حافظه

از کتاب «حافظه‌ی شکسپیر»*، نوشته‌ی خورخه لوییس بورخس
با ترجمه‌ی بابک تبرایی


«دی کویینسی(نویسنده‌ی انگلیسی/ ۱۸۵۹ - ۱۷۵۸) می‌گوید مغزِ ما لوحی‌ست که روی آن، چندین بار چیزهایی نوشته شده است. هر متنِ جدید، قبلی را می‌پوشاند، و به سهم خود با متنِ بعدی پوشانده می‌شود ـ اما حافظه‌ی کاملاً نیرومند اگر محرک‌های کافی داشته باشد، تواناییِ نبش قبر هر حسی را، هر چه هم که موقتی بوده باشد، دارد.»(ص: یازده)

هیچ کس نمی‌تواند در یک آن، تمامی‌ کلیّت گذشته‌اش را بازیابد. چنین موهبتی هرگز حتی به شکسپیر هم اعطا نشده، و تا جایی که می‌دانم، به منی که وارث نصفه‌نیمه‌اش بودم، از کم هم کمتر اعطا شده بود. حافظه‌ی آدم یک چکیده نیست؛ آشفته‌بازاری از امکانات مبهم است. اگر اشتباه نکنم اگوستین قدیس است که از کاخ‌ها و مُغاره‌های حافظه می‌گوید. آن استعاره‌ی دوم مناسب‌تر است. در همان مُغاره‌ها بود که من فرو می‌رفتم.(ص: دوازده)

* نشر نیلا، تهران، چاپ یکم، هزاروسیصد‌وهشتادوپنج

من بی‌مرامم حاجو؛ من آدم‌فروشم

من بی‌مرامم حاجو؛ اینو همه‌ی دوستا می‌دونن. من نارفیقم حاجو؛ اینم همه‌ی رفقا می‌دونن. حاجو زِر نمی‌زنم؛ واقعاً دلم می‌گیره خیلی وقتا که نیستی. پُک بزنی به سیگارت و تماشا کنی یه جای انگار دوردست رو رو دیوار خونه... با اون موهای فرفری... بال دربیاری وقتی پسراتو می‌بینی؛ غصه‌ت بشه وقتی زن جوراب‌فروش رو ببینی که هنوز چیزی دشت نکرده تو صبح سرد دی‌ماهی؛ و دست بکنی تو جیبت وقتی دختر و پسر خواننده و نوازنده نشستن کنار پل عابر تجریش...

حاجو من بی‌مرامم؛ من آدم‌فروشم حاجو؛ بدجوری‌ام آدم‌فروشم. باشی با اون شنل زمستونی استثنایی‌ت، با کوله‌های قرمز، با عینک تاشو؛ نگاهت سرد نباشه رو من؛ دلخور نباشی ازم؛ اینا یعنی خیلی چیزا...

دراز بکشی با یه کتاب تو دستت، با نسکافه و آتیش سیگارت. با موسیقی‌های کم‌نظیرت، با مهربونی عمیقت، با دردای بزرگت، با رؤیاهای شبنم‌زده‌ت... بریم پیش آقای مَکس، زوما بزنیم، و سرت رو با تأسف تکون بدی برای باز هم دیر شدن چاپ اون کتاب...

باشی وقتی این در باز می‌شه، یعنی خیلی چیزا. و کاش یه بار، فقط یه بار دیگه بخندیم...

یادته چن سال پیش؟ نوشتی: «فکر کنم با شما خیلی بخندیم؛ چیزی که این روزا بهش نیاز دارم.» خندیدیم، اما خیلی کم. بیشترش یا بهت بود یا غم؛ باقی‌ش رو هم که خودت خوب می‌دونی...

غلطه سرای و فنار بغجه فنال ماچی

 
 

تصویر بالا متعلق است به بلیت بازی دو تیم فوتبال گالاتا سارای(غلطه سرای) و فنر باغچه(فنار بغجه) در روز جمعه، پانزدهم ژوئن ۱۹۲۳. این بازی در استادیومِ تقسیم شهر استانبول(محل کنونی تور تقسیم) و در چارچوب لیگ مطبوعات ترکیه(جام ورزشی‌نویسان کنونی) برگزار شد. آن روز تیم‌های غلطه سرای و فنار بغجه فینال لیگ را برگزار کردند...

مسابقه‌ی یادشده چهارماه‌وپانزده‌روز پیش از اعلام جمهوریت، دوسال‌وشش‌ماه پیش از پذیرش تقویم میلادی به عنوان تقویم رسمی ترکیه، پنج‌سال‌وشش‌ماه پیش از رسمیت یافتن البفای جدید ـ برگرفته از الفبای لاتین ـ و دوازده‌سال پیش از تغییر روز تعطیلی آخر هفته از جمعه به یکشنبه برگزار شد.  

عکس بالا نیز تماشاگران این مسابقه را نشان می‌دهد: مردانی با کراوات، کلاه شاپو(şapka) و ژاکت. پس مسابقه‌ی مورد اشاره بعد از انقلاب کلاه و لباس(şapka ve kıyafet devrimi) ـ اجباری شدن کلاه و تغییر لباس ـ انجام شده است. 
منبع:
اینجا

تدبیر!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منبع: اینجا

خانم‌ها به خانه‌هایتان برگردید!

اگر می‌خواهید برای جلوگیری از اختلاط دختران و پسران، دانشگاه‌ها را تک‌جنسیتی کنید، کمی دست نگه دارید! کار باید ریشه‌ای باشد! اگر دانشجویان دختر بعد از فارغ‌التحصیلی به استخدام اداره‌ها و شرکت‌ها دربیایند چه؟! آیا می‌توان مراجعه‌کننده‌های اداره‌ها را نیز تفکیک جنسیتی کرد؟ مثلاً بگویید مراجعه‌کننده‌های زن پیش فلان کارشناس و مراجعه‌کننده‌های مرد پیش بهمان کارشناس بروند! باید در نظر بگیرید که در چنان صورتی ضروری است برای هر مسؤولیتی دو کارشناس استخدام شود. بسیار خوب! اگر برای صرفه‌جویی در منابع مالی فقط یک کارشناس مرد برای مسؤولیتی فرضی گذاشتید و یک مراجعه‌‌کننده زن کارش به این کارشناس افتاد، تکلیف چیست؟ در چنان شرایطی چطور می‌توان از اختلاط زن و مرد جلوگیری کرد؟ علاوه برای اینها ممکن است بین کارمندان مرد با کارمندان زن نیز اختلاط‌های صورت بگیرد! راه حل بنیادین چیست؟

اتوبوس‌های درون شهری را تماشا کنید! چیزی حدود دو سوم اتوبوس‌ متعلق به مردان است و یک سومش متعلق به زنان. اما خیلی مواقع زن‌ها وارد بخش مردانه اتوبوس شده، یکی دو ردیف انتهایی بخش مردان را به خود اختصاص می‌دهند. راهکار جلوگیری از بروز این وضعیت چیست؟ شاید بهتر باشد از زنان بخواهید تا کمتر خانه را ترک کنند. مترو هم همچنین! اگرچه در مجموع دو واگن و نصفی در هر قطار مُهر زنانه خورده‌، زنان باز هم با زیر پا گذاشتن ارزش‌های غیر قابل تغییر، سوار واگن‌های مشترک می‌شوند. برای جلوگیری از این اختلاط چه باید کرد؟ اصلاً مسأله اینجاست که واقعاً زنان در بیرون از خانه چه می‌کنند؟

گام اول در راه بازگرداندن زنان به خانه‌ها می‌تواند همین تفکیک جنسیتی دانشگاه‌ها باشد. مرحله‌ بعدی هم اعلام این نکته که چون بسیاری از رشته‌های دانشگاهی برای زنان مفید نیست یا توجیه شغلی ندارد، باید از بخش زنانه دانشگاه‌ها برچیده شود. اما گام سوم؟ اگر نقشه کشیده‌شده به دقت طراحی شده باشد، باید گام‌های بعدی نیز در آن پیش‌بینی شود! توصیه می‌کنم یا حقوق کارمندان مرد را به دو برابر افزایش دهید یا دستور دهید قیمت‌ها، به طور کلی، به نصف تقلیل بیابد. در چنان صورتی می‌توانید بگویید دیگر نیازی به کار زنان وجود ندارد. البته بهتر است در اجرای گام سوم به جای دو برابر کردن حقوق مردان، گزینه‌ کاهش پنجاه درصدی قیمت‌ها در اولویت اجرایی قرار بگیرد؛ چراکه در آن صورت مردان غیر کارمند نیز خواهند توانست از مواهب این تدبیر ملی بهره‌مند شوند!

متأسفانه علاوه بر اختلاط فرزندان دختر و پسر این ملت فهیم در دانشگاه‌ها، موارد ناخوشایند دیگری نیز در سطح شهرها قابل مشاهده است؛ از جمله زنان دستفروش کنار خیابان‌ها! این زنان جوراب و لیف حمام و دستمال آشپزخانه و مواردی از این دست می‌فروشند؛ اما مشتریان‌شان تفکیک جنسیتی نشده‌اند. این نیز یکی از مصادیق اختلاط دو ناهمجنس به حساب می‌آید که امید است با رفع فقر از زندگی این زنان زحمتکش، به زودی زود یکی دیگر از مصادیق اختلاط برچیده شود.

آخ دوستان! دوستان! تاکسی‌ها را فراموش نکنید! تاکسی‌ها خیلی مهم هستند! یا باید کلاً نصف تاکسی‌ها را مردان برانند و نصف دیگر را زنان و هر مسافری سوار تاکسی هم‌جنسش شود؛ یا باید طبق آنچه پیشتر گفته شد فکری اساسی به حال خروج زنان از منزل کرد... . شما که موافق رانندگی زنان نیستنید؟! هستید؟!! پس همان بهتر که ریشه‌ای عمل کنید! از امروز شعار هر ایرانی مسؤول و غیرتمند یک چیز بیشتر نیست: خانم‌ها به خانه‌هایتان برگردید!  

آموزش و مسأله تبعیض جنسیتی

امر آموزش با دو مقوله‌ی رشد اقتصادی و پیشرفت اجتماعی پیوندی تنگاتنگ دارد. البته به همان اندازه که ارتقاء میانگین سطح آموزش در هر کشور دارای اهمیت بالایی است، توزیع عادلانه‌ی آموزش بین ساکنان آن سرزمین نیز مهم تلقی می‌شود. در جهان امروز سهم دختران و زنان از فرصت‌های آموزشی، بسیار کمتر از پسران و مردان است و نابرابری‌های مبتنی بر تفاوت جنسیتی همچنان به حیات خود ادامه می‌دهد. تقویت موقعیت زنان در عرصه‌های اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی نیازمند بهره‌مندی آنها از حقوق، فرصت‌ها و امکانات برابر است. بهبود دسترسی زنان به آموزش، فقط به پیشرفت و رفاه فردی زنان منجر نخواهد شد؛ بلکه پتانسیل اقتصادی کشور را نیز افزایش خواهد داد. اکنون ثابت شده سرمایه‌گذاری بر روی آموزش و پرورش دختران و زنان، در کنار فوائد بسیار اجتماعی و اقتصادی برای آنان، یکی از بهترین شیوه‌های دستیابی کشور به پیشرفت اجتماعی و رشد اقتصادی است...

در عرصه‌ی جهانی توجه جدی به مقوله‌ی آموزش، برای تحقق پیشرفت‌های اقتصادی و اجتماعی و ریشه‌کنی فقر اهمیت بسیاری دارد. کشورهایی که مردم‌شان از سطح تحصیلی بالاتری برخوردارند، گام‌های بلندی نیز در راه توسعه برداشته‌‌اند. آنچنانکه پیشتر گفته شد، به اندازه‌ای که ارتقاء میانگین سطح تحصیلات عمومی دارای اهمیت است، توزیع عادلانه‌ی آموزش نیز اهمیت دارد. وجود تبعیض‌‌های مبتنی بر تفاوت جنسیتی، یکی از اصلی‌ترین موانع در مسیر کسب آموزش به حساب می‌‌آید. اگر این مانع برطرف نشود، بسیاری از انسان‌ها نخواهند توانست از فرصت‌های برابر آموزشی برخوردار شوند. هرچند در بسیاری کشورها پسرهای زیادی هم از فرصت تحصیل بهره‌مند نیستند، اکثر کودکان و جوانانی که از امکان ادامه‌ی‌ تحصیل محروم‌ می‌مانند، دخترند...

دسترسی به آموزش یک حق بشری است و از دیگر سو، آموزش وسیله‌ای است برای تحقق عدالت، پیشرفت و صلح. لغو تبعیض در زمینه‌های آموزشی علاوه بر سودرسانی مستقیم به دختران و پسران، گامی است مهم برای رسیدن به مناسبات برابر بین زنان و مردان... باسوادی زنان شاه‌کلید حفظ بهداشت خانواده، ارتقاء سطح تربیت فرزندان و جامعه‌پذیری آنهاست...

سطح پایین‌تر آموزش زنان در مقایسه با مردان، یکی از ویژگی‌های اصلی جوامع کمتر توسعه‌یافته محسوب می‌شود. در کشورهای در حال توسعه نیز تبعیض جنسیتی در حوزه‌ی‌ آموزش به وضوح و در ابعاد گسترده قابل مشاهده است... بررسی‌های آماری نشان می‌دهد بین سطح آموزش زنان و کیفیت فعالیت‌های اقتصادی و سطح اشتغال آنان رابطه‌‌ی معناداری وجود دارد. هرچه سطح آموزش بالاتر باشد، میزان اشتغال نیز بالاتر می‌رود...

اما موانع موجود در مسیر تحقق فرصت‌های برابر آموزشی برای زنان و مردان چیست؟ شرایط خانوادگی، هنجارهای فرهنگی و نگرش نهادهای اجتماعی و سیاسی، مهم‌ترین عوامل دخیل در این مسأله هستند. استمرار هنجارها و ارزش‌های سنتی درباره‌ی‌ نقش زنان، باعث کاهش حضور آنان در محیط‌های آموزشی می‌شود. از آنجا که در جوامع سنتی مناسب‌ترین نقش برای زنان «همسری» و «مادری» است، دختران بسیاری بدون کسب آموزش و تحصیلات لازم، وارد زندگی زناشویی شده، بچه‌دار می‌شوند. این دختران مورد احترام و پذیرش همان جامعه نیز قرار می‌گیرند. در چنان شرایطی زنی که فرزندان بیشتری به دنیا آورده باشد، از شأن اجتماعی بالاتری برخوردار می‌شود؛ اما در زمینه‌های آموزشی، اجتماعی و اقتصادی هیچ افقی برای این زنان قابل تصور نیست. کم بودن درآمد خانواده یا به بیان دیگر وجود مشکلات اقتصادی یکی دیگر از علل محروم ماندن دختران از تحصیل به حساب می‌آید؛ زیرا خانواده به دلیل ناتوانی از تأمین هزینه‌ی تحصیل تمام فرزندان، ناگزیر باید تصمیم بگیرد که کدام یک از فرزندان می‌تواند از شانس ادامه‌ی تحصیل برخوردار شود و بدین ترتیب فرصت تحصیل به نام فرزندان پسر رقم می‌خورد. کار کودکان هم به عنوان یکی از تبعات فقر، مانع دیگری است در مسیر آموزش. دخترها با انجام کارهایی مثل خانه‌داری، نگهداری از خواهران و برادران کوچک‌تر و انجام کارهای مزرعه، در واقع به کارگران بدون مزدی تبدیل می‌شوند که ناگزیر باید از محیط‌های آموزشی دور بمانند. در نواحی کمتر توسعه‌یافته که میانگین تحصیل در آنها پایین‌تر از سایر بخش‌های هر کشور است، خانواده‌ها اهمیت کمتری به مقوله‌های آموزشی و تحصیلی قائلند و بدین ترتیب آموزش نسل جوان نیز چندان مورد توجه قرار نمی‌گیرد. در بخش‌هایی هم که پراکندگی جمعیت بالاست، به دلیل دور بودن مدرسه از محل زندگی و کمبود امکانات حمل‌ونقل، کودکان فرصت بهره‌مندی از امکان تحصیل را از دست می‌دهند و در این میان دختران بیشتر از پسران از ادامه‌ تحصیل بازمی‌مانند...

اعمال تبعیض‌های آموزشی علیه زنان، اقدامی است علیه عدالت اجتماعی. از طرف دیگر نباید از نظر دور داشت که طبق پژوهش‌های به عمل آمده، در کشورهای در حال توسعه سود حاصل از آموزش زنان، بسیار بیشتر از سود ناشی از آموزش مردان بوده است. همچنین ارتقاء سطح آموزش زنان موجب کاهش آمار ازدواج‌های زودهنگام می‌شود و میزان زادوولد را نیز کاهش می‌دهد. از همین رو آموزش زنان گامی است مؤثر برای داشتن فرزندانی سالم‌تر و تربیت‌پذیرتر. مادارانی که از آموزش‌های بهتری بهره برده‌اند، روی سلامت و تربیت کودکان‌شان دقت بیشتری مبذول می‌دارند و نسلی سالم‌تر را تحویل جامعه می‌دهند. علاوه بر اینها ارتقاء آموزش زنان باعث خواهد شد زنان از سطح کارگران ساده‌ مزرعه‌ها و کارخانه‌ها، به سطح‌های بالاتر کاری ارتقاء بیابند.
منبع: academia.edu

ترجمه‌ی بالا خلاصه‌ی بخشی است از مقاله‌ی «سِویلای آتلاما»(Sevilay ATLAMA) و «جِیدا اؤزسوی»(Ceyda         ÖZSOY)؛ اعضاء هیأت علمی و پژوهشگران دانشگاه آناتولیِ ترکیه در رشته‌ی اقتصاد 

ناتوانی

تا به حال چند بار احساس عجز کرده‌ای؟ چند بار در اوج ناتوانی بوده‌ای؟... ‌بینی اتفاق بدی افتاده و تو فقط تماشا بکنی، بی‌‌آنکه بتوانی تأثیری بگذاری... چند بار منتظر معجزه‌ مانده‌ای؟ چند بار حتی نتوانسته‌ای تسکینی باشی برای دوستی، برای خویشی؟ چند بار از ناتوانی‌ات شرم کرده‌ای؟ چند بار کسی جلو چشم‌هایت رنج برده و غصه خورده و تو فقط نگاه کرده‌ای؟ چند بار جمله‌ای که نه، حتی کلمه‌ای پیدا نکرده‌ای برای گفتن به عزیزی که اندوهگین شده است از هجوم دردی؟ چند بار خواسته‌ای خطاب به دوستی یا خویشی شعار بدهی و بگویی مثلاً «محکم باش!»، «خودت را قوی نگه دار!»، «امیدت را از دست نده!» و بعد ناگفته، واژه‌ها را در ذهن دفن کرده‌ای؟ چند بار خودت را جای او گذاشته‌ای و بعد دیده‌ای بهتر است سکوت کنی؟... چند بار نگفتن و سکوت را به گفتن ترجیح داده‌ای، اما باز دلت لرزیده که باید چیزی بگویی؟... چند بار...؟

این روزها ترجیح می‌دهم فیلم ببینم!

پنج نکته درباره‌ی کتابخانه‌های شخصی

یک: کتابی که خوانده‌ایم، با نسخه‌ی دیگر‌‌ همان کتاب یکی نیست. جمله‌ی پیشین حتماً از نظر ناشران و فعالان عرصه‌ی چاپ و نشر گزاره‌ای خنده‌دار به نظر خواهد رسید؛ اما از منظر خواننده‌ی کتاب، به سادگی قابل انکار نیست. کتابی را که خوانده‌ایم مجسم کنیم! ما ساعت‌ها آن را در دست نگه داشته‌ایم، صفحه‌هایش را ورق زده‌ایم، نگاه‌مان روی واژه به واژه‌اش حرکت کرده و رد انگشت‌هامان روی صفحه‌ها مانده است، بعضی صفحه‌ها را تا زده‌ایم، به برخی آسیب رسانده‌ایم، تیزی اولیه‌ی گوشه‌های جلد کتاب را از بین برده‌ایم، پاراگرافی را علامت زده‌ایم یا جایی چیزی نوشته‌ایم، رد چند قطره چای یا قهوه در یکی دو صفحه دیده می‌شود و ... کتابی را که خوانده‌ایم، لمس، تماشا و حمل کرده‌ایم، روی میز گذاشته‌ایم‌، در فضای خانه و محل کار با ما همراه بوده، کنار ما نفس کشیده و به جهان اندیشه‌مان وارد شده است. ما آن نسخه از کتاب را از قفسه‌ی کتابفروشی رهانیده‌ایم و در ذهن خود به آن امکان پرواز داده‌ایم. بین خواننده‌ و کتابی که خوانده، رابطه‌ای عاطفی ـ ذهنی می‌تواند برقرار شود. آن نسخه از کتاب، دیگر یکی از هزار نسخه نیست؛ نسخه‌ای است منحصر به فرد؛ چرا که نشان نگاه و دست مخاطب بر آن حک شده است. شاید از همین روست که ما به کتاب‌هامان احساس تعلق عاطفی داریم؛ دوست داریم آنها را در بهترین نقاط خانه‌مان قرار بدهیم؛ تماشا‌ی‌شان کنیم. وقتی کسی با یکی از کتاب‌های‌مان امانتدارانه رفتار نمی‌کند، خاطرمان آزرده می‌شود. حتی اگر آن شخص نسخه‌ی دیگری از‌‌ همان کتاب را برای‌مان تهیه کند، باز احساس می‌کنیم این کتاب همانی نیست که از دستش داده‌ایم. بله! از نظر چاپخانه‌دار‌ها و کتابفروش‌ها تفاوتی بین این دو نیست؛ اما از منظر کسی که نسخه‌ای از یک کتاب ساعت‌ها همدمش بوده چه؟ ما با کتابی که خوانده‌ایم خاطره داریم و داشتن خاطره یک اتفاق ساده نیست. انسان به اشیاء انس می‌گیرد. مبلمانی که سال‌ها در خانه داشته‌ایم، طرحِ در خانه‌مان، وسایل آشپزخانه، لباس‌های قدیمی و ... هر کدام حامل خاطرات و احساسات ما هستند. هر کتابی که خوانده می‌شود به نسخه‌ای منحصر به فرد بدل می‌شود؛ نسخه‌ای یگانه که با حس دست و نگاه مخاطب آمیخته شده است؛ نسخه‌ای که حس منتقل شده به آن را در طول مدت مطالعه، فقط‌‌ همان خواننده می‌تواند درک کند. کتابخانه‌های خانگی سرشار از نسخه‌های منحصر به فردند. 

 دو:‌ گاه چه سبکسرانه و سودجویانه می‌گوییم: «این کتاب رو از فلانی گرفتم و دیگه پسش ندادم.»، «این رو از کتابخونه‌ی بهمانی بلند کردم.» و ... و انگار نه انگار که داریم درباره‌ی کتاب حرف می‌زنیم و انگار نه انگار که کتابخوان هستیم. آیا کتاب توانسته به بخشی از وجود ما بدل شود؟ آیا برای کتاب احترامی قائل هستیم؟ برای دوستان‌مان چطور؟ برای گنجینه‌ی شخصی‌شان چه؟ به همین راحتی، به خاطر نیاز خودمان، به حس و گنجینه‌ی دیگری دستبرد می‌زنیم و فراموش می‌کنیم او با چه خون دل یا با چه شعفی آن کتاب را خریده، خوانده و در کتابخانه‌اش قرار داده است. اصلاً شاید آن کتاب هدیه‌ یا یادگاری‌ای بوده است و برای آن شخص دارای ارزش‌ عاطفی است...

سه: روزگار ـ مثل همیشه ـ مشکلات خاصی برای کتاب‌ها ایجاد کرده است. مسأله فقط گرانی روزافزون قیمت کاغذ نیست. مسأله فقط این نیست که در اثر افزایش سرسام‌آور هزینه‌های بقاء، خرید کتاب به اولویتی دوردست بدل شده است. یک موضوع دیگر هم هست: خانه‌های ما دیگر ظرفیت کتاب‌ها را ندارد. صاحبان آپارتمان‌های کوچکِ تک‌خوابه را چه به داشتن کتابخانه‌ی قابل قبول؟! در کجای خانه‌ای که به زحمت دو نفر در آن امکان زندگی دارند می‌شود کتابخانه‌ی نسبتاً مناسبی داشت؟! حالا تصور کنیم زندگی در خانه‌های کوچک اجاره‌ای را: در جابه‌جایی‌ منزل با کتاب‌ها چه باید کرد؟ خانه‌به‌دوشی با وزن زیاد کتاب‌‌ها سازگار نیست. نه امکان حمل این بار سنگین هست و نه امکان جا دادن آن در خانه‌ی جدید. ناچار باید از خیر خرید کتاب گذشت، یا باید کتاب‌ها را درون جعبه‌های مقوایی گذاشت و در انباری ساختمان‌ها زندانی‌ کرد و امیدوار بود این حاملان احساس لحظه‌های انس از پوسیدگی در امان بمانند. کتابخانه‌های شخصی با مساحت خانه‌ها ارتباط مستقیم دارند.

چهار: وقتی صاحبان کتابخانه‌های خانگی رخ در نقاب خاک می‌کشند، اغلب، کتاب‌ها هم غریبانه رو به نیستی می‌روند. با گذر زمان بسیاری از کتاب‌ها از ارج و منزلت علمی و ادبی ساقط می‌شود و دیگر کسی رغبتی به خواندن آن‌ها احساس نمی‌کند. اما با حس‌های عاطفی چه باید کرد؟ هیچ. دنیای ما، با آپارتمان‌های کوچکش دیگر فرصتی برای این حس‌ها ندارد. دیگر به ندرت ممکن است خانه‌ای را یافت که موزه‌واره‌ای خانوادگی داشته باشد. اگر کسی از بازماندگان به کتابخوانی علاقه داشته باشند، نسخه‌هایی را دست‌چین خواهد کرد و الباقی ـ حتی بهترین کتاب‌ها ـ یا نصیب نمکی‌ها خواهد شد یا سهم فروشندگان کتاب‌های دست دوم که با بهایی به شدت نازل کل کتابخانه را خواهند خرید. بعد هم بازماندگان خواهند گفت: «مرحوم، دار و ندارش برای کتاب می‌داد. کلی هم جا گرفته بود این کتاب‌ها.»

پنج: در روزگار ما خریدن و خواندن کتاب کاری است عاشقانه. در زمانه‌ای که تماشای فیلم‌های سینمایی به ژست اصلی جریان روشنفکری بدل شده و تماشاگران فیلم، خوانندگان کتاب را با دیده‌ی حقارت می‌نگرند، تأکید بر کتاب، گام برداشتن خلاف روح حاکم بر زمانه است. در زمانه‌ای که آدم‌ها خسته از کار روزانه و رنجور از دوری مسیر‌ها و گرانی قیمت‌ها، نیاز فرهنگی خود را با تماشای شبانه‌ی فیلمی سینمایی برآورده می‌سازند، کتاب خواندن و گرد آوردن گنجینه‌ای هر چند کوچک از کتاب‌ها طرفدارانی نادر می‌یابد. وقتی تعداد کسانی که ترجیح می‌دهند به جای خواندن رمانی سیصد صفحه‌ای، نسخه‌ی سینمایی آن اثر را در یک‌ساعت‌ونیم تماشا کنند، مدام و به صورت مطلق فزونی می‌گیرد، فقط کتابخوانی صدمه ندیده است. در چنین شرایطی تعمیق در مفاهیم و دقت در مسائل زبانی نیز جای خود را به برداشت‌های آنی ظاهری می‌دهد و بطن اثر و تأویل‌پذیری آن نادیده گرفته می‌شود. به هر حال نسخه‌ی سینمایی یک کتاب، چیزی جز یک نسخه‌ی سینمایی نیست و با خود اثر بسیار فاصله دارد. در روزگار ما داشتن یک رایانه‌ی همراه با صد‌ها فیلم و سریال در حافظه‌ی آن، به داشتن کتابخانه‌ای کوچک در گوشه‌ی اتاق ترجیح داده می‌شود. در زمانه‌ی ما کندوکاو در کتاب‌ها به فراموشی سپرده می‌شود و سلطه‌ی تصویر بر ذهن محقق می‌شود. آیا مکالمه‌ی زیر آشنا نیست؟

ـ تازگی‌ها چه کتابی خوانده‌ای؟
ـ این روز‌ها ترجیح می‌دهم فیلم ببینم. سریع‌تر به نتیجه می‌رسد.

گویا باید آثار ادبی را به نتیجه‌ی آن تقلیل داد و لابد ـ همانند بلایی که در شبکه‌های اجتماعی مجازی ایرانیان بر سر ادبیات آمده است ـ نتیجه را نیز باید به سطح جملات قصار فرو کاست.

این یادداشت در وب‌سایت مرکز فرهنگی شهر کتاب منتشر شد(اینجا)

جهانی شدن و بومی‌گرایی

 
جهانی شدن و مطقه‌گرایی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

من یه رقابت منظم و باقاعده می‌خوام. باشه؟

منبع: اینجا

ادامه‌ مسابقه‌ تسلیحاتی در دنیایی که انبار اسلحه است

 
مسابقه تسلیحاتی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  
منبع: اینجا

وقتی سرگذشتی در کار نیست

نگاهی به کتاب «سرگذشتِ آقای زومر»، نوشته‌‌ی پاتریک زوسکینت با ترجمه‌ی احمد کسایی‌پور

پاتریک زوسکینت، نویسنده‌‌ی سرشناس آلمانی، در کتاب «سرگذشت آقای زومر»، با توصیف چند مشاهده‌ی کوتاه‌ می‌کوشد تنهایی، سرگشتگی، رنج و اندوه آقای زومر را چنان قابل لمس کند که دردناکیِ زندگی و مرگ او به سادگی از ذهن خواننده زدوده نشود.

سرگذشت آقای زومر راوی که اسمی در کتاب ندارد و هنگام نوشتن روایت‌ها به میان‌سالی رسیده، در «سرگذشت آقای زومر» سراغ خاطرات کودکی‌ و نوجوانی‌اش رفته است. کتاب شروعی پراحساس، حسرت‌بار، معصومانه، بانشاط و سرزنده دارد که با زبان صمیمی و ساده‌اش می‌تواند بعد از چند بار خوانده شدن باز هم مخاطب را به خواندن دو صفحه‌ی نخست اثر وادار کند. وی سپس به تشریح بازیگوشی‌های کودکانه‌اش در بالا رفتن از درختان جنگل پرداخته، درباره‌ی سقوطش از درختی بلند می‌نویسد: «چنان به شدت سقوط کردم که پشت کله‌ام به شاخه‌ای به ضخامت بازویم اصابت کرد و آن را شکست... از این سقوط، همین آگاهی پیش پا افتاده  [در مورد جاذبه] برایم به یادگار ماند و یک ورم بزرگ. این ورم دو سه هفته‌ی بعد از بین رفت، ولی با گذشت سال‌ها، هر وقت هوا دگرگون می‌شد، به خصوص وقتی برف می‌آمد، متوجه گزگز و زق‌زق عجیبی درست در محل سابق آن ورم می‌شدم... وانگهی به نظرم نوع خاصی از پریشان‌حواسی و عدم تمرکز، که تازگی‌ها متوجه آن شده‌ام، از جمله عوارض همین سقوط من از درخت صنوبر بوده است. مثلاً روزبه‌روز برایم مشکل‌تر می‌شود که از موضوع بحثم دور نیفتم یا نکته‌ای را به اختصار و ایجاز بیان کنم، و وقتی داستانی مثل این را روایت می‌کنم، باید چهارچشمی مراقب باشم که رشته‌ی کلام را از دست ندهم...»(صص۱۲ و ۱۰)

همین اشاره ـ با توجه به سابقه‌ی داستان ـ ما را به این نتیجه می‌رساند که گویا قرار است نویسنده هر از گاه رشته‌ی کلام را از دست بدهد! اتفاقی که چندین بار می‌افتد و تبدیل به یکی از ویژگی‌های اصلی متن می‌شود. نویسنده در بخش‌های انتهایی کتاب هم در موردِ از این شاخه به آن شاخه پریدن‌های ناخودآگاهش می‌نویسد: «... ولی حالا من نمی‌خواهم از موضوع منحرف شوم و به مرثیه‌خوانی بیفتم و درباره‌ی مشکلات دوره‌ی نوجوانی خودم روده‌درازی کنم. بهتر است پسِ کله‌ام را بخارانم و شاید هم چند بار با انگشت وسطم آرام به نقطه‌ی حساس بزنم و روی چیزی متمرکز شوم که از قرار معلوم بدم هم نمی‌آید از آن طفره بروم: روایت آخرین دیدارم با آقای زومر، که سرگذشت او داستانِ مرا به پایان می‌رساند.»(صص ۹۷ و ۹۶)

اما آقای زومر کیست؟ راوی می‌نویسد: «می‌‌خواهم سرگذشت آقای زومر را برایتان تعریف کنم ـ البته اگر اصلاً چنین کاری میسر باشد، چون در واقع سرگذشتی در کار نیست، فقط آن مرد عجیب‌وغریب بود که چند باری در جریان زندگی‌اش ـ یا شاید بهتر است بگویم در جریان راه‌پیمایی‌های زندگی‌اش ـ سر راهم قرار گرفت.»(ص۱۴)

بله! واقعاً سرگذشتی در کار نیست و نویسنده با توصیف چند لحظه‌ی کوتاه می‌کوشد ما را به درون دنیای ناشناخته‌ی شخصیت اول داستان ببرد. محل وقوع حوادث کتاب دو دهکده‌ی ساحلی است(دهکده‌‌های بالا و پایین دریاچه) که درخت‌های جنگلی، اطراف‌شان را احاطه کرده‌اند. در این دو دهکده هیچ کس اسم کوچک آقای زومر، تحصیلات و شغل او را نمی‌داند. «فقط می‌دانستند خانم زومر کار می‌کند و حرفه‌اش هم عروسک‌سازی است»(ص۱۶) ... «آقا و خانم زومر یک روز، خیلی ساده به دهکده آمده بودند؛ خانم زومر با اتوبوس، آقای زومر پای پیاده ـ و از آن به بعد هم آنجا مانده بودند. بچه نداشتند، قوم‌ و خویش نداشتند، هیچ کس هم به دیدن‌شان نمی‌رفت. ...  با اینکه مردم تقریباً هیچ چیز درباره‌ی آنها نمی‌دانستند، به خصوص درباره‌ی آقای زومر، می‌شود به راحتی ادعا کرد که آن وقت‌ها آقای زومر مشهورترین شخصیت در تمام ناحیه بود... چون آقای زومر مدام در حال حرکت بود. از کله‌ی سحر تا آخرهای شب، آقای زومر توی دشت و جنگل راه می‌رفت... برف می‌آمد یا تگرگ، باد می‌آمد یا باران سیل‌آسا، آفتاب سوزان بود یا طوفان قریب‌الوقوع ـ آقای زومر راه می‌رفت. اغلب پیش از طلوع آفتاب از خانه می‌زد بیرون... و غالباً هم تا اواخر شب که ماه کاملاً در آسمان بالا می‌آمد، به خانه برنمی‌گشت...»(ص۱۷)

راوی به غیر از سه صحنه‌ی کوتاه، در طول چند سال، آنچه از آقای زومر دیده، پیاده‌روی‌های دائمی اوست و لاغیر. «نکته‌ی عجیب این بود که او هیچ وقت کار خاصی هم نداشت. چیزی را برای کسی نمی‌برد، چیزی نمی‌خرید. کوله‌پشتی‌اش همیشه خالی بود، جز ساندویچش و شنل کلاهدارش. هیچ وقت به پستخانه یا دادگاه بخش نمی‌رفت... به دیدن هیچ کس نمی‌رفت، چون هیچ جا توقف نمی‌کرد. به شهر که می‌رفت هیچ جا نمی‌نشست لقمه‌ای غذا بخورد یا گلویی تازه کند، حتی هیچ وقت روی نیمکتی نمی‌نشست تا چند لحظه‌ای استراحت کند، بلکه فقط ناگهان برمی‌گشت و با عجله به خانه‌اش می‌رفت یا به هر جای دیگری که مقصدش بود...»(ص۲۵)

راوی در صفحه‌ی ۲۶ کتاب می‌نویسد: «فقط یک بار شنیدم که آقای زومر جمله‌ی کاملی را به زبان آورد ـ جمله‌ای دقیق و روشن و عاری از ابهام که هیچ وقت از خاطرم نرفت و حتی امروز هم طنینش را توی گوشم می‌شنوم. بعد از ظهر یکشنبه‌ی روزی از روزهای...» و دقیقاً همان جمله است که در آخرین صفحه‌ی کتاب(ص۱۰۷) کارکردی مؤثر می‌یابد: «درست نمی‌دانم چرا اینهمه مدت ساکت ماندم... ولی گمان نمی‌کنم دلیلش ترس یا احساس گناه یا حتی ناراحتی وجدان بوده باشد. دلیلش خاطره‌ی آن ناله‌ی وسط جنگل بود، آن لب‌های لرزان زیرِ باران، آن کلمات ملتمسانه: «چرا راحتم نمی‌گذاری!» ـ همان خاطره‌ای که جلوی حرف زدن مرا گرفت، وقتی آقای زومر را تماشا کردم که...»

مردم دهکده در مورد آقای زومر حرف‌هایی هم می‌زنند که حاصل حدس و گمان آنهاست. مثلاً در صفحه‌ی ۳۵ می‌خوانیم: «مادرم گفت: این آقای زومرِ ما کلاستروفوبیا دارد. کلاستروفوبیای شدیدی هم دارد، یک جور بیماری روانی که آدم نمی‌تواند راحت و آرام توی اتاق خودش بنشیند.»

به هر حال القاء اندوه‌باری سرگذشت ناشناخته مانده‌ی آقای زومر، فقط با توصیف چند صحنه‌ی کوتاه، نشانه‌ی هنرمندیِ زوسکینت، مشهورترین نویسنده‌ی دهه‌های اخیر آلمان، محسوب می‌‌شود. البته باید خاطر نشان شد که راوی به علت پریشان‌حواسی و فقدان تمرکز! چند ماجرای دیگر را هم از دوران کودکی‌اش به سرگذشت آقای زومر گره زده است؛ ماجراهایی که می‌توانند با نشاط‌انگیزی‌شان، به تعدیل اندوه جاری در متن کمک کنند.

در ابتدای کتاب در مورد نویسنده چنین آمده است: «پاتریک زوسکینت در سال ۱۹۴۹ در آمباخ، نزدیک مونیخ، به دنیا آمد. در دانشگاه مونیخ در رشته‌ی تاریخ(سده‌های میانه و تاریخ معاصر) تحصیل کرد. نخستین رمانش، عطر(۱۹۸۵)، به یک اثر بسیار پرفروش در سراسر جهان بدل شد. او را مشهورترین نویسنده‌ی دهه‌های اخیر آلمان دانسته‌اند...»

ژان ـ ژاک سامپه، کارتونیست نامدار فرانسوی نیز طرح‌های داخلی کتاب را کشیده است. «او در سال ۱۹۳۲ در بوردوی فرانسه متولد شد. طرح‌ها و تصویرهایش سالیان متمادی زینت‌بخش روی جلدها و صفحات مجله‌های معتبری نظیر پاری ماچ، اکسپرس و نیویورکر بوده است. او با داستان‌های نیکولا کوچولو در سراسر جهان به شهرت رسید.»  ۲۲ تصویرسازی رنگی از سامپه در کتاب سرگذشت آقای زومر دیده می‌شود.

در نوشته‌ی پشت جلد کتاب می‌خوانیم: «... سرگذشت آقای زومر داستانی‌ست فراموش نشدنی و به نحو فریبنده‌ای ساده، درباره‌ی کودکی و معصومیت از دست رفته‌ و خاطراتِ مردی اکنون میانسال، که با یادآوری گذشته‌های دور ـ در دهکده‌ی آرامی کنار دریاچه‌ای کوچک و انبوه، در سال‌های پس از جنگ جهانی دوم ـ از نگاه او روایت می‌شود. قصه‌ای ساده و عمیق، روایتی تکان‌دهنده و ماندگار، که پیر و جوان از خواندش لذت می‌برند.»

راوی پریشان‌حواس داستان! قصه‌ی خود را چنین شروع کرده است: «آن وقت‌ها که هنوز از دار و درخت بالا می‌رفتم ـ یعنی مدت‌ها، مدت‌ها پیش، سال‌ها، ده‌ها سال پیش ـ قد من فقط یک هوا از نودوهفت سانتی‌متر بیشتر بود، سایز کفشم ۲۹ بود، و آن قدر سبک بودم که می‌توانستم پرواز کنم ـ نه، دروغ نمی‌گویم، آن وقت‌ها واقعاً می‌توانستم پرواز کنم ـ یا دست کم تقریباً می‌توانستم، یا بهتر است بگویم آن روزها اگر واقعاً می‌خواستم و جداً با تمام وجودم تلاش می‌کردم، راستی‌راستی توانایی پرواز کردن را داشتم، چون... هنوز هم خیلی خوب یادم هست که یک بار چیزی نمانده بود پرواز کنم. پاییز بود، سال اول مدرسه‌ام بود و داشتم می‌‌آمدم خانه و باد آن قدر شدید بود که حتی بدون باز کردن دست‌هایم می‌توانستم مثل ورزشکارهای پرش با اسکی خودم را به طرف باد خم کنم، یا حتی از آن هم بیشتر، بدون آنکه بیفتم... وقتی هم که رو به باد دویدم، در سرازیری «تپه‌ی مدرسه» ـ آخر می‌دانید، مدرسه‌ی ما روی تپه‌ی کوچکی بیرون دهکده بود ـ فقط یک ذره خودم را کشیدم بالا و دست‌هایم را کاملاً باز کردم و باد مرا بلند کرد و آن وقت، بدون اینکه حتی تلاشی کرده باشم، می‌توانستم دو سه متری بالا بپرم و ده دوازده متری به جلو بجهم ـ خب، شاید هم نه آن قدر بالا و نه آن قدر جلوتر، چه فرقی می‌کند! ـ ولی دست کم نزدیک بود پرواز کنم، و اگر دکمه‌های کتم را باز کرده بودم و دو طرفش را محکم با هر دو دست گرفته بودم، مثل بال‌هایی که باز شده باشد، وای، باد مرا قشنگ از زمین بلند می‌کرد و مثل آبِ خوردن...»

اگر فکر می‌کنید می‌توانید از خواندن سرگذشت آقای زومر لذت ببرید، مشخصات کتاب را به یاد بسپارید: سرگذشت آقای زومر، پاتریک زوسکینت، دارای ۲۲ تصویرسازی‌های رنگی از ژان ـ ژاک سامپه، ترجمه‌ی احمد کسایی‌پور، نشر هرمس، تهران، ۱۳۹۱، قطع: پالتویی، ۱۰۷ صفحه، قیمت: ۶۰۰۰ تومان. 
 
این یادداشت در وب‌سایت مرکز فرهنگی شهر کتاب منتشر شد(اینجا)

«در راه ویلا»ی وفی و «استخوان خوک و دست‌های جذامیِ» مستور

مجموعه داستان «در راه ویلا»ی فریبا وفی را در این چند روز خواندم. حدود ده سال قبل هم مجموعه‌ی داستانی دیگری از ایشان خوانده بودم: «در عمق صحنه.» «در عمق صحنه» به نظرم داستان‌هایی داشت که برای انتشار در نشریه‌های اجتماعی خوب بود؛ درست مثل کارهایی که در کتاب «در راه ویلا» چاپ شده است. یعنی اینها برای خواننده‌ی عام و با کارکرد اجتماعی نوشته شده‌اند. هنر داستان‌نویسی، تخیل قوی، نثر محکم و ساختار فنی در این داستان‌ها جایگاهی ندارد و این آثار از آن عناصر مهم بی‌بهره‌اند. از طرف دیگر زن و مرد حاضر در هر یک از داستان‌های کتاب «در راه ویلا» هویتی از پیش معین دارند: مرد: کم‌ظرفیت، ابله، خشن، بی‌عاطفه، مادیات‌محور، تحقیرگر، تابع حرف مادر و خواهر و... و زن: نادیده گرفته شده، تحقیر شده، وادار شده به سکوت، سرگشته و حیران، بی‌تجربه، ساده و ...

از این داستان‌های می‌توان فیلم‌های معمولی و گاه آموزنده‌ برای شب‌های تلویزیون ساخت که احتمالاً تأثیرات مثبت اجتماعی‌ای هم داشته باشد. اما مطرح کردن این داستان‌ها به عنوان متون مهم داستانی، خیانتی است در حق هنر.

در چند سال اخیر، با تسلط گفتمان فمینیستی در عرصه‌ی فرهنگی و ارتقاء آن به سطح ایدئولوژی، تولید داستان‌هایی با شخصیت‌ منفی مرد و شخصیت‌ سرکوب‌شده‌ی زن، فزونی گرفت و طرفدارانی خارج از حیطه‌ی هنر یافت؛ هواخواهانی که با نیت گسترش ایدئولوژی‌شان خواستند این آثار را به عنوان داستان‌های طراز اول ایرانی معرفی کنند. در دهه‌ی اخیر نوشتن از مظلومیت زن و بازتولید تیپ مردان ظالم، به ژستی روشنفکرانه بدل شده است. گویا مردان این سرزمین همگی کثیف و ابله و بیمارند و زنان این سامان همگی مظلوم و شریف و سرکوب شده. گویا مردان ما سرکوبگرند و زنان‌مان تحقیرشده و ... .

داستان‌نویسی یا فضای فرهنگی ما این بار، باز هم سفارشی‌نویس شده است. چه فرقی می‌کند به سفارش کدام ایدئولوژی بنویسی؟ مهم این است که با ذهنی غیر آزاد در حال آفرینش متنی با مسیر از پیش معین هستی؛ سفارشی که این دفعه مثلاً از فمینیسم ایدئولوژی‌شده گرفته‌ای یا سفارشی که از خودت گرفته‌ای، از باورهای خودت...

وقتی داستان‌های «در راه ویلا» را خواندم، متحیر ماندم که چرا محیط‌ داستان‌نویسی ما در حال حمایت از نویسنده‌ی این داستان‌های ابتدایی است. شاید به دلایل فرهنگی و اجتماعی باشد... اما آیا داستان‌خوان ما چیزی هم از این داستان‌ها خواهد آموخت تا در زندگی اجتماعی‌اش به کار بگیرد؟  آیا داستان‌خوان ما از مضامین فرهنگی و اجتماعی موجود در پشت این آثار بی‌اطلاع است و برای اولین بار با خواندن این داستان‌ها با چنان مواردی آشنا می‌شود؟ به نظرم بعید است. فکر می‌کنم در نهایت، خواننده احساس همدردی کند، نه اینکه چیزی بیاموزد... و مسأله اینجاست: آیا داستان‌هایی از جنس در راه ویلا، داستان‌هایی آموختاری هستند که می‌خواهند اسلوب زندگی مشترک را بیاموزانند؟! اگر آری، پس چرا باید در پی جور کردن جایگاه هنری برای‌شان باشیم؟!

سال قبل هم که کتاب «استخوان خوک و دست‌های جذامی» مصطفی مستور را خواندم، از رقم چاپ‌های این کتاب، ـ گمانم بیشتر از پانزده بود ـ حیرت کردم. آخر آن داستان‌ که چیزی نداشت... نمی‌دانم مخاطب در آن کتاب دنبال چه چیزی بوده و هست و چرا چنان اثر سطحی و نازلی به چنان فروشی دست پیدا کرده است. من فقط همان کتاب را از مستور خوانده‌ام. نه زبان درخوری داشت، نه نثر ویژه‌ای، نه تخیل لذت‌بخشی، نه اندیشه‌ی تأثیرگذاری، نه داستان سکرآوری. تا آخرش هم مدام تعجب کردم که چرا این نویسنده این قدر معروف شده و چرا این همه خریدار ـ از نوع روشفنکری ـ دارد.