پنج نکته دربارهی کتابخانههای شخصی
یک: کتابی که خواندهایم، با نسخهی دیگر همان کتاب یکی نیست. جملهی پیشین حتماً از نظر ناشران و فعالان عرصهی چاپ و نشر گزارهای خندهدار به نظر خواهد رسید؛ اما از منظر خوانندهی کتاب، به سادگی قابل انکار نیست. کتابی را که خواندهایم مجسم کنیم! ما ساعتها آن را در دست نگه داشتهایم، صفحههایش را ورق زدهایم، نگاهمان روی واژه به واژهاش حرکت کرده و رد انگشتهامان روی صفحهها مانده است، بعضی صفحهها را تا زدهایم، به برخی آسیب رساندهایم، تیزی اولیهی گوشههای جلد کتاب را از بین بردهایم، پاراگرافی را علامت زدهایم یا جایی چیزی نوشتهایم، رد چند قطره چای یا قهوه در یکی دو صفحه دیده میشود و ... کتابی را که خواندهایم، لمس، تماشا و حمل کردهایم، روی میز گذاشتهایم، در فضای خانه و محل کار با ما همراه بوده، کنار ما نفس کشیده و به جهان اندیشهمان وارد شده است. ما آن نسخه از کتاب را از قفسهی کتابفروشی رهانیدهایم و در ذهن خود به آن امکان پرواز دادهایم. بین خواننده و کتابی که خوانده، رابطهای عاطفی ـ ذهنی میتواند برقرار شود. آن نسخه از کتاب، دیگر یکی از هزار نسخه نیست؛ نسخهای است منحصر به فرد؛ چرا که نشان نگاه و دست مخاطب بر آن حک شده است. شاید از همین روست که ما به کتابهامان احساس تعلق عاطفی داریم؛ دوست داریم آنها را در بهترین نقاط خانهمان قرار بدهیم؛ تماشایشان کنیم. وقتی کسی با یکی از کتابهایمان امانتدارانه رفتار نمیکند، خاطرمان آزرده میشود. حتی اگر آن شخص نسخهی دیگری از همان کتاب را برایمان تهیه کند، باز احساس میکنیم این کتاب همانی نیست که از دستش دادهایم. بله! از نظر چاپخانهدارها و کتابفروشها تفاوتی بین این دو نیست؛ اما از منظر کسی که نسخهای از یک کتاب ساعتها همدمش بوده چه؟ ما با کتابی که خواندهایم خاطره داریم و داشتن خاطره یک اتفاق ساده نیست. انسان به اشیاء انس میگیرد. مبلمانی که سالها در خانه داشتهایم، طرحِ در خانهمان، وسایل آشپزخانه، لباسهای قدیمی و ... هر کدام حامل خاطرات و احساسات ما هستند. هر کتابی که خوانده میشود به نسخهای منحصر به فرد بدل میشود؛ نسخهای یگانه که با حس دست و نگاه مخاطب آمیخته شده است؛ نسخهای که حس منتقل شده به آن را در طول مدت مطالعه، فقط همان خواننده میتواند درک کند. کتابخانههای خانگی سرشار از نسخههای منحصر به فردند.
دو: گاه چه سبکسرانه و سودجویانه میگوییم: «این کتاب رو از فلانی گرفتم و دیگه پسش ندادم.»، «این رو از کتابخونهی بهمانی بلند کردم.» و ... و انگار نه انگار که داریم دربارهی کتاب حرف میزنیم و انگار نه انگار که کتابخوان هستیم. آیا کتاب توانسته به بخشی از وجود ما بدل شود؟ آیا برای کتاب احترامی قائل هستیم؟ برای دوستانمان چطور؟ برای گنجینهی شخصیشان چه؟ به همین راحتی، به خاطر نیاز خودمان، به حس و گنجینهی دیگری دستبرد میزنیم و فراموش میکنیم او با چه خون دل یا با چه شعفی آن کتاب را خریده، خوانده و در کتابخانهاش قرار داده است. اصلاً شاید آن کتاب هدیه یا یادگاریای بوده است و برای آن شخص دارای ارزش عاطفی است...
سه: روزگار ـ مثل همیشه ـ مشکلات خاصی برای کتابها ایجاد کرده است. مسأله فقط گرانی روزافزون قیمت کاغذ نیست. مسأله فقط این نیست که در اثر افزایش سرسامآور هزینههای بقاء، خرید کتاب به اولویتی دوردست بدل شده است. یک موضوع دیگر هم هست: خانههای ما دیگر ظرفیت کتابها را ندارد. صاحبان آپارتمانهای کوچکِ تکخوابه را چه به داشتن کتابخانهی قابل قبول؟! در کجای خانهای که به زحمت دو نفر در آن امکان زندگی دارند میشود کتابخانهی نسبتاً مناسبی داشت؟! حالا تصور کنیم زندگی در خانههای کوچک اجارهای را: در جابهجایی منزل با کتابها چه باید کرد؟ خانهبهدوشی با وزن زیاد کتابها سازگار نیست. نه امکان حمل این بار سنگین هست و نه امکان جا دادن آن در خانهی جدید. ناچار باید از خیر خرید کتاب گذشت، یا باید کتابها را درون جعبههای مقوایی گذاشت و در انباری ساختمانها زندانی کرد و امیدوار بود این حاملان احساس لحظههای انس از پوسیدگی در امان بمانند. کتابخانههای شخصی با مساحت خانهها ارتباط مستقیم دارند.
چهار: وقتی صاحبان کتابخانههای خانگی رخ در نقاب خاک میکشند، اغلب، کتابها هم غریبانه رو به نیستی میروند. با گذر زمان بسیاری از کتابها از ارج و منزلت علمی و ادبی ساقط میشود و دیگر کسی رغبتی به خواندن آنها احساس نمیکند. اما با حسهای عاطفی چه باید کرد؟ هیچ. دنیای ما، با آپارتمانهای کوچکش دیگر فرصتی برای این حسها ندارد. دیگر به ندرت ممکن است خانهای را یافت که موزهوارهای خانوادگی داشته باشد. اگر کسی از بازماندگان به کتابخوانی علاقه داشته باشند، نسخههایی را دستچین خواهد کرد و الباقی ـ حتی بهترین کتابها ـ یا نصیب نمکیها خواهد شد یا سهم فروشندگان کتابهای دست دوم که با بهایی به شدت نازل کل کتابخانه را خواهند خرید. بعد هم بازماندگان خواهند گفت: «مرحوم، دار و ندارش برای کتاب میداد. کلی هم جا گرفته بود این کتابها.»
پنج: در روزگار ما خریدن و خواندن کتاب کاری است عاشقانه. در زمانهای که تماشای فیلمهای سینمایی به ژست اصلی جریان روشنفکری بدل شده و تماشاگران فیلم، خوانندگان کتاب را با دیدهی حقارت مینگرند، تأکید بر کتاب، گام برداشتن خلاف روح حاکم بر زمانه است. در زمانهای که آدمها خسته از کار روزانه و رنجور از دوری مسیرها و گرانی قیمتها، نیاز فرهنگی خود را با تماشای شبانهی فیلمی سینمایی برآورده میسازند، کتاب خواندن و گرد آوردن گنجینهای هر چند کوچک از کتابها طرفدارانی نادر مییابد. وقتی تعداد کسانی که ترجیح میدهند به جای خواندن رمانی سیصد صفحهای، نسخهی سینمایی آن اثر را در یکساعتونیم تماشا کنند، مدام و به صورت مطلق فزونی میگیرد، فقط کتابخوانی صدمه ندیده است. در چنین شرایطی تعمیق در مفاهیم و دقت در مسائل زبانی نیز جای خود را به برداشتهای آنی ظاهری میدهد و بطن اثر و تأویلپذیری آن نادیده گرفته میشود. به هر حال نسخهی سینمایی یک کتاب، چیزی جز یک نسخهی سینمایی نیست و با خود اثر بسیار فاصله دارد. در روزگار ما داشتن یک رایانهی همراه با صدها فیلم و سریال در حافظهی آن، به داشتن کتابخانهای کوچک در گوشهی اتاق ترجیح داده میشود. در زمانهی ما کندوکاو در کتابها به فراموشی سپرده میشود و سلطهی تصویر بر ذهن محقق میشود. آیا مکالمهی زیر آشنا نیست؟
ـ تازگیها چه کتابی خواندهای؟
ـ این روزها ترجیح میدهم فیلم ببینم. سریعتر به نتیجه میرسد.
گویا باید آثار ادبی را به نتیجهی آن تقلیل داد و لابد ـ همانند بلایی که در شبکههای اجتماعی مجازی ایرانیان بر سر ادبیات آمده است ـ نتیجه را نیز باید به سطح جملات قصار فرو کاست.
این یادداشت در وبسایت مرکز فرهنگی شهر کتاب منتشر شد(اینجا)