تبليغاتX
یادداشت‌هایی برای مخاطب احتمالی
یادداشت‌هایی برای مخاطب احتمالی
ردپاهایی در جامعه و فرهنگ و سیاست

جای خالی شرق
اولین بار که روزنامه شرق را روی دکه دیدم، شماره دوم این روزنامه بود. من آن موقع در یکی از شهرهای استان آذربایجان شرقی سرباز بودم و هفته ای یک روز فرصت خروج از پادگان را داشتم. تا چشمم به شرق افتاد از روی صفحه اول آن ردپای بچه های همشهری را حس کردم و حالا چرا این احساس به من دست داد، خودم هم نمی دانم. شرق را خریدم و آن روز یا فردای آن، به طرز عجیبی فرصت مطالعه اش پیش آمد و من چه لذتی بردم از این کار. هنوز هم خوب به یاد دارم دیوار رو به آفتاب کنار حمام پادگان را که در آن بعد از ظهر شهریورماه در کنارش غرق روزنامه شرق شده بودم.

بعد هم که هفته ای یک بار فرصت بیرون آمدن از پادگان را داشتم، بی روزنامه از شهر برنمی گشتم. یا وقایع اتفاقیه می خریدم یا شرق که البته دومی را به اولی ترجیح می دادم. هر چند که دوستان عزیزی از شرق خوششان نمی آمد و ترسو خطابش می کردند.

برخلاف گفته بسیاری که بچه های شرق را آدم های مغروری می دانند که هیچ کس را به جمع خود راه نمی دهند، مطالب من از همان ابتدا خیلی راحت در شرق چاپ شد. اولین ترجمه ام که در شرق چاپ شد، مطلبی بود درباره ناظم حکمت و اولین گروهی که در شرق به من حق التحریر داد، گروه اجتماعی بود به دبیری خانم نمازی خواه.

بعد هم به دفترشان در میدان آرژانتین رفتم. عصر یک روز از اواخر اسفند ۸۳ و بهمن دارالشفایی را دیدم و از آن به بعد مطالب زیادی را به بخش بین الملل شرق دادم. 

در هیچ یک از این موارد نه از کسی تندی دیدم و نه توهینی شنیدم. در واقع منشا حرف هایی که پشت سر بچه های شرق زده می شود، برای من کمی گیج کننده است.

خیلی ها به شرق توهین می کردند که ترسو و بزدل است... نکته جالب برای من این است که به محض توقیف شرق، همان ها از این توقیف ابراز نارضایتی کردند و گفتند: حیف، شرق از دست رفت. حتی آنهایی هم شرق را نمی خریدند و به باد ناسزا هم می گرفتندش، به محض توقیف شرق، جای خالی آن را احساس کردند. امیدوارم به زودی شرق را دوباره روی دکه های روزنامه فروشی ها ببینیم.

نوشته شده توسط آیدین فرنگی در ساعت 16:20 | لینک  | 

DicEnFa script -->