> فقط کافی است دوام بیاوری...
> گاهنوشتههای یک مهاجر افغان
> نوشتن در وبلاگ نوشتن در طاق آسمان است
> ترجمه شعری از ریچارد براتیگان
برای بهمن احمدی امویی و ژیلا بنییعقوب
میگوید: «هر وقت گرسنهت شد بگو تخم مرغ بپزم.» شام خوردهایم و آنقدر از هر دری حرف زدهایم که حتی اگر این را هم نگوید باید خودم لبخندزنان بپرسم: «گرسنهتون نشده؟!» تا هر دویشان بخندند و یکیشان تخم مرغ بپزد و باز حرف بزنیم تا ساعت برسد به سه صبح و بخواهند که بخوابند و من بگویم: «چه خبرتونه؟!» و باز بخندیم.
«هر کتابی که در مورد تهران ببینیم به یاد تو میافتیم و برات نگهش میداریم.»، «این روزا شبای تهران فوقالعادهس. اتفاقا بهت فکر میکردم. با خودم گفتم کاش اینجا بود تا شبا میرفتیم میگشتیم.»، «هر چی بتونی خودتو زودتر برسونی به تهران موفقتر میشی. من ۳۲ سالم بود که اومدم اینجا، ولی حالا میگم کاش زودتر اومده بودم.»، «بابا تو هم خیلی ترسویی! فکر میکنی اومدن به تهران یعنی مهاجرت به اروپا!»...
ـ این خصیصه شما برام خیلی جالبه که با وجود هر نوع اتفاقی باز میتونید به کارتون برسید.
ـ خب واسه اینکه من همون اول تکلیفم رو با این نوع اتفاقا روشن کردم. باید بتونی اتفاقا رو از هم تفکیک کنی.
شب زمستونی تهران خیلی دلگیر بود؛ مث روزش؛ مث روزای پیشترش که ناتوانی و تنهایی رو خیلی بهم چشونده بود. میخواستم برگردم بعد یک هفته ول بودن. بعد اینکه واقعا همه درها بسته بودن رو بهم یادآوری کردن؛ درست موقعی که میخواستم سوار تاکسی بشم برم ترمینال اومدن دنبالم. اون شب نذاشتن برگردم. اون شب دوباره به زندگی برگشتم و یکیشون گفت: «وقتی افسرده میشی از کل ظاهرت میشه فهمید.» چقد حرف زدیم اون شب و فرداش...
ـ منم «گاز» خوردم.
ـ (با حیرت) چی؟!
ـ گاز دیگه! آها!!! غاز
و همه میزنیم زیر خنده
شبهای تهران رو میگردیم. میخواد تهران رو بشناسم. یاد بگیرم؛ اما من همهش یادم میره اسم خیابونا و اینکه کدوم خیابون به کجا میخوره. یه روز تهران رو زیر پا میذاریم. البته با اتومبیل و میریم میرسیم به آخرین خونه تهران در بلندترین نقطه شهر. چه لذتی داش تماشای زندگی از اون بالا. اما زحمت بیخودی نکش برادر! من گیجتر از این حرفام...
توی خونهشون کسی نیس. با هم میریم تو و من پام رو که گذاشتم تو سلام میدم. یکیشون به اون یکی اشاره میکنه و میگه شما دو تا مث هم هستین. وقتی میآین تو خونه حتی اگه کسی تو خونه نباشه و با همراهتون با هم وارد خونه شده باشید، باز بهش سلام میدید. میخندیم.
و من فچ(فکر) میکنم به اینکه دوباره کی قراره بخندیم؟ به اینکه چرا هیچ خبری از خبرنگارا نیس؟
