یادداشتی از هایده وامبخش
اشاره: مارک اسموژینسکی، ایرانشناس فقید لهستانی، در ترجمهی فارسی اشعار ویسواوا شیمبورسکا، دو همکار نزدیک ایرانی داشت: شهرام شیدایی و چوکا چکاد. سال گذشته، چندی پس از آنکه شهرام رفت، مارک نیز از جمع یاران جدا شد. اکنون یک سال پس از غیاب شهرام و مارک، خانم هایده وامبخش، همسر مارک، روی وبلاگ دریچه یادداشتی نوشتهاند دربارهی دوستی شهرام و مارک و ماجرای ترجمهی اشعار شیمبورسکا. متنی که در زیر آمده، با اجازهی ایشان از روی وبلاگ دریچه(اینجا) بازنشر شده است.
اولینبار که شهرام شیدایی را دیدم، اگر حافظه یاری کند ـ که گاه نمیکند ـ در دفتر [مجله] گردون بود. مارک قرار بود درباره ادبیات لهستان صحبت کند و بعضی علاقهمندان به شعر و ادبیات جمع بودند. سخنرانی تمام شد و سؤال و بحث هم. همه راضی و خوشحال به نظر میرسیدند. موقع رفتن، شهرام که هنوز آن موقع نمیشناختمش، با خوشرویی ما را برای گپ و گفتوگو دعوت کرد. ما هم بعد از هیجان یک سخنرانی به هدف رسیده، با کمال میل دعوتش را قبول کردیم. قرار شد جایی در خیابان ولی عصر شام بخوریم. شهرام در دیدار اول از آن آدمهایی به نظرم آمد که مصمم، کاری را که میخواهند، انجام میدهند. همینطور هم بود. با توجه به شرایط سختی که شهرام و کسانی مثل او با آن مواجه بودند و از هرطرف مشکلات هجوم میآورد، شهرام، در حد امکان، با تلاش زیاد به خیلی از چیزهایی که میخواست رسید. آشنایی ما از همان شب شروع شد.
شهرام به نظر من آدمی بود بسیار مهربان، سختگیر، گاه بسیار عصبی، از بعضی خطاها به سختی چشمپوشی میکرد و در عین حال بسیار با گذشت بود. فکر میکنم آدم خودساخته، سختکوش و منظمی بود و به دیگران هم تا جایی که میتوانست کمک میکرد. بسیار انساندوست و تأثیرگذار بود. دوستانش دوستش داشتند و برایش احترام قائل بودند و او نیز تا آنجایی که میدانم بسیار سعی میکرد دست دوستان را بگیرد. با کمک دوستانش جلسات شعر و داستان برای جوانان ترتیب میداد و همگی فعالانه سعی میکردند با ادبیات ایران و ادبیات امروز جهان آشنا شوند.
آشنایی بیشتر مارک و شهرام به ترجمه شهر ویسواوا شیمبورسکا که برنده جایزه نوبل شده بود، منجر شد. مارک و شهرام و چوکا چکاد تصمیم گرفته بودند بعضی ازشعرهای شیمبورسکا را به فارسی ترجمه کنند. هفتهای یک بار ـ دوشنبهها شاید!!ـ چوکا و شهرام به خانه ما میآمدند و ساعتها برای ترجمه شعرها با قلم و کاغذ و با یکدیگر کلنجار میرفتند. یادش به خیر! وقتی خسته و کوفته از سر کار برمیگشتم، از توی آشپزخانه نقلی که به سالن باز بود، کارهایم را انجام میدادم و به بحثهاشان گوش میکردم. گاهی هیچکدام کوتاه نمیآمدند و انتخاب یک عبارت مدتها طول میکشید. گهگاه از من هم نظر میخواستند.
با مشکلات زیاد سرانجام، کتاب «آدمها روی پل» با همکاری شهرام و چوکا ترجمه و توسط نشر مرکز به چاپ رسید. شهرام و چوکا در کمال بردباری و بدون هیچگونه بهرهبرداری مالی در نشر کتاب همکاری کردند؛ کتابی که میتوان گفت موفق بود و به چاپ سوم هم رسید. اگرچه تجدید چاپ این مجموعه به خاطر شعر «اندیشیدن» فعلاً معلق مانده است.
چند سال بعد شهرام، چوکا و مجید تیموری برای یک کنفرانس ترجمه به کراکف آمدند. روزهایی بود پر از بحث و گفتگو و خاطرات تلخ و شیرین.
بعد از این که شهرام خبر بیماری مارک را شنیده بود زنگ میزد و در جریان کار قرار میگرفت. در یکی از همین گفتوگوهای تلفنی بود که گفت: «به دوستانم گفتم باید حتماً مارک مریض میشد تا میفهمیدم چقدر دوستش دارم.» بله دوست عزیز شاید این رسم روزگار شده که تا کسی بهسختی مریض نشود، یادمان نمیماند که دوستش داریم.
چند وقت بعد نوبت مارک بود که خبر بیماری شهرام را بشنود. بسیار متأسف شد ولی هیچ نمیگفت. شروع کرد به بازخوانی شعرهایش برای انتخاب و ترجمه، اما این کار به فرجامی نرسید(یا من هنوز چیزی پیدا نکردهام).
وقتی شهرام در دوم آذر ۱۳۸۸ رفت، مارک باز هم در بیمارستان بود. به شال سیاه من شک نکرد و چیزی نپرسد. به او گفتم «با روحی ـ دوست بسیار نزدیک شهرام ـ صحبت کردم، روحی گفت که حال شهرام خیلی بهتره!» مارک گفت: «چه خوب!»
دروغ نگفته بودم. شهرام با رفتن، حال و روزش خوب شد؛ اگر چه حال ما را خراب کرد. نوزده روز بعد در ۲۱آذرماه، مارک هم رفت. رفتند و رفتنشان «آتش نهاد بر دل». آتشی سوزندهتر از آتش! بیش از این چه میتوانم بگویم!!!
حالا از آن جمع سه نفره، مانده چوکا و خانواده کوچکش. برای آنها از صمیم قلب آرزوی سلامت و شادی میکنم، برای شهرام و مارک پروازی بلند و برای خانواده و دوستانشان، آبی بر آتش دل.
هایده وامبخش ـ سموژینسکا
دوم آذر ۱۳۸۹