تبليغاتX
یادداشت‌هایی برای مخاطب احتمالی
یادداشت‌هایی برای مخاطب احتمالی
ردپاهایی در جامعه و فرهنگ و سیاست

سفر به پراگ در تونل زمان

نوشته: الکسا دیورسان/ Alexa Dvorson 

داشتم از مرز آلمان وارد جمهوری چک می‌شدم؛ مرزی که گذر از خط نامشخص آن را فقط از روی یک نشانه می‌توان فهمید: نبود حروف صدادار در متن تابلوهای ایستگاه قطار و وجود علائم گویشی‌ای که تلفظ آنها دشوار است. ۲۱ سال پیش هم این مسیر را با قطار پیموده بودم، اما حالا خیلی چیزها تغییر کرده...

۲۱ سال قبل وقتی از همین مرز، البته در مسیر عکس می‌گذشتم، قطار با غژغژ گوشخراشی ایستاد و مرزبانان اخمو گذرنامه‌ها را صفحه به صفحه بررسی کردند. چند ساعتی منتظر ماندیم تا آنها در واگن‌ها و کوپه‌ها دنبال اشیاء و افراد مشکوک بگردند. شانس آوردم چمدانم را وارسی نکردند. داخل چمدان نوارکاستی وجود داشت که گفتگوی پنهانی‌‌ام با یکی از مخالفان رژیم و دوستانش را روی آن ضبط کرده بودم. اگر پیدایش می‌کردند یک راست راهی زندان می‌شدم.

جمهوری چک که آن زمان با نام «چک‌اسلواکی» شناخته می‌شد، سال ۱۹۶۸ به اشغال شوروی درآمد و از آن موقع سکوتی دردناک سایه خود را بر سر این کشور گستراند. ۲۱ سال پیش در جریان نخستین سفرم به چک‌اسلواکی لطیفه‌ای که بر اساس قیاس وضعیت راکد این کشور با حرکت‌های زنده و زیرزمینی لهستان شکل گرفته بود مدام در ذهنم می‌چرخید: «دو سگ، یکی از لهستان و دیگری از چک‌اسلواکی در خط مرزی در حالیکه هر دو قصد عبور از مرز و رفتن به کشور طرف مقابل را داشتند به یکدیگر می‌رسند. سگ لهستانی می‌گوید: دارم به کشور تو می‌روم چون گرسنه‌ام. این هفته غیر از یک تکه استخوان و کمی هم پوست سیب‌زمینی چیز دیگری نخورده‌ام. تو دیگر چرا می‌خواهی به کشور من بروی؟ سگ چک‌اسلواکیایی جواب می‌دهد: می‌روم چون می‌خواهم پارس کنم.» متاسفانه در آن مقطع، در بیستمین سال اشغال چک‌اسلواکی از طرف شوروی، لطیفه بالا آیینه کامل واقعیت‌ها و تلخکامی‌های حاکم بر مردم این کشور محسوب می‌شد.

آن روز «گلاسنوست» و «پرسترویکا»ی گورباچف هنوز وارد فرهنگ سیاسی چک‌اسلواکی نشده بود و بحران حاکم بر پراگ، مثل مهی سنگین در ادراکات انسانی ایجاد اخلال می‌کرد. از سر شانس با فردی روبرو شدم که خودش هم از گفتگو با من ابراز خرسندی می‌کرد. او عضو یک گروه غیرقانونی حقوق بشری، موسوم به «کلوپ صلح جان لنون» بود. مردی هم که با نام‌های مستعار برای خبرگزاری‌های بین‌المللی کار می‌کرد، ترجمه گفته‌های وی را بر عهده داشت. بعد خود مترجم هم با پذیرش یک ریسک بزرگ، دیدگاه هایش را برایم شرح داد. او گفت:‌ «همه اتفاق‌های بزرگ تاریخ چک‌اسلواکی در سال‌هایی روی داده که به رقم هشت ختم می‌شود. کشور ما در سال ۱۹۱۸ تشکیل و سال ۱۹۳۸ به قلمرو نازی‌ها الحاق شده؛ کمونیست‌ها هم سال ۱۹۴۸ قدرت را در دست گرفته‌اند. امید داشتیم گورباچف به دلیل اشغال چک‌اسلواکی در سال ۱۹۶۸ از طرف شوروی، از ملت ما عذرخواهی بکند، اما گویا امسال(۱۹۸۸) قرار نیست اتفاق تاریخی خاصی روی بدهد.»

وقتی وارد آلمان غربی سابق می‌شدیم، حین بازرسی مرزی چک‌اسلواکیایی‌ها، از ترس پیدا شدن نوارکاست دل‌پیچه گرفتم. آن لحظه ترس و دلهره روزانه میلیون‌ها انسان را درک می‌کردم. حاکمان با استفاده از چنین شیوه‌هایی می‌کوشند تا ملت‌ها را تحت کنترل خود نگه دارند.

یک سال بعد، پس از مشاهده رفتار رای‌دهندگان لهستانی در خط بطلان کشیدن به روی اسامی تمام کاندیداهای کمونیست در برگه‌های رای‌گیری و پایان دادن به اقتدار «پولیتبرو»(کمیته اجرایی کمونیست)، با عجله خودم را به پراگ رساندم. می‌خواستم بدانم آیا انقلاب روی داده در لهستان، چک‌‌اسلواکیایی‌ها را هم به جسارت واداشته یا نه. آن روزها مصادف بود با کشتار میدان تیانانمن چین و حکومت پراگ خطاب به ملت پیامی کوتاه و صریح داده بود: «برای انجام آنچه در لهستان روی داده تلاش نکنید؛ در چنان صورتی ما مثل چینی‌ها اقدام خواهیم کرد.» شخصی هم یک سال قبل با وی گفتگو کرده بودم زندانی بود...

پنج ماه بعد، بعد از ظهر شنیدم قرار است چک‌اسلواکیایی‌ها به شکل سراسری اقدام به اعتصاب غذا کنند. سریع سوار قطار شدم و موقع طلوع آفتاب به پراگ رسیدم. اگر قرار بود سکوت طولانی چک‌اسلواکی به پایان برسد، دوست نداشتم مشاهده آن را از دست بدهم. از طرف دیگر حس می‌کردم اینبار نباید از ضبط کردن گفتگوهایی که انجام خواهم داد احساس هراس کنم.

میدان «ونسسلاس» غوغا بود. مترجمی که سال قبل با وی ملاقات کرده بودم را هم آنجا دیدم. او در حالیکه می‌خواست شگفت‌زدگی خود را پنهان کند گفت:‌ «تعداد کسانی که تجمع کرده‌اند به یک میلیون نفر می‌رسد.» آن روز، ۲۷ نوامبر، انسان‌ها در هر سنی و با همه تفاوت‌های‌شان، خندان و در حالیکه به خواندن ترانه می‌پرداختند تابلوی اتحادی شاد و مفرح را ترسیم کردند. عجیب بود. افراد به عنوان نماد درهای باز، کلیدهای‌شان را در هوا تکان می‌دادند. گویی یک کاروانال تمام عیار بود. کمونیست‌های حاکم پیام ملت را درک و روز بعد قدرت را رها کردند...
منبع: ۱۳ نوامبر ۲۰۰۹/ BBC.TURKISH

نوشته شده توسط آیدین فرنگی در ساعت 0:39 | لینک  |