> فقط کافی است دوام بیاوری...
> گاهنوشتههای یک مهاجر افغان
> نوشتن در وبلاگ نوشتن در طاق آسمان است
> ترجمه شعری از ریچارد براتیگان
متن زیر روز سهشنبه، ساعتی قبل از حرکت به سمت تهران، به خواست دوست نادیده، حسین نوروزی، برای روزنامه جهان اقتصاد نوشته شد و یادداشت، چهارشنبه چهارم آذر، در روز خاکسپاری شهرام به چاپ رسید.
سال پیش درست همین روزها بود که میگفت چیزی راه گلویش را بسته و نمیتواند غذا را راحت قورت بدهد. «حس میکنم غذا گیر میکند وسط گلویم.» به چند پزشک مراجعه کرده بود و هر کدام تشخیصی داده بودند غیر از بیماری واقعیاش...
دیماه به تهران آمده بودم. امید داشتم ببینمش. شهرام کرج بود و رفتوبرگشت در مسیر کرج، تهران کلافهاش میکرد. نگران بود. «میترسم سرطان باشد و پزشکها درست تشخیص نداده باشند. آخر این داروهایی که میخورم باید اثر بکند.» گفت همین امروز و فردا قرار است برای مراجعه به پزشکی دیگر به تهران بیاید و به محض رسیدن مرا خبر خواهد کرد. ساعت ۱۹ یک روز دیماهی تماس گرفت و من دست کم دو ساعتی از مطب پزشک دور بودم. میخواست بعدش برگردد کرج. «حیف شد شهرام جان نتوانستم ببینمت. بماند برای دفعه بعد.» آن ملاقات اگر صورت میگرفت اولین دیدار ما میشد در تهران...
شهرام روز چهارشنبه، ۲۳ بهمن در بیمارستان کسری تهران به علت ابتلا به سرطان مری زیر تیغ جراحی رفت. روز نخست اسفندماه جمعی از هنرمندان و نویسندگان پیشگام در گالری طراحان آزاد گردآمده بودند تا با فروش آثارشان به نفع شهرام یاریگر وی در تامین هزینههای هنگفت درمانی باشند. آن روز روز همبستگی بود و مهربانی. من همان روز روی تخت بخش مراقبتهای ویژه بیمارستان شهرام را دیدم و فهمیدم که یک نفر چه ساده میتواند در عرض دو ماه به اندازه ۲۰ سال پیرتر شود. «داخل اتاقک نرو. از پشت شیشه دستی تکان بده و لبخندی بزن. شهرام لبخندزدن را دوست دارد.» این را خواهرش گفت و مرا فرستاد داخل بخش. کنار اتاقک تبسم را کشیدم روی صورتم و دستم را آماده نگه داشتم برای بلند کردن. اول هول شدم. گمان کردم تبسمم را تحویل بیمار دیگری دادهام. بعد بهتزده شناختمش. مردی تکیده با صورت استخوانی و ریش سفید. با چشمهایش اشاره کرد جلوتر بروم. «دستهایم را بگیر.» گرفتم. «سرد شدهاند.» گفتم به زودی گرم میشوند و دستهایش را نوازش کردم... این شرح آخرین دیدار بود.
نام شهرام را اول بار روی دفتر شعرهای صالح عطایی دیدم. شعرهای صالح را به همراه چوکا چکاد به فارسی برگردانده بود. آشنایی با شعرهای صالح مقدمه دوستی با شاعر شد و صالح اول بار درباره شهرام برایم حرف زد. هشت سال پیش مجموعه شعرها و داستانهای شهرام را از صالح هدیه گرفتم. عاشقش شدم...
او را اولین دفعه در اردبیل دیدم؛ در برنامهای که پس درگذشت عمران صلاحی برای نکوداشت وی برگزار شد. طی کردن فاصله فرودگاه تا منزل صالح کافی بود که دوست شویم. آن روز صالح پشت فرمان بود و زندهیاد رضا سیدحسینی روی صندلی جلو. شهرام شیدایی و اردشیر رستمی در صندلی عقب و وصله ناجور آن جمع من بودم. شب همه مهمانان مراسم در منزل صالح گرد آمدند. علاوه بر آنها که نام بردم مدیا کاشیگر و اسدا... امرایی هم حضور داشتند و کلی از بچههای اردبیل. آن شب باشکوه، سیدحسینی مثل خورشید بود. درباره رمان صالح صحبت کرد و در مورد ضرورت ترجمه کامل آن به زبان فارسی. از خاقانی خواند، از حافظ، از سعدی و از ناظم حکمت و داغ مرگ نابهنگام فرزندش را تیزتر کرد...
حالا نه سیدحسینی در میان ماست و نه شهرام که روز دوم آذرماه در سن ۴۲ سالگی، نابهنگام از میان ما رفت...
روزی به او گفتم: «شهرام! میخواهم با تو مصاحبهای انجام بدهم. چرا باید از شاعری مثل تو نشانی در صفحههای ادبی روزنامههای ما نباشد؟» نپذیرفت و گفت: «من به انجام این کار اعتقادی ندارم. شعر من باید خودش پیش برود و برای خودش جایگاه پیدا کند. من که نباید شعرم را هل بدهم.»...
پیش از سفر به آلمان، برای درمانی که بیثمر ماند، تلفنی صحبت کردیم. درباره صالح حرف میزد: «نگذارید عدهای تنگ نظر با نگاههای قومی، قبیلهایشان به روحیه صالح ضربه بزنند. صالح نویسنده خلاق ما(در زبان ترکی آذربایجانی) است و آنها که سنگ این زبان را به سینه میزنند با مفهوم خلاقیت ادبی بیگانهاند.»...
در مورد شهرام باید بگویم که نه خودش برای دیده شدن تلاش کرد و نه دیگران خواستند که او دیده شود. کافی است ترجمه او از «اورهان ولی» را مقایسه کنید با دو ترجمه دیگر ارائه شده از این شاعر پیشاهنگ ترکیه و از دیگر سو نظری بیاندازید به خبررسانیهای صورت گرفته پیرامون آن دو ترجمه دیگر و بیاعتنایی انجام شده در حق کار شهرام. حالا بحث تطبیق متن اصلی با ترجمهها را نخواستم پیش بکشم...
شب جمعه، ۳۰ بهمن ۸۷، صالح و حسین فیضی و من راه افتادیم از اردبیل به سوی تهران. برای دیدن شهرام. حالا امشب هم باز سهتایی راه خواهیم افتاد برای تشییع پیکرش. و من در عجبم که آندو چگونه اندوه این مسیر را تاب خواهند آورند...
به تقویم ادبیات معاصر ایران در روز دوم آذر مناسبتی دیگر اضافه شده است: تولد جلال آلاحمد، مرگ غلامحسین ساعدی و حالا مرگ شهرام شیدایی...
چهار ویدئو از مراسم تشییع پیکر شهرام شیدایی کلیک کنید
هفده عکس از مراسم خاکسپاری شهرام شیدایی/ عکسها از مریم آموسا کلیک کنید
شعر شیدایی متعلق به دوران ما نبود/ گزارش مریم آموسا از روز خاکسپاری شهرام کلیک کنید
نمونههایی از یادداشتهایی که دوستانش پس از رفتن شهرام نوشتهاند:
در سوگ شهرام شیدایی/ صالح عطایی کلیک کنید
شد آنچه دوست داشتی/ رها دلدار کلیک کنید
گویی او پیش از زندگی، مرگ را زیسته بود/ شیما زارعی کلیک کنید
تو زمین را سنگین نمیکنی، اما شعرهایت و دوری جسمت بیشتر از هر چیز بر دل ما سنگینی میکند/ مظاهر شهامت کلیک کنید
آقای شهرام شیدایی دیگه ادای مردهها رو در نیار.../ الهه حیدری کلیک کنید
شاعران مگر چه دارند جز همین شعرها در خانهای که میسوزد/ اسدا... امرایی کلیک کنید
شهرام شيدايی مردی كه هرگز گمان نمیكردم تا اين اندازه دوستش داشته باشم/ مرضیه کلیک کنید
پيکر شهرام شيدايی به خاک سپرده شد/ گزارش خاکسپاری شهرام در روزنامه مردمسالاری کلیک کنید
اطلاعیه كانون نویسندگان ایران به مناسبت درگذشت شهرام شیدایی
شهرام شیدایی (۱۳۴۶- ۱۳۸۸) شاعر، داستاننویس و مترجم توانا و عضو كانون نویسندگان ایران، پس از پیكاری جانكاه با بیماری و مرگ، سرانجام جهان پریشیدهی ما را وانهاد و رفت. اما شهرام در آزادگیاش، در شعرها و داستانها و دیگر آثارش، و در مهر و عطوفتی كه به تبار انسان داشت، در همهی ما زنده است. تكاپوی مستمر او را در روزهای سیاهی كه در پاییز ۷۷ بر همهی ما گذشت هرگز از یاد نمیبریم.
كانون نویسندگان ایران درگذشت شهرام شیدایی را به خانوادهی او و جامعهی فرهنگی مستقل كشور تسلیت میگوید و این ایام تلخ را در كنار یاران و خانوادهاش خواهد بود.
كانون نویسندگان ایران
۳/۹/۱۳۸۸
پیشتر در همین وبلاگ درباره شهرام شیدایی:
۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷ ۸ ۹ ۱۰ ۱۱ ۱۲ ۱۳ ۱۴ ۱۵ ۱۶ ۱۷ ۱۸ ۱۹ ۲۰ ۲۱ ۲۲
