یادداشتی از صالح عطایی

به آن ساعت آخر که نزدیک شویم
ساعت
عقربه‌ها و اعدادش را به درون خواهد کشید
(از مجموعه شعر خندیدن در خانه‌ای که می‌سوخت. ص:۶۴)

انگار همین دیروز بود که شهرام با جدیت ترجمه‌ می‌کرد و شعر می‌گفت و داستان می‌نوشت. از پیش‌قراولان شعر دهه هفتاد شمرده می‌‌شود و شاعری تثبت شده. اهل جلسه، گردهم‌آیی و لابی‌های ادبی نبود. گرچه با هر کس که ذوق ادبی داشت اخت می‌شد و سریع برای کاری مشترک برنامه‌ریزی می‌کرد. همکاری‌اش با «مارک اسموژنسکی» و «چوکا چکاد» به خاطر ترجمه از شعرهای خانم «شیمبورسکا» که با نام «آدم‌ها روی پل» چاپ شد. همکاری‌اش با خانم «بافکر» برای ترجمه از شاعران اروپایی، از جمله «والاس استیونس». همکاری با خانم «توپکایا» که نتیجه‌اش کتاب «خواننده کور» از «اوغوز دمیرآلپ» بود. و خانم «روحی افسر» به عنوان ویراستار حرفه‌ای و یک دوست که تا همین ساعت‌های آخر در کنار شهرام بود.

همه آنها می‌آیند از زبان ما سخن بگویند
ما غایبیم
آنها غایب
و سخن آغاز نمی‌شود
(همان. ص:۲۲)

ترجمه مفصلی از شعرها و مقالات و داستان‌هایی از «اورهان ولی» به نام «رنگ قایق‌ها مال شما». ترجمه‌هایی به همین منوال از «ملیح جودت آندای» و «تامپینار» رمان‌نویس که هنوز به چاپ نرسیده‌اند...

شهرام شیدایی دوی بعد از ظهر دوم آذر ۸۸ رفته است. جایش خالی است. من منکر آنهایی نیستم که می‌گویند شهرام با آثارش زنده و در کنار ماست. اما ما با مرگ نابهنگام شهرام روبرو هستیم. حضور جسمانی‌اش را همچنان می‌خواستیم و روزمره‌گی‌اش را. رفت و خلایی بزرگ به جا گذاشت. رفت و ساعت، عقربه‌ها و اعدادش را...

این یادداشت روز چهارشنبه، چهار آذر ۸۸(روز خاکسپاری شهرام) در صفحه آخر روزنامه اعتماد به چاپ رسید.