> فقط کافی است دوام بیاوری...
> گاهنوشتههای یک مهاجر افغان
> نوشتن در وبلاگ نوشتن در طاق آسمان است
> ترجمه شعری از ریچارد براتیگان
چند وقت پیش برای این مطلب یک کامنت خصوصی داشتم. نویسنده کامنت دوستی است که بهرغم زندگی در یک شهر مشترک، فاصله زیادی بینمان افتاده. روزگاری هر روز همدیگر را میدیدیم و همچنانکه او نیز در کامنتش نوشته ساعتها قدم میزدیم و از هر دری سخن میگفتیم. این البته خاطره پنج تا هشت سال پیش است. حالا گاه همدیگر را میبینیم، ساعتی حرف میزنیم و دیدار بعدی میماند تا تصادفی دیگر. کامنتش شاید برای شما خیلی ساده به نظر برسد، اما وقتی ساعت یک بامداد کامنت علیرضا را خواندم تا ساعت دو چند بار اشک روی گونههایم غلتید. علیرضا همیشه برایم دوستداشتنی بوده و این کامنت را به دلیل اهمیتی که برایم دارد روی وبلاگ منتشر میکنم:
«با این نوشته کوتاه به یاد چندین سال قبل میافتم. روزهایی که تو را کاپیتان صدا میکردیم. هر روز چندین ساعت قدم میزدیم و از هر چیزی که پیش میآمد صحبت میکردیم. با هم در بستنی سبلان نشسته بودیم. گفتم آیدین حالم خوب نیست و گریهام گرفت. آرام نگاه میکردی و چشمهایت خیس شده بود. آرام نوازشم میکردی. همیشه برایم چنین نگاه کردنت و اینکه همیشه چنین قسمتهای ظریفی را میدیدی جالب و زیبا بود. تو برایم همچون یک دختر بودی. من آن روز خیلی راحت کنارت گریه کردم. حالا چندین سال گذشته و ما دیگر همدیگر را کمتر میبینیم. این روزها حوصله نوشتهای بلند را ندارم و دوباره این روزها حالم خوب نیست کاپیتان عزیز»
اینهم نمونهای شعرهای علیرضا که دو سال قبل در چنین روزهایی روی وبلاگ گذاشته بودم کلیک کنید
