پیوندهای روزانه
> مسافر غریب قطعه هشتادوپنج پرلاشز> برای تو که سالروز ازدواج مان گوشه انفرادی هستی/ ژیلا بنییعقوب
> نمونههایی از رفتار یک دولت غیرتوسعهگرا
> مرگ عجیب کودک چهار ساله یک خانواده حاشیهنشین در خدابنده/ آیا او طعمه گرگ شده؟
> یادداشت ژیلا بنییعقوب درباره اولین ملاقات مستقیم با همسر زندانیاش، بهمن احمدی
سه شنبه پنجم آبان 1388
پپه
داشت شام میخورد که نگاهم سر خورد به طرفش. سرش پایین بود و داشت یک قاشق آش را کمی بالا میبرد و بعد خالی میکرد توی بشقاب. فکر کردم شاید با کسی حرفش شده. صدایش کردم، گفت آش ترشه. چشمهایش بغض داشت. رفتم نزدیک. پوست نرم گردنش را ملایم نیشگون گرفتم. به چی فکر میکرد؟ شاید به اینکه از فردا شام را جای دیگری خواهد خورد و از فردا در خانه دیگری زندگی خواهد کرد...
شش، هفت سال قبل وقتی داشت میرفت تبریز برای چهار سال زندگی، صبح موقع خداحافظی گریهاش گرفت. همدیگر را بغل کردیم و وقتی رفت من هم گریه کردم. فردا هم میخواهد برود برای زندگی... . کوچولوی من، پپه، خوشبخت باشی عزیزم.
نوشته
شده توسط آیدین فرنگی در ساعت 0:11 | لینک
|
