ Głosy u brzegu wód؛ ترجمهی لهستانی شعر صدای پای آب، اثر سهراب سپهری
ـ آدمها روی پل؛ ترجمهی فارسی اشعار ویسواوا شیمبورسکا؛ با همکاری زندهیاد شهرام شیدایی و چوکا چکاد
ـ W mgnieniu słów؛ برگردان لهستانی ۳۲ غزل از غزلیات مولانا
ـ تألیف فصل مربوط به تاریخ صفویه در کتاب Historia Iranu
در کتابی که امیدوارم به زودی منتشر شود، فصلی نیز ـ در گفتوگو با همسرش: هایده وامبخش ـ به بررسی مبسوط ابعاد کاری و فکری وی اختصاص یافته است. فردا سومین سالگرد درگذشت دکتر اسموژینسکی است. هرچند شناخت من از ایشان حضوری نبوده است، آشنایی با کارها و افکارشان باعث شده فقدانشان را احساس کنم. اگر از هر پژوهشگر فعال در عرصهی ایرانشناسی لهستان و از هر علاقهمند به عرصهی لهستانپژوهی در ایران بپرسید، با حسرت از فقدان ایشان یاد خواهد کرد. اسموژینسکی فقط یک مترجم یا ایرانشناس نبوده؛ بلکه او پلی بوده که جهان ایرانی را به جهان لهستانی و جهان لهستانی را به جهان ایرانی مرتبط میکرده است.
وبلاگ «جای خالی یک عاشق» (+) بازتابدهندهی یادداشتهای به جا مانده از دکتر اسموژینسکی است. البته این یادداشتها فقط مطالبی هستند که در نشریههای ایران از وی منتشر شده و یادداشتهای منتشر شده به زبان لهستانی نیازمند ترجمه از سوی دوستان ایرانشناس لهستانی است. در اینجا میتوانید یادداشتهای آقای اسموژینسکی را بخوانید. صدالبته ممکن است یادداشتهای دیگری هم از ایشان در مطبوعات فارسی منتشر شده باشد، که متأسفانه ایجادکنندگان وبلاگ به همهی آنها دسترسی نداشتهاند.
بخشی دیگر از وبلاگ به نوشتههای دیگران دربارهی مارک اسموژینسکی اختصاص یافته است؛ شامل شرح، خاطره و مطالب حسی. این قسم نوشتهها را در اینجا میتوانید مرور کنید. مطالبی از علیرضا دولتشاهی، هایده وامبخش، پیرایه یغمایی، سیدعلی میرافضلی، مریم حسینی، پژمان موسوی، حسن موریزینژاد، نعمتالله فاضلی، سارا رحمانی و فرشته مولوی.
چند نمونه از ترجمههای مارک نیز در این بخش گرد آمده است.
نمیدانم در سومین سالگرد فقدانش، به همسرش، به پسر باهوش و مهربانشان ـ الیاس ـ و به دوست عزیزم سعیده چطور تسلیت بگویم، فقط امیداوارم روزی توان جبران خوبیهاشان را داشته باشم.
در زیر سنگ مزار دکتر اسموژینسکی در مزارستان شهر کراکف دیده میشود.
شعر روی سنگ از مولاناست:
مرغان که کنون از قفس خویش جدایید
رخ باز نمایید و بگویید کجایید

مروری بر کتاب «صوفیان اندلس» نوشتهی محییالدین ابن عربی
... مردی بر او گذشت و از او پرسید: «آقا! آیا فلانی از اینجا رد شد؟» سراغ مردی از اهل شهر را میگرفت که خداوند او را در ناحیهی گردن به مرضی مبتلا کرده بود که ما آن را نفنفه(احتمالاً بیماریای مانند گواتر یا مشابه آن) مینامیم. و شیخ واقعاً او را نمیشناخت. آن مرد باز اصرار کرد. شیخ گفت: «ببینم! شاید از مردی میپرسی که در گردن نفنفه دارد.» پاسخ داد: «آری! هم او را میگویم.» آنگاه شیخ گفت: حق در سِرّ مرا ندا داد: «ابراهیم! بندگانم را جز با بلایی که به آن مبتلاشان کردهایم نمیشناسی؟ اسمی نداشت که از او یاد کنی؟ تو را با همان مرض میمیرانیم.» همان درد در گردنش آشکار شد و او را اندکی آزرد و آنگاه از دنیا رفت... (صوفیان اندلس؛ بخش مربوط به احوال ابو اسحق ابراهیم بن طریف العبسی؛ ص۱۲۰)
*** *** ***
کتاب «صوفیان اندلس» ترجمهی بخشی از کتاب یا رسالهای است به نام «روحالقدس» که محیالدین ابن عربی ـ چهرهی شگرف عرفان اسلامی ـ ضمن آن به شرح حال مختصر و موجز پنجاهوپنج تن از مشایخ خود در اندلس یا در غرب اسلامی پرداخته است. این رساله که به تصریح ابن عربی نوشتن آن در سال ششصد هـ.ق، در شهر مکه به پایان رسیده، مخاطب ویژهای دارد: فقیهِ عارف، ابومحمد بن عبدالعزیز بن ابیبکر القرشی المهدوی که در تونس زندگی میکرد.
مترجم کتاب در دو بخش از مقدمهی جامع خود به چرایی نوشته شدن احوال مشایخ اندلس اشاره کرده و به نقل دو اشارهی زیر از ابن عربی خطاب به مخاطب رساله میپردازد: «ما از مشایخ و برادران و خواهران چیزها دیدیم که اگر احوال ایشان را مانند آنچه گذشت بنویسیم، میبینی ... که حال همان حال و رفتار هم همان رفتار است ... پس یار من بیا تا بر فراق ایشان به عزا بنشینیم و بر برادرانی که کوچ کردند ندبه کنیم! و من پارهای از حالات کسانی را که دیدهام برایت نقل میکنم.»(صص۱۹و۱۸) «دوست من ابا محمد! از این گروه یاد کردم تا بدانی که زمان ـ خدا را سپاس! ـ از مردانی که با همهی اختلاف احوال بر روش پیشینیان به سر میبرند خالی نیست...»(ص۷)
ابن عربی همهی این پنجاهوپنج شیخ اندلسی را، که از نظر گرایشهای فکری، عرفانی و سیاسی، گاه با یکدیگر تفاوتها و اختلافهایی کاملاً روشن دارند، از نزدیک دیده، و در سلوک عرفانی خویش از آنها بهره برده است. سیدرضا فیض، مترجم کتاب، در مقدمه مینویسد: «پارهای از این بزرگان هستند که در هیچ اثر دیگر نامی از ایشان برده نشده و تنها دیدار ابن عربی جوان نامشان را جاوید ساخته است.»(ص۱) «... نویسنده گاه در این رساله از مساجد، محلهها و شهرهایی نام میبرد که امروز یا دیگر وجود ندارند یا اگر بقایایی از آنها بر جای مانده باشد، باید آنها را جستوجو و شناسایی کرد. بنابراین روحالقدس نه تنها یک اثر عرفانی و حاوی شرح حال عارفان در دورهای شکوهمند از تاریخ سرزمینهای غرب اسلامی است، بلکه حاوی اسامی تاریخی و جغرافیایی و شامل نکاتی دربارهی زندگی اجتماعی و سیاسی مردم آن دیار و آن دوران نیز هست. علاوه بر آن، بدون تردید این کتاب برای کسانی که مایلاند از زندگی شیخالاکبر محییالدین ابن عربی مطلع شوند، یکی از منابع مرجع و مهم به شمار میرود؛ چه در این اثر نه تنها ابن عربی ما را با منابع و مشایخ و یاران اولیهی خود آشنا میکند، بلکه حالات روانی و دشواری تجربههای نخستین سلوک خود را نیز ساده و صمیمانه بازگو مینماید.»(ص۲)
از میان کسانی که ابن عربی به بیان شرحی دربارهشان میپردازد، دو تن زن و بقیه مردند. رعایت ایجاز یکی از ویژگیهای رسالهی حاضر است و نویسنده جا به جا به این مورد اشاره میکند: «اگر به درازا نمیکشید...»(ص۳۵)، «از او اخبار زیادی دارم که ذکر آنها به درازا میکشد»(ص۴۵)، «از اخبار او و اخبار آنان که یاد کردم، نمونهها دیدهام که این نامه جای نقل آن نیست. از ایشان تنها یادی میکنم تا بدانی زمان از مردان خدا خالی نیست»(ص۵۵) و... . ظاهراً به نظر میرسد مؤلف ابتدا قصد داشته به شرح بیستوهشت تن از شیوخ خود در مغرب اکتفا کند؛ چراکه در شرح بیستوهشتم مینویسد: «اگر به درازا نمیکشید از ایشان تا آخرین نفرشان یاد میکردم، ولی در اینجا به خاطر ایجاز و اختصار به همین اندازه بسنده میکنم.»(ص۱۲۴)؛ اما سپس شرحهای بسیار مختصری را دربارهی بیستوهفت عارف دیگر میآورد که اغلب بیش از چند سطر نیستند. بعد از شرح فشردهی بیستوهشت شیخ نخست، در ادامهی رساله، فقط شرح مربوط به دو زن عارف، به نسبت، بسط بیشتری یافته است.
مشایخ ابن عربی از نظر گرایشهای فکری، سیاسی و عرفانی، تفاوت و تنوع بسیاری دارند. برخی از آنها سالها شهر محل زندگیشان را ترک نکردهاند و برخی دیگر همواره در حال سفر هستند. مثلاً در شرح مربوط به ابو عبدالله محمد الشرفی میخوانیم: «قریب چهل سال در یک جا سکنی گزید و در آنجا نه چراغی روشن کرد و نه آتشی افروخت و تمام کوشش خود را در راه عبادت به خرج داد.»(ص۴۶) در مقابل، در شرح احوال عبداسلام الاسود السائح آمده است: «او را دائماً در حرکت میدیدند. در هیچ شهر و دهی وارد نشدم مگر آنکه به من میگفتند که فلانی از اینجا گذشت. جایی قرار نمیگرفت.»(ص۱۴۰)
برخی از این شیوخ، مانند ابوعبدالله محمد بن جمهور، مردمگریزند و به خلوت و عزلت رغبت دارند(ص۷۱) و برخی دیگر، مثل ابوعبدالله الفرّان، به بودن در میان مردم و رفع مشکلات آنها(ص۱۳۸).
از منظر سیاسی از یک سو ابوالحجاج یوسف الشبربلی را داریم که بنابه نوشتهی ابن عربی، «زمانی که کارگزاران سلطان بر او وارد میشدند میگفت: فرزندم! ایشان اعوان حقاند و به کار این جهان مشغولاند. شایسته است که مردم برای ایشان دعا کنند تا خداوند حق را بر دستشان جاری و یاریشان فرماید.»(ص۵۳) و از دیگر سو در شرح مربوط به ابومحمد عبدالله القطان میخوانیم: «غالباً در برابر ارباب دولت فریاد میکشید و صدای خود را بلند میکرد و میگفت: این گروه فجّارند و در زمین ظلم و فساد میکنند. لعنت خدا و فرشتگان و همهی مردم بر آنان باد! ایشان در جهنم مخلّد خواهند بود و از عذابشان چیزی کم نخواهد شد و به ایشان مهلت هم نخواهند داد.»(ص۹۵)
تعداد زیادی از شیوخ ابن عربی در اندلس نان بازو میخورند و به شغلهای متفاوتی از قبیل جمع کردن گیاهان، آهنگری، پینهدوزی، سفالفروشی، حناسابی و ... مشغولند؛ و در مقابل، مثلاً ابوعبدالله محمد بن قسّوم از راه فتح(هدایا و نذورات) زندگی میگذراند؛ زیرا میگوید: «خدا تدبیر معیشت من میکند، من هم به تدبیر آن میپردازم و خود را بر آنچه تضمین شده است، به زحمت میاندازم! روزی، تو را میطلبد؛ نه آنکه تو آن را میطلبی»(ص۵۷)
توجه ابن عربی به آموزههای مشایخ، پاکی درون و جهد او در آموختن نیز از نکات جالب توجه کتاب است. ابوجعفر العرینی، اولین شیخی که در این رساله معرفی میشود، خطاب به نویسنده گفته است: «مرحبا به فرزند نیکوکار! همهی فرزندان من با من راه نفاق پیمودند و نعمت مرا منکر شدند؛ مگر تو که به آن اعتراف داری و قدر آن را میدانی.»(ص۳۲) و فاطمه بنت المثنی، واپسین شیخ کتاب، دربارهی ابن عربی به دیگران گفته است: «از کسانی که پیش من میآیند، هیچ کس به اندازهی فلانی(ابن عربی) مرا خوش نمیآید ... برای اینکه هر یک از شما که میآیید، با پارهای از وجود خود میآیید و پارههای دیگر را برای مقاصد خود در خانه و خانوادهی خود، جا میگذارید. ولی محمدبن ابن العربی، فرزندم و نور چشمم، چون میآید با تمام وجود خود مینشیند و از خود چیزی پشت سر نمیگذارد. شایسته است که در طریق چنین باشند.»(ص۱۵۴)
صوفیان اندلس را سیدرضا فیض از زبان عربی، با مبنا قرار دادن متن روحالقدس ـ چاپ قاهره ـ و با مراجعه به نسخهی خطی مکتبة الظاهریهی دمشق ترجمه کرده و در نوشتن پانویسها از برگردان فرانسوی رسالهی مورد بحث بهره برده است. ترجمهی کتاب شیواست و ـ به باور نویسندهی این سطور ـ خواننده به ندرت گمان خواهد کرد در حال خواندن برگردان نوشتهی ابن عربی است؛ گویی اثر از همان ابتدا به فارسی نوشته شده است. البته در پانویس بسیاری از صفحهها، مترجم فقط به نقل متن عربی اکتفا کرده که خوانندهی غیرآگاه به زبان عربی نخواهد توانست بهرهای از آن ببرد.
صوفیان اندلس دریچهای است کوچک به جهانی دیگرگون و وسیع. نقبی است به دل تاریخ یک اندیشه. کتابی است که به رغم حجم اندکش، میتواند تا مدتها خوانندهی علاقهمند را درگیر کند.
صوفیان اندلس را سال ۱۳۹۱، نشر هرمس، در ۱۶۵ صفحه، در شمارگان ۱۵۰۰ نسخه و با دو جلد شومیز و گالینگور منتشر کرده است. کتاب با جلد گالینگور هفتهزار و با جلد شومیز پنجهزار تومان قیمت دارد.
اکنون چند بخش از متن کتاب را میآوریم تا شاید بتواند به آشنایی مختصر خواننده با برخی ابعاد نوشتار ابن عربی کمک کند.
*** *** ***
... سورهی «عمّ یتسائلون»(سورهی مبارکهی نبأ) میخواند. چون به سخن حقتعالی رسید ـ «الم نجعل الارض مهاداً و الجبال اوتادا»(آیا زمین را هموار و کوهها را استوار نکردیم) (آیات شش و هفت) ـ از خود بیخود شدم و دیگر از قرائت چیزی نشنیدم. شیخ خود اباجعفر را دیدم که میگوید: جهان، زمین هموار و کوههای استوار، مؤمناناند. مؤمنان، زمین هموار و کوههای استوار، عارفاناند. عارفان، زمین هموار و کوههای استوار، پیامبراناند. پیامبران، زمین هموار و کوههای استوار، رسولاناند...(ص۳۵)
ابن عربی دربارهی اصحاب صفّه(یاران غریب و فقیر پیامبر که در سایهپوشی از مسجد به سر میبردند. سلمان فارسی، بلال حبشی، عمار یاسر، ابوذر غفاری و ابن مسعود را در شمار ایشان ثبت کردهاند) مینویسد: «به خدا سوگند که ایشان هرگز دو جامه نداشتند یا دو رنگ از غذا ندیدند. تو را به حق سوگند که آیا تو در حرم خانهی خدا از همه فقیرتر بودهای؟ خدا را شکر که به تو پیراهنی و ازاری و شلواری و جبّهای و عمامهای و کفشی میبینم. آب خنکی و نان پاکیزهای و گوشت تازهای و حلوایی هم داری. رؤسا هم به خدمت تو میرسند و فرمانت را اطاعت میکنند... تو کجا و اهل صفه کجا؟ به خدا سوگند که ایشان با نیازهاشان در سینهها مردند... از خدا شرم کن و به گروهی که در هیچ چیز به ایشان شباهت نداری، لاف برابری مزن.»(ص۱۲)
*** *** ***
... چون دیدم که در استیفای حق مردم و سختگیری در این امور و انتخاب ارجح در مصلحت امور دنیوی، رحمت بر او غلبه دارد(ابن عربی در جایی دیگر ـ ص۱۲۲ ـ در بارهی این شخص مینویسد: او را هرگز جز در راه خدمت به دیگران نمیدیدی. توجهی به خود و حقوق خود نداشت. به خاطر نیاز مردم، به شهر میآمد و نزد حکام میرفت) به او گفتم: بد بندهای است آن که بر دشمن خدا تکیه کند. خداوند دیاری را که در آن حق خدا رعایت نمیشود رعایت مکناد! دستم را به علامت نارضایتی حرکت دادم و برخاستم و رفتم. چون با ابن طریف برخورد کردم، خبر به او رسیده بود. به من گفت: سیاست و مصلحتاندیشی اولی است! پاسخ دادم: «آری. اگر اصل سرمایه سالم بماند!» ساکت شد.(ص۱۲۳)
این یادداشت در وبسایت مرکز فرهنگی شهر کتاب منتشر شد(اینجا)
به مناسبت دوم آذر، سالروز فقدان شهرام شیدایی
عصر سرد دومین روز آذرماه هشتادوهشت، تلفنم که زنگ خورد، اسم مصطفی خلجی را روی صفحهی گوشی دیدم. او آن موقع مسؤول بخش فرهنگ و ادب خبرگزاری فارس بود. گفت خبر فوت شهرام شیدایی را شنیده و خواسته بود مطمئن شود خبر درست است. بیخبر بودم. سرگشته و مضطرب گفتم به خانم افسر زنگ بزن. گفتم شاید درست نباشد. با دستهای لرزان شمارهی خانم افسر را اس.ام.اس کردم برایش. منگ بودم و جرأت نمیکردم به صالح عطایی زنگ بزنم. بعد زنگ زدم:
ـ یه زنگ به تهران بزن.
ـ چیزی شده؟
ـ فکر میکنم.
میخواستم لباس بپوشم بروم پیش صالح که باز تلفن زنگ خورد. صدایی ناآشنا گفت حسین نوروزی است. گفت خبر فوت شهرام را... که بعضآلود و منگ گفتم: «حسین جان من مطمئن نیستم خبر درست باشد. الان به صالح زنگ زدم. بگذار او با خانم افسر حرف بزند، بعد...» حسین گفت خبر راست است. خبرگزاری فارس خبر را کار کرده است. من دوست نداشتم خبر راست باشد. حسین آن روزها دبیر صفحهی فرهنگ و ادبیات روزنامهی جهان اقتصاد بود و من هم برای صفحهی بینالملل آنجا ترجمه میدادم. حسین خواست یادداشتی با موضوع شهرام بنویسم برای روزنامه...
مغازهی صالح تاریکتر و سردتر از تاریکترین و سردترین روزهای زمستان بود. حسین فیضی هم آمد. خبر درست بود و هیچ کاریش نمیشد کرد. پیامکها داشت میرسید، از سعیده، از چوکا، از مجید... «شهرام رفت». سه سال گذشته است و هنوز هم دوستان شهرام هرازگاه هقهق گریه میکنند در غیاب شاعری که بزرگ بود و انسان بود.
باید روز که بیاید به خانم روحی افسر زنگ بزنم، به چوکا چوکا، به مجید تیموری. باید به فرزانه، خواهر شهرام، ایمیل بزنم و به دوستان دیگر و باید بروم پیش صالح...
... ... ... ... ... ...
روزنامهی شرق در تاریخ ۲۹ تیر ۱۳۹۱ در ضمیمهی آخر هفتهی خود، دو صفحه به شهرام اختصاص داده و دو شعر منتشر نشدهی او را ـ که خانم افسر در اختیارشان گذاشته ـ به چاپ رسانده بود. یادداشتی هم بود به قلم آقای داوود غفارزادگان دربارهی شهرام. اینجا هم آن دو شعر چاپنشدهی شهرام و هم یادداشت آقای غفارزادگان، به نقل از روزنامهی شرق آمده است.
دو شعر چاپنشده از شهرام شیدایی
۱)
میدیدم که میمیرم
کوشیدم با «کلمهها» به جهان برگردم
و از یاد ببرم که روزی
چهرهای داشتم، صدایی و حرکاتی
بدنی زنده که به تمام زندگی پاسخ میداد
از یاد ببرم مزهی گندمِ نان را
بودنِ ماه را بودنِ یک خانه بودنِ یک شهر
و به ناگاه قلب میایستد
فکر کردن
بودن
همه میایستند
اسمی که روی تو بود
بر خاک میافتد
همه چیز برای کسی که تو بودی
پایان یافته.
کوشیدم به کسی، چیزی سوگند بخورم
ـ بیهوده ـ
[...]
کوشیدم برای پیدا کردنِ یک «نه»
نهای که بزرگ باشد
آنقدر که بتوانم پشت آن بخزم و بگریم
ـ بیهوده ـ
کوشیدم. و به یاد آوردم که مردهها
نمیتوانند حرف بزنند.
و به یاد آوردم که همواره
در «مرزها» زندگی کردهام، نه در چیزها
در مرزِ «من» با همه چیز
و به یاد آوردم
که همیشه کلمهی «من» مرزی بوده
مرزی میان دو فاصله.
مرزی که از روی زمین کنده شود
مرزی زندانی که میان تمام فاصلهها
حرکت میکند.
.....
اینجا، زیرِ خاک
خاموشی، مرزی آزاد است.
تو
«منِ» جامانده میانِ این صفحات را آرام کن!
۱۳۷۴/۱۰/۱۸
۲)
روزها مثل هم میگذرند و آنها
از ما معجزه میخواهند
میگویند تو میتوانی
دیگر حتی به حرفهایتان
نمیخندم
من چیزی از دست ندادهام
چون هیچ وقت چیزی به دست نیاورده بودم
و آنقدر بیهودگی من ساده شکل گرفته
است
که مشکل بتوان حتی
نام «ابله» به من داد
من فقط میتوانم اندوهگین باشم
و به صدای تَرک خوردن روحم
آرامآرام خو بگیرم
[...]
من یاد گرفتم که هیچ وقت صدایت نکنم
تو یاد گرفتی حرف نزنی و آرامآرام
خوشبخت باشی
[...]
جای هیچ کس خالی نیست
آنقدر سطحی زندگی کردیم
که خوشبختانه زمین هم
چیز زیادی بعد از ما
از ما به یاد نخواهد آورد
آنقدر خوب پوسیدهام من
که حتی مرگ نیز جرأت نزدیک شدن ندارد
خوشبختانه نه برای زمان
نه برای مرگ
نه برای تاریخ هیچ مشکلی ایجاد نکردیم
به راحتی میتوان گفت
که حتی فراموش نیز نخواهیم شد
چون هرگز وجود داشتنِ خود را
حس نکرده بودیم.
... ... ... ... ... ...
شیدایی
یادداشتی از داوود غفارزادگان
اولین بار «شهرام شیدایی» را در یک روز توفانی دیدم. پیشترها تلفنی حرف زده بودیم. واسطهی آشناییمان زندهیاد «سیدحسینی» بود و «صالح عطایی». بعد باز تلفنها و گریههای هستیریک. آن وقتها شهرام مریضیش رو نبود؛ اما «مثل ساعتی مریض به دقت درد میکشید.» بلند و خسته و پاکیزه بود. انگشتان ظریف و بیخونش به درد پیانو نواختن میخورد و زیر ناخنهای بلند تمیزش با فضاحت بیرون همخوانی نداشت. باد سنگین بود. او میخواند و تگرگ روی سقف ماشین میکوبید. شعرها را که تمام کرد، باد و بارانِ بیرون هم خوابیده بود. پیاده شدیم و از بلندی پیش رویمان تهرانِ شسته از توفان را نگاه کردیم. دیگر حرفی نزدیم. دست به پشت در مسیر کوتاه سبز خیسی بالا پایین رفتیم. غروب بود که شهرام را جلو در پیاده کردم و برگشتم خانه. دیگر ندیدمش جز یک بار در نمایشگاه کتاب. موهاش را بلند کرده بود. خمیدهتر بود و صورت سفید محزونش ساکت. کتابی دستش بود و زمین لخت پیش پایش را نگاه میکرد. آرام از پشت سرش گذشتم و جایی ایستادم که همچنان در دیدرسم بماند. میخواستم سیر ببینمش، چون در اولین فرصت مناسب باید ارتباطها را قطع میکردیم. طاقت تلفنهای ناگهانی پر از کابوس دیگر نمانده بود. او میگریست و من هقزدنهام میماند برای خلوت نیمههای شببیداری. دقت و ظرافت شهرام را در رنج کشیدن نداشتم. مریض هم که شد نه به دیدارش رفتم، نه تلفنی باش حرف زدم. خبرها را از «رضا علیزاده» میگرفتم. جرأت زنگ زدن به صالح را هم نداشتم. نزدیکترین رفیقش بود و حال و روزش را میتوانستم حدس بزنم. چند ماهی گذشت که با صالح حرف زدم. نگفت چرا به شهرام سر نزدی. میشناسدم. گفت: به من باید زنگ میزدی. گفتم: بخوان! منومن کرد. صداش لرز داشت و سکوت... گفتم: بفرست خودم میخوانم. گفت با آیدین فرنگی فارسیاش کردیم فلان جا. گفتم: دیدم. به دردم نمیخورد. گفتم پیشت که آمدم خودت بخوان، با صدا و واژههای خودت... و همان برگردان به فارسی شعر صالح برای شهرام:
با شهرام شیدایی
برگردانِ شعری از صالح عطایی
بین تشییعکنندهها تو هم بودی
گاهی به ما خندیدی
انگار مثلا قبل از این هم چنین تجربهای داشتهای
میدانستی ماجرا از چه قرار است
بعضی وقتها هم
چشمهای خیرهات
به هیچ کلام و گفتگویی راه نداد
دوستانت به پیشوازت آمدند
با آنها دست دادی
بغلشان کردی
گریه کردید
آنها به تو تسلیت گفتند
ولی نمیدانم چرا همه چیز کمی شوخی به نظر میرسید
شاید همه اینها را خواب میبینم
باز هر کسی از این در و آن در
او هم از بادهای سرد حرف میزند
میگوید باد سرد تا مغز استخوانم رخنه کرده
اما خیلی هم برازنده و شیک به نظر میرسد
یک چهرهاش زخمی است، چهره دیگرش یخزده
یک چهرهاش خندان، چهره دیگرش یخزده
یک چهرهاش گریان، چهره دیگرش یخزده
یک چهرهاش متفکر
چهره دیگرش یخزده
اینگونه است، کامل است، جنتلمن است برادر من
دوباره از همه جا خبر میدهی
از کتابهای تازهای که به بازار آمده
از فیلمهایی که روی پرده سینماهاست
از پوستری که جایی دیده و پسندیدهای
از شعر شاعری که با صدای خودش روی نوار کاست ضبط کردهای
گرد مرگ
روی پیشانی، موها و گونههایت نشسته
خودت میدانی
گرد مرگ در گلویت، صدایت
میدانی
سکوت کردهام
دهانم باز نمیشود
حوصلهات را سر بردهام
- «بگیر این دستکش مال تو»
چیزی که به آن دستکش میگوید
چند حرف
یک کلمه است
شاید یک شخصیت داستانی است
نمیدانم چرا از صدای خودش هم یکه میخورد
از صبح زود سرباز است
شب زندانی
از صبح زود در کار ترجمه
شب غریبی میکند
از صبح زود شاعر است
شب شاعر
از خواب پریده
میلرزد
زیرسیگاریاش، کاغذهایش، کتابهایش
و یک ساعت دیواری با ضربان بلندش
شاید خواب بدی دیده
شاید در حال تسلیت گفتن به یک آدم یخزده
قاتی کرده
شاید اینها را دارم از روی یک کتاب میخوانم
زندگیاش را، مرگش را
درد غیر قابل تحملش را
قطعهقطعه شدنش را
شاید از اینکه اینهمه بر کلمهها اصرار دارد
ملافه سفیدی که با کلمهها
روی شهر در حال تغییر
روی بازار سرپوشیده تعطیل
روی رژه میکشدآشیانهای که میسازد و
رهایش میکند
مثل پنجره وغزدهای که از آن سوی خیابان نگاه میکند
به او
به چشمهایش
به نگاه تلخ ناگهانیاش
خو کردهام
به شتابزدگیاش
به تلفنهای شتابزده طولانیمدتش
هولزده و نگران
به این در و آن در کوبیدنش
به سکوت سنگین سنگیناش
در این سکوت به بازوهایش، به آغوشش
نمیدانم چه کار کنم
صفحهها را ورق میزنم.
... ... ... ... ... ...
مرتبط:
ـ وبسایت شهرام شیدایی(اینجا)
ـ در سوگ شهرام شیدایی/ یادداشتی از صالح عطایی(اینجا)
ـ با شهرام شیدایی/ شعری از صالح عطایی(اینجا)
ـ به یاد شهرام شیدایی در اولین سالگرد «رفتن» َش/ یادداشتی از هایده وامبخش(اینجا)
ـ شهرام شیدایی، مردی که دوست داشت فقط با آثارش شناخته شود(اینجا)
ـ شعر، هویت شیدایی بود/ گزارشی از مراسم رونمایی جدیدترین ترجمه منتشر شده از شهرام شیدایی(اینجا)
ـ ما خواب بدی دیدهایم/ گزارشی از مراسم نخستین سالروز درگذشت شهرام شیدایی(اینجا)
گذری بر کتاب «افسانههایی از شمال ایران»
«... تا اینکه روزی از روزها، چلگیس به لب رودخانه رفت تا سرش را شانه بزند. تارِ مویی از چلگیس در آب رودخانه افتاد. آب موج زد و مو را برداشت و به دریا برد. سرانجام تار موی چلگیس به دور درختی در ساحل آن سوی دریا پیچید. از آن طرف، پادشاه آن دیار و وزیرش برای گردش به کنار دریا آمده بودند که پادشاه موی چلگیس را دور درخت دید و رو به وزیر کرد که: وزیر! این تار موی زنانه اینجا چه کار میکند؟ وزیر گفت: حتماً آب آن را آورده است. شاه دستور داد مو را از دور درخت باز کردند و دیدند چلگز درازیاش است. پادشاه رو به وزیر کرد و گفت: وزیر! من صاحب این گیس را میخواهم. او را برایم پیدا کن. ...»(بخشی از قصهی تیغجهان؛ ضبطشده در معلم کلایهی الموت؛ افسانههایی از شمال ایران؛ ص۱۳۴)
کودکان امروز، «کودکانِ بیقصه»*اند؛ کودکانی که ساختار ذهن و تخیلشان در برابر صفحهی تلویزیون یا در برابر مونیتور رایانهها شکل میگیرد. پرطرفدارترین انیمیشهای امروزی، نه بر اساس قصهها و افسانههای کهن یا از روی رمانها و داستانهای بزرگ، که پیرامون نبردهای خوفآور و رعبانگیز بینِ سیارهای ساخته میشود. کشتار ممتد یا به نمایش گذاشتن تخیلات به ظاهر علمی، پایهی داستان بسیاری از کارتونهایی است که نونهالان و کودکان روزگار ما، با چشمهایی خیره و ذهنی مبهوت به تماشایش مینشینند. بازیهای رایانهای یا انیمیشنهایی که، با هدف سوداندوزی محض، به تولید صنعتی میرسد، کودکان را با کدام مفاهیم آشنا و کدام آمادگی را در آنها برای زندگی اجتماعی ایجاد میکند؟ اکنون تمام نهادهای علمی و تربیتی پیشگام، بر نقش تلویزیون و رایانه در ناتوانسازی قدرت تخیل و اندیشهی کودک تصریح کرده، از والدین میخواهند برای استفادهی کودکان از این دو وسیله، محدودیتهای سفت و سخت زمانی قائل شوند. از طرف دیگر تعریف کردن قصه برای کودک از جانب والدین، موردی نیست که متخصصان امر تردیدی در اهمیت آن داشته باشند. تعریف کردن قصه برای کودک، هم تخیل او را تقویت میکند و هم بخشی از نیازهای عاطفی وی را برآورده میسازد. یادگیری ظرایف زبانی را نیز میتوان از دیگر فواید تعریف کردن قصه برای کودکان دانست.
قصههای کهن و افسانههای قدیمی، موطن آموزههایی هستند که در نهایت دقت، نکتهسنجی، ایجاز و تعلیق، در بافت داستان گنجانده شدهاند و در طول سالیان، هم از منظر داستانشناختی و هم از منظر زبانی، در نقلهای سینه به سینه، صیقل یافته و کارآمدتر شدهاند.
متأسفانه والدین امروز به ندرت به قصههای کهن توجه دارند و ترجیح میدهند ـ یا ناچارند ـ به جای تعریف کردن قصههای جاری از چشمهی سدهها، کودک را مقابل تلویزیون یا رایانه بنشانند. نارحتیهای عصبی و خلاءهای عاطفی، در زمرهی نتیجههای سوئی است که از این مونیتوریزه شدن بدفرجام نصیب نسل نونهالان و کودکان ما شده و خواهد شد.
کتاب «افسانههایی از شمال ایران»، حاوی سیوهشت قصه و افسانهی محلی است از گسترهی شمالی سرزمینمان: از ماکو در آذربایجان غربی تا قوچان در خراسان شمالی. تدوینگر کتاب، افشین نادری است. ضبط و بازنویسی سه قصهی کتاب از خود اوست و بقیهی قصهها، با ذکر نام راوی، ضبطکننده و محل ضبط آورده شده است. قصهها به ترتیب متعلق به شهرها و مناطق زیر هستند: پلدشت، ماکو، ارومیه، خوی، یوخاری هُمای، ورزقان، خاراوانا، لقلانِ اهر، تبریز، اسک و احمدآبادِ دماوند، توان و معلم کلایهی الموت، گئتهده طالقان، اردبیل، رشت، مربویِ رودسر، افرادِ نور، سلیمانمحلهی ساری، گشترودخانِ فومن، مریانِ تالش، توشنِ گرگان، صوفیانِ ترکمنصحرا، شفیعِ قوچان، بدرانلویِ بجنورد، خسروگردِ سبزوار، کلات باقرخان و مشهد.
بخشی از قصهها به زبان فارسی روایت شده، اما اغلبشان از زبان اصلی به فارسی برگردانده شدهاند. زبانهای ترکی آذربایجانی، گلیکی، مازندرانی، تالشی، ترکی ترکمنی، کردی خراسانی و دو گویش طالقانی و گلیکی کوهستانی، زبان و گویش اصلی بخش اعظم قصههایی هستند که در نهایت، پیوستاری فرهنگی از نوع ایرانی را در برابر مخاطب ترسیم میکنند.
تأکید بر وفاداری، دوراندیشی، صداقت، انصاف، راستگویی، تیزهوشی، خواستن روزی از خدا، صبر، جانب احتیاط را نگه داشتن، حفظ حرمت عشق، ضرورت به جا آوردن وصیت، توجه نکردن به ظواهر، محترم شمردن زنان و همچنین نفی کبر، دروغ، حسد، تنگنظری، زیادهخواهی، طمع، زخمزبان زدن، ناحق کردن حقوق دیگران و... از مضامین این قصههاست؛ قصههایی که سازندگان آنها کوشیدهاند به جای توسل به شیوهی مستقیمگویی، ناخودآگاه مخاطب را مورد توجه قرار بدهند. اگر میخواهید فرزندتان درِ خانه را به روی غریبهها باز نکند، به راستی از کدام شیوه استفاده خواهید کرد؟ از دادن اخطار مستقیم یا از تعریف کردن قصهی «شنگول و منگول» ـ آخرین قصهی کتاب؛ ص۲۱۸ ـ؟
قصهها و افسانههای کهن، امروزه علاوه بر اهمیتشان در تربیت کودکان، در مطالعات مردمشناسی، جامعهشناسی و زبانشناسی نیز مورد توجه قرار میگیرند؛ چرا که در بستر خود، اصیلترین حامل سنتها، دیدگاهها، مشیها و رفتارهای گذشتگان هستند. همچنین از منظر زبانی، بسیاری از کاربردهای کهن و بسیاری از خصایص گویشها در این قصهها بازتافته و حفظ شده است. از دیگر سو، گردآورندگان قصهها باید با وفاداری کامل به ثبت و ضبط افسانهها همت گمارند؛ تا مبادا این نشانههای پرسابقهی فرهنگی، قربانی سلیقههای فکری و گرایشهای زبانی امروزیان شود.
نشانهی برخی از ایدهالهای سیاسی مردم را هم میتوان در افسانهها شناسایی کرد. مثلاً برخی از افسانهها و قصههای متعددی که پیرامون شاه عباس ساخته شده، به نوعی نشانگر دیدگاه پنهان مردم در مورد خصایص یک حکمران خوب است.
اسمهای خاص، مانند هر واژهی دیگری، در طول تاریخ دچار تحول میشوند؛ اسمهایی از بین میرود و اسمهایی زاده میشود. در افسانهی نخست کتاب(ص۱۲؛ محل ضبط: پلدشت، ماکو)، نام یکی شخصیتهای مهم قصه «آیجمال» است. آیجمال نامی است ترکی، مرکب از دو واژهی «آی» به معنای ماه و واژهی عربی «جمال». این نام که شاید معادل فارسی آن «ماهچهره» یا «ماهوش» باشد، طبق آنچه از افسانهی «بدیعه خانم و آیجمال» برمیآید، روزگاری نامی مردانه بوده است؛ اما شاید اکنون در آذربایجان کسی را نتوان یافت که نامش آیجمال باشد. در داستان «ورقه و گلشاه»(ص۲۱۱) که در کلاتِ باقرخانِ خراسان ضبط شده، نام شخصیت مردِ قصه، «ورقه» است که این نام، اکنون در فرهنگ اسامی ایرانی محلی از اِعراب ندارد. در قصهی تیغجهان، ـ که این اسم خاص هم به تاریخ پیوسته ـ میخوانیم: «... پادشاه دستور داد آنچه آبباز بود جمع کردند و...»(ص۱۳۸) طبق آنچه از متن برمیآید و گردآورنده نیز در پاورقی نوشته، آبباز در اینجا در معنای شناگر به کار رفته است. این اصطلاح اکنون چنان کاربردی در فارسی رسمی ندارد، اما نشان میدهد روزگاری آبباز، کارکرد اصطلاح شناگر را داشته است یا اینکه دست کم اکنون در مناطقی از ایران در همین معنا به کار میرود. جالب است بدانید واژههای آبباز و آببازی در زبان دَری ـ در افغانستان ـ جزء واژههای زندهاند و به معنای شناگر و شنا، کاربردی روزانه دارند. قصهی تیغجهان در مرکز بخش الموت ضبط شده است.
اگر میخواهید دمی عاطفی را با کودکانتان بگذرانید و گرمای یک قصهی قدیمی را چاشنی مهربانیتان کنید، کتاب «افسانههایی از شمال ایران» میتواند انتخاب مناسبی باشد؛ هم از نظر نوع قصهها، هم از نظر سادگی زبان، هم از نظر کیفیت چاپ و هم از نظر قیمت.
اکنون کوتاهترین قصهی کتاب، قصهی «پرستو»(ص۸۲) را که در صوفیان ترکمنصحرا ضبط و از ترکی ترکمنی ترجمه شده بخوانید تا سادگی، پیراستگی، مضمون انسانی و منطق افسانهای آن را تجربه کرده باشید:
«یکی بود، یکی نبود... در روزگاران قدیم، مردی با زن و پسر و دخترش زندگی میکرد. یکچند گذشت و زن از دنیا رفت. مرد رفت و زن دیگری گرفت. نامادری بچهها همیشه آنها را آزار میداد و اذیت میکرد. یکی از روزها، نامادری رو به شوهرش کرد و گفت: من مریضی سختی گرفتهام؛ پزشک گفته قلب آدمیزاد درمان من است؛ وگرنه خواهم مرد... مرد نمیخواست پسرش را بکشد؛ اما از بس نامادری اصرار کرد، روزی پسر را به بهانهی هیزمشکنی به جنگل برد. حوالی ظهر بود که پسر تشنه شد. پدر چالهای کند و به او گفت: خم شو و از این چاله آب بخور. همین که پسر خم شد، پدر با تبر، سر پسر را از تن جدا کرد و قلبش را برداشت و به طرف خانه به راه افتاد... قلب پسر توی دیگ در حال پختن بود که خواهرش درِ دیگ را برداشت و دید قلبِ برادرش پرستوی کوچکی شد و به آسمان پر کشید. پرستو پروازکنان میخواند:
پدر کافرم مرا کشت
نامادریام مرا پخت
خواهر کوچکم گریه کرد و
من پرستویی شدم.»
در انتها به عنوان یک نکتهی انتقادی بایستی یادآور شوم که متأسفانه در کتاب، بین مشخصات شهرها و تعداد قصههای متعلق به هر شهر رابطهی معناداری دیده نمیشود. هشت قصه متعلق به منطقهی ماکو و پلدشت است و چهار قصهی دیگر متعلق به شهر خوی. اما از سایر شهرها، غیر از بدرانلوی بجنورد، با دو قصه ـ فقط یک قصه آورده شده است. نام بسیاری از شهرهای شمالی ایران در این کتاب نیامده است. گردآورنده میتوانست از هر شهر گسترهی شمالی، یک داستان بیاورد تا مخاطب با تنوع بیشتری روبهرو شود و اعتبار علمی کار نیز بالاتر برود. از طرف دیگر گردآورنده توضیحی دربارهی معیار انتخاب قصهها ارائه نکرده است. مثلاً مشخص نیست چرا داستانی از فلان شهر، به سایر داستانهای آن منطقه ترجیح داده شده و در مجموعه قرار گرفته است.
به هر روی، کتاب افسانههایی از شمال ایران خواهد توانست با کمک زبان نرم و سادهی خود، برای مطالعهی دانشآموزان مفید باشد. گردآورنده در پینوشت بسیاری از داستانها، مواردی را قرار داده که برای خوانندهی کمتجربه بسیار آموزنده است و میتواند به دانش زبانی وی بیفزاید.
تصویرسازی کتاب را، قباد شیوا، ملهم از متن قصهها انجام داده و علاوه بر نه نمونه تصویرسازی داخلی کتاب، طرح جلد مجموعه نیز اثر اوست.
مشخصات کتاب: افسانههایی از شمال ایران(از ماکو تا قوچان)؛ به کوشش افشین نادری؛ نشر هَزار، چاپ اول، تهران، ۱۳۸۹، جلد سخت، قیمت: ۵۶۰۰ تومان.
................................................................
* تعبیر «کودکان بیقصه» برگرفته از عنوان یکی از شعرهای صالح عطایی است.
این یادداشت در وبسایت مرکز فرهنگی شهر کتاب منتشر شد(اینجا)
مجموعهی «شام با قلعه» شامل دوازده تابلو رنگی چاپ سنگی(لیتوگرافی) است که سال ۱۹۷۱ کشیده شدهاند. سالوادور دالی که در دوران کودکی آرزو داشت به کسوت آشپزها دربیاید، در سن ۶۸ سالگی رؤیایش را در این سری از کارها، با تلفیق منو و شرح وضعیت رستورانها و آشپزهای افسانهای با داستانهای سوررئالیستِ «زیباشناسانهی گوارشی»اش(gastro-estetik) محقق ساخت. در این تابلوها که از بازی با رنگ و نور سرشار شده، دالی روی هنرمندانی تأکید کرده که از گرسنگی در حال احتضار هستند. از منظر او، هنرمند کسی نیست که به دلیل نداشتن پول غذا گرسنه مانده است، بلکه کسی است که از سر شوق و شور در حال سوختن است. چنین هنرمندی از هنرش چنان لذتی میبرد که گویی در حال خوردن غذا است و گرسنه نیست.
اینکه سه نمونه از کارهای این مجموعه:



«نشانههای سوررئالیسم» دربرگیرندهی نه اثر چاپ لیتوگراف(چاپ سنگی) از سالوادور دالی است. آثار این مجموعه سال ۱۹۷۱ و در پاریس خلق شدهاند. فضای خیالیای که وی در این کارها ایجاد کرده، نمایانگر دوران مدرنی است که مرز خیال و واقعیت در آن از بین رفته است. هدف دالی این بوده که با لحنی طعنهآمیز بتواند زندگی روزمره را به خانهای برای تخیل تبدیل کند.
مجموعهی «نشانههای سوررئالیسم» به عنوان نمونههایی از سوررئالیسم و سمبولیسم دالی پذیرفته شده است. در اینجا چوبهای زیربغل، ساعتها، پروانهها، قلعه و خود دالی نمادهایی مهمی هستند که مخاطب را وارد دنیای هنرمند میکنند.
اینک سه نمونه از آثار "نشانههای سوررئالیسم":



کمدی الهی دانته که یکی از آثار پایه در ادبیات جهان به حساب میآید، منبع الهام یکی از بزرگترین نقاشان سوررئالیست قرن بیستم، سالوادور دالی بوده است.
در سالهای آغازین دههی ۱۹۵۰، حکومت وقت ایتالیا، به مناسبت بزرگداشت هفتصدمین سال تولد دانته، از دالی خواست تا کمدی الهی را به تصویر بکشد. اگرچه وی در انجام این پروژهی نقاشی با مخالفتهایی از طرف منتقدان هنری روبهرو شد، توانست با به پایان رساندن نقاشیهای مجموعهی کمدی الهی، قابل توجهترین آثار کارنامهی حرفهای خود را خلق کند. او سبک ویژهاش را در تصویرسازی کمدی الهی حفظ و به شیوهی سوررئالیستی اقدام به کشیدن نقاشیهای مجموعهی مورد اشاره کرده است.
اینک نمونههایی از مجموعهی کمدی الهی، اثر سالوادور دالی:






منبع: اینجا
کامر باتیاوغلو(Kamer Batıoğlu)، نقاش اهل ترکیه، از پنجم تا بیستوپنجم فوریهی ۲۰۱۱، در گالری هنری بارکاچ(Bakraç) سیزدهمین نمایشگاه انفرادیاش را با نامِ زنان جمعیت عمومی ۲(Genel ‘EV’ren Kadınları 2) برگزار کرد.
به اعتقاد او انسانها، چه زن و چه مرد، همچنانکه برای متفاوت نشان دادن چهرهی خود از آنچه هستند مدام از ماسکها استفاده میکنند، همان ماسکها را روی بدنهاشان نیز به کار میبرند. این نقاش کوشیده نه تنها ماسک نصب شده روی اندام زنان، بلکه پوست آنها را نیز شکافته و وارد دنیای درونیشان شود.

برای دیدن نمونههایی از کارهای کامر باتیاوغلو روی اینجا کلیک کنید.

خلاقیت در هنر آفیش مرزی نمیشناسد. اگرچه هنر آفیش زادهی عصر صنعت است، اسیر تبلیغات صنعتی و تجاری نمانده و پوسترسازان توانمند و عمقنگر توانستهاند در راه رشد و اعتلای انسانیت و در مسیر پیشرفت و ترقی از آن بهره بگیرند. پوسترهایی که در اینجا خواهید دید، حاصل کار هنرمندانی است که جهانی بهتر را آرزو دارند.
گفتاری از علیرضا دولتشاهی
آنچه در زیر میآید متن سخنرانی علیرضا دولتشاهی، دبیر انجمن دوستی ایران و لهستان است که روز سی فروردین ۹۱، در همایش سعدی و پوشکین، در مرکز فرهنگی شهر کتاب تهران ارائه شد.
به عنوان لهستانشناس، در پی يافتن نقطهی تلاقی دو سخنسراي نامی ايران و روسيه با ادب لهستانی هستم؛ ادبی که در حقيقت نما و زاويهی ديگریست از ادب پربار و هنوز ناآشنای اسلاوی.
هرچند عنوان سخن امروزم، پيشاپيش موضوع سخن را فاش کرده، اجازه دهيد با يک مقدمهی کوتاه بر سر سخن خود شويم: يکی از مشخصههای جنبش رومانتيزم در ادب اروپايی نگاه به شرق است؛ تا جايی که شرقگرايی به نماد جنبش رومانتيزم بدل شد؛ جنبشی که در دل خود اما روحی عصيانی و سودايی و به عبارتی ديگر انقلابی داشت. سراسر سدهی نوزده ميلادی و شايد پارهای از پايان سدهی هجده نيز، ازآن انقلابیهای رومانتيکی بود که سر وُ دل در پی بنيان و پیافکندن آرمانشهری داشتند. اما نبايد از ياد برد که اين جنبش، دست کم در بخشهايی از پيکرهی خود، در خود و با خود، رنگی از مذهب نيز داشت.
شرق اسلامی نيز يکی از جاذبههای پيروان جنبش رومانتيزم بود. برای گروهی از اين شيفتگان اما، نماد عينی شرق، در حقيقت غرب حوزهی تمدن اسلامی، يا به عبارت ديگر قلمرويِ عثمانيان بود: بغداد با هزار و يک شبِ آن.
سفر هم مشخصهی ديگریست که در جنبش رومانتيزم اروپايی قابل بازشناسی است؛ سفری اختياری يا اجباری؛ گاه ترکيبی از اين دو نيز توأمان ديده میشود.
گزافه نيست اگر عشق به آزادی را نيز از آرمانهای اصلی جنبش رومانتيزم بدانيم؛ بويژه در جنبش رومانتيزم اسلاوی؛ جنبشی که اگرچه ديرتر از سرزمينهای باختری اروپا به ظهور رسيد، از آنان ديرتر پایيد و در حيات سياسی کشورهای اسلاوی، يا دست کم در بخشی از اين سرزمينها، تأثيری انکارناپذير داشت. اين جنبش در بخشهايی از سرزمينهای اسلاوی چنان با جان تودهها اجين گشت که تو گويی به يک ايمان بدل شد: ايمانی مسيحی.
در زمرهی بزرگان اين جنبش در جهان اسلاوی، میتوان به نامهای جاودانی اشاره کرد که در اين مجال تنها از دو صدا و چهرهی تابناک ادب اسلاوی سخن خواهيم گفت؛ يکی در گروه شرقی اسلاوها و ديگری در گروه غربی. اما اين هر دو شاعر به گونهايی با شرق اسلامی و ايران ارتباط يافتهاند: «الکساندر پوشکين» و «آدام ميسکيهويچ».
هر ملتی در روند کسب هويت خويش در صف مقدم مبارزهاش مردی فرهيخته دارد و گاه شاعر؛ همانی که شاعر ملی مینامندش. برای ما ايرانيان اما شاعر ملی مفهومی است که شايد امروزه چندان ملموس نباشد. به راستی شاعر ملی ما کيست؟ شايد شاعر ملی ما آن پير توس است با همان بنای رفيعاش که به راستی از گزند باد وُ باران در امان است. شايد شاعر ملی ما، سعدی شيرينسخن باشد که اوج پايدار ادب تغزلی فارسیست و احياءگر نثر فارسی. پوشکين و ميسکيهويچ هر دو از اوجهای ادب رومانتيزم اسلاوی هستند. هر دو به صفت شاعر ملی موصوفند؛ اما ميسکيهويچ نيز يکی از سه چهرهایست که برای لهستانيان شاعر ملی قلمداد میشوند.
ميان اين دو شاعر میتوان نقاط مشترکی يافت؛ دو سخنسرايی که در سرودههایشان میتوان ردی از فرهنگ و گاه حتی واژگان اسلامی، فارسی ـ عربی، را بازشناخت؛ دو شاعری که در طول زندگی خود برای آزادی مبارزه کردند و حتی طعم بند و تبعيد را نيز چشيدند؛ يکی در سرزمين خود، ديگری در سرزمين برادران اشغالگر سرزمينش. يکی ديگر از اين نقاط اشتراک سفر به کريمه است.
اين هر دو سخنسرای نامی به کريمه سفر کرده و تأثير گرفتند و بر اثر اين تأثير دست به آفرينش ادبی زدند. در ميان سرودههای اين دو نيز میتوان مشترکاتی يافت. يکی از اين مشترکات: «باغچهسرا»ست. اما اين دو در يک زمان در باغچهسرا اقامت نداشتهاند. آدام ميسکيهويچ پس از بازگشت از سفر کريمه، با شاعر نامدار روس، الکساندر پوشکين آشنا شد. ميان اين دو روابط دوستانهای شکل گرفت. رابطهای که اما ديری نپایيد و با گريز ميسکيهويچ از روسيه تزاری در سال ۱۸۲۹ ميلادی به پايان رسيد.
نه در شعر که در زندگی سياسی نيز میتوان پوشکين را به نوعی و از زاويهای، پيشگام راهی دانست که ميسکيهويچ نيز در زندگی پيمود: مبارزه با بیعدالتی. میدانيم که پوشکين دل در گرو قيام نافرجام دکابريستها داشت؛ اگرچه خود آشکارا در قيام حضوری نداشت. قيامی که به فاصلهی يک سال پس از پايان تبعيد پوشکين، در ۱۴ يا به روايتی ۲۶ دسامبر ۱۸۲۵ ميلادی روی داد؛ قيامی که شکستش دستآوردی جز سرکوب و برپايی رژيم پليسی در روسيه نداشت.
همروزگار با اين قيام، در لهستان که هنوز پارهای بود از وسعت وسيع امپراتوری روس، لهستانيان از حق بر پايی و ايجاد هر گونه تشکلی، حتی علمی محروم بودند؛ آنان حتی امکان آموزش به زبان مادری خود را نيز نداشتند. در اين هنگام در دانشگاه استفان باتوری، در شهر ويلنا، در شهری چند مليتی: لهستانی، ليتوانيايی، تاتار و يهودی، گروهی دانشجو گرد هم آمدند و انجمنی زيرزمينی به نام انجمن دانش بنياد کردند؛ انجمنی که نقش و تأثيری انکارناپذير، نه تنها در تاريخ لهستان و روسيه، که در تاريخ ايران و شايد اسلام نيز يافت.
در اين انجمن بود که برای نخست بار تلاش برای ترجمهی متن قرآن به زبان لهستانی آغاز شد. از اعضای اين انجمن دو نام برای ايران و جريان ايرانشناسی و مطالعات ايرانی بسيار آشناست: آدام ميسکيهويچ و الکساندر حوجکو.
اين گروه در سال ۱۸۲۴ ميلادی توسط پليس سياسی تزاری کشف شد و در پی آن دستگيریها و بازداشتها آغاز گرديد. نخست حکم اعدام برای اعضای اين تشکل صادر شد ولی تزار با يک درجه تخفيف اين حکم را به تبعيد به روسيه کاهش داد. در سال ۱۸۲۵ ميلادی، سال سرکوب قيام دکابريستها، ميسکيهويچ به تبعيد روسيه رفت و ديگر هيچگاه به زادبومش بازنگشت؛ تو گويی از اين روست که در سکوت دشتهایِ «آکرمان» در کريمه چنين میسرايد: «در اين سکوت، چه کنجکاوانه گوش میخوابانم/ تا آوايی از ليتوانی بشنوم. برويم! هيچ کس صدا نمیکند.»
اما باغچهسرای کجاست؟ بیگمان همگان میدانند که باغچهسرای در کجا واقع است. اما منظور از طرح اين پرسش، پاسخ به موقعيت جغرافيايی آن نبوده است که معنی معنايی آن منظور نظر است.
افسانهای میگويد که روزگاری درهی باغچهسرا را رودخانهای عظيم دربرداشته و حتی در زمانهای دور در بلندای صخرههای باغچهسرا حلقههای آهنی بزرگی برای پهلو گرفتن کشتیها وجود داشته است. معنی معنايی درهی باغچهسرا مرزی است ميان دو تمدن کهن، مرزی نامرئی که کوهپايههای مديترانهای را از استپ آسيايی ـ اروپايی جدا میکند. به تعبيری باغچهسرا، پيوندگاه دو اقليم، دو تمدن و دو فرهنگ است: تمدن اسلامی و تمدن مسيحی.
الکساندر پوشکين و آدام ميسکيهويچ هر دو با الهام از «فوارهی اشک» به سرايش غزل پرداختهاند؛ بنايی که به ياد دختر اسير لهستانی، دختری بنام «ماريا» از خاندان «پوتوسکی»، به دستور «قريم گرای»، خان تاتار کريمه، در سال ۱۷۶۴ ميلادی ساخته شد و شگفتا که معمار آن را نيز ايرانی گزارش کردهاند: استاد «عمر» معمار؛ هنرمندی که در پيکرهسازی و نقاشی نيز دستي پر بار داشت.
آوردهاند که پوشکين پس از بازگشت از سفر کريمه، که خود بخشی از تبعيد وی بوده است، فوارهی اشک را با الهامگيری از سعدی سروده است. تأثيري از بوستان:
چو شايد گرفتن بنرمی ديار
بپيکار خون از مشامی ميار
بمردی که ملک سراسر زمين
نيرزد که خونی چکد بر زمين
شنيدم که جمشيد فرخسرشت
بسر چشمهای بر بسنگی نوشت
برين چشمه چون ما بسی دم زدند
برفتند چون چشم بر هم زدند
گرفتيم عالم بمردی و زور
وليکن نبرديم با خود بگور
اما آيا اين حقيقت دارد؟ يا افسانهای ساخته و پرداختهی اذهان دوستداران سعدیست؟ نمیدانم. پاسخ را بايد پوشکينشناسان بازگويند. اما بايد پرسشی را در اين مجال طرح کرد. آيا در ابيات ديگری از سعدی و حتی در سرودههای سخنسرايان ديگر فارسی، معنی نهفته در ابيات بالا تکرار نشده است؟ آيا پوشکين خود درجايی ابيات فوق را بازگفته است؟ آنچه مسلم است آشنايی پوشکين با فرهنگ اسلامی است؛ تا جايی که حتی کلامالله مجيد را نيز يکی از منابع آفرينش ادبی وی دانستهاند. گروهی نيز به تأثيرپذيری وی از حکيم توس سخن راندهاند. بويژه آنجا که به برپايی کاخی از زبان اشاره دارد. اما تا آنجا که آگاهی نگارنده از ادبيات روسی اجازه میدهد، میتوان آشکارترين تأثير سعدی را بر ايوان بونين، واپسين سخنسرای کلاسيک روس، يافت. اين مهم در سرودههای وی به وضوح بيان شده است. او سرودهای بنام پند سعدي نيز دارد. آنچه اين تشابه را بيشتر جلوهگر میکند، دلبستگی اين هر دو به سفر بوده است؛ سفری اختياری. هرچند گروهی به تأثيرپذيری لرمانتف، که وی را ادامهی پوشکين ناميدهاند، نيز از سعدی سخن به ميان آوردهاند. در آغاز کلام گفته شد که سفر، يکی از مشخصههای جنبش رومانتيزم است؛ سفری اختياری يا اجباری. پوشکين و ميسکيهويچ، خلاف سعدی اگر تن به سفر دادهاند و در اقصای عالم بگشتند بسی، اين سفر به اجبار جبار بوده است، هرچند در کورهی اين سفر پخته شدند و نامی.
اما دستآورد ميسکيهويچ از سفر کريمه، هجده غزل است؛ سرودههايی که در دفتری بنام «غزلهای کريمه» منتشر شد. در اين دفتر دو سروده دربارهی باغچهسرا وجود دارد: غزل شمارهی شش با عنوان: باغچهسرا و غزل شمارهی هشت با عنوان: گور دختر اشرافزادهی لهستانی.
هرچند با ميسکيهويچ نيست که واژگان اسلامی به زبان و حتی ادبيات لهستانی راه میيابد، و پيش از وی میتوان در آثار «استانسواو هوتونيهفسکی»(۱۷۹۱-۱۸۴۶) اين دست واژگان را بازيافت؛ اما غزلهای کريمه به اين مجموعه وسعت بخشيد. با سرودههای اين دفتر است که واژههايی از قبيل: ديو/ نماز/ منار/ مسجد ـ جامع/ ابليس/ پادشاه/ ميرزا/ کاروان/ الهه/ ... به ادب لهستانی راه میيابند.
نکتهای که در تاريخ آشنايی روسها با سرودههای سعدی بايد ذکر کرد اين است که اين آشنايی بواسطهی زبان فرانسوی روی داد؛ با ترجمهی تنها سه باب از بابهای هشتگانهی گلستان در سال ۱۷۹۶ ميلادی. اما به ياد آوريم که نخستين آشنايی اروپائيان با کلام و سرودهی شيخ شيراز، با ترجمهی اين آثار به زبان لهستانی بود؛ برگردانی که يکصدوهشتادوشش سال پيشتر از ترجمهی روسی روی داده است. اين حقيقت در آشنايی ايرانيان با سرودههای اين دو شاعر بزرگ نيز معتبر است؛ زيرا نخستين برگردان آثار پوشکين به زبان فارسی در سال ۱۹۲۸ ميلادی با ترجمهی داستان «دوبرفسکی» انجام گرفته است؛ در حقيقت نه دهه پس از درگذشت شاعر. اما فارسیزبانان شانس اين را داشتند که با سرودههای ميسکيهويچ در زمان حيات خود شاعر آشنا شوند. میدانيم ترجمهی غزل پنجم از غزلهای کريمه توسط ميرزا جعفرخان توپچیباشی، برادر حاج سياح و استاد زبان فارسی در دانشگاه سن پترزبورگ انجام گرفته و شاعر، اين ترجمه را به همراه مقدمهای به زبان فارسی در انتشار اول مجموعه غزلهای کريمه منتشر کرده است. اما سوگمندانه بايد گفت تمام تلاشی را ميسکيهويچ در بکارگيری واژگان شرقی از خود نشان داده بود، در ترجمهی توپچیباشی يکسر از بين رفت. توپچیباشی اين غزل را به فارسی سره برگردان کرده است.
با بررسی دو سرودهی پوشکين و ميسکيهويچ در مورد فوارهی اشک، که در واقع مقبرهی دختری لهستانی است، میتوان به دو نگاه دست يافت. به دو نقطه نظر. يک نگاه، حاوی همدردی با درگذشت دختری جوان است. سخن گفتن از گمنامی و رنج وی. با ارمغان دو گل سرخ. اين نگاه پوشکين است:
بشنودم از لبان سنگی تو قصههای بيپايان
از خطههای دور
وز شادمانی و محنت
ليک حاشا ز کلامی از ماريا...
اينجا حتی نام وی از ياد رفته است.
نگاه ديگر حاوی غم دوری از وطن است؛ همزادپنداری شاعر با دختر خفته در گور. نگاهی که مرگ دور از زاد بوم را نوعی رهايی میداند. مرگ و همسايهی گور هموطنی شدن، رسيدن به وطن و با هموطنان بودن است، و اين نگاه ميسکيهويچ است: «مردی پيش گو در آن دم که ترانهای از برايت در ذهن میسرايد/ در حوالی گورت، گور ديگری خواهد يافت وُ برای من نيز خواهد سرود.»
در باور ميسکيهويچ دختر لهستانی خفته در اين آرامگاه خود گلی سرخ بوده است که اينک پژمرده گشته: «پژمردهای، سرخ گل نوشگفته! به سان لحظههای در گذشته/ که پروانهوار از تو به دور دستها پر گشودند.»
به مسألهی وامگيری يا به عبارت بهتر، تاثيرپذيری پوشکين از سعدی باز گرديم؛ اگر اين امر واقعيت داشته باشد و خود شاعر به آن اشارهای داشته باشد، اين تاثير را نيز در سرودهای ديگر از ميسکيهويچ، در غزلهای کريمه میتوان باز يافت؛ در غزلی با نام باغچهسرا(غزل شماره شش): «کجاييد ای عشق، اقتدار وُ شهرت/ قرار بود شمايان دير زمانی بپاييد و چشمه زود گذر باشد/ چه رسوايی! شمايان درگذشتيد وُ چشمه ماند.»
همدردی پوشکين با لهستانيان تنها به گذشتهها محدود نبود؛ گويی وی حق آزادی و استقلال آنان را محترم میشمارد که از قيام سال ۱۸۳۰ ميلادی آنان، که در تاريخ لهستان به قيام نوامبر نامدار است، دفاع کرد و به سرودهايی پرداخت.
در پايان کلام شايد مناسب باشد تا چند بيت از سرودهی يک نمايشنويس، شاعر و از چهرههای روشنفکری نوين ايرانی، ميرزا فتحعلی آخوندزاده، در رثاي پوشکين را به ياد آوريم، آنجا که سرود:
ز ملک باغچهسرا بوی عطر از آن دو گلت
دهد به خاک تو فواره با نسيم بهار
برد شعر تو پير سپيد مو قفقاز
به شعر صبوحی تر است ماتمدار
ز دوستان زمينی چو دور افتادی
در آسمان به تو گرديد رحمت حق يار.
زنی که در چهار گوشهی جهان با حضور عریانش در زمینههای انتخاب شده، تصویرهایی هنرمندانه خلق میکند، این بار به استانبول آمده بود. وقتی در یکی از مکانهای غریبی که برای عکاسی انتخاب کرده بود با پلیس مواجه شد، بسیار ترسید.
عکاس معروف آمریکایی، Miru Kim با عکسهایی شناخته میشود که خود به صورت عریان در آنها حضور دارد. او در بسیاری از شهرهای جهان اقدام به خلق این تصاویر کرده و این عکسها را در نیویورک به نمایش گذاشته است.
وی که اصالتاً اهل کرهی جنوبی است، در مناطق Büyük Valide Han، Zeyrek، Sulukule و Tarlabaşı استانبول ژستهای هنرمندانهی خود را گرفته است.
این هنرمند سیساله وقتی در استانبول در حال خلق یک تصویر جدید بود، توسط پلیس دستگیر شد.
وقتی Miru عریان، پلیس را در برابر خود دید، بسیار ترسید.
موقعیت و وضعیت عکاسی را Miru معین میکند، اما عکاسانی دیگر تصویرها را ثبت میکنند؛ چرا که Miru با اندام عریان خود باید در متن تصویر دیده شود.
برای دیدن تصاویر روی اینجا کلیک کنید.

Ronald Manullang، نقاش اندونزیایی، در آخرین نمایشگاه آثارش که نام آن را «آخرین دادگاه» گذاشته، ابتدا هیتلر را به صورت زنی حامله و سپس وی را به شکل زنی بچهدار به تصویر کشیده است.
تابلوهایی که آدولف هیتلر را به شکل زنی نیمبرهنه نشان میدهد، در نمایشگاه آثار هنری Art Stage سنگاپور مورد توجه قرار گرفته است.
روی بازوی نوزادی که هیتلر در آغوش دارد، خالکوبیای دیده میشود که در روزگار هیتلر، در اردوگاههای کار اجباری روی بازوی زندانیان کوبیده میشد. در یکی دیگر از این تابلوها، هیتلر در کنار Anne Frank، یهودی اهل هلند، که اگرچه جانش را در اردوگاهها از دست داد، با نوشتن یادداشتهای روزانه، بعدها به شهرتی جهانی دست یافت، نقاشی شده است.
Mannulang معتقد است، با ترسیم چهرهای مضحک از دیکتاتور فاشیست آلمان که عامل مرگ چند میلیون یهودی است، توانسته وی را به دوباره مورد محاکمه قرار دهد.
وی میگوید: هیتلر دست به جرائم و گناهان بسیاری زد. انسانهای بسیاری را به قتل رساند، اما هرگز مجازت نشد. من در تابلوهایم خواستهام او را به مجازات برسانم.
نمایشگاه Art Stage که به کارهای هنرمندان معروف آسیا و پاسیفیک اهمیت میدهد، در زمرهی نمایشگاههای بینالمللی هنر به حساب میآید.
در تصویر بالا Mannulang در حال تماشای کارهایش است.
برای دیدن چهار نمونه از تابلوهای مذکور روی اینجا کلیک کنید.
«توران دورسون(Turan Dursun)، یادداشتنویس مجلهی یوزییل(Yüzyıl) توسط افرادی که هویتشان مشخص نیست، در اطراف منزلش به قتل رسید. قاتلان که در نزدیکی منزل این نویسنده کمین کرده بودند، او را به رگبار گلوله بستند.»
نشریهی تان(Tan)، چاپ ترکیه در تاریخ پنج سپتامبر ۱۹۹۰ این خبر را به همراه عکس زیر منتشر کرده است. در زیرِ تصویر با خط سیاهتر نوشته شده است: باز هم گلوله در برابر اندیشه.

برای دیدن تصویر در اندازهی بزرگتر کلیک کنید.
مروری بر روزنامه قدیم ترکیه:
۱. عشق روسی(اینجا)
۲. چگونه اذان گفتن به زبان عربی در ترکیه آزاد اعلام شد(اینجا)
یک کابین کلاسیک تلفن همگانی در انگلستان به کوچکترین کتابخانهی عمومی جهان بدل شد.
چندیست سرانهی مطالعه در انگلستان به طرز محسوسی کاهش پیدا کرده است. برای علاقهمند کردن دوبارهی مردم به کتابخوانی، کمپینی کاملاً متفاوت در شهر سامرست این کشور تشکیل شده است.
فعالان این کمپین با خرید یک باب کابین قدیمی تلفن همگانی، کوچکترین کتابخانهی عمومی جهان را بنیان گذاشتهاند. آنها این کابین قرمز رنگ را که مدتهاست جزء میراث کلاسیک انگلستان به حساب میآید، به قیمت یک پوند خریده و با قرار دادن یکصد عنوان کتاب، لوح فشرده و فیلمهای سینمایی در آن، به ارائهی خدمات به مردم شهر پرداختهاند.
کتابخانهی یادشده به صورت تبادلی اداره میشود و هر کس با دادن یک جلد کتاب، میتواند یک جلد کتاب دیگر امانت بگیرد. برای استفاده از کوچکترین کتابخانهی عمومی جهان، حق عضویت دریافت نمیشود.
اینک گزارش تصویری از این کتابخانه: کلیک کنید
یادداشتی از: صالح عطایی
حالا آنقدر بزرگ شدهام
که ببینم سر از ابرها درآوردهام
شناورم روی آسمان
مثل تختهپارهای که باد کرده از تنهایی خود
آمده بالا
به امید این که فراموش کند مرگش را
(از مجموعهی خروس مرده برمیخیزد؛ شعر صمد تیمورلو؛ ص۴۱)
«صمد» چهرهای دوستداشتنی و صدایی گرم و دلنشین داشت. طی ده سال، چند بار موفق به دیدارش شدم و چند بار تلفنی صحبت کردیم. صدایش همچنان در گوشهایم هست؛ گرم و دلنشین و گاه خوددار و محجوب و در عین حال بیتکلف. صدایش همهی این صفات را به نحوی کنار هم داشت.
داستان تکراریِ مریضیِ سخت، سرطان، لاعلاجی و در نیمهراه ماندن. سال ۸۸ به همین منوال شهرام شیدایی را از دست دادیم. داستانی تکراری و اما هر بار سرزده و نابهگاه. و هر بار تکههایی بزرگ از دنیایمان، درونمان، همراه با آنها کنده شد، یخ زد و مرد. به دنیای مردگان نزدیکتر شدهایم؛ جزیی از آن را با خود داریم.
شاید سنگها در تو بالا آمدهاند
و سرت روی این سنگها سنگینی میکند
فرض کنیم این مربوط به خوابی میشود
به خوابی که در آن هیچ آسمانی نیست
(از مجموعهی بیرون تعریف نشده است؛ شعر صمد تیمورلو؛ ص۱۴)
حکایتِ مرگ و زندگی. مرگِ روان. و البته زندگیِ روان. زندگی جاریست. مجاهدت، تعامل، زیبایی، دلنشینی، گرمای قلب، رشد، هنر. بیش از همه هنر. به گفتهی نیچه، «زندگی اگر ارزشی دارد، به هنر است.» هنری از زندگی و مرگ. و شاید این دو از طریق هنر قابل درک است.
ده سال پیش ساختارشکنی، از نوع صوری و سطحیاش، هواداران زیادی داشت. و چه تعداد شاعر که از رویِ دست هم مینوشتند... لابیهای متمایل به اشتهار و قدرت، مغازههای دو نبشِ مانیفستنویسها، دکوراسیونی مثلاً از نوع حذف فعل و تبلیغ برای عمومی کردن آن. تفاوت به هر قیمتی...
و صمد، گرچه گمنام، روح اصلی زمانش را نفس میکشید... خیلی وقت است شاهد منتقدشاعرها، منتقدنویسندهها هستیم. چراکه هر شعری درگیر با سطوح آثار دیگر نوشته میشود. درگیر، منطبق و متمایز. و نقدهای ننوشتهات مانع از این نیست که تیزبین و نقاد نباشی. نقاد خوب هم، بیشتر ویرانگر است. و صمد به ویرانی خودش پرداخت. صمد شاید از یک طرف در تعامل با «آغایف» تورگنیف بود؛ نهیلیستی که از تخریب و ویرانی اطرافش نیرو میگرفت.
اتاقم مرده است
من آن را کشتهام
با طرز فکر خودم
قمه را برداشتهام
کشیدهام به دیوارها
بعد زدهام بیرون
(از مجموعهی خروس مرده برمیخیزد؛ ص۴۵)
شاید شعر بیش از هر نوع ادبی، درگیرِ ناخودآگاه است. ناخودآگاهِ قدیمی، زخمخورده از تاریخ، ترسو... ترس از آدمها، عرف، عادت، قوانین ـ قوانینِ تعریفشده و در عین حال مرموز، تردست، شعبدهباز ـ ترس از بیرون. به همین دلیل زبان ادبی معاصر، زبانی اِزوپی است. پر از لالبازی و ایماء و اشاره، تلمیح... زبانی که آشکارا توهینی برای کسی یا نهادی تلقی نشود. حتی مجاز به تجزیه و تحلیل خودت نیستی. نه هفتاد سال پیش میتوانستی آزادانه و با تأمل از گرایشات اجتماعی و سیاسیات حرف بزنی، نه چهل سال پیش از گناه و سیهکاری شخصیات. سرتاسر آثار صمد، مبارزه با این ارثیه، با این زبان است. مرعوب است و زبان به چیزی بهتر از تفنن تقلیل نیافته است. پیروز است و سربریده، خارج از کادرها.
نکند این علامت به وجود آمدن یک زن فاحشه است
که به چهارده زبان مختلف دنیا میتواند داد بزند
میخواهم شهوتم را روی صورت اشیاء پخش بکنم
روی صورت آنها پخش بکنم
روی صورت خودم پخش بکنم
(از مجموعهی بیرون تعریف نشده است؛ ص۳۴)
مهر ۱۳۹۱
این یادداشت در وبسایت مرکز فرهنگی شهر کتاب منتشر شد(اینجا)

برای دیدن گالری تصاویر اینجا را کلیک کنید.
جوزف تاری(Jozsef Tari) از سال ۱۹۶۹ به این سو، اقدام به گردآوری کلکسیون کتابهای مینیاتوری کرده است. او تا کنون ۴۵۰۰ عنوان کتاب مینیاتوری را در زمینههای ورزش، سیاست، موسیقی و دین جمع کرده است. فریب ظاهر کوچک این کتابها را نخورید! آنها فقط برای دکور تولید نشدهاند. این کتابها به راحتی خوانده میشوند و از نظر طرح روی جلد و صحافی، مثل کتابهای معمولی هستند.
برای دیدن گزارش تصویری از کلکسیون کوچکترین کتابهای جهان کلیک کنید.

نقاشیهای سهبُعدی خیابانیای که در اینجا خواهید دید، در جشنوارهی نقاشیهای سهبعدی مسکو کشیده شده است. این فستیوال در پارک بابوشکینسکی(Babushkinsky) مسکو برگزار شده بود.
ضیاء موحد: امیدوارم اغراق نکرده باشم اگر بگویم شعر ویسواوا شیمبورسکا (۲۰۱۲- ۱۹۳۱) در این سطر خلاصه میشود: «من آدمها را بیشتر از بشریّت دوست دارم.» این سطر برگرفتهای کوتاه شده از شعر «امکانات» شاعر است (آدمها روی پل، ص ۳۸).
هر شاعر اصیلی معیارهای شعر خود را خود میآفریند. شیمبورسکا چنین شاعری است. شعرش را در ترجمه هم که میخوانی، خلاف بسیاری شعرها، شعر بودنش را حفظ میکند و حیرت میکنی که مگر میشود با چنین تصویرها و حرفهای معمولی شعر گفت. اما به آخر شعر که میرسی حس میکنی که واقعاً شعر خواندهای. گسستی آشکار از آنچه معمولاً شعر میدانند. این آغاز شعرِ «بچّههای این دور و زمانه» است (همان، ۳۵-۳۷)
ما بچّههای این زمانهایم
و عصر، عصر سیاست است.
همهی امور روزانه، امور شبانه
چه مال تو باشد، چه مال ما یا شما
امور سیاسیاند.
چه بخواهی چه نخواهی
ژنهایت سابقهی سیاسی دارند
پوستت تهرنگ سیاسی دارد
چشمهایت جنبهی سیاسی دارند.
هر چه میگویی بازتاب سیاسی دارد
سکوتت چه بخواهی چه نخواهی
سیاسی تعبیر میشود.
و در جایی دیگر از همین شعر:
حتی لازم نیست انسان باشی
تا بر اهمیّت سیاسیات افزوده شود.
کافیست نفت باشی، علوفه یا مواد بازیافتی.
و این هم پایانبندی شیمبورسکا در این شعر:
در این اثنا
آدمها گم میشدند
جانوران میمردند
خانهها میسوختند
و مزارع بایر میشدند
مثل زمانهای قدیم که کمتر سیاسی بودند.
در اغلب شعرهای شیمبورسکا بندهای شعر با ارتباط معنایی دنبال هم میآیند. گاهی از خود میپرسم: آیا نمیشود بعضی را حذف کرد؟ آیا نمیشود بندهایی را اضافه کرد؟ جوابی ندارم. اما شعر را که میخوانم میبینم انگار شعری است کامل و هر سطرش لازم. بهویژه که او استاد پایانبندی است. نمونه، پایانبندی شعر بالا. پیش از رسیدن به پایان شعر نمیتوان حدس زد چگونه پایان مییابد. اما وقتی اتفاق افتاد تکانت میدهد. در شعر «گربهای در خانهی خالی» (همان، ۱۰۳ -۱۰۵) خود را بهجای گربهای مینهد که مرگ صاحبش خانه را خالی گذاشته. شروع شعر این است. به همین سادگی:
مردن ـ با گربه این کار را نمیکنند.
گربه در خانهای خالی
چه کار میتواند بکند.
و شعر اینگونه پایان مییابد:
اگر برگردد.
اگر پیدایش شود.
به او خواهم گفت،
با گربه این کار را نمیکنند.
به طرفش طوری خواهم رفت
که انگار هیچ چیز نمیخواهم
یواش یواش
با پاهای رنجیده خواهم رفت.
و در ابتدا از لوس شدنها و جست و خیزها خبری نخواهد بود.
بسیاری از شاعران برای خلق فضای شاعرانه چه کارها که نمیکنند: به آن سوی دریاها میروند، خواب فرشتگان را میآشوبند، به افقهای دور خیره میشوند، از درخت نور بالا میروند، در به در دنبال معجزه. ببینیم شیمبورسکا در شعر «بازار معجزهها» (همان، ۷۹-۸۱) دنبال چیست. بندهایی را نقل میکنم. شعر، معجزه را گروهبندی میکند:
معجزهی عمومی:
همین که معجزههای عمومی زیادی اتفاق میافتد.
معجزهی معمولی:
در سکوت شب
پارس سگهای نامرئی.
.
.
.
چند معجزه در یک معجزه:
تصویر درخت توسکا بر آب
و اینکه در تصویر، چپ و راستش معکوس شده
و اینکه آنجا تاج درخت رو به پائین میروید
و اینکه هیچ به ته آب نمیرسد
با اینکه عمق کمی دارد.
.
.
.
معجزهای که کافیست دور و برت را نگاه کنی:
دنیای همه جا حاضر.
و دوباره این پایان بندی:
معجزهی اضافی، همانطور که همه چیز اضافی ست
چیزی که به اندیشه در نمیآید
به اندیشه در میآید.
این دو سطر آخر نمونهای از پارادوکسهای شیمبورسکاست. به ظاهر حرفی پارادوکسیکال، اما در واقع بدین معنی که همه چیز به اندیشه درمیآید.
در شعر شیمبورسکا عاطفه و اندیشهی فلسفی در هم تنیده شدهاند. در شعر «هیچ چیز دوبار اتفاق نمیافتد» این حکم معروف کتاب جامعه را که: هیچ چیز در زیر آفتاب تازه نیست، شاعرانه نفی میکند. چه مثال نقضی بالاتر از اینکه شیمبورسکا نه پیش از خود وجود داشته، نه پس از خود وجود خواهد داشت. وجود این شاعر تنها یکبار اتفاق افتاده است.
شیمبورسکا فلسفهپیشه نیست، اما شعرش عمیقاً فلسفی است. سیاست پیشه نیست، اما شعرش عمیقاً سیاسی است. جنگ و استبداد و ترور را خوب میشناسد. در لهستان سالیانی با فاشیسم و کمونیسم زندگی کرده است. شعرش ساده مینماید اما از کنار آن ساده نمیتوان گذشت.
من متأسفانه زبان لهستانی نمیدانم، اما حدس میزدم زبان شعرش زبان طبیعی روزمره باشد، خالی از فضلفروشیهای ادیبانه و صنایع بدیع متداول و خلاصه خالی از حشو و زوائد مرسوم. حدس میزدم از قافیه، جز در مواردی که از متن شعر طبیعی بروید بهره نگیرد. حالا خوشبختانه دریافتهام که این حدسها درست بودهاند. اگر جز این بود از شعر شیمبورسکا در ترجمه چیزی باقی نمیماند. گمان نمیکنم شیمبورسکا با این درک عمیق از شعر، با این تعادل اندیشه و عاطفه، طنز و تصویر و وسعت تخیل، نیازی به قافیهسازی و اوزان سنتی داشته باشد. شعرهایی که با این شگردهایی که برشمردم سروده میشوند و خوشبختانه هر چه پیشتر میرویم بیاهمیّتتر میشوند، در ترجمه چیزی از آنها باقی نمیماند. اما شعر این شاعر در ترجمه نیز میدرخشد.
در ایران، کشور شعر، کتاب «آدمها روی پل» به چاپ چهارم رسیده است. این تنها به دلیل جایزهی نوبل نیست. این ترجمه هم ترجمهی همه شعرهای شاعر نیست. بیشتر شعرها از مجموعهی ماقبل آخر شاعر انتخاب شده است. برخی از شعرهای مشهور او هم در این مجموعه نیامده. منظور اینکه استقبال خوانندگان از این دفتر برخاسته از جوهر شعری جاری در این شعرهاست. شیمبورسکا در قیاس با شاعرانی در تراز خود شعر کمی دارد؛ چیزی حدود ۲۵۰ شعر چاپ شده. اما اگر یکدهم این شعرها هم ماندگار باشد، مقام او در شعر، بهخصوص شعر لهستان تثبیت شده است.
پرسیدهاند: چرا اینقدر کم؟
میگوید: برای اینکه سطل کاغذ باطلهای هم در خانه دارم.
شیمبورسکا گفته است از ۵ سالگی شعر سروده و پدرش برای هر شعر پولی به او میداده. گاهی هم یک شعر را دو بار به او میفروخته. کلاهی کودکانه بر سر پدر. با سابقهای چنین طولانی در شاعری و جایزهی نوبل، ناچار حرف و خاطره دربارهی او زیاد است. اما قصد من در این مختصر شرح حال نویسی نیست. تنها به چند نکتهی نسبتاً مهم اشاره میکنم.
وودی آلن در سال ۲۰۱۰ مستندی از او ساخته و دربارهی او گفته است: «شیمبورسکا میتواند بیهودگی و غمانگیزی زندگی را چنان بیان کند که جنبهای مثبت به آن دهد.»
چسلاو میوش، شاعر لهستانی دیگر و برندهی جایزهی نوبل او را شاعری وصف کرده ضدّ شاعران اعترافی. گفتهاند شعرش سهولت آفرینندگی موتزارت و خشم بتهوون را نشان میدهد. خود شاعر میگوید «کلمههای تأثرانگیزی را برمیگزینم اما کوشش میکنم از شدت آنها بکاهم.»
همهی این نکتهها خاسته از شگرد شاعری اوست. شیمبورسکا به گفتهی خودش از متن فاصله میگیرد و با ابزار طنز و انتخاب درست زاویهی دید و با تصویرها و ساختهای معمولی زبان روزمره تأثیری بر خواننده میگذارد که با هیچ بیان پر گله و آه و ناله نمیتوان چنان تأثیری نهاد. این شگردها را در دیگر شاعران لهستان نیز میتوان دید. شیمبورسکا در واقع ادامهی سنّت شعری لهستان است. او میگوید: «ذوق شعری در خلاء کار نمیکند. چیزی به نام روح شعر لهستانی وجود دارد.»
شعر لهستان تا اندازهای در جهان شناخته شده است. اما شاعران نسل نو لهستان به حق گله میکنند که این کافی نیست. شعرهاشان ترجمه نشده و چهرههایشان ناشناخته مانده است.
ما هم در این جلسه با آنان همصدا میشویم، با این تفاوت که نه تنها صدای نسل شاعران جدید ما، صدای نیما و همعصران او هم در لهستان شنیده نشده است. امیدواریم که این جلسه دست کم زمینهی آشنایی ما را با شاعران لهستان و شاعران لهستان را با ما فراهم کند.
آنچه در بالا آمد متن سخنرانی ضیاء موحد بود در نشست «عصری با شیمبورسکا» که روز ۲۱ شهریور در مرکز فرهنگی شهر کتاب ارائه شد.
منبع: اینجا
عکس شاعر از اینجا
چوکا چکاد: شیمبورسکا در ابتدای سخنرانیاش به مناسبت دریافت جایزهی نوبل میگوید: «میگویند در سخنرانی جملهی اول دشوارترین جمله است. به هر حال من از آن گذشتهام.» و در یکی از مصاحبههایش میگوید: «از کودکی شعر میگفتم. شعرهای طنز، و از این راه پول به دست میآوردم. وقتی یکی از شعرها به دل پدرم مینشست، و او را به خنده میانداخت، سکهای به من میداد. پس میشود گفت که از اولین سالهای عمرم با شعر کسب درآمد میکردم.» در گفتوگویی دیگر میگوید: «بعضیها فکر میکنند جایزهی نوبل، نوعی مسابقهی ملکهی زیبایی است. روزی در صف خرید میوه بودم و دو خانم پشت سرم ایستاده بودند و خبر نداشتند که جلوی آنها ایستادهام. یکیشان به دیگری گفت: میدونی چی شد؟ اون برندهی نوبل رو دیدم. دیگری گفت: خب، چه شکلی بود؟ و اولی گفت: واه واه افتضاح!»
شوخیای بین جوانان رایج است که به صورت سؤال و جواب اجرا میشود:
سوال: اگه ادیسون برق رو اختراع نمیکرد، چه میشد؟
بعد از این فرصت مناسب برای هاج و واج ماندن به طرف مقابل داده میشود.
جواب طنز این است: خب، یه نفر دیگه اختراعش میکرد!
در این شوخی، حقیقتی نهفته است. پروژههای علمی ـ به خصوص در دنیای مدرن ـ وابسته به فرد نیستند. به عبارت دیگر، این پروسهی منظم حتماً در طی مدت مشخصی انجام خواهد شد. اما در مورد هنر، این شوخی یا این حقیقت رایج نیست: اگر چارلی چاپلین آن فیلمها را نمیساخت و آن کمدیها را اجرا نمیکرد ـ به قول جوانها ـ عمراً کس دیگری چارلی چاپلین نمیشد. و اگر ساموئل بکت «در انتظار گودو» را نمینوشت، هیچ کس دیگری ـ با اطمینان میگویم ـ نمیتوانست در انتظار گودو بنویسد. نقاشیهای پیکاسو را کس دیگری نمیتوانست بکشد و ... .
جدای از طنز در گفتههای شیمبورسکا که چند نمونه از آنها را برای پشت سر گذاشتن دشواری سخنرانی بازگو کردم، طنز خاصی در شعرهای او هست که منحصر به اوست: مثلاًدر شعر «امکانات»: «خندهدار بودن شعر گفتن را/ به خندهدار بودن شعر نگفتن ترجیح میدهم.» و در شعر «زیادی»: «ستارهی جدیدی را کشف کردهاند/ و این به این معنا نیست که دور و بر ما روشنتر شده/ و چیزی اضافه شده که تا به حال نبوده باشد.../ ستاره چیز فوقالعادهای است/ اما این هنوز دلیل نمیشود/ که به سلامتی زنانمان ننوشیم/ که بیشک نزدیکترند.» و در شعر «شب شعر یک شاعر»: «ای الههی شعر/ داد و فریادهای تماشاچیان را از ما دریغ کردهای/ اگر کسی بوکسور نباشد/ انگار که اصلاً وجود ندارد.» و نیز کل شعر «تشییع جنازه».
اما طنز کل کار شیمبورسکا نیست. طنز مثل پارچهی حریر بسیار دلربایی است که با حرکت ماهرانهی شیمبورسکا از روی شعرهای او کنار زده میشود و ما مواجه میشویم با شعرهای «گفتوگو با سنگ»، «گربهای در خانهی خالی»، «اندیشیدن»، «شکنجه»، «منظرهای با یک دانه شن»، «آدمهای روی پل»، «راهآهن»، «روابط سری با مردهها» که نمیتوانی با آنها بخندی.
شیمبورسکا فرصت خنده و تفکر است. اندکی خنده و بسیار تفکر. از این لحاظ او بسیار شبیه زندگی است. در این اسلوب هم او بیتردید یکه و منحصر به فرد است. استاد در ایجاد رابطه بین چیزهایی است که رابطهشان را دیرگاهی است منطق قطع کرده است. او و تنها او میتواند منظرهای را به همرا یک دانه شن در حال افتادن روی هرهی پنجره را به ما نشان دهد. او و تنها او توانسته و میتواند درِ سنگی را بزند و ما را به تالارها و اتاقهای تو در توی سنگ ببرد. او و تنها او میتواند تابلوی «آدمها روی پلِ» «هیروشیگه اوتاگاوا» را دوباره نقاشی کند و آن را حرکت دهد.
چاپ کتاب آدمها روی پل هم برای خودش طنز منحصر به فردی دارد که برایتان میگویم: کتاب، با این طرح جلد ـ تصویری از شاعر بر روی جلد ـ و با دو هزار نسخه (فقط دو هزار!) در سال ۱۳۷۶ چاپ شد و به قدری از آن استقبال شد که یک ماه پرفروشترین کتاب و سه ماه بعد جزو ده کتاب پرفروش بود و به فاصلهی چند ماه دوباره با همین طرح جلد و باز در دو هزار نسخه به چاپ دوم رسید و چون اصرار داشتیم که چاپ سوم با این طرح جلد نباشد، در آن سالها که خبری از گوگل و موتورهای جستوجوی اینترنتی نبود با زحمت فراوان تصویری از تابلوی آدمها روی پل هیروشیگه اوتاگاوا پیدا کردیم و از ناشر خواهش کردیم که این بار فرض کند کتابی از لئوناردو داوینچی دربارهی مونالیزا دارد چاپ میکند و بهتر است تصویر تابلوی مونالیزا را روی جلد بزند و این کتاب هم که اسمش آدمها روی پل است و قس علی هذا... .
این خواهش باعث شد چاپ سوم کتاب با شش سال فاصله در سال ۸۲ و باز هم فقط در دو هزار نسخه چاپ شود. کتاب باز هم مورد استقبال قرار گرفت. چاپ چهارم کتاب با حذف یک شعر و حذف تصویر آدمها روی پل با این طرح جلد خنثی و دم دستی و کاغذ نامناسب و تنها در ۱۶۰۰ نسخه بعد از نه سال چاپ شد. با این روند احتمالاً چاپ پنجم بعد از ۱۴۱۰ یا ۱۴۲۰ چاپ خواهد شد؛ و در هزار نسخه! از آن استقبال گرمی خواهد شد! اینها را مثلاً وقتی مقایسه کنید با کتاب «کوری» ساراماگو که سه ـ چهار ترجمهی متفاوت دارد و هر کدام تا چاپ دهم و بیستم رسیده، طنز قضیه برایتان آشکارتر میشود.
من شانس این را داشتم که با دو نفر از بهترینها در شعر و ترجمه، همکاری کنم. با شهرام شیدایی که شعرهایاش همتراز بهترین شعرهای دنیاست و با مارک اسموژینسکی که ایرانشناس و مترجمی دقیق بود که در کنار همسر ایرانیاش خانم هایده وامبخش زبان ما را واژه به واژه میشناخت و نیز ادبیات کلاسیک و مدرن ما را.
مارک اسموژنسکی چند سال قبل از اینکه شیمبورسکا صاحب نوبل ادبیات شود، تعدادی از شعرهای او و «هربرت» را ترجمه کرده بود و در یکی از جلسات شعر برای ما خوانده بود. با اعلام جوایز نوبل ۱۹۹۶ با مارک و شهرام قرار گذاشتیم یک مجموعه شعر از شیمبورسکا ترجمه کنیم. خوشبختانه شاعرانی از این دست به زبانی جهانی در شعر دست یافتند و فقط برای مردم خود شعر نمیگویند و این هم کار ترجمه را آسانتر میکند و هم اطمینان به اینکه شعر در زبان مقصد تقریباْ کامل به خواننده منتقل میشود. ما به شیوهی ترجمهی کارگاهی و با تحلیل جامع مارک و بازنوشت آن به زبان فارسی با کلنجار با واژهها و معناها هر روز یک شعر از شمبورسکا ترجمه کردیم و کمکم به دنیای او وارد شدیم. دربارهی شیوهی کار و بررسی تحلیل ترجمهی گروهی و مسائل کلی آن و به خصوص در مورد ترجمهی آدمها روی پل، به همراه شهرام شیدایی، سخنرانیای در سال ۲۰۰۲ در دانشگاه یاگلونی کراکف لهستان داشتیم که ترجمهی انگلیسی آن به همت مارک اسموژینسکی و پروفسور آنا کراسنوولسکا در انتشارات آکادمی علوم در مجموعهای به نام «زبانهای شرقی در ترجمه» چاپ شد. با مارک و شهرام شعرهای دیگری از گروه «برولیان» که از شاعران جوان آوانگارد لهستان بودند، ترجمه کردیم که به مرحلهی چاپ نرسید. برنامههایی هم برای ترجمهی هربرت، «میوش» و «روژهویچ» داشتیم که اجل مهلت نداد.
ترجمهی گروهی نیاز به همدلی و شور و شوق خاصی دارد که با وجود اشخاص فرهیخته و توانایی مثل پروفسور آنا کراسنوولسکا، باربارا منکارسکا، هایده وامبخش و دانشجویان علاقهمند رشتهی ایرانشناسی در کراکف و ورشو و با همکاری دوستان ایرانی، میشود شاعران و نویسندگان لهستان و ایران را به مردم دو کشور معرفی کرد.
در انتها یک شعر چاپ نشدهی شیمبورسکا را با ترجمهی مارک اسموژنسکی ـ با اجازهی همسرش هایده وامبخش ـ برایتان میآورم تا جبران خستگی تحمل پرت و پلاهای من شود. قرار بود این شعر به جای شعر حذف شدهی کتاب آدمها روی پل بنشیند که ننشست:
شاید همهی این چیزها
شاید همهی این چیزها
در آزمایشگاه جریان دارد
زیر یک چراغ در روز
و میلیاردها چراغ در شب
شاید نسلهای آزمایشی باشیم
که از ظرفی به ظرف دیگر ریخته میشود
در شیشه تکان داده میشود
به وسیلهی چیزی به جز چشم نظاره میشود
تا سر انجام هر کدامشان جدا جدا با پنس گرفته شود
شاید یک جور دیگر باشد:
بدون هیچ مداخلهای
تغییراتی طبق برنامه
خود به خود روی میدهد
سوزن، زیگزاگهای از قبل پیشبینی شده را
آهسته ترسیم میکند
شاید تا به حال چیز قابل توجهی در ما مشاهده نشده
مونیتورهای کنترلکننده به ندرت روشن میشود
فقط در صورت جنگ، آن هم یک جنگ مهم
بعضی از پروازهای بالای کرهی زمین
یا سفرهای بزرگ از نقطهی آ تا نقطهی ب
شاید هم برعکس
در آنجا حوادثی جزئی را میپسندند
بفرمایید این هم دختر کوچولویی در مونیتور بزرگ
که دکمهای را به آستین خود میدوزد
دستگاهها سوت میکشند
کارمندها جمع میشوند
و اما این چه اعجوبهای است
با تپشهایی در قلب کوچکاش
سوزن را با چه وقار دلنشینی
نخ میکند!
کسی با وجد فریاد میزند:
رئیس را خبر کنید
بیاید و خودش ببیند!
... ... ... ... ... ... ...
در این مطلب از کتابهای «نظریههای ترجمه در عصر حاضر» نوشتهی ادوین گنتزلر با ترجمهی علی صلحجو ، «آدمها روی پل» و «عکسی از یازده سپتامبر» ویسووا شیمبورسکا ترجمهی ایونا نوویسکا و علیرضا دولتشاهی نقل قولهایی آورده شده است.
متن بالا، سخنرانی چوکا چکاد بود در نشست «عصری با شیمبورسکا» که ۲۱ شهریور در مرکز فرهنگی شهر کتاب ارائه شد.
منبع سخنرانی: اینجا
عکسهای شاعر از اینجا
مروری بر دو کتاب «احمقهای چلم و تاریخشان» و «دوباره احمقهای چلم»
«آیزاک بشویتس سینگر»(۱۹۹۱-۱۹۰۴)، نویسندهی لهستانی ساکن آمریکا، در کتاب «احمقهای چلم و تاریخشان» در قامت یک قصهگو مخاطبش را به جهان قصههایی میبرد که کوچک و بزرگ از شنیدنشان احساس لذت میکنند. او، آنچنانکه خود میگوید، کتابش را نه فقط برای بچهها، بلکه برای والدین آنها هم نوشته است. به زعم نویسنده «والدین نیز بچههایی جدیاند.»
«چِلم» فقط یک شهر یهودینشین در لهستان نیست که سادهلوحی مردمش از گذشتههای دور تا امروز بر سر زبانها بوده است. اگر کتاب «بشویتس سینگر» را بخوانید، خواهید دید که با چلمی به وسعت جهان روبهرو هستیم و ما همگی ساکن چلمیم. چلمی بودن دشوار نیست. کافی است به اندازهی لحظهای قوم، تبار، کشور، شهر، خانواده، باور، فرهنگ یا زبان خود را بر دیگران برتر دانسته باشیم، تا به جرگهی شهروندان افتخاری چلم بپیوندیم. «احمقهای چلم»، قصهی انسانهای مغرور و در عین حال عقبماندهی سراسر دنیاست؛ قصهی انسانهایی که معتقدند «وقتی عقل را در آسمان تقسیم میکردند، نود درصدش را به آنها دادهاند.»
چلمیها نمیاندیشند. آنها یا تابع حاکماند یا تابع رهبران شورشی. البته هم حاکمان و هم رهبرانِ شورشی، اهل اندیشیدن هستند؛ منتهی همانطور که مردم چلم با نیندیشیدن بخشی از تاریخ حماقت را شکل دادهاند، گروه نخبگان نیز با اندیشههاشان به تکوین همان تاریخ یاری رساندهاند.
اگرچه در چلم قانونهای سفت و سختی برقرار است، وقتی مسألهی قدرت یا سود سیاسی پیش میآید، ضوابط قانونی و اصول اخلاقی به آسانی فراموش میشود. به عنوان نمونه وقتی حاکم با هدف فائق آمدن بر بحران موجود در شهر تصمیم میگیرد به دهکدهی همسایه حمله کند و مسألهی بسته بودن شبانهی دروازدهی دهکده مطرح میشود، وی برای حل مشکل تصمیم میگیرد «فایتل دزد» را که به جرم شکستن در مغازهی خواروبارفروشی و دزدیدن پیاز به سیصد سال زندان محکوم شده، آزاد کند تا قفل دروازهی دشمن به دست او گشوده شود.
بخشی از قصهی چلم، حکایت آشنای تملق است؛ چه آنجا که مشاورانِ همواره چاپلوس «گرونام گاو» منشی وی را به سبب پرسیدن یک سؤال مستحق اعدام میدانند و چه آنجا که «زِگلِ» شاعر قصایدی در چندهزار بیت در وصف حاکمان میسراید. «زگلِ شاعر که قبلا اشعار بیشماری در ستایش از گرونام(حاکم نخست) سروده بود، حالا داشت قصیدهای در ستایش «پوک راکا»(حاکم جدید و انقلابی) مینوشت. او از این گلایه داشت که دوازدههزار بیت برای توصیف همهی فضائل پوک راکا کافی نیست.»(ص۴۰) در ادامهی قصه وقتی حاکم انقلابی جدید نمیتواند از عهدهی مدیریت شهر برآید، «فایتل دزد» رهبری اعتراض را به دست میگیرد و با پیروزی بر حزب انقلابی، بر مسند امور تکیه میزند. در دورهی وی نیز زگل شاعر به کار خود ادامه داده و سرودهای شانزدههزار بیتی را به اوصاف فایتل اختصاص میدهد. سرانجام وقتی دهکدههایی که فایتل اشغال کرده سر به شورش میگذارند، زگل تغییراتی در شعرش میدهد و آن را به شکل زیر در میآورد: «شرم و لعنت بر فایتل/ شرم و لعنت بر فایتل.»
در چلم جنگ حلّال مشکلات شمرده میشود. هرچند مردم «گورش کود» بدبختتر از چلمیها هستند، حاکم چلم تصمیم دارد برای حل بحران داخلی، به جنگ آنها برود. او میگوید: «وقتی پیروز شدیم آنها را وادار میکنیم تا مثل بردهها برایمان کار کنند. آن وقت میتوانیم وقتمان را صرف افکار هوشمندانهای بکنیم که شایستهی مردان فرزانهی چلم است.»(ص۲۳) گفته میشود «احمقهای شهر چلم سرگذشت خیالی و طنزآمیز شهر یا کشورهایی است که حاکمانشان دچار توهم رسیدن به قدرت و وسعیت یک امپراتوری و توهم جهانی شدن هستند.»(نوشتهی پشت جلد کتاب)
پس از شکست گرونام گاو در جنگ، «بنم پوک راکا» علیه وضع موجود قیام کرده و در یکی از بندهای برنامهی انقلابیاش اعلام میکند: «پول باید منسوخ شود. تا وقتی پول وجود دارد، ثروتمند و فقیر هم وجود خواهد داشت. بدون پول همه به طور مساوی فقیر خواهند بود...»(ص۳۸) «بنم پوک راکا پول را منسوخ کرده بود، اما تاجران نمیخواستند کالاهایشان را مفت و مجانی به کسی بدهند. پس هواداران پوک راکا همهی مغازهها را مصادره کردند و ادارهی آنها را به دولت سپردند؛ ولی مسؤولان جدید، کالاها را بین دوستانشان توزیع کردند. به علاوه چلمیها به علت نداشتن پول، هیچ کالایی را از جاهای دیگر نمیتوانستند بخرند. این چنین شد که خیلی زود از هر سو صدای آه و ناله و فریاد و فغان برخاست: پولها را به ما برگردانید! ما پول میخواهیم!»(صص ۴۶ و ۴۵). قصهی چلم، قصهی مکرر شکستها، حماقتها و هیجانهاست. هرچند چلمیها مقاطع حساس تاریخی را با ناکامی پشت سر میگذارند، در پس هر شکست، خود را چنین دلداری میدهند: «اگرچه ثروتمند نشدیم، خردمندتر شدیم.» با افزایش نارضایتی از حزب انقلابی، جمعیت زیادی جلو خانهی پوک راکا تجمع کرده، با خشم فریاد میزنند: «پول ما را بدهید! چلمِ بدون پول وجود ندارد. ما پول میخواهیم!» در شب تجمع با سخنرانی فایتل دزد، فصل جدیدی از تاریخ حماقت رقم میخورد: «برادران و خواهران چلمی! پوک راکا به انقلاب خیانت کرده است. او دشمن مردم و احمقتر از گرونام است. من، فایتل دزد حکومت را به دست میگیرم. پول تازه چاپ میکنم. زنده باد انقلاب! مرگ بر پوک راکا! من، فایتل، بعد از این و برای همیشه اولین و آخرین فرزانهی چلم هستم!»(صص ۴۹و ۴۸)
اگر میخواهید ادامهی قصهی چلم را بدانید و اگر میخواهید با قصهای شیرین ساعتی خوش برای خود و فرزندتان بسازید، کتاب «احمقهای چلم و تاریخشان» را از دست ندهید. این قصه نه شعاری است، نه ایدئولوژیک؛ تمثیلی از وضعیت یک کشور خاص هم نیست. «بشویتس سینگر» که عقیده دارد قصهگویی در عصر ما هنری است فراموش شده، در قید پیامهای سیاسی و اخلاقی و اجتماعی نیز نمانده است. او مینویسد: «برخی از نویسندگان، کتاب مینویسند، نه به خاطر عشق به داستان، بلکه به خاطر عشق به پیامی که در آن داستان است. در عصر ما و در هیچ عصر دیگری، قحطی پیام وجود نداشته و ندارد. اگر همهی پیامها ناپدید شوند و فقط ده فرمان باقی بماند، ما هنوز به قدر کافی پیام برای عصر حاضر و آینده داریم. مشکل ما این نیست که به قدر کافی پیام نداریم؛ بلکه این است که ما از تحقق بخشیدن و عملی ساختن آن پیامها امتناع میورزیم.»(دوباره احمقهای چلم، ص۹۳)
یک سال پس از ترجمهی فارسی کتاب احمقهای چلم و تاریخشان، کتابی دیگر از سینگر در ایران منتشر شد: «دوباره احمقهای چلم». شش داستان این کتاب که شامل هشت داستان کوتاه طنز و یک یادداشت کوتاه دربارهی ادبیات کودک است، باز به ماجراهای چلم اختصاص دارد. آخرین داستان کتاب، «تودی ناقلا و لیزر خسیس» که برآمده از قصههای بومی یهودیان اکراینی است، شباهتی به یکی از حکایتهای «ملانصرالدین» دارد. در قصهای که سینگر روایت میکند، «تودی» به بهانهی آمدن خواستگار برای دخترش، از «لیزر» یک قاشق غذاخوری نقره امانت میگیرد و روز بعد قاشق را همراه یک قاشق چایخوری نقره به صاحبش برمیگرداند. وقتی لیزر میگوید که قاشق چایخوری متعلق به او نیست، تودی جواب میدهد: «قاشق شما دیروز یک بچه به دنیا آورد...» همین ماجرا سه شب دیگر ادامه پیدا میکند تا اینکه تودی، به بهانهی آمدن خواستگار اینبار از لیزر میخواهد تا یک جفت شمعدان نقرهی گرانقیمتش را به او امانت دهد. لیزر خسیس هم با خوشحالی موافقت میکند، اما دیگر خبری از شمعدانها نمیشود! لابد باقی قصه را خودتان حدس زدهاید...
دنیای قصههایی سینگر با جهان مألوف قصههای ما بیگانه نیست و لذت و سرخوشی ناشی از خواندن قصههایش نشانی است بر این نزدیکی.
در کتاب «دوباره احمقهای چلم»، پس از هشت داستان کوتاه، یادداشتی نیز به قلم نویسنده منتشر شده است. این یادداشت چنین نام دارد: «آیا کودکان نقادان اصلی آثار ادبیاند؟» یادداشت سینگر اینطور آغاز میشود: «کودکان بهترین خوانندگان آثار ادبیاند. بزرگسالان مسحور نام بزرگان، سخنان پرطمطراق و مقهور تبلیغات گستردهاند. نقادان نیز که به جامعهشناسی بیش از ادبیات علاقه دارند، میلیونها خواننده را وامیدارند تا داستانی را که در جهت تحول اجتماعی نکوشد، ارزشمند ندانند... اما کودکان تسلیم چنین عقایدی نمیشوند... در عصر ما که قصهگویی یک هنر فراموششده است و جامعهشناسی آماتور و روانشناسی مبتذل جایگزین آن شدهاند، کودک هنوز خوانندهای است مستقل که به چیزی جز ذوق و سلیقهی خود تکیه نمیکند...»(صص ۹۰ و ۸۹) وی در ادامهی یادداشتش به ضرورت ارتباط عمیق متن با نویسنده اشاره کرده، مینویسد: «گاهی اوقات موضوعی دارم، اما چیزی مرا به نوشتن آن وانمیدارد. من دربارهی موضوعات بسیاری مطلب نوشتهام، ولی هرگز از آنها استفاده نخواهم کرد، زیرا واقعا به آنها علاقهمند نیستم. در نهایت هم باید متقاعد شوم ـ ولو به خطا ـ که تنها من میتوانم دربارهی این موضوع داستان منحصر به فردی بنویسم. آنگاه با خود میگویم این باید داستان من باشد. باید شخصیت، منش و راهی را که من در زندگی میروم، بیان کند.»(ص۹۰)
سینگر میگوید: «غمانگیز است که بسیاری از نویسندگانی که داستانهای ماوراءالطبیعهای را تحقیر میکنند، برای کودکان داستانهای تخیلیای مینویسند که چیزی جز هرج و مرج محض نیست. کتابهایی برای کودکان وجود دارد که جملههاشان منسجم و مرتبط با یکدیگر نیست. حوادث، غیرارادی و به طور تصادفی رخ میدهد، بدون اینکه هیچ گونه ارتباطی با تجربیات یا افکار کودکان داشته باشد. چنین نوشتههایی نه تنها کودک را سرگرم نمیکند، بلکه به نحوهی تفکر او آسیب میرساند. گاهی اوقات حس میکنم که نویسندگان به اصطلاح پیشگام سعی میکنند کودک را برای «شبزندهداری فینیگانها»، اثر جیمز جویس یا معماهایی از این قبیل که بعضی پروفسورها به شرح آنها علاقهمندند آماده کنند. چنین داستانهایی به جای اینکه به اندیشهورزی کودکان کمک کنند، سبب ناتوانی فکری آنها میشوند. اینطور بگویم: داستان تخیلی، آری؛ مهملبافی، خیر.»(ص۹۱)
نویسنده که در روایتش از چلم به سنتهای قصهگویی شفاهی تکیه دارد، معتقد است: «ادبیات عامیانه نقش مهمی در ادبیات کودکانه بازی میکند. تراژدی در ادبیات مدرن بزرگسالان راه خود را به طور کامل از ادبیات عامیانه جدا کرده است. بسیاری از نویسندگان جدید بیریشه شدهاند. آنها نه تعلقی به هیچ دسته و گروه خاصی دارند و نه میخواهند داشته باشند. آنها حتی میترسند از اینکه قومگرا، ناسیونالیست یا حتی شوونیست نامیده شوند. در واقع ادبیات بدون ریشه وجود ندارد... هرچه یک نویسنده در محیطش ریشهدارتر شود، به همان اندازه نیز مردم بهتر میتوانند او را درک کنند و هرچه ملیتر شوند، جهانیتر خواهند شد. ... من کودکان یهودی، خردمندان یهودی، احمقهای یهودی و عروس و دامادهای یهودی را توصیف کردهام. حوادثی که نقل کردهام در ناکجاآباد اتفاق نیفتاده، بلکه در دهکدههای کوچکی که به خوبی میشناختم و در آنها بزرگ شده بودم اتفاق افتادهاند... بسیاری از کتابهای امروزی برای کودکان، رنگ محلی و جذابیت قومی ندارند. نویسندگان سخت تلاش میکنند تا جهانی بنویسند. آنها میخواهند کالایی تولید کنند که برای همه خوشایند باشد، نه برای یک گروه خاص... بدون ادبیات عامیانه و ریشههای عمیقش در یک مکان و موقعیت خاص، ادبیات منحط میشود و رو به ضعف مینهد. این موضوع دربارهی ادبیات در همهی زمانها صدق میکند. خوشبختانه حتی امروزه نیز ادبیات کودکان بیشتر ریشه در ادبیات عامیانه دارد تا ادبیات بزرگسالان و همین امر ادبیات کودکان را این اندازه برای نسل ما مهم کرده است...»(صص ۹۳، ۹۲، ۹۱)
نویسنده یادداشتش را اینطور به پایان برده است: «در عصر ما وقتی که ادبیات بزرگسالان رو به انحطاط نهاده، کتابهای خوب برای بچهها، تنها امید و تنها پناهگاه است. بسیاری از بزرگسالان کتابهای کودکان را میخوانند و از آنها لذت میبرند.»(ص۹۵)
بله! قصههای چلم هم برای کودکان و نوجوانان نوشته شده است، هم برای والدین آنها. طعم این قصهها را بچشید! ضرر نخواهید کرد!
احمقهای چلم و تاریخشان سال ۱۹۶۹ جایزهی Caldecatt را که یکی از جایزههای مهم ادبیات کودک و نوجوان آمریکا است به دست آورد. آیزاک بشویتس سینگر جایزهی نوبل ادبی سال ۱۹۷۸را نیز در کارنامهی خود دارد.
مشخصات کتابها:
ـ احمقهای چلم و تاریخشان، آیزاک بشویتس سینگر، ترجمه: پروانه عروجنیا، تصویرگر: اوری شولتز، نشر آسمان خیال، تهران، چاپ دوم، ۱۳۸۹، قیمت: ۲۸۰۰ تومان
ـ دوباره احمقهای چلم، هشت داستان طنز، آیزاک بشویتس سینگر، ترجمه: خدیجه روزگرد، نشر آسمان خیال، تهران، ۱۳۹۰، قیمت: ۳۵۰۰ تومان
این یادداشت در وبسایت مرکز فرهنگی شهر کتاب منتشر شد(اینجا)

محمدرضا فریدی قوجابیگلو برای من دوست نزدیک و همکلاسی صمیمی سالهای دبیرستان و دوست خوب تمام سالهای بعد از آن بوده است. پدران و پسران اولین کتاب اوست. امیدوارم کتابهای بیشتری از رضا بخوانم.
اصطلاح «دوا و درمان» در زبان دری به معنای «تعمیر» نیز به کار میرود. عکس زیر از تابلوی یک مغازهی تعمیر کیف و کفش در کرج گرفته شده که کاربرد اصطلاح دوا و درمان به جای واژهی تعمیر را نشان میدهد. این مغازه را یک پسر جوان افغان اداره میکند. 
منبع اصلی تصویر، آقا حمید و مغازهی خیلی کوچک زیرپلهایاش را در اینجا ببینید.
نگاهی به «رزیدنت» نوشتهی «آشوت آقابابیان»
کتاب «رزیدنت»، نوشتهی «آشوت آقابابیان» ماجراهای واقعی زندگی شیمیدانی ارمنی است که پس از ورود به سیستم جاسوسی «علمی ـ تکنولوژیک» اتحاد شوروی، با نبوغی ویژه، اطلاعات ضروری برای راهاندازی دهها واحد استراتژیک صنعتی و نظامی را، اغلب بدون پرداخت هزینهی مادی، از دانشمندان و متخصصان آلمانی و آمریکایی دریافت و به مسکو ارسال کرده است. بیشتر دانشمندانی که اسناد محرمانهی علمی کشورشان را در اختیار «هایک بادالی هواکیمیان» قرار میدادند، بر اساس مبانی فکری مشترک و بر مبنایی کاملاً ایدئولوژیک، «بیمزد و منت» با او همکاری میکردند. هواکیمیان که با نام جاسوسی «گنادی» شناخته میشد، پس از چند سال کسب تجربه در زمینهی جاسوسی علمی، سیستم سه سطحی جاسوسی، که تا آن زمان در تاریخ جاسوسی جهان سابقه نداشته است را بنیان مینهد تا بتواند به رغم حداقلی بودن امکانات مرکز جاسوسی شوروی در نیویورک، بیشترین اطلاعات ممکن را به مسکو مخابره کند. این «ارمنی زیرک» حتی به سیستم ضد جاسوسی ایالات متحده هم نفوذ کرده بود.
موقعی که هواکیمیان سیوسه ساله، شیمیدان نابغهای که به چند زبان خارجی تسلط داشت، در فوریهی سال ۱۹۳۱ با پیشنهاد کار در سیستم جاسوسی علمی ـ فنی اتحاد شوروی روبهرو شد، مدیر بخش خارجی سازمان امنیت حین مجاب کردن او، دربارهی جاسوسی علمی گفت: «... میراث بدی از روسیهی تزاری برایمان مانده است. علم و تکنولوژی ما هنوز در سطح کشورهای عقبمانده است. ... ما در حال حاضر ضعیف هستیم؛ اما کشور آبستن خطر جنگ است. هایک بادالویچ، باید به تقویت جاسوسی علمی ـ تکنولوژیکمان بپردازیم و کشور را با دستاوردهای علمی کشورهای خارجی، اندیشه و دانش نوین، قدرتمند و باثبات سازیم.»(صص۲۴و۲۳)
یک سال پیش از این دیدار، ژوزف استالین، دومین رهبر اتحاد جماهیر شوروی، در سخنرانیای، در فوریهی سال ۱۹۳۰، گفته بود: «یکی از خصوصیات منحصر به فرد روسیهی قدیم این بوده است که همیشه به خاطر عقبماندگی از پیشرفت و توسعهی زمانه ضربه خورده است... ما پنجاه یا صد سال از کشورهای توسعهیافته عقب افتادهایم. باید ظرف ده سال به آن سطح از توسعه نائل گردیم. یا این کار را انجام میدهیم یا از صحنهی گیتی محو میشویم.»(ص۳۱) در همان زمان بود که «دفتر سیاسی کمیتهی مرکزی حزب کمونیست تصمیم گرفت به فعالیتهای جاسوسی جایگاهی والا ببخشد. بخش جاسوسی علمی ـ تکنولوژیک به راه افتاد و دانشمندان جوان و برجستهای که به زبانهای خارجی نیز مسلط بودند، در آن به کار گرفته شدند.»(ص۳۲)
هواکیمیان «کمکم اهمیت و جدیت ماجرا را درک میکرد. در التهاب و اضطراب روحی، هزاران سؤال سر برمیآورد. امید زیادی به او بسته بودند. در صورت موفقیت میتوانست خدمات مؤثری به علم و صنعت میهنش نماید و تواناییهای نظامی کشور را توسعه دهد. موقعیتی رؤیایی فراهم شده بود تا خود را وقف میهن کند و هستیاش در زیر این آسمان معنا ببخشد.»(ص۲۵)
نابغهی جوان شیمی پس از گذراندن دو ماه دورهی فشردهی جاسوسی، راهی برلین میشود تا ضمن اشتغال در یک کارخانهی تولیدی و صنعتی شیمیایی، مدارک و اطلاعات مخفی مربوط به پیشرفتهای جدید آلمان را به دست بیاورد(ص۳۶) و بعدتر به عنوان کارمند نمایندگی تجاری اتحاد شوروی در برلین به ماموریت سریاش ادامه میدهد.
نخستین موفقیت «گنادی» مربوط به میشود به جذب دانشمند جوانی که اصالتاً اهل شوروی بود و در آزمایشگاه دکتر «لانگه»، فیزیکدان معروف آلمانی، در سطحی عالی کار میکرد. دکتر لانگه در آزمایشگاهش به پژوهش در زمینهی انرژی سطح بالای حاصل از شتاب دهندههای ماسنیگها میپرداخت.(ص۴۲) هواکیمیان پس از صمیمی شدن با دانشمند جوان، «موراوگین»، برای مجاب کردن وی به همکاری میگوید: «[ما باید بکوشیم] تا با پیشرفت کشورمان در توسعهی علمی و فنی، میان اردوگاه سرمایهداری و سوسیالیسم تعادل ایجاد شود. برهم خوردن این تعادل میتواند منجر به استیلای جاهطلبانهی یکی گردد و پیامدهای پیشبینینشدهای از قبیل جنگ و خونریزی در پی داشته باشد... باید برای هر چیزی رقیب و هماوردی ایجاد شود، زیرا همیشه امکانات یک کشور از دیگر کشورها بیشتر است. و برای اینکه علم به سلاحی علیه ملتهای تبدیل نشود، رقابت و هماوردی این دو اردوگاه ضروری است.» کتاب رزیدنت نشان میدهد که هواکیمیان به گفتههایش عمیقاً باور داشته است. سرانجام موراوگین اطلاعات کاملا سرّی دریافتی خود را در اختیار گنادی قرار میدهد و او نیز با ارسال آنها به مرکز، زمینهی موفقیت شتاب دهندههای دو و چهار میلیون ولتی پژوهشگاه خارکوف را فراهم میآورد. خبری که در روزنامهی روسی «پراودا» در سپتامبر همان سال چاپ شد، فیزیکدانهای آلمانی را شوکه کرد: «پژوهشگاه فیزیک خارکوف موفق به شکافتن اتم شده است.»(ص۴۵) پس از باز انتشار این خبر در روزنامههای آلمان، دکتر لانگه، سراسیمه موراوگین را فراخوانده، از او میپرسد: «آقای موراوگین! خبر دارید که در خارکوف به چه روشی اتم را شکافتهاند؟ به روش ما یا روش انگلیسیها؟» او میدانست که به جز آنها و انگلیسیها، هیچ کشوری نمیتواند چنین تحقیقاتی انجام دهد.(ص۴۵)
دومین دانشمند بزرگی که گنادی موفق به جلب نظر وی برای همکاری با اتحاد جماهیر شوروی میشود، پروفسور «روتمان» است که در کارخانهی تولید مواد شیمایی برلین و مرکز پژوهشهای علمی این شهر کار میکرد. او نیز بر مبنایی کاملاً ایدئولوژیک به همکاری با هواکیمیان میپردازد. روتمان در اولین همکاری پروندهی تمام اطلاعات جدید تولید تجهیزات نظامی آلمان را با جزئیات کامل در اختیار گنادی میگذارد و در برابر قدردانی گنادی پاسخ میدهد: «اعتقادات و ایدئولوژی مشوق من است، نه تشکر.» «اطلاعات بعدی روتمان که دربارهی تکنیکهای جدید افزایش تولید برخی مواد شیمایی از قبیل بنزول ترکیبی بود، مدیریت پژوهشگاه شمارهی ۹۴ را به تحرک واداشت و بلافاصله اقدام به عملیاتی کردن طرحهای ارسالی و ساخت آنها نمود. فرماندهی کل ارتش سرخ پیام تشکر ویژهای دربارهی این مدارک به مدیر بخش بینالملل سازمان جاسوسی اتحاد شوروی ارسال کرد. در این پیام خاطرنشان شده بود که اطلاعات ارسالی گنادی، امکان به کار گیری تکنولوژیهای نوین در صنایع شیمیایی را در زمانی کوتاه و بدون صرف هزینهی مالی فراهم میآورد.»(ص۵۶)
گنادی در جذب دانشمندان آلمانی هرگز از شگرد اغفال استفاده نکرده است. فریب این دانشمندان متمول با پول نیز غیر ممکن بود. «پاشنهی آشیل آنان اعتقادات ایدئولوژیکشان بود که آن هم در دانشمندان نامدار از مدتها پیش شکل گرفته بود. گنادی فعالیتهایش را بر اساس کار با مجموعهای از دانشمندان با عقاید و ایدئولوژی خاص بنا نهاده بود و از کار با فعالان سیاسی پرهیز میکرد. البته از نگاهی میتوان همکاریهای دانشمندان با هایک را خیانت تلقی کرد، ولی باید به نکتهی ظریفی در این باره توجه کرد: بیشتر آنها بر اساس باورهای ایدئولوژیک با هواکیمیان همکاری میکردند و گاه به دلیل همین باورها، حتی زندگیشان را از دست میدادند. آنان عمدتاً دانشمندانی نگران سرنوشت انسانها بودند. یکی از دلایل موفقیت جاسوسی اتحاد شوروی همین مساله بود. پیشرفت زیاد علم و به ویژه تکنولوژی نظامی در یک کشور، به مثابهی شمشیر داموکلس بر فراز سر دیگر کشورها و ملتهاست و دانشمندان باید دربارهی به وجود آمدن شرایط رقابت و هماوردی با آنان اندیشه کنند. این رقابت به نیت صلح و گسترش دانش و با معرفی و ارائهی بخشهایی از تکنولوژی نظامی به کشورهای ضعیف ایجاد میشود تا روشی مؤثر برای پیشگیری از جنگ باشد.»(ص۵۸)
مسکو بر اساس اطلاعات ارسالی گنادی، دستور کپیبرداری و ساخت همان وسایل را صادر میکرد. اطلاعات مربوط به ماسکهای شیمیایی و تکنولوژی ساختشان، اطلاعات مربوط به اجزای اصلی تشکیلدهندهی مواد ضد گاز، جزئیات تولید بنزین سینتتیک، تکنولوژی تهیهی کائوچو، فناوری ابزار ارتباط رادیویی تانکها، تجهیزات نوعی رادار تصمیمگیرنده دربارهی ارتفاع پرواز هواپیماها، جزئیات توپ ۱۵۰ میلیمتری آلمانیها، نوآوریهای مربوط به قطار هوایی و سازههای دریایی آمریکا، توصیفات کامل ساخت سیستم نشانهروی بمب و هدف قرار دادن مهمات همراه، اطلاعات مربوط به انبارهای مخفی کمپانیهای آمریکایی، معلومات مستند از سیستمهای رادار و جنگ الکترونیکی، جزئیات تکنولوژی تولید بنزین با اکتاو ۷۴، چگونگی گازسوز کردن کارخانههای نفتسوز و سرانجام جزئیات بمبافکن B۲۹ آمریکا که از روی الگوی آن هواپیمای TY۴ شوروی ساخته شد، بخشی است از اطلاعات ارسالی گنادی از برلین، نیویورک و واشنگتن به مسکو.
«رزیدنت» رمانی به معنای متعارف کلمه نیست. تخیل در این اثر که بر اساس اطلاعات به دست آمده از آرشیوهای سازمان امنیت خارجی شوروی نوشته شده، به تعبیر ژورنالیستها، از حد مجاز فراتر نمیرود. در واقع میتوان رزیدنت را روایتی واقعی از زندگی یک جاسوس نابغه دانست که در قالب رمان ارائه شده است. کتاب برای دوستداران ادبیات، به معنای ناب آن، جذابیت چندانی نخواهد داشت، اما دوستداران مسائل سیاسی، جاسوسی و علمی آن را با لذت خواهند خواند. ماجراهای پرهیجان زندگی گنادی، کشاکشها و خطرها، درگیریهای او با مدیران مسکو و خودسریهایش کتاب را به اثری خواندنی تبدیل کرده است. هایک بادالی هواکیمیان جاسوسی است تکرو، اهل تصمیمگیریهای خودسرانه، سختگیر ـ هم دربارهی خود، هم دربارهی دیگران ـ اهل اقدامهای متهورانه و خطرناک، حاضر جواب، مبتکر، سریع، دقیق، وقتشناس و با شخصیت غیر معمول. مسکو در یکی از تلگرافهایش دربارهی وی گفته بود: «هیچ تصمیمی فیالبداهه و قبل از کسب مجوز گرفته نشود. فقط گنادی میتواند به سبک گنادی کار کند. دیگران اجازه ندارند اینگونه کار کنند.»(ص۱۱۱)
با خواندن این کتاب تصویری ملموس از اوضاع داخلی شوروی در زمان زمامداری استالین را نیز خواهید دید. کتاب پس از افت و خیزهای بسیار، به ماجرای پروژهی عظیم شوروی میرسد و نقش جاسوسی را در تولید بمب اتم توسط امپراتوری سرخ تشریح میکند. شاید برای علاقمندان مسائل علمی و جاسوسی، مطالعهی قسمتهایی که به تولید بمب اتمی به دست شوروی مربوط میشود، جذابیت و ارزش بیشتری داشته باشد.
در پایان با بیان اینکه جای یک ویرایش نهایی در برگردان فارسی «رزیدنت» احساس میشود، شما را به خواندن ماجرای عجیب مهندس «گومرف» دعوت میکنم. این مهندس جوان از زمرهی کسانی است که به صورت داوطلبانه با هواکیمیان همکاری میکنند و بارها اطلاعات باارزشی در اختیار وی قرار داده است. گشتاپو سال ۱۹۴۲ او و همسرش را دستگیر میکند. «بازجوهای گشتاپو با وحشتناکترین ابزارها آنها را شکنجه کردند. گشتاپو یک به یک دندانهای گومرف را کشید، اما نتوانست هیچ حرفی از او بکشد. در این هنگام جلوی چشم گومرف سر همسرش، اینگبرگ، را با گیوتین قطع کردند. هجدهم دسامبر سال ۱۹۴۲ دادگاه نظامی رایش، حکم اعدام او را صادر کرد، ولی بعد از آن هم به مدت سه سال به بازجویی و شکنجهی او ادامه دادند. سه بار خودکشی ناموفق کرد و سرانجام در چهارم فوریهی ۱۹۴۴ به دار آویخته شد. پس از سال ۱۹۴۵، در یکی از سیاهچالهای زندان مخوف پلتسنز، نامهای از او پیدا شد که در ۲۴ ژانویهی ۱۹۴۳ نوشته شده بود: «شرح زندگی من با فهم معمول و متعارف از جاسوسی قابل بیان نیست... شرح زندگی کسی که موضعگیریها و رفتار سازماندهی شدهی خود را در آرمان کمونیسم شکل داد. کمونیسمی که وطن اصلی خود را در روسیه یافته بود. مساله آن بود که روسیه باید از نظر تکنولوژیک توسعه مییافت تا بتواند از مردمانش دفاع کند. مردمانی ویژه و کشوری در نگاه کلی ایدهآل، اما در حال حاضر از نظر تکنولوژیک ضعیف... . دوستداران روسیه با وجدانی پاک و در راستای اندیشه و ایدئولوژی خود، اسرار فنی کمپانیهای نظامی را به دست آورده و برای آنها ارسال میکردند. من نیز اینگونه میاندیشیدم... همه میدانستیم که اطلاعات ارسالی ما فقط برای دفاع به کار گرفته شده و هرگز علیه ملتهای صلحدوست مورد استفاده قرار نخواهد گرفت.»
رزیدنت، نوشتهی آشوت آقابابیان را حسین طباطبایی از زبان ارمنی ترجمه کرده و نشر ثالث، در شمارگان ۱۱۰۰ نسخه، با قیمت دوازده هزار تومان، در ۴۰۹ صفحه منتشر کرده است. مطالعهی این کتاب، که مطالب آن بر اساس واقعیت و اسناد به دست آمده نوشته شده، برای علاقمندان مطالب سیاسی، جاسوسی و علمی جذابیت بسیاری خواهد داشت.
این یادداشت در وبسایت مرکز فرهنگی شهر کتاب منتشر شد(اینجا)
ویسواوا شیمبورسکا، شاعر برجستهی لهستانی است که در سال ۱۹۹۶ برندهی جایزهی نوبل ادبیات شد و در فوریه ۲۰۱۲ در شهر کراکف لهستان درگذشت.
او را موزارت شعر نامیدهاند. شیمبورسکا بیش از دویست و پنجاه شعر نسرود ولی با این تعداد اندک جایگاه بسیار بلندی در شعر امروز جهان دارد و تاثیر فراوانی بر سینما و ادبیات گذاشته است.
نشست هفتگی شهر کتاب در روز سهشنبه ۲۱ شهریور ساعت ۱۶:۳۰ به بررسی شعر شیمبورسکا اختصاص دارد که با حضور یولیوش گویو، ضیاء موحد و چوکا چکاد در مرکز فرهنگی شهرکتاب واقع در خیابان شهید بهشتی، خیابان شهید احمد قصیر (بخارست)، نبش کوچهی سوم برگزار میشود. در ساعت ۱۵:۳۰، فیلم مستندی از زندگی و شعر شیمبورسکا برای حاضران به نمایش درمیآید که برای شناخت بهتر شیمبورسکا مفید است.
اصل خبر
خبر مرتبط: «آدمها روی پل» به چاپ چهارم رسید(اینجا)
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
مولانا
اگر دیروز شیخ، ملول از دیو و دد، با چراغ گرد شهر همی میگشت و انسانش آرزو بود، امروز بهترین جا برای پیدا کردن انسان واقعی یا انسانیت واقعی، جایی نیست جز موتورهای جستوجوگر اینترنتی!!! 
متن کارتون: تا امروز تو یه جای دیگه دنبال انسان واقعی میگشتم...
کارتون از: واجب اوْرگر؛ ترکیه
منبع: اینجا
صمد تیمورلو دیگر در میان ما نیست. صمد رفت در ۴۴ سلگی؛ با سرطان کلیه؛ با کلی درد که در بیست روز آخر زندگی جانش را به لب رساند. 
ـ مراسم یادبود صمد تیمورلو یکشنبه برگزار میشود. خبر خبرگزاری کتاب ایران
ـ از کلاغ سفید به کلاغ سیاه؛ صمد تیمورلو برای همیشه از بین ما رفت. یادداشتی از عبدالرضا نورپور
ـ درگذشت صمد تیمورلو. یادداشتی در سایت شعر نو
ـ خبر در خبرگزاری مهر
ـ تنهاتر شدیم. خبر و یک شعر از صمد در وبلاگ کاظم واعظ زاده
ـ یک شاعر از دنیا رفت. خبر در خبرگزاری ایسنا
ـ صمد تیمورلو درگذشت. خبر و یک شعر از صمد در سایت شهر کتاب
ـ گزارش تصویری از تشییع صمد تیمورلو
عکسهایی دیگر از خاکسپاری شاعر
مروری بر کتاب باریس گادونوف، نوشتهی آلکساندر پوشکین
نمایشنامهی تراژیک «باریس گادونوف» نوشتهی «آلکساندر پوشکین»(۱۸۳۷-۱۷۹۹) فقط بازنمایی هنری «دورهی آشوب» تاریخ روسیه نیست؛ چراکه تزویر، مکر، خیانت، خباثت، ریا، جنایت و دژخیمی جاری در این اثر میتواند فارغ از مرزهای تاریخی و زمانی، از قابلیت خوانش برخوردار شود. «باریس گادونوف» قصهی واقعی دسیسهچینی و جنایت برای دستیابی به قدرت، تدبیر و جنایت برای حفظ آن و شورش و جنایت برای براندازی قدرت مستولی است. این نمایشنامه روایتی است تاریخی از سر کار آمدن تزار «باریس» و اضمحلال قدرت رعبآور وی به دست راهبی فراری که با ساختن قصهای تهورآمیز و با گرد آوردن دشمنان تزار، اقتدار وی را به چالشی بزرگ میکشد و سرانجام با فائق آمدن بر تمام دشواریها، جامهی تزاری بر تن میکند و کلاه «ماناماخ» بر سر میگذارد.
وقایع نخستین فصلهای نمایشنامه در سال ۱۵۹۸ میگذرد: تزار «فیودور» به تازگی درگذشته و فرزندی برای جانشینی ندارد؛ زیرا شاهزاده «دیمیتری» هفت سال پیش از مرگ پدر، در جنایتی وحشیانه به قتل رسیده است. کسی که دسیسهی قتل ولیعهد خردسال را ریخته، شخصی نیست جز دایی شاهزاده، «باریس گادونوف». گادونوف که در روزهای حیات تزار هم عملاً ادارهی امور مملکتی را بر عهده داشته، با حذف دژخیمانهی دیمیتریِ خردسال از عرصهی زندگی، در واقع کار خود را برای نشستن بر تخت پادشاهی آسان کرده است. در آغاز نمایش، دو تن از درباریان، «واراتینسکی» و «شویسکی» در حال گفتوگو علیه گادونوف هستند. گادونوف به صومعه رفته و تظاهر میکند به دنیا پشت کرده. او یک ماه است که همراه خواهر سوگوارش صومعهنشین شده و مسکو بدون تزار روزگار میگذراند. شویسکی که در ادامهی نمایش چند بار دیگر او را ـ هم در موقعیت چاپلوسی به گادونوف و هم در موقعیت دسیسهچینی علیه او ـ خواهیم دید، میگوید: «مردم هنوز کمی شیون میکنند و اشک میریزند، باریس هنوز مثل دائمالخمری که جلو جام شراب نشسته باشد کمی رو درهم میکشد، و سرانجام با لطف و کرم خود خاکسارانه موافقت میکند که تاج بر سر بگذارد. و آن وقت... همچون گذشته بر ما فرمان میراند.» سپس آن دو دربارهی ماجرای قتل شاهزاده حرف میزنند و شویسکی میگوید در زمان جنایت به راز ماجرا پی برده بوده، اما از ترس گادونوف نتوانسته تزار فیودور را در جریان واقعیت قرار دهد. دو شاهزاده با لحنی منفی از فقدان اصالتِ تباری و خانوادگی گادونوف هم سخن میگویند و شویسکی تصریح میکند: «اگر باریس دست از حیلههایش برنداشت، بیا با زیرکی مردم را برانگیزیم که گادونوف را رها کنند.»
در بخش دوم نمایشنامه، مردم در میدان سرخ جمع شدهاند و منتظرند ببینند گادونوف، تزار آنها خواهد شد یا نه. او «بِطریق»، روحانیان و درباریان را از پیش خود رانده و نشستن بر تخت پادشاهی را دیگربار رد کرده است. مردم سرگرم گفتوگو هستند. یکی میگوید: «آه خدایا، چه کسی بر ما فرمان خواهد راند؟ وای بر ما!» در همین موقعیت رئیس دوما از بالای یکی از عمارتهای کرملین رو به مردم میگوید: «تصمیم شورا بر آن شد که برای آخرین بار، تاثیر التماس به روح سوگوار فرمانروا را بیازماییم. فردا صبح بطریق والامقام، پس از اجرای باشکوه مراسم دعا در کرملین، دوباره با عَلَمهای مقدس و با تمثالهای ولادیمیر و دُن به راه میافتد و تمام برگزیدگان شهر، درباریان، اشراف، نمایندگان و همهی مردم مؤمن مسکو با او همراه میشوند. دوباره میرویم و به پای علیاحضرت میافتیم تا بر مسکو یتیم رحم آورد و با دعای خیر خویش باریس را بر تخت بنشاند. حالا به خانههایتان بروید و دعا کنید، دعای خالصانهی مؤمنان به آسمانها میرسد.»
در بخش سوم ـ روز بعد ـ که تقریباً همهی مردم مسکو در میدان گرد آمدهاند، ناگهان اوضاع تغییر میکند و شاهد وقوع چنین مکالمههایی هستیم:
"یکی از مردم: سروصدا برای چیست؟
دیگری: گوش بده! سروصدا برای چیست؟ مردم شیون میکنند، دارند مثل موج به خاک میافتند، ردیف پشت ردیف ... باز هم ... باز هم ... خوب، برادر جان، به ما رسید؛ بجنب! زانو بزن!
مردم ـ زانوزده و با شیون و زاری ـ : به ما رحم کن، پدر! اختیار ما را در دست بگیر! پدر ما شو، تزار ما شو!
یکی از مردم ـ آهسته ـ : برای چه گریه میکنند؟
دیگری: از کجا بدانیم؟ درباریها از این چیزها سر درمیآورند، عقل ما قد نمیدهد."
در این میان زنی که نوزادی شیرخوار در بغل دارد، با انداختن فرزندش به زمین او را به گریه میاندازد و مکالمهها به صورت زیر ادامه مییابد:
"یکی از مردم: همه گریه میکنند، ما هم گریه کنیم، برادر.
دیگری: دارم سعی میکنم، ولی نمیتوانم.
اولی: من هم همینطور. پیاز نداری که به چشممان بمالیم؟
دومی: نه، آب دهانم را میمالم. باز آنجا چه خبر شده؟
اولی: مگر کسی میتواند سر دربیاورد؟
مردم: تاج شاهی از آنِ اوست! او تزار است! موافقت کرد! باریس تزار ماست! زنده باد باریس!"
در بخش بعدی که وقایع آن در تالارهای کرملین میگذرد، باریس میگوید: «تو، پدر مقدس، و همهی شما درباریان، روح و روان من در برابر شما عیان است. شما دیدید که من این قدرت عظیم را با هراس و اطاعت به دست گرفتم. وظیفهی بسیار سنگینی بر عهدهی من گذاشته شده! وارث ایوان مقتدر هستم و وارث تزار متوفیمان! ... آه ای تزار پارسا! آه ای پدر معنوی من! از آسمانها به اشکهای خادمان وفادارت بنگر و نظر لطفت را شامل حال کسی کن که دوستش داشتی، کسی که همین جا تبرکت را برای حکومت به او ارزانی داشتی. من با افتخار بر ملتم فرمان خواهم راند، همانند تو خیّر و راستقدم خواهم بود ... حالا برویم و به تابوت فرمانروایانِ در خاک خفتهی روسیه ادای احترام کنیم. پس از آن تمام ملت را به ضیافت دعوت خواهیم کرد. همه، از صاحبمنصبان تا گدایان نابینا؛ ورود برای همه آزاد است، مقدم همهی مهمانان گرامی است.» پس از این صحنه دوباره مکالمهی کوتاهی بین دو شاهزاده، واراتینسکی و شویسکی شکل میگیرد و شویسکی با تغییر موضع، خطاب به دوستش میگوید: «توصیه میکنم تو هم مدتی بعضی چیزها را فراموش کن. تازه، من آن موقع داشتم با تظاهر به بدخواهی، تو را امتحان میکردم، یعنی میخواستم از افکار پنهانت باخبر شوم. ولی دیگر دنبالشان برویم. مردم برای تجلیل از تزارشان آمدهاند، ممکن است متوجه غیبت من بشوند.»
حیلهگری، دسیسهچینی، سکوتهای ریاکارانه و سخنان چاپلوسانه در سراسر متن نمایشنامه به روشنی قابل شناسایی است و مدام بر عمق اثر میافزاید. گادونوف که تخت و تاج را به بهای قتل یک کودک به دست آورده احساس خوشبختی نمیکند و سرخورده است. حکومت او مقتدر است، اما این اقتدار به اندک تکانی فروخواهد ریخت؛ چراکه نه ریشه در قلب و ذهن مردم دارد و نه ریشه در اعتقاد درباریان. سرانجام راهبی جوان که از زندگی رهبانی دلزده شده و تحت تعالیم پدر روحانیای که به تاریخنویسی سرگرم است، از راز قتل شاهزاده مطلع شده، خود را به لهستان میرساند و آنجا خود را با نام «دیمیتری» معرفی میکند و مدعی میشود شاهزادهی واقعی است. پوشکین در ادامهی نمایشنامهی پرکششاش به وقایع قیام شاهزادهی دروغین تا مرگ باریس میپردازد. پس از باریس، پسرش بر تخت مینشیند، اما درباریان که دانستهاند به زودی تزار دروغین با قدرت اندیشههایش کل روسیه را فتح خواهد کرد، به تزار جدید خیانت میکنند. تزار و مادرش در انتهای نمایشنامه به طرزی دلخراش و دهشتزا به قتل میرسند تا سنت کشتار همچنان حفظ شود.
در نمایشنامهی پوشکین، کسی از سر صدق با دیگری دوست نیست. کسب قدرت و حفظ آن برای شخصیتهای نمایشنامه مهمترین و اصلیترین ارزش به حساب میآید و خیانت و جباریت در سراسر اثر موج میزند. حتی ولیعهد دروغین نیز پیش از رسیدن به قدرت با تکبری جبارانه دربارهی بخشی از سپاهش ـ پس از یک شکست ـ میگوید: «شما، شما بودید که ما را به نابودی کشاندید، نتوانستید سه دقیقه فشار دشمن را تحمل کنید! حقشان را کف دستشان میگذارم! از هر ده نفر یکی را اعدام میکنم...» همچنین بزرگان و دلاوران حامی او به واقعی یا دروغین بودن مقام ولیعهدیاش اهمیتی نشان نمیدهند و دلیل همراهیشان با دیمیتری دروغین، فرصتی است که از آن میتوانند برای کسب قدرت یا برای سرنگونی باریس استفاده کنند.
پوشکین در این اثر حاکمیت جبارانهی تزارها را به تصویر کشیده که گاه و بیگاه، خود نیز قربانی جباریت رقبا شدهاند. پوشکین نشان میدهد که چگونه دروغ و ریا میتواند از درون، تنهی ستبر درخت قدرت را توخالی کند و چگونه ممکن است مردم برای رهایی از یوغ ظالم به دروغی بزرگتر پناه ببرند. تزارها چگونه حکومت میکنند؟ به عنوان آخرین نقل قول از نمایشنامه، بخشی از وصیت باریس به فرزندش را بخوانید. او در حال احتضار به جانشینش میگوید: «... در جریان امور تغییر ایجاد نکن. جوهرهی مملکت در عادت نهفته است. من این اواخر مجبور بودم مجازاتها و اعدامها را احیا کنم؛ میتوانی آنها را لغو کنی. برایت دعای خیر میکنند، همانطور که وقتی شوهرعمهات بر تخت پادشاهی ایوان مخوف نشست، به جانش دعا میکردند. با گذشت زمان دوباره اندکی مهار مملکت را سفت کن. ولی حالا این مهار را، بدون آنکه از دستت خارج شود، شل کن... نسبت به بیگانگان بخشنده و خوشبرخورد باش، خدماتشان را با ابراز اعتماد بپذیر. احکام کلیسا را با جدیت به جا بیاور. کمحرف باش، صدای تزار نباید همچون حرفی پوچ در هوا گم شود، بلکه باید همچون طنین ناقوس فقط اعلامکنندهی ماتمی عظیم یا جشنی بزرگ باشد.»
اما آیا پوشکین نمایشنامهاش را برای بیان دیگربار تاریخ نوشته است؟ مترجم در دیباچهی کتاب مینویسد: «اندیشهی اصلاحِ تئاتر روسیه از زمان نوشتن نمایشنامهی تاریخی باریس گادونوف(۱۸۲۵) در سر پوشکین بود. او تراژدی را نقطهی آغاز اصلاحات تئاتری میشمرد و به صراحت تاکید میکرد: روح زمانهی ما خواستار تغییرات مهم در صحنهی تئاتر است و در جای دیگر، دربارهی نمایشنامهی باریس گادونوف مینویسد: «موفقیت یا عدم موفقیت تراژدی من بر تجدید بنای نظام نمایشی ما تاثیر خواهد گذاشت.» پوشکین در این اثر دنبال آن بود تا تئاتر را از یک هنر اشرافی و مخصوص طبقهی اعیان، به شکل آغازین آن(نمایشهای مردمی در میادین عمومی شهر) بازگرداند.»
بنا به نوشتهی مترجم، نوشتن باریس گادونوف در دسامبر ۱۸۲۴ آغاز شد و در نوامبر ۱۸۲۵ به پایان رسید، یعنی حدود یک ماه پیش از قیام دکابریستها. در فضای خفقان پس از قیام، چاپ این اثر ممکن نبود و نمایشنامه برای نخستین بار در سال ۱۸۳۱ امکان انتشار یافت. با این حال اجازهی اجرای آن روی صحنه تا چند دهه پس از مرگ پوشکین نیز صادر نشد و برای نخستین بار در سال ۱۸۷۰ به اجرا درآمد. پوشکین اغلب صحنههای نمایشنامهاش را به صورت منظوم(با رعایت وزن و بدون قافیه) سروده است.
در ترجمهی فارسی نمایشنامه، تعدادی از تابلوها و تصاویر تاریخی مربوط به گادونوف و دیمیتری دروغین و اجراهای اپرای باریس گادونوف هم آمده است. همچنین تصویر تخت اهدایی شاه عباس صفوی به گادونوف، در صفحهی ۴۳ کتاب میتواند برای مخاطب ایرانی جذاب باشد.
نمایشنامهی باریس گادونوف را «آبتین گلکار» به فارسی ترجمه کرده و نشر «هرمس» آن را منتشر کرده است. قطع کتاب پالتویی است، ۹۱ صفحه دارد و ۲۵۰۰ تومان قیمت.
این یادداشت در وبسایت مرکز فرهنگی شهر کتاب منتشر شد(اینجا)

کوچههای شهر Agueda در کشور پرتغال، از ماه جولای بدین سو، میزبان نمایشگاهی از رنگهاست. در این نمایشگاه تصویر هارمونیکی که از کنار هم قرار گرفتن صدها چتر رنگی به وجود آمده است، باعث شگفتی تماشاگران میشود. برای دیدن ده عکس از این نمایشگاه خیابانی روی اینجا کلیک کنید. 
