> آيا ما در حال از دست دادن توانايی "فهم" همديگر هستيم؟
> هشدار بهداشتی: اسامی برنجهای آلوده را فراموش نکنید
> ژيلا بنییعقوب از همسرش، بهمن احمدی میگوید
> توقیف بیش از 392 حلب روغن فاسد از سلف سرویس دانشگاه آزاد اردبیل
پرونده ای برای رجب ابراهیمی(فرهاد)، پرکارترین ترانه سرای آذربایجان
اشاره: در شماره ۴۰ ماهنامه محلی «نوای ارس»(مرداد۸۶)، با همکاری دوستانی که نام شان کنار مطالب یا تصاویر قید شده، ویژه نامه هفت صفحه ایی را برای آقای ابراهیمی کار کردیم. البته در این ویژه نامه ۱۲ ترانه از کارهای ابراهیمی نیز با شناسنامه کامل چاپ شد که علاقمندان می توانند برای خواندن آنها به خود مجله مراجعه کنند. اما در پست حاضر هر چهار یادداشت چاپ شده در وِیژه نامه، طرح روی جلد و چند نمونه عکس نیز منتشر می شود. باید تاکید کنم که همه حقوق یادداشتها فقط متعلق به نویسندگان آنهاست.
حکایت آن ترانه ماندگار/ ترانه «آیریلیق» چگونه خلق شد
آیدین فرنگی: وقتی در نيمه شب 1۵ مهرماه 133۵، در اتاقی كوچك واقع در خيابان نظامالملك تهران، رجب ابراهيمی 21 ساله، از دوری دختری كه دوستش میداشت نخستين بند ترانه «آيريليق» را سرود، هرگز تصور نمیكرد سروده او در رديف ماندگارترين ترانههای آذری قرار خواهد گرفت. در آن شب ابراهيمی چهار بند نخست از سرودهای را نوشت كه نام «آيريليق»را بر پيشانی داشت و مضمون آن عشق و جدايی بود. اگرچه سراينده در طول يك ماه آينده با نيت پيوند زدن عشق فردی به آرمانهای جمعی، پنج بند ديگر را نيز با مضمون اجتماعی ـ سياسی به سرودهاش افزود، سرانجام فقط دو بند نخست سروده به حافظه تاريخی مخاطبانش پيوست و نه تنها به يكی از معروفترين ترانهها در ايران و جمهوری آذربايجان بدل شد، بلكه در كشورهای گرجستان، قزاقستان، تركيه، ارمنستان، تركمنستان و ... نيز بارها و بارها اجرا گرديد.
دو سال بعد از سرايش آيريليق، يكی از دوستان ابراهيمی تعدادی از سرودههای او را میگيرد و به دست «وارتوش ماچكاليانس» (خواننده زبده موسيقی آذری و همسر علی سليمی: آهنگساز به نام موسيقی آذربايجان)میسپارد. خانم ماچكاليانس نيز سرودهها را در اختيار همسرش قرار میدهد و آقای سليمی پس از مدتی ماندگارترين آهنگ خود را برای سه بند نخست اين ترانه میسازد. در يكی از روزهای سال 1337، كه ابراهيمی اكنون زمان دقيق آن را فراموش كرده، دوست شاعر جوان كه پيشتر از طريق خانم ماچكاليانس از زمان پخش ترانه آيريليق خبردار بوده، ابراهيمی را به نزد خود خوانده و راديو ترانزيستوری محل كار مشتركشان را روشن میكند. ابراهيمی جوان اجرای سروده خودش با صدای وارتوش را كه از راديو سراسری میشنود شوكه شده و متحير میماند. همين اجرا مقدمه آشنايی ابراهيمی و سليمی است. علی سليمی در آن سالها در راديو سراسری ايران رهبری اركستر موسيقی آذربايجان را به عهده داشت و هر روز به مدت نيم ساعت به همراه گروهش به اجرای زنده موسيقی آذری میپرداخت. پس از اين آشنايی ابراهيمی عهدهدار تهيه سرود میشود و سليمی وظيفه آهنگسازی خود را با انرژی بيشتری دنبال میكند؛ چراكه ابراهيمی با ايمان عجيبی كه داشته بيش از يكصد سروده در اختيار علی سليمی قرار میدهد و سليمی نيز روی آنها آهنگ میسازد.
وقتي در اواسط دهه چهل خورشيدی «رشيد بهبودف» خواننده مطرح جمهوری آذربايجان، به دعوت ايرج گلسرخی (موسيقیدان) برای دومين بار به تهران میآيد، سليمی چهار قطعه از آهنگهای خود را در اختيارش قرار میدهد كه متن سه ترانه از چهار ترانه فوق متعلق به ابراهيمی بوده. رشيد بهبودف در جمهوری آذربايجان با حذف بند سوم ترانه آيريليق، دو بند نخست را اجرا میكند و همين اجرا بر ماندگاری اثر میافزايد. ترانه آيريليق اگرچه نخستين بار توسط وارتوش ماچكاليانس اجرا و از راديو سراسری ايران پخش شده، در ايران بيشتر با نام خوانندهای شناخته میشود كه متاسفانه پس از اجرای اثر به دليل فقدان اطلاعات، آيريليق را ترانهای محلی معرفی كرده است.
رجب ابراهيمی (فرهاد) 1۵ آبانماه، سال 1314 در روستای كورعبارسلو (با تلفظ بومی کورابازلی) منطقه نير به دنيا آمده، تا 10 سالگی ساكن روستا بوده و سپس به همراه خانواده راه تهران را پيش گرفته است و اكنون نيز در سن 72 سالگی همچنان پركار و وفادار به آرمانهای گذشته خود روزگار میگذراند.///

رجب ابراهیمی، سراینده ترانه آیریلیق(راست)، در حال اهدا آلبوم قلمکار اصفهان به رشید بهبودف(چپ)در جریان سفر دوم رشید به تهران عکاس:ناشناس
پیشگفتاری بر آنچه محتمل است
صالح عطایی: ادبا معمولاً با زيباشناختی شعر به سراغ ترانه يا شعر ترانه میروند؛ با همه توقعاتی كه از شعر دارند: مخيّل، فّرار، ناگهانی، متفاوت ...؛ انگار كسی به زبان ديگری حرف میزند و تنها در اعماق وجودمان قابل درك، معنی و تأويلپذيری میباشد. زبانی كه بيشتر از تعابير مستقيم كلمه به ارجاعات غريب آن متكی است، زبانی مرموز، زبانی نانوشته.
گذشته از فضايل عمومی شعر، شعر امروز ويژگیهای منحصر به فرد ديگری دارد: تقليل آرايههای زبانی، گريز از جمع و زبان جمع، شكست و گسست روايت، چند مركزی بودن، ساختارهای متعدد، دوری از موسيقیهای بدوی و زبان مطنطن، انديشمند اما نه مضمونگرا، معطوف به تنهايی، بيگانگی، اما مدافع سرسخت فرديت.
شعری كه بازآفرينیاش در خلوت و با خوانش فرد ميسر است. شعری كه انگار در حضور جمع لو میرود، همزمان با ادا شدنش لوث و بیمعنی میشود.
از آن طرف ترانه همچنان مشتاق آرايهها و موسيقی در سطح زبان است. جملات رُند، تكيهگاههای تكراری و ... . خوانندههای «پاپ» و «جاز»مان هم نتوانستهاند يقهشان را از شر اين مشكل سنتی برهانند.
ترانهسرايی شبيه نمايشنامهنويسی است. نمايشنامه با اجرا و ترانه با آوازخوان و گروه موسيقی تكميل میشود. ترانهسرا، خلاف شاعر امروزی نيازمند پاسخگويی به ذوق عمومی است. سود و بازدهیاش نيز مثل هميشه وابسته به استقبال مردم است. موفقترين آهنگها، ترانهها و سرودها در مكانهای وسيع، نظير استاديوم و در حضور چندين هزار جمعيت اجرا میشود.
با اين حساب، با اين پارادوكسها و نقيضههايی كه بين شاعر و ترانهسرا در همه زمينهها موجود است، ايندو روز به روز از هم دورتر میشوند. زهی تعامل و همكاری. ترانهسرا ديگر دغدغه شعر پيشرو را ندارد.
آيا بهتر نيست به موسيقیهای بدون كلام گوش كنيم و با متن آوازها خودمان را اذيت نكنيم؟ آيا هميشه همينطور بوده است؟
پس چرا روزگاری موسيقی سنتی با ترانههايی ملهم از غزل و قصيده ـ به مثابه ادبيات برتر آن روزگار ـ تلفيق و همراهی خوبی با هم داشتهاند؟
آيا ترانههای فولكلوريك، ترانههای مردمی چيزی كمتر از مردم و ادبيات دورانشان داشتهاند؟ «سحر سحر بولاق اوسته دارانان/ بير عطيرلی تئل ياديما دوشوبدور/ دوشوبدور آی، دوشوب دور آی دوشوب دور آی آنام قوربان» مردم اغلب درباره اين ترانهها چنين قضاوت میكنند: كلمات اين ترانهها صادقانه، از ته قلب و زندهتر هستند. آيا با شنيدن ترانههای جديد امروزی نيز چنين قضاوتی میكنند؟
مشكل ديگر ترانهسرايی «سرود» است. دنيا همچنان وفادار به تقسيمات دكارتی است: عين و ذهن، امپرياليسم و استقلالطلبها، ظالم و مظلوم، حاكم و محكوم ... . دنيا همچنان محدود و منقسم به اردوگاههای حق و باطل است. اردوگاهها هم عادتها و رفتارهای اردوگاهی دارند. ترانه و سرود و داستان و شعر در خدمت اردوگاه، مضامين را تبديل به مضمون اردوگاهی، يكدست و قابل مصرف براي يكايك افراد میكنند.
شعر و ترانه در مقايسه با سرود دنياهای شخصیتری دارند. احزاب و جناحهای سياسی در طول تاريخ طرفدا سرود و آوازهای دستهجمعی بودهاند. میگويند: ترانه مناسب زمانی است كه آرامش بيشتری داشته باشيم و جامعه فارغ از تنشهای داخلی و خارجی دست و پايش را دراز كرده باشد و ... .
به هر حال ترانه و ترانهسرايی به دليل غفلت از ادبيات مدرن، خصوصاً شعر امروز و عدم ابتكار و توانايی در حفظ خويش روز به روز نقش كمرنگتری می گیرد و شايد به پايان راه نزديك میشود.///

علی سلیمی(آهنگساز نامدار موسیقی آذربایجان) وارتوش ماچکالیانس(خواننده زبده موسیقی آذری) رجب ابراهیمی(ترانه سر)از چپ به راست/ تبریز/۱۳۷۱/منزل سلیمی
ترانه ای برای احساسات تبعیدی/ گفتاری پیرامون ترانه آیریلیق
حسین فیضی گیلانده: گاه واژهای آنچنان سطوح متفاوتی از تاويل را نهان در خود پذيراست كه لاجرم علاوه بر جايگاه زبانی و دستگاه آوائی ـ القائی، بستر و گسترههای فرهنگی، فلسفی و حتی سياسی را با گسستی مختص به تبار و تاريخش در خود بازمیتاباند.
در ادبيات شفاهی مردم آذربايجان شايد هيچ واژهای به اندازه واژه «آيريليق» بسامد عاطفی ندارد و اين واژه با پيشينه تاريخی و سرنوشت اين قوم همخواخی بسيار قريبی پيدا كرده است. در بسياری از گونهها و قالبهای مختلف شعری، آيريليق همسان و همسطح با مرگ قلمداد گرديده و در آهنگهای مردمی ـ عاشيقی با سوز و گدازی خاص، مرثيهگردان قسمتی از ناخودآگاه و حافظه قومی آذربايجانیها بوده است.
قيزيل گول اولمايايدی
ساراليب سولمايايدی
بير آيرليق، بيراؤلوم
هيچ بيري اولمايايدی
از گذشتههای دور بعد از دوره حكومتی شاه اسماعيل صفوی «سياست زمين سوخته» در آذربايجان پيامدهای خاص فرهنگی، اجتماعی داشته است كه شايد مهمترين نمود و جلوه بارز آن همان جدايی، كوچ و آوارگی گسترده میباشد. اين موقعيت و سياست تلخ در دوره پادشاهان قاجار و در جنگهای طولانی با امپراتوری روس به شكلی ديگر چهره نمود و قراردادهای تركمنچای و گلستان نمونههای تاريخی حقارت ملی و شكست و وجدائی بود. بعد از دوره مشروطيت سياستهای حكومت رضاخان در آذربايجان با افراط شوونيستی عبدالله مستوفی، استاندارد وقت و در نهايت تحولات سياسی، اجتماعی در دهههای 20 الی40 موجب مهاجرت بسيار گسترده آذربايجانیها گرديد كه همسو با آن واژههای غربت و آيريليق، سرفصلی برای بيان اين همه آغاز بیپايان بود.
در همين دوره تاريخی چالشهای مدرنيستی و الگوهای شهرنشينی به شيوه غرب در تقابل با سنت و معيشت روستائی بحرانهای اجتماعی و فردی گستردهای را رقم زده بود. شعر و آهنگ آيريليق محصول و بازتاب بسيار زنده و تاثيرگذار اين صحنه تاريخی است. هر چند اين ترانه از جهت شعری، آهنگ و اجرا نمونه آرمانی محسوب میشود و در نوع خود از اهميت هنری برخوردار است ولی كاركردهای اجتماعی ـ سياسی و حتی ترنم فلسفی آن از ازل و الست خلقت ماندگاری آنرا برای هميشه تثبيت كرده است.
شعر آقای ابراهيمي و آهنگ آقای سليمی با اجراهای موفق آن دوره اثری كاملاً مدرن و مردمی(پاپ) بود و خيلی سريع به حافظه قومی جمعيت آذربايجانی سپرده شد و حتی جانی تازه به هنر موسيقی اين جغرافيای انسانی بخشيد و امروز موازی و همسطح با آهنگهای خلقی همچنان پرطراوت و «شاداخگر» است و اصالت و استحكام دنيای هنرهای كلاسيك را داراست. ///

طرح روی جلد ویژه نامه ای که در شماره چهل ماهنامه نوای ارس برای رجب ابراهیمی انتشار یافته
طراح:ندا ارشدی نیا
عکس روی جلد:رئوف محسنی
از آن زمان تاكنون ما (من و ابراهيمي) به دليل شغل و همكاری، بيشتر ساعتهای روز و حتی شب را با هم بودهايم. آشوب و آشفتگی زندگی روزمره، از نوع گرفتار كنندهتری كه ما داريم، فرصت كمتری را پيش میآورد تا از سيمای چهرهها و تركيب فيزيك اندامهايمان و حركت آنها گذر كرده، از ميان نشانههای آن و رفتارهايمان به كنه روح و درون اصيل هم دست پيدا كنيم. در اين شرايط، همه ما با وجود همجواری مكرر، در كنار هم بيگانه و غريب میمانيم.اما من در اين چند سال فرصت خوبی برای شناختن حداقل برجستگیهای شخصيت او داشتهام.
72 سال عمری را از خود، خانواده و دوستانش گذر داده، كه در هر كدام آن، چه هميشه او در اتفاق آنها دخيل بوده و چه اينكه اتفاقات او را در برگرفتهاند، ماجراهای زيادی را پشت سر گذاشته. قسمت اعظمی از آن حوادث در دوران پرآشوب و پر كنش تاريخ اجتماعی ما پيش آمده و او نه تنها از آنها كنار نكشيده، بلكه دلخواهانه در بطنشان نيز قرار گرفته است. لازمه چنين موقعيتی داشتن قدرت تحرك مدام، شوری ناتمام، روحيهای محكم و ديدگاهی كلگرا و فراگير بوده است كه او همه آنها را در خود میپرورده.
آري پيرمردی كه در كنار من راه میرود هنوز هم با سماجت تمام با تلخیهای زندگیاش گلاويز است و به اين ترتيب تاريخ پرآشوبی را با خود پيش برده و آن را بازگو میكند. و عجيبتر آنكه وقتی او و آن تاريخ، لبريز از ناكامیها و شكستها شده، تلخی و درد آنگونه كه انتظار میرود، نه تنها از خاطراتش برنمیخيزد، بلكه به ترانهای تبديل میشود كه هنوز نغمههای اميد به رسيدن و پيروزی را میپراكند و همه دلايل جهان برای اثبات حقانيتش گرد میآيند.
او هنوز هم غم نان را دارد و تلاش برای تعديل چنان اندوهی باعث شده تا قريب به اتفاق ساعتهای شبانهروزش را با آن گرفتار بماند و به اين ترتيب ناچار از خانواده، ياران و بالاخره مهمتر از همه از خويشتن واقعیاش دور باشد. بارها شنيدهام كه شبها خيلی كم میخوابد و من نمیدانم در آن ساعتهای تنهايی از روح و روان او چه میگذرد.
او را تنها يافتهام، اما نه آن تنهايی حرنانگيزی كه اغلب آدميان به ناچار گرفتارش میشوند و رنج هموارهاش را صبوری میكنند و نه حتی از آن نوعی كه از عقيدتی منبعث شده، از هستی دوری كرده و آن را حقير میشمارد. تنهايی او يك تنهايی خودخواسته است تا دور از ديگران، غرور آرمانی و خاطرات دور دستش را پاسداری كند و در چنين موقعيتی حتی ديگر اندوه حسرتانگيز «آيرليق» هم، به لحنی دگرديس شدهايی تبديل شده تا در خلوتی سنگين، او و جهان گذشتهاش را در سيری مدام و افتخارانگيز برايش حفظ كند.
اين حاصل البته نه از تئوریها و تصميمها، كه از سالها زندگیای دوش به دوش با سختیها و دشواریها پديد آمده و استوار گرديده، سپس در بستری كاملاً خويشتنانه و پنهانی جريان دارد. و اگر با وجود همه دشواریهايی كه دارد هنوز او را شادمان و خندان و پرشور میبينيد، از نتايج مبارك اندوختههای آنگونه زيستن است. آنگونه زيستی كه در عين حال باعث شده ترسی آشكار و مدام را هم به همراه داشته باشد.
او هنوز هم آن عوامل و نيروهايی را كه میتوانست حيات و غرور آدميان را درهم پيچيده و فنا سازد (آنگونه كه تاريخ معاصر از آن لبريز است)، زنده میپندارد و میانديشد كه میتوانند باز هم به همان شكل موثر باشند. وسعت چنين ترسی را زمانی میتوان دريافت كه به ياد داشته باشيم، او مثل همگنان نسلش، همواره در اين تصور است كه دستاندركار آفريدن عظمت هستند؛ عظمتی كه آفرينش آن رسالت و تقدير اوست و اين نتيجه يك عمر زندگی پرماجرا و پرحادثه است كه در نهايت باعث شده تا او در برابر هر منطقی از نوع ديگر، نامطمئن بوده و هميشه به ندای تجربههای خود پای فشارد؛ تجاربی كه هرگز از شرايطي آرام و مطمئن حاصل نشده، بلكه زاده فضاهاي ناامن و شكننده بوده و در لحظه لحظهاش توفانها و گردبادهای عظيم در حال وزيدن و از شكل انداختن هر چيزی بوده است.
مهربانی و احساس همكاری و همنوعخواهی و ديگر احساسات انسانی، زمانی تحريكپذير است كه جامعه انسانی در گير و دار كمبودها و نداشتههايش به آن نيازمند بوده باشد. بنابراين او را كسي ديدهام كه زندگیاش را با احساسات انسانیاش عجين و آميخته نگه داشته است. ///

رجب ابراهیمی در سن ۷۲ سالگی در دفتر محل کارش/ اردبیل/ خیابان والی/۱۳۸۶
عکس:رئوف محسنی

ترانه آیریلیق با دست خط سراینده آن
پیرمرد مهربان! سایه ات از سرمان کم نشود!/ یادداشتی از عیسی عظیمی درباره ویژه نامه بالا و آقای ابراهیمی... کلیک کنید