پیشگفتاری بر آنچه محتمل است
یادداشتی از صالح عطایی
ادبا معمولاً با زيباشناختی شعر به سراغ ترانه يا شعر ترانه میروند؛ با همه توقعاتی كه از شعر دارند: مخيّل، فّرار، ناگهانی، متفاوت ...؛ انگار كسی به زبان ديگری حرف میزند و تنها در اعماق وجودمان قابل درك، معنی و تأويلپذيری میباشد. زبانی كه بيشتر از تعابير مستقيم كلمه به ارجاعات غريب آن متكی است، زبانی مرموز، زبانی نانوشته.
گذشته از فضايل عمومی شعر، شعر امروز ويژگیهای منحصر به فرد ديگری دارد: تقليل آرايههای زبانی، گريز از جمع و زبان جمع، شكست و گسست روايت، چند مركزی بودن، ساختارهای متعدد، دوری از موسيقیهای بدوی و زبان مطنطن، انديشمند اما نه مضمونگرا، معطوف به تنهايی، بيگانگی، اما مدافع سرسخت فرديت.
شعری كه بازآفرينیاش در خلوت و با خوانش فرد ميسر است. شعری كه انگار در حضور جمع لو میرود، همزمان با ادا شدنش لوث و بیمعنی میشود.
از آن طرف ترانه همچنان مشتاق آرايهها و موسيقی در سطح زبان است. جملات رُند، تكيهگاههای تكراری و ... . خوانندههای «پاپ» و «جاز»مان هم نتوانستهاند يقهشان را از شر اين مشكل سنتی برهانند.
ترانهسرايی شبيه نمايشنامهنويسی است. نمايشنامه با اجرا و ترانه با آوازخوان و گروه موسيقی تكميل میشود. ترانهسرا، خلاف شاعر امروزی نيازمند پاسخگويی به ذوق عمومی است. سود و بازدهیاش نيز مثل هميشه وابسته به استقبال مردم است. موفقترين آهنگها، ترانهها و سرودها در مكانهای وسيع، نظير استاديوم و در حضور چندين هزار جمعيت اجرا میشود.
با اين حساب، با اين پارادوكسها و نقيضههايی كه بين شاعر و ترانهسرا در همه زمينهها موجود است، ايندو روز به روز از هم دورتر میشوند. زهی تعامل و همكاری. ترانهسرا ديگر دغدغه شعر پيشرو را ندارد.
آيا بهتر نيست به موسيقیهای بدون كلام گوش كنيم و با متن آوازها خودمان را اذيت نكنيم؟ آيا هميشه همينطور بوده است؟
پس چرا روزگاری موسيقی سنتی با ترانههايی ملهم از غزل و قصيده ـ به مثابه ادبيات برتر آن روزگار ـ تلفيق و همراهی خوبی با هم داشتهاند؟
آيا ترانههای فولكلوريك، ترانههای مردمی چيزی كمتر از مردم و ادبيات دورانشان داشتهاند؟ «سحر سحر بولاق اوسته دارانان/ بير عطيرلی تئل ياديما دوشوبدور/ دوشوبدور آی، دوشوب دور آی دوشوب دور آی آنام قوربان» مردم اغلب درباره اين ترانهها چنين قضاوت میكنند: كلمات اين ترانهها صادقانه، از ته قلب و زندهتر هستند. آيا با شنيدن ترانههای جديد امروزی نيز چنين قضاوتی میكنند؟
مشكل ديگر ترانهسرايی «سرود» است. دنيا همچنان وفادار به تقسيمات دكارتی است: عين و ذهن، امپرياليسم و استقلالطلبها، ظالم و مظلوم، حاكم و محكوم ... . دنيا همچنان محدود و منقسم به اردوگاههای حق و باطل است. اردوگاهها هم عادتها و رفتارهای اردوگاهی دارند. ترانه و سرود و داستان و شعر در خدمت اردوگاه، مضامين را تبديل به مضمون اردوگاهی، يكدست و قابل مصرف براي يكايك افراد میكنند.
شعر و ترانه در مقايسه با سرود دنياهای شخصیتری دارند. احزاب و جناحهای سياسی در طول تاريخ طرفدا سرود و آوازهای دستهجمعی بودهاند. میگويند: ترانه مناسب زمانی است كه آرامش بيشتری داشته باشيم و جامعه فارغ از تنشهای داخلی و خارجی دست و پايش را دراز كرده باشد و ... .
به هر حال ترانه و ترانهسرايی به دليل غفلت از ادبيات مدرن، خصوصاً شعر امروز و عدم ابتكار و توانايی در حفظ خويش روز به روز نقش كمرنگتری می گیرد و شايد به پايان راه نزديك میشود.
منتشر شده در نشریه نوای ارس؛ شماره چهل؛ مرداد ۸۶
مادونایی با پالتوی خز