> فقط کافی است دوام بیاوری...
> گاهنوشتههای یک مهاجر افغان
> نوشتن در وبلاگ نوشتن در طاق آسمان است
> ترجمه شعری از ریچارد براتیگان
سال هفتاد با شهرام شیدایی آشنا شدم. در طول هجده سال با هم به جلسههای مجله گردون، جلسات ماهانه شعر و داستان ِ دکتر اقبالی(کرج)، مجله کارنامه، مناسبتهای ادبی و هنری و گالریهای نقاشی و... رفتیم، مسافرتهای کوتاه و دور و ساعتهای طولانی گفتگوی دو نفره داشتیم و کارهای مشترک کردیم.
او یک متخصص در ادبیات مدرن بود. هیچ شعر یا داستان یا رمان ِ مهم از چشمان تیزبین ِ او پنهان نمیماند. در معرفی شاعران و نویسندههایی که در زمان مناسب به طور شایسته معرفی نشده بودند، چه نویسندههای خودمان و چه نویسندههای خارجی، از همه فعالتر بود و از هیچ کوششی دریغ نمیکرد. شعرهای صالح عطایی را که رضا سیدحسینی به او داده بود مثل شئیی قیمتی در کیفش به همه جا میبرد. یک روز در نشر دانشگاهی همه را یکجا برایم خواند. بعد از خواندن هر شعر به صورتم خیره میشد و از حیرت و لذتام کیف میکرد. شعر های صالح را با کمک خودش به فارسی ترجمه کردیم و به همراه متن آذری چاپ شد. برای ترجمه کارهای صالح به ترکی استانبولی تلاش کرد.
چند سال پیش از آن که ویسواوا شیمبورسکا برنده نوبل شود، مارک اسموژینسکی که در حال اتمام دکترای ادبیات فارسی در دانشگاه تهران بود چند شعر از شیمبورسکا، زبیگنیو هربرت و گروه برولیان برایمان خواند. شهرام از مارک خواست شعرهای دیگری از شیمبورسکا را در جلسه شعر دکتر اقبالی بخواند. وقتی سال ۱۹۹۶ شیمبورسکا برنده نوبل شد، در طول دو ماه هر روز از ساعت پنج عصر تا نه شب در خانه مارک با کمک همسرش هایده وامبخش منتخبی از اشعار او را ترجمه کردیم که سال ۷۶ با نام «آدم ها روی پل» در نشر مرکز چاپ شد و به فاصلهای کوتاه در ۷۷ به چاپ دوم و ۸۳ به چاپ سوم رسید. چاپ چهارم «آدم ها روی پل» به خاطر یکی از شعرها به نام «اندیشیدن» در وزارت ارشاد معطل مانده!
به ترجمه گروهی با حضور سخنگوی هر دو زبان مبدأ و مقصد و ترجیحا ً نویسنده بودنشان اعتقاد داشت و هر کاری که ترجمه را کاملتر کند؛ مثل ملاقات با خود ِ نویسنده یا بازماندهاش. در لهستان به همراه آنا کراسنوولسکا برای دیدن شیمبورسکا به آپارتمانش در کراکو رفتیم که متأسفانه در سفر بود. پیش استانیسلاو لم نویسنده (سولاریس) رفتیم و به کمک آنا با او درباره شیمبورسکا و لهستان گپ زدیم.
در ادامه معرفی نویسندههای مدرن، برای ترجمه نوشتههای اورهان ولی، پیتر هانتکه، والاس استیونس، تد هیوز، شروود اندرسن، واسکو پوپا، سامویل بکت، شل سیلور استاین، ناظم حکمت، دانِلد بارتلمی، اونات کوتلار، احمد حمدی تانپینار، اُکتای رفعت، ملیح جودت آندای، کورت وونه گات و ... بسیار کوشید که بعضیها چاپ شد. در همان سالهای جلسات گردون و بعد از آن هر جا که میرسید از شعرهای بیژن جلالی، ندا ا َبکاری، ایرج ضیایی، رضا چایچی، امین صدیقی و... تعریف میکرد.
آیا این کار فقط وظیفه شهرام بود؟ چرا کسی شهرام را معرفی نکرد؟ چرا همه سکوت کردند؟
سال ۷۹ در استانبول به «خانه کتاب اورهان ولی» که «شرف اوزسوی» ادارهاش میکرد رفتم و مجموعه آثار اورهان ولی را که شهرام سفارش داده بود برایش گرفتم. شهرام برای ترجمه اشعار و داستانها و مقالاتی درباره او چهار سال زحمت کشید و سال ۸۳ کتاب «رنگ قایقها مال شما» را چاپ کرد. بعدها کسی که از نام بردنش شرم میکنم تعدادی از آن شعرها را با ادعای ترجمه، دستکاری و چاپ کرد. پیش از آن همین شخص این کار را با شعرهای شیمبورسکا، ناظم حکمت، گارسیا لورکا و چند نفر دیگر کرده بود ولی دریغ از یک تذکر از کسی! من نمیدانم چرا این شخص فقط بلد است چیزهایی را که قبلا ً ترجمه شده ترجمه کند؟! چرا نمیتواند شعری را برای اولین بار ترجمه کند؟
شهرام در مجموعه داستان «پناهندهها را بیرون میکنند» داستانی دارد به نام دومنیکه. وقتی دومنیکه در بازار تجریش از سبزیفروش نیم کیلو سبزی میخواهد و او میگوید نیم کیلو نمیدهیم، خونش به جوش میآید. این کارها و دلهدزدیها و رجالهبازیها خون شهرام را به جوش میآورد، این ندانمکاریها و پشتگوشاندازیها و وظیفه نشناسیها، باری به هر جهت بودنها، این دزدبازارها و باندبازیها، این ما و این وضعیت...
چیزی برای زندگی پیدا نمیکرد.
چوکا چکاد**، آذر ۸۸
* از شعر «زمین قدیمی»، آتشی برای آتشی دیگر، شهرام شیدایی، ۱۳۷۳
** چوکا چکاد دوست نزدیک شهرام و همکار او
متن بالا توسط نویسنده برای انتشار در اختیار این وبلاگ گذاشته شده و حق نشر مجدد آن متعلق به نویسنده است.
پیشتر درباره شهرام شیدایی در همین وبلاگ:
۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷ ۸ ۹ ۱۰ ۱۱ ۱۲ ۱۳ ۱۴ ۱۵ ۱۶ ۱۷ ۱۸ ۱۹ ۲۰ ۲۱ ۲۲ ۲۳
