تبليغاتX
یادداشت‌هایی برای مخاطب احتمالی
یادداشت‌هایی برای مخاطب احتمالی
ردپاهایی در جامعه و فرهنگ و سیاست

گفت: بهار

از علیرضا پرسیدم فرزانه و رضا چه اسمی برای دخترشان انتخاب کرده‌اند
گفت: بهار
قطره‌ای در چشمم موج برداشت...

دیروز مزارع گندم را دیدم در جاده اردبیل ـ سراب
مزارع گندم سراب؛‌ عین مخمل؛ سبز         تعبیر تکراری‌ای است 
و تماشای دره‌ای با معجزه‌ای از نور در میان ابرها

۲۳ خرداد جمعا ۳۰ اتومبیل هم نمی‌شدند که داشتند با تصویر محمود احمدی‌نژاد در خیابان‌های اردبیل حرکت می‌کردند و بوق می‌زدند و عکس‌ها را رو به مردم تکان می‌دادند و پرچمی هم روی اتومبیل‌های‌شان چسبانده بودند یا پرچمی را از پنجره اتومبیل رو به بیرون تکان می‌دادند. جشن مردمی بود، اما من که ندیدم کسی از پیاده‌رو برای‌شان دست تکان بدهد. حتی خیلی‌ها صورت‌شان را برمی‌گرداندند به سوی مغازه‌ها. از توی اتومبیل‌ها صدای فریاد می‌آمد: «احمدی، احمدی» و مردم در پیاده‌رو منگ بودند؛ پیاده‌رویی که روز چهارشنبه روی شیشه بیشتر مغازه‌های آن تصویر میرحسین موسوی دیده می‌شد. یکبار هم مردی میانسال سر از پنجره اتومبیل بیرون آورد و رو به مردمی که در پیاده‌رو راه می‌رفتند و به بوق و فریاد آنها اعتنا نمی‌کردند با صدای بلند گفت: «تسلیت می‌گم! تسلیت!» و خندید و رفت...

نوشته شده توسط آیدین فرنگی در ساعت 15:5 | لینک  |