> پرونده روزنامه اعتماد برای شهرام شیدایی
> پایکوبی و ترانهخوانی، از سنتهای جشن یلدا
> قناری در معدن/ برای شهرام شیدایی
> «اندیشیدن»؛ شعری از ویسواوا شیمبورسکا
حال من خوب است. فقط کمی قلبم تیر میکشد و شانه و آرنج چپم هم درد قابل تحملی دارد. دکتر که درآمدش عالی است میگوید: «چیه گیر دادی به دنیا! بیخیال شو و سعی کن لذت ببری. برو سرعین و یه ساعت توی آب گرم دراز بکش.»
دو روز دیگر تلفن خانه قطع خواهد شد؛ مثل موبایل که خیلی پیشتر قطع شده. روزنامهها و خبرگزاریهایی که برایشان کار کردهام هنوز تصمیم به تسویه حساب نگرفتهاند. وقتی اعتراض میکنم میگویند: «پول که ارزش این حرفا رو نداره. بالاخره میدیم دیگه.»
به روزنامهای زنگ زدهام برای دادن مطلب حقالزحمهای. دبیری که سوابق کاریاش معلوم نیست میگوید: «مطالب قبلیتون رو بفرستید ببینم چطور مینویسید.» میگویم مگر نه اینکه مطالب آینده مهم است؟ میگوید: «نه آخه باید مطالب قبلی رو ببینم و نظرم رو بگم.»
باشد تو هم نظرت را بگو؛ حالا که همه دارند نظر میدهند.
یک دکتر دیگر برای مقابله با ریزش موهایم گفته است باید ازدواج کنم! در واقع منظورش این است که باید به صورت مرتب با زنی بخوابم. میگویم قرصی نداری که مشابه همان کار را در بدنم انجام بدهد؟ میخندد.
کار به جایی رسیده که حوزه هنری اردبیل هم حوصله پرداخت حقالزحمه کار اجراییای که برایشان انجام داده بودم را ندارد. مثل مدیر آوای اردبیل که 30هزارتومان مرا و صد هزار تومان علیرضا را یک سال است گذاشته است توی جیبش.
من هنوز هم حالم خوب است، اما دیگر چشم هایم برق نمیزند... و دوستی مهربانانه میگوید که مدتی است دارم خودم را تکرار میکنم...
