تبليغاتX
یادداشت‌هایی برای مخاطب احتمالی
یادداشت‌هایی برای مخاطب احتمالی
ردپاهایی در جامعه و فرهنگ و سیاست

نمی‌خواهم تيتر داشته باشد

     این سی روز آخر روزهای بدی بودند. اول دایی‌ام را از دست دادم و داغی که تا امروز هم توی دلم مانده. همان روزها بود که آتشی رفت. بعد ممیز. مرگ آتشی، اگر چه زیاد نمی‌شناختمش برایم دردناک بود، چرا که عده‌ای حراف جایزه گرفتنش را به حساب کرنش گذاشته بودند و از پیرمرد انتظار اپوزیسیون بازی داشتند. ممیز هم که رفت عذاب گرفتم که مگر ممیز متعلق به دنیای روشنفکری نبود؟ پس چرا این تعلق در رسانه رسمی بازتابی ندارد؟ بعد خبر احظار دوست جوان و همشهری خوبم داوود دشتبانی را خواندم و بعد هم فاجعه کربلای سه روز پیش تهران که دهشتناکی این ماه را صد چندان کرد و روز بعدش مرگ غریبانه منوچهر نوذری که در دوره راهنمایی صبح جمعه‌اش و مسابقه هفته‌اش در کوران بی‌برنامگی‌های جام جام و رادیو تنها گریزگاهم بود. امروز روز تولد من است. تا به حال هیچ کس از دوستانم تولدم را تبریک نگفته بود. یعنی نه من روزش را به کسی گفته بودم و نه کسی از من پرسیده بود. اصلا در دنیای پسرانه به گمانم روز تولد جایی ندارد. چهار روز پیش هم محمد نباتی از روز تولدم پرسید و من الکی گفتم ۱۱ آذر بود که گذشت. امروز عصر تلفنم زنگ زد. دوست جوان و دانشجویم محمد فکری آن طرف خط بود: "سلام ممد. چه خبر. چطوری. خوبی. درس‌هات..." که گفت: "آقا تبریک می‌گم..." گفتم چی رو؟ گفت:"تولدتو آقا...". پرسیدم از کجا دانسته‌ای. گفت که پارسال در وبلاگ اشاره زده بوده‌ام و از آن موقع یادش مانده. یخ زدم. به یادش مانده و حالا از شهری که آنجا دانشجو است یادم کرده. خیلی شاد شدم در این روزهای غم. او یادش مانده بود. بعد هم در خانه زده شد و محمد نباتی با همسر و خواهر همسرش وارد شدند. جشنی گرفته شد با شامی که مادرم پخته بود و اودکلنی که خواهرم خریده بود. دلم غصه‌دار است. مانده‌ام چه کنم... . باورم نمی‌شد... باورم نمی‌شود و بعد آیدین مسنن زنگ زد و تبریک گفت. گيج شدم... . بارها فكر كرده ام كه دنيای زنانه دنيای انسانی‌تری است چرا كه در آن دنيا صميميت‌ها انگار رنگ بيشتری دارد... . نمی‌دانم و اصلا اين حرف‌ها چه ربطی به فضای امروز دارد. ديروز يادداشتی را تا نيمه برای وبلاگ نوشتم و پاكش كردم. نوشته بودم كه من نمی‌دانم هواپيمای c130 يعنی چه، اما جيپ كاام و خيلی چيزهای از رده خارج ارتش را خوب می شناسم كه نصفه كاره پاكش كردم و حرفی كه بعد می‌خواستم بنويسم كه از ترس شرش از خير آن گذشتم. قرار هم شده که همکارانم روز شنبه در محل انجمن صنفی تجمعی داشته باشند. خبر پرستو را بخوانید و اگر خواستید بروید. حیف که من نمی توانم برسم حیف، حیف. حالا هم مثل صبح اشکم گرفته. برای خیلی چیزها ... ... ... ...  

نوشته شده توسط آیدین فرنگی در ساعت 0:29 | لینک  |