> تور بینالمللی دوچرخهسواری آذربایجان، قدیمیترین تورنمنت خاورمیانه لغو شد
> «شمع روشن» یعنی که قلب ما میتپد
> همه تفنگهای عالم شرمگین نگاه تو هستند!
> اگه موقع رفتن به «فیس بوک» مشکل دارید حتما کلیک کنید
"فاطمه خاله"، زن نه چندان پیر ایل شاهسون، با صدایش به مصاف زوزه باد دشت مغان برخاسته بود. ترانه می خواند و ترانه هایش جزء به جزء زندگی عشایری را به تصویر می کشید. صدایش مثل باد بود، مثل دشت، مثل ییلاق، مثل چشمه؛ طبیعی. زیبا و رسا می خواند و حنجره تعلیم ندیده اش شنونده را به نقطه آغاز موسیقی می برد.
«سحر سحر بولاق اوسته دارانان/ بیر عطیرلی تئل یادیما دوشوبدور/ دوشوبدور آی، دوشوبدور آی، دوشوبدور آی آنام قوربان»
(ترجمه فارسی: گیسوان خوشبویی که سحرگاه سر چشمه شانه می خوردند یادم افتاده است. یادم افتاده است، یادم افتاده است، یادم افتاده است، مادرم به قربانت)
مردان و زنانی از عشایر مغان، دور "فاطمه خاله" جمع شده بودند و او سر ذوق آمده بود. اولین ترانه که تمام شد، مردی با خنده گفت: «خاله الانه که جماعت جمع بشه دور سرت» و خاله با خنده گفت: «به سلامتی مغان، به سلامتی ایران، شب هم که رفتم، جعفر آقا سرم را می برد!» و بعد قاه قاه زد زیر خنده. همه چهره ها متبسم بود و انگار شادی فرصت نمی کرد از حلقه انسانی دور سر خاله به بیرون رخنه کند. مرد دیگری به شوخی گفت: «اگه قراره سرتو ببره، پس چرا می خونی؟!» و خاله پاسخ داد: «می گی چی کار کنم؟! هان؟! بخونم هم آخرش می رم زیر خاک، نخونم هم. چه بهتر که ترانه هایم را بخوانم و دل ها را شاد کنم و بعدش بفرستنم زیر خاک سیاه. دنیا پنج روز که بیشتر نیست. به لب های تشنه حسین قسم چند روز قبل قلبم بدجوری اذیت می کرد. پیش هر پزشکی که رفتم گفت چیزیت نیست. حالا هم نمی دانم...»
مدام سفارش ترانه بود که به خاله داده می شد. خاله هم با عصبانیت و خنده رو به زن عشایر نه چندان پیر دیگری کرد و گفت: «تو خودت چرا نمی خوانی؟! چی شده؟! همه تون ریختین سر من!» و بعد یکهو بدویت(به سکون دال) صدای خاله چاره ای جز دقت و لذت بردن برای حاضران باقی نگذاشت:
«من سنی گؤرندن بری/ سینه م اولوب غم دفتری/ اؤلدور عاشیق علسگری/ اؤزون گوناهکار اول یایلاق آی، وار اول یایلاق آی، وار اول یایلاق!»
(از روزی که تو را دیده ام/ سینه ام شده دفتر غم/ بکش "عاشیق علسگر"(علی عسگر) را/ خودت گناهکار باش ییلاق، همیشه بمان ییلاق، همیشه بمان ییلاق!)
«بولبول اؤلدو، میلی گؤلده/ گؤزوم قالدی سیاه تئل ده/ بیر کسیم یوخ غربت ائلده/
سن منه غمخوار اول یایلاق آی، وار اول یایلاق آی، وار اول یایلاق!»
(بلبل که مرد، دلش پیش گل بود/ ماندم در حسرت گیسوی سیاه/ کسی را ندارم در این ایل، غریبم/ تو غمخوارم باش ییلاق، همیشه بمان ییلاق، همیشه بمان ییلاق!)
اصرارها بیشتر می شد و حلقه جمعیت تنگ تر. خاله ترانه "قارا باغ" را با سوز تمام شروع کرد و وقتی بند اول ترانه به آخر رسید با نشاط تمام رو به جمع گفت: «دیگه بسه تونه. یالا بلند شید برید پی کارتون!» اما بعد از گفتن این جمله بی معطلی به خواندن ادامه داد و یکی – دو ترانه دیگر را هم مثل بذر پاشید روی خاک مغان و بعد هم با شادی و خنده در حالیکه می گفت ترانه خواندن بدون ساز "عاشیق" خیلی سخت است، بلند شد و حلقه جمعیت را شکافت و رفت. هر چه خواستم دوباره خاله را پیدا کنم و از او چندتایی سوال بپرسم نتوانستم. امکان ماندن نبود و من هم باید به اردبیل برمی گشتم. ترانه هایی که من هر روز می شنوم نه تنها عین زندگی نیستند، بلکه با واقعیت ملموس زندگی اطرافم نیز فاصله بسیاری دارند؛ اما ترانه های خاله عین زندگی اش بود، عین خودش، عین مغان و عین زندگی روزانه عشایر شاهسون. خاله بی دروغ و بی تکلف بود و سوز و غصه و نغمه و شادی را یکجا در درون خود جمع داشت. "فاطمه خاله" خیلی راحت و طبیعی رفتار می کرد و سرزنده و راحت و طبیعی نیز می خواند و از همینجاست که شنیدن مکرر صدای ترانه خوانی های او که روی نوار کاست ضبط کرده ام نه تنها خسته ام نکرده، بلکه نشاط و انرژی فوق العاده ای را در نیز در من ایجاد می کند.
این مطلب در شماره ۴۵۶ روزنامه سرمایه، ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۶، در صفحه زنان چاپ شد.
عکسهای رئوف محسنی در خبرگزاری مهر از کوچ عشایر شاهسون در مغان
۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶
