جهان یک «چِلمِ» بزرگ است

مروری بر دو کتاب «احمق‌های چلم و تاریخ‌شان» و «دوباره احمق‌های چلم»

«آیزاک بشویتس سینگر»(۱۹۹۱-۱۹۰۴)، نویسنده‌ی لهستانی ساکن آمریکا، در کتاب «احمق‌های چلم و تاریخ‌شان» در قامت  یک قصه‌گو مخاطبش را به جهان قصه‌هایی می‌برد که کوچک و بزرگ از شنیدن‌شان احساس لذت می‌کنند. او، آنچنانکه خود می‌گوید، کتابش را نه فقط برای بچه‌ها، بلکه برای والدین آنها هم نوشته است. به زعم نویسنده «والدین نیز بچه‌هایی جدی‌اند.»

«چِلم» فقط یک شهر یهودی‌نشین در لهستان نیست که ساده‌لوحی مردمش از گذشته‌های دور تا امروز بر سر زبان‌ها بوده است. اگر کتاب «بشویتس سینگر» را بخوانید، خواهید دید که با چلمی به وسعت جهان روبه‌رو هستیم و ما همگی ساکن چلمیم. چلمی بودن دشوار نیست. کافی است به اندازه‌ی لحظه‌ای قوم، تبار، کشور، شهر، خانواده، باور، فرهنگ یا زبان خود را بر دیگران برتر دانسته باشیم، تا به جرگه‌ی شهروندان افتخاری چلم بپیوندیم. «احمق‌های چلم»، قصه‌ی انسان‌های مغرور و در عین حال عقب‌مانده‌ی سراسر دنیاست؛ قصه‌ی انسان‌هایی که معتقدند «وقتی عقل را در آسمان تقسیم می‌کردند، نود درصدش را به آنها داده‌اند.»

احمق‌های چلم و تاریخ‌شان چلمی‌ها نمی‌اندیشند. آنها یا تابع حاکم‌اند یا تابع رهبران شورشی. البته هم حاکمان و هم رهبرانِ شورشی، اهل اندیشیدن‌ هستند؛ منتهی همانطور که مردم چلم با نیندیشیدن بخشی از تاریخ حماقت را شکل داده‌اند، گروه نخبگان نیز با اندیشه‌هاشان به تکوین همان تاریخ یاری رسانده‌‌اند.

اگرچه در چلم قانون‌های سفت و سختی برقرار است، وقتی مسأله‌ی قدرت یا سود سیاسی پیش می‌آید، ضوابط قانونی و اصول اخلاقی به آسانی فراموش می‌شود. به عنوان نمونه وقتی حاکم با هدف فائق آمدن بر بحران موجود در شهر تصمیم می‌گیرد به دهکده‌ی همسایه حمله کند و مسأله‌ی بسته بودن شبانه‌ی دروازده‌ی دهکده مطرح می‌شود، وی برای حل مشکل تصمیم می‌گیرد «فایتل دزد» را که به جرم شکستن در مغازه‌ی خواروبارفروشی و دزدیدن پیاز به سیصد سال زندان محکوم شده، آزاد کند تا قفل دروازه‌ی دشمن به دست او گشوده شود.

بخشی از قصه‌ی چلم، حکایت آشنای تملق است؛ چه آنجا که مشاورانِ همواره چاپلوس «گرونام گاو» منشی وی را به سبب پرسیدن یک سؤال مستحق اعدام می‌دانند و چه آنجا که «زِگلِ» شاعر قصایدی در چندهزار بیت در وصف حاکمان می‌سراید. «زگلِ شاعر که قبلا اشعار بی‌شماری در ستایش از گرونام(حاکم نخست) سروده بود، حالا داشت قصیده‌ای در ستایش «پوک راکا»(حاکم جدید و انقلابی) می‌نوشت. او از این گلایه داشت که دوازده‌هزار بیت برای توصیف همه‌ی فضائل پوک راکا کافی نیست.»(ص۴۰) در ادامه‌ی قصه وقتی حاکم انقلابی جدید نمی‌تواند از عهده‌ی مدیریت شهر برآید، «فایتل دزد» رهبری اعتراض را به دست می‌گیرد و با پیروزی بر حزب انقلابی، بر مسند امور تکیه می‌زند. در دوره‌ی وی نیز زگل شاعر به کار خود ادامه داده و سروده‌ای شانزده‌هزار بیتی را به اوصاف فایتل اختصاص می‌دهد. سرانجام وقتی دهکده‌هایی که فایتل اشغال کرده سر به شورش می‌گذارند، زگل تغییراتی در شعرش می‌دهد و آن را به شکل زیر در می‌آورد: «شرم و لعنت بر فایتل/ شرم و لعنت بر فایتل.»

در چلم جنگ حلّال مشکلات شمرده می‌شود. هرچند مردم «گورش کود» بدبخت‌تر از چلمی‌ها هستند، حاکم چلم تصمیم دارد برای حل بحران داخلی، به جنگ آنها برود. او می‌گوید: «وقتی پیروز شدیم آنها را وادار می‌کنیم تا مثل برده‌ها برای‌مان کار کنند. آن وقت می‌توانیم وقت‌مان را صرف افکار هوشمندانه‌ای بکنیم که شایسته‌ی مردان فرزانه‌ی چلم است.»(ص۲۳) گفته می‌شود «احمق‌های شهر چلم سرگذشت خیالی و طنزآمیز شهر یا کشورهایی است که حاکمان‌شان دچار توهم رسیدن به قدرت و وسعیت یک امپراتوری و توهم جهانی شدن هستند.»(نوشته‌ی پشت جلد کتاب)

پس از شکست گرونام گاو در جنگ، «بنم پوک راکا» علیه وضع موجود قیام کرده و در یکی از بندهای برنامه‌ی انقلابی‌اش اعلام می‌کند: «پول باید منسوخ شود. تا وقتی پول وجود دارد، ثروتمند و فقیر هم وجود خواهد داشت. بدون پول همه به طور مساوی فقیر خواهند بود...»(ص۳۸) «بنم پوک راکا پول را منسوخ کرده بود، اما تاجران نمی‌خواستند کالاهای‌شان را مفت و مجانی به کسی بدهند. پس هواداران پوک راکا همه‌ی مغازه‌ها را مصادره کردند و اداره‌ی آنها را به دولت سپردند؛ ولی مسؤولان جدید، کالاها را بین دوستان‌شان توزیع کردند. به علاوه چلمی‌ها به علت نداشتن پول، هیچ کالایی را از جاهای دیگر نمی‌توانستند بخرند. این چنین شد که خیلی زود از هر سو صدای آه و ناله و فریاد و فغان برخاست: پول‌ها را به ما برگردانید! ما پول می‌خواهیم!»(صص ۴۶ و ۴۵). قصه‌ی چلم، قصه‌ی مکرر شکست‌ها، حماقت‌ها و هیجان‌هاست. هرچند چلمی‌‌ها مقاطع حساس تاریخی را با ناکامی پشت سر می‌گذارند، در پس هر شکست، خود را چنین دلداری می‌دهند: «اگرچه ثروتمند نشدیم، خردمندتر شدیم.» با افزایش نارضایتی از حزب انقلابی، جمعیت زیادی جلو خانه‌ی پوک راکا تجمع کرده، با خشم فریاد می‌زنند: «پول ما را بدهید! چلمِ بدون پول وجود ندارد. ما پول می‌خواهیم!» در شب تجمع با سخنرانی فایتل دزد، فصل جدیدی از تاریخ حماقت رقم می‌خورد: «برادران و خواهران چلمی! پوک راکا به انقلاب خیانت کرده است. او دشمن مردم و احمق‌تر از گرونام است. من، فایتل دزد حکومت را به دست می‌گیرم. پول تازه چاپ می‌کنم. زنده باد انقلاب! مرگ بر پوک راکا! من، فایتل، بعد از این و برای همیشه اولین و آخرین فرزانه‌ی چلم هستم!»(صص ۴۹و ۴۸)

اگر می‌خواهید ادامه‌ی قصه‌ی چلم را بدانید و اگر می‌خواهید با قصه‌ای شیرین ساعتی خوش برای خود و فرزندتان بسازید، کتاب «احمق‌های چلم و تاریخ‌شان» را از دست ندهید. این قصه نه شعاری است، نه ایدئولوژیک؛ تمثیلی از وضعیت یک کشور خاص هم نیست. «بشویتس سینگر» که عقیده دارد قصه‌گویی در عصر ما هنری است فراموش شده، در قید پیام‌های سیاسی و اخلاقی و اجتماعی نیز نمانده است. او می‌نویسد: «برخی از نویسندگان، کتاب می‌نویسند، نه به خاطر عشق به داستان، بلکه به خاطر عشق به پیامی که در آن داستان است. در عصر ما و در هیچ عصر دیگری، قحطی پیام وجود نداشته و ندارد. اگر همه‌ی پیام‌ها ناپدید شوند و فقط ده فرمان باقی بماند، ما هنوز به قدر کافی پیام برای عصر حاضر و آینده داریم. مشکل ما این نیست که به قدر کافی پیام نداریم؛ بلکه این است که ما از تحقق بخشیدن و عملی ساختن آن پیام‌ها امتناع می‌ورزیم.»(دوباره احمق‌های چلم، ص۹۳)

دوباره احمق‌های چلمیک سال پس از ترجمه‌ی فارسی کتاب‌ احمق‌های چلم و تاریخ‌شان، کتابی دیگر از سینگر در ایران منتشر شد: «دوباره احمق‌های چلم». شش داستان این کتاب که شامل هشت داستان کوتاه طنز و یک یادداشت کوتاه درباره‌ی ادبیات کودک است، باز به ماجراهای چلم اختصاص دارد. آخرین داستان کتاب، «تودی ناقلا و لیزر خسیس» که برآمده از قصه‌های بومی یهودیان اکراینی است، شباهتی به یکی از حکایت‌های «ملانصرالدین» دارد. در قصه‌ای که سینگر روایت می‌کند، «تودی» به بهانه‌‌ی آمدن خواستگار برای دخترش، از «لیزر» یک قاشق غذاخوری نقره‌ امانت می‌گیرد و روز بعد قاشق را همراه یک قاشق چای‌خوری نقره به صاحبش برمی‌گرداند. وقتی لیزر می‌گوید که قاشق چایخوری متعلق به او نیست، تودی جواب می‌دهد: «قاشق شما دیروز یک بچه به دنیا آورد...» همین ماجرا سه شب دیگر ادامه پیدا می‌کند تا اینکه تودی، به بهانه‌ی آمدن خواستگار اینبار از لیزر می‌خواهد تا یک جفت شمعدان نقره‌ی گرانقیمتش را به او امانت دهد. لیزر خسیس هم با خوشحالی موافقت می‌کند، اما دیگر خبری از شمعدان‌ها نمی‌شود! لابد باقی قصه را خودتان حدس زده‌اید...

دنیای قصه‌هایی سینگر با جهان مألوف قصه‌های ما بیگانه نیست و لذت و سرخوشی ناشی از خواندن قصه‌هایش نشانی است بر این نزدیکی.

در کتاب «دوباره احمق‌های چلم»، پس از هشت داستان کوتاه، یادداشتی نیز به قلم نویسنده منتشر شده است. این یادداشت چنین نام دارد: «آیا کودکان نقادان اصلی آثار ادبی‌اند؟» یادداشت سینگر اینطور آغاز می‌شود: «کودکان بهترین خوانندگان آثار ادبی‌اند. بزرگسالان مسحور نام بزرگان، سخنان پرطمطراق و مقهور تبلیغات گسترده‌اند. نقادان نیز که به جامعه‌شناسی بیش از ادبیات علاقه دارند، میلیون‌ها خواننده را وامی‌دارند تا داستانی را که در جهت تحول اجتماعی نکوشد، ارزشمند ندانند... اما کودکان تسلیم چنین عقایدی نمی‌شوند... در عصر ما که قصه‌گویی یک هنر فراموش‌شده است و جامعه‌شناسی آماتور و روان‌شناسی مبتذل جایگزین آن شده‌اند، کودک هنوز خواننده‌ای است مستقل که به چیزی جز ذوق و سلیقه‌ی خود تکیه نمی‌کند...»(صص ۹۰ و ۸۹) وی در ادامه‌ی یادداشتش به ضرورت ارتباط عمیق متن با نویسنده اشاره کرده، می‌نویسد: «گاهی اوقات موضوعی دارم، اما چیزی مرا به نوشتن آن وانمی‌دارد. من درباره‌ی موضوعات بسیاری مطلب نوشته‌ام، ولی هرگز از آنها استفاده نخواهم کرد، زیرا واقعا به آنها علاقه‌مند نیستم. در نهایت هم باید متقاعد شوم ـ ولو به خطا ـ که تنها من می‌توانم درباره‌ی این موضوع داستان منحصر به فردی بنویسم. آنگاه با خود می‌گویم این باید داستان من باشد. باید شخصیت، منش و راهی را که من در زندگی می‌روم، بیان کند.»(ص۹۰)

سینگر می‌گوید: «غم‌انگیز است که بسیاری از نویسندگانی که داستان‌های ماوراء‌الطبیعه‌ای را تحقیر می‌کنند، برای کودکان داستان‌های تخیلی‌ای می‌نویسند که چیزی جز هرج و مرج محض نیست. کتاب‌هایی برای کودکان وجود دارد که جمله‌هاشان منسجم و مرتبط با یکدیگر نیست. حوادث، غیرارادی و به طور تصادفی رخ می‌دهد، بدون اینکه هیچ گونه ارتباطی با تجربیات یا افکار کودکان داشته باشد. چنین نوشته‌هایی نه تنها کودک را سرگرم نمی‌کند، بلکه به نحوه‌ی تفکر او آسیب می‌رساند. گاهی اوقات حس می‌کنم که نویسندگان به اصطلاح پیشگام سعی می‌کنند کودک را برای «شب‌زنده‌داری فینیگان‌ها»، اثر جیمز جویس یا معماهایی از این قبیل که بعضی پروفسورها به شرح آنها علاقه‌مندند آماده کنند. چنین داستان‌هایی به جای اینکه به اندیشه‌ورزی کودکان کمک کنند، سبب ناتوانی فکری آنها می‌شوند. اینطور بگویم: داستان تخیلی، آری؛ مهمل‌بافی، خیر.»(ص۹۱)

نویسنده که در روایتش از چلم به سنت‌های قصه‌گویی شفاهی تکیه دارد، معتقد است: «ادبیات عامیانه نقش مهمی در ادبیات کودکانه بازی می‌کند. تراژدی در ادبیات مدرن بزرگسالان راه خود را به طور کامل از ادبیات عامیانه جدا کرده است. بسیاری از نویسندگان جدید بی‌ریشه شده‌اند. آنها نه تعلقی به هیچ دسته و گروه خاصی دارند و نه می‌خواهند داشته باشند. آنها حتی می‌ترسند از اینکه قومگرا، ناسیونالیست یا حتی شوونیست نامیده شوند. در واقع ادبیات بدون ریشه وجود ندارد... هرچه یک نویسنده در محیطش ریشه‌دارتر شود، به همان اندازه نیز مردم بهتر می‌توانند او را درک کنند و هرچه ملی‌تر شوند، جهانی‌تر خواهند شد. ... من کودکان یهودی، خردمندان یهودی، احمق‌های یهودی و عروس و دامادهای یهودی را توصیف کرده‌ام. حوادثی که نقل کرده‌ام در ناکجاآباد اتفاق نیفتاده، بلکه در دهکده‌های کوچکی که به خوبی می‌شناختم و در آنها بزرگ شده بودم اتفاق افتاده‌اند... بسیاری از کتاب‌های امروزی برای کودکان، رنگ محلی و جذابیت قومی ندارند. نویسندگان سخت تلاش می‌کنند تا جهانی بنویسند. آنها می‌خواهند کالایی تولید کنند که برای همه خوشایند باشد، نه برای یک گروه خاص... بدون ادبیات عامیانه و ریشه‌های عمیقش در یک مکان و موقعیت خاص، ادبیات منحط می‌شود و رو به ضعف می‌نهد. این موضوع درباره‌ی ادبیات در همه‌ی زمان‌ها صدق می‌کند. خوشبختانه حتی امروزه نیز ادبیات کودکان بیشتر ریشه در ادبیات عامیانه دارد تا ادبیات بزرگسالان و همین امر ادبیات کودکان را این اندازه برای نسل ما مهم کرده است...»(صص ۹۳، ۹۲، ۹۱)

نویسنده یادداشتش را اینطور به پایان برده است: «در عصر ما وقتی که ادبیات بزرگسالان رو به انحطاط نهاده، کتاب‌های خوب برای بچه‌ها، تنها امید و تنها پناهگاه است. بسیاری از بزرگسالان کتاب‌های کودکان را می‌خوانند و از آنها لذت می‌برند.»(ص۹۵)

بله! قصه‌های چلم هم برای کودکان و نوجوانان نوشته‌ شده است، هم برای والدین آنها. طعم این قصه‌ها را بچشید! ضرر نخواهید کرد!

احمق‌های چلم و تاریخ‌شان سال ۱۹۶۹ جایزه‌ی Caldecatt را که یکی از جایزه‌های مهم ادبیات کودک و نوجوان آمریکا است به دست آورد. آیزاک بشویتس سینگر جایزه‌ی نوبل ادبی سال  ۱۹۷۸را نیز در کارنامه‌ی خود دارد.

مشخصات کتاب‌ها:

ـ احمق‌های چلم و تاریخ‌‌شان، آیزاک بشویتس سینگر، ترجمه: پروانه عروج‌نیا، تصویرگر: اوری شولتز، نشر آسمان خیال، تهران، چاپ دوم، ۱۳۸۹، قیمت: ۲۸۰۰ تومان

ـ دوباره احمق‌های چلم، هشت داستان طنز، آیزاک بشویتس سینگر، ترجمه: خدیجه روزگرد، نشر آسمان خیال، تهران، ۱۳۹۰، قیمت: ۳۵۰۰ تومان

این یادداشت در وب‌سایت مرکز فرهنگی شهر کتاب منتشر شد(اینجا)

اضافه شدن یک فینقیلی به خانواده


از بیست‌ویکمین روز شهریورماه خواهرم و همسرش صاحب فرزندی شدند که آن دو را در موقعیت مادری و پدری قرار داد. حالا خواهرم مادر است و همسرش پدر. در بیست‌ویکم شهریور مادرم مادربزرگ شد و پدرم پدربزرگ؛ من هم دایی شدم. برای همه‌ی ما تجربه‌ی نویی است به هر حال...

اسم این نوزاد را گذاشته‌اند «پندار». به اسمش شناسنامه صادر شده است و دیشب هفتمین شب تولدش بود.























«دوا و درمان» در زبان دری یعنی «تعمیر»


اصطلاح «دوا و درمان» در زبان دری به معنای «تعمیر» نیز به کار می‌رود. عکس زیر از تابلوی یک مغازه‌ی تعمیر کیف و کفش در کرج گرفته شده که کاربرد اصطلاح دوا و درمان به جای واژه‌ی تعمیر را نشان می‌دهد. این مغازه‌ را یک پسر جوان افغان اداره می‌کند.  

«دوا و درمان» در زبان دری یعنی «تعمیر»























منبع اصلی تصویر، آقا حمید و مغازه‌ی خیلی کوچک زیرپله‌ای‌اش را در اینجا ببینید.
 

رزیدنت؛ ماجراهای واقعی یک ابرجاسوس

نگاهی به «رزیدنت» نوشته‌ی «آشوت آقابابیان»

کتاب «رزیدنت»، نوشته‌ی «آشوت آقابابیان» ماجراهای واقعی زندگی شیمیدانی ارمنی‌ است که پس از ورود به سیستم جاسوسی «علمی ـ تکنولوژیک» اتحاد شوروی، با نبوغی ویژه، اطلاعات ضروری برای راه‌اندازی ده‌ها واحد استراتژیک صنعتی و نظامی را، اغلب بدون پرداخت هزینه‌ی مادی، از دانشمندان و متخصصان آلمانی و آمریکایی دریافت و به مسکو ارسال کرده است. بیشتر دانشمندانی که اسناد محرمانه‌ی علمی کشورشان را در اختیار «هایک بادالی هواکیمیان» قرار می‌دادند، بر اساس مبانی فکری مشترک و بر مبنایی کاملاً ایدئولوژیک، «بی‌مزد و منت» با او همکاری می‌کردند. هواکیمیان که با نام جاسوسی «گنادی» شناخته می‌شد، پس از چند سال کسب تجربه در زمینه‌ی جاسوسی علمی، سیستم سه سطحی جاسوسی، که تا آن زمان در تاریخ جاسوسی جهان سابقه نداشته است را بنیان می‌نهد تا بتواند به رغم حداقلی بودن امکانات مرکز جاسوسی شوروی در نیویورک، بیشترین اطلاعات ممکن را به مسکو مخابره کند. این «ارمنی زیرک» حتی به سیستم ضد جاسوسی ایالات متحده هم نفوذ کرده بود.

موقعی که هواکیمیان سی‌وسه ساله، شیمی‌دان نابغه‌ای که به چند زبان خارجی تسلط داشت، در فوریه‌ی سال ۱۹۳۱ با پیشنهاد کار در سیستم جاسوسی علمی ـ فنی اتحاد شوروی روبه‌رو شد، مدیر بخش خارجی سازمان امنیت حین مجاب کردن او، درباره‌ی جاسوسی علمی گفت: «... میراث بدی از روسیه‌ی تزاری برایمان مانده است. علم و تکنولوژی ما هنوز در سطح کشورهای عقب‌مانده است. ... ما در حال حاضر ضعیف هستیم؛ اما کشور آبستن خطر جنگ است. هایک بادالویچ، باید به تقویت جاسوسی علمی ـ تکنولوژیکمان بپردازیم و کشور را با دستاوردهای علمی کشورهای خارجی، اندیشه و دانش نوین، قدرتمند و باثبات سازیم.»(صص۲۴و۲۳)

رزیدنت؛ ماجراهای واقعی یک ابرجاسوسیک سال پیش از این دیدار، ژوزف استالین، دومین رهبر اتحاد جماهیر شوروی، در سخنرانی‌ای، در فوریه‌ی سال ۱۹۳۰، گفته بود: «یکی از خصوصیات منحصر به فرد روسیه‌ی قدیم این بوده است که همیشه به خاطر عقب‌ماندگی از پیشرفت و توسعه‌ی زمانه ضربه خورده است... ما پنجاه یا صد سال از کشورهای توسعه‌یافته عقب افتاده‌ایم. باید ظرف ده سال به آن سطح از توسعه نائل گردیم. یا این کار را انجام می‌دهیم یا از صحنه‌ی گیتی محو می‌شویم.»(ص۳۱) در همان زمان بود که «دفتر سیاسی کمیته‌ی مرکزی حزب کمونیست تصمیم گرفت به فعالیت‌های جاسوسی جایگاهی والا ببخشد. بخش جاسوسی علمی ـ تکنولوژیک به راه افتاد و دانشمندان جوان و برجسته‌ای که به زبان‌های خارجی نیز مسلط بودند، در آن به کار گرفته شدند.»(ص۳۲)

هواکیمیان «کم‌کم اهمیت و جدیت ماجرا را درک می‌کرد. در التهاب و اضطراب روحی، هزاران سؤال سر برمی‌آورد. امید زیادی به او بسته بودند. در صورت موفقیت می‌توانست خدمات مؤثری به علم و صنعت میهنش نماید و توانایی‌های نظامی کشور را توسعه دهد. موقعیتی رؤیایی فراهم شده بود تا خود را وقف میهن کند و هستی‌اش در زیر این آسمان معنا ببخشد.»(ص۲۵)

نابغه‌ی جوان شیمی پس از گذراندن دو ماه دوره‌ی فشرده‌ی جاسوسی، راهی برلین می‌شود تا ضمن اشتغال در یک کارخانه‌ی تولیدی و صنعتی شیمیایی، مدارک و اطلاعات مخفی مربوط به پیشرفت‌های جدید آلمان را به دست بیاورد(ص۳۶) و بعدتر به عنوان کارمند نمایندگی تجاری اتحاد شوروی در برلین به ماموریت سری‌اش ادامه می‌دهد.

نخستین موفقیت «گنادی» مربوط به می‌شود به جذب دانشمند جوانی که اصالتاً اهل شوروی بود و در آزمایشگاه دکتر «لانگه»، فیزیکدان معروف آلمانی، در سطحی عالی کار می‌کرد. دکتر لانگه در آزمایشگاهش به پژوهش در زمینه‌ی انرژی سطح بالای حاصل از شتاب دهنده‌های ماسنیگ‌ها می‌پرداخت.(ص۴۲) هواکیمیان پس از صمیمی شدن با دانشمند جوان، «موراوگین»، برای مجاب کردن وی به همکاری می‌گوید: «[ما باید بکوشیم] تا با پیشرفت کشورمان در توسعه‌ی علمی و فنی، میان اردوگاه سرمایه‌داری و سوسیالیسم تعادل ایجاد شود. برهم خوردن این تعادل می‌تواند منجر به استیلای جاه‌طلبانه‌ی یکی گردد و پیامدهای پیش‌بینی‌نشده‌ای از قبیل جنگ و خون‌ریزی در پی داشته باشد... باید برای هر چیزی رقیب و هماوردی ایجاد شود، زیرا همیشه امکانات یک کشور از دیگر کشورها بیشتر است. و برای اینکه علم به سلاحی علیه ملت‌های تبدیل نشود، رقابت و هماوردی این دو اردوگاه ضروری است.» کتاب رزیدنت نشان می‌دهد که هواکیمیان به گفته‌هایش عمیقاً باور داشته است. سرانجام موراوگین اطلاعات کاملا سرّی دریافتی خود را در اختیار گنادی قرار می‌دهد و او نیز با ارسال آن‌ها به مرکز، زمینه‌ی موفقیت شتاب دهنده‌های دو و چهار میلیون ولتی پژوهشگاه خارکوف را فراهم می‌آورد. خبری که در روزنامه‌ی روسی «پراودا» در سپتامبر همان سال چاپ شد، فیزیکدان‌های آلمانی را شوکه کرد: «پژوهشگاه فیزیک خارکوف موفق به شکافتن اتم شده است.»(ص۴۵) پس از باز انتشار این خبر در روزنامه‌های آلمان، دکتر لانگه، سراسیمه موراوگین را فراخوانده، از او می‌پرسد: «آقای موراوگین! خبر دارید که در خارکوف به چه روشی‌ اتم را شکافته‌اند؟ به روش ما یا روش انگلیسی‌ها؟» او می‌دانست که به جز آن‌ها و انگلیسی‌ها، هیچ کشوری نمی‌تواند چنین تحقیقاتی انجام دهد.(ص۴۵)

دومین دانشمند بزرگی که گنادی موفق به جلب نظر وی برای همکاری با اتحاد جماهیر شوروی می‌شود، پروفسور «روتمان» است که در کارخانه‌ی تولید مواد شیمایی برلین و مرکز پژوهش‌های علمی این شهر کار می‌کرد. او نیز بر مبنایی کاملاً ایدئولوژیک به همکاری با هواکیمیان می‌پردازد. روتمان در اولین همکاری پرونده‌ی تمام اطلاعات جدید تولید تجهیزات نظامی آلمان را با جزئیات کامل در اختیار گنادی می‌گذارد و در برابر قدردانی گنادی پاسخ می‌دهد: «اعتقادات و ایدئولوژی مشوق من است، نه تشکر.» «اطلاعات بعدی روتمان که درباره‌ی تکنیک‌های جدید افزایش تولید برخی مواد شیمایی از قبیل بنزول ترکیبی بود، مدیریت پژوهشگاه شماره‌ی ۹۴ را به تحرک واداشت و بلافاصله اقدام به عملیاتی کردن طرح‌های ارسالی و ساخت آن‌ها نمود. فرماندهی کل ارتش سرخ پیام تشکر ویژه‌ای درباره‌ی این مدارک به مدیر بخش بین‌الملل سازمان جاسوسی اتحاد شوروی ارسال کرد. در این پیام خاطرنشان شده بود که اطلاعات ارسالی گنادی، امکان به کار گیری تکنولوژی‌های نوین در صنایع شیمیایی را در زمانی کوتاه و بدون صرف هزینه‌ی مالی فراهم می‌آورد.»(ص۵۶)

گنادی در جذب دانشمندان آلمانی هرگز از شگرد اغفال استفاده نکرده است. فریب این دانشمندان متمول با پول نیز غیر ممکن بود. «پاشنه‌ی آشیل آنان اعتقادات ایدئولوژیکشان بود که آن هم در دانشمندان نامدار از مدت‌ها پیش شکل گرفته بود. گنادی فعالیت‌هایش را بر اساس کار با مجموعه‌ای از دانشمندان با عقاید و ایدئولوژی خاص بنا نهاده بود و از کار با فعالان سیاسی پرهیز می‌کرد. البته از نگاهی می‌توان همکاری‌های دانشمندان با هایک را خیانت تلقی کرد، ولی باید به نکته‌ی ظریفی در این باره توجه کرد: بیشتر آن‌ها بر اساس باورهای ایدئولوژیک با هواکیمیان همکاری می‌کردند و گاه به دلیل همین باورها، حتی زندگی‌شان را از دست می‌دادند. آنان عمدتاً دانشمندانی نگران سرنوشت انسان‌ها بودند. یکی از دلایل موفقیت جاسوسی اتحاد شوروی همین مساله بود. پیشرفت زیاد علم و به ویژه تکنولوژی نظامی در یک کشور، به مثابه‌ی شمشیر داموکلس بر فراز سر دیگر کشورها و ملت‌هاست و دانشمندان باید درباره‌ی به وجود آمدن شرایط رقابت و هماوردی با آنان اندیشه کنند. این رقابت به نیت صلح و گسترش دانش و با معرفی و ارائه‌ی بخش‌هایی از تکنولوژی نظامی به کشورهای ضعیف ایجاد می‌شود تا روشی مؤثر برای پیشگیری از جنگ باشد.»(ص۵۸)

مسکو بر اساس اطلاعات ارسالی گنادی، دستور کپی‌برداری و ساخت همان وسایل را صادر می‌کرد. اطلاعات مربوط به ماسک‌های شیمیایی و تکنولوژی ساختشان، اطلاعات مربوط به اجزای اصلی تشکیل‌دهنده‌ی مواد ضد گاز، جزئیات تولید بنزین سینتتیک، تکنولوژی تهیه‌ی کائوچو، فناوری ابزار ارتباط رادیویی تانک‌ها، تجهیزات نوعی رادار تصمیم‌گیرنده درباره‌ی ارتفاع پرواز هواپیماها، جزئیات توپ ۱۵۰ میلی‌متری آلمانی‌ها، نوآوری‌های مربوط به قطار هوایی و سازه‌های دریایی آمریکا، توصیفات کامل ساخت سیستم نشانه‌روی بمب و هدف قرار دادن مهمات همراه، اطلاعات مربوط به انبارهای مخفی کمپانی‌های آمریکایی، معلومات مستند از سیستم‌های رادار و جنگ الکترونیکی، جزئیات تکنولوژی تولید بنزین با اکتاو ۷۴، چگونگی گازسوز کردن کارخانه‌های نفت‌سوز و سرانجام جزئیات بمب‌افکن B۲۹ آمریکا که از روی الگوی آن هواپیمای TY۴ شوروی ساخته شد، بخشی است از اطلاعات ارسالی گنادی از برلین، نیویورک و واشنگتن به مسکو.

«رزیدنت» رمانی به معنای متعارف کلمه نیست. تخیل در این اثر که بر اساس اطلاعات به دست آمده از آرشیوهای سازمان امنیت خارجی شوروی نوشته شده، به تعبیر ژورنالیست‌ها، از حد مجاز فراتر نمی‌رود. در واقع می‌توان رزیدنت را روایتی واقعی از زندگی یک جاسوس نابغه دانست که در قالب رمان ارائه شده است. کتاب برای دوستداران ادبیات، به معنای ناب آن، جذابیت چندانی نخواهد داشت، اما دوستداران مسائل سیاسی، جاسوسی و علمی آن را با لذت خواهند خواند. ماجراهای پرهیجان زندگی گنادی، کشاکش‌ها و خطرها، درگیری‌های او با مدیران مسکو و خودسری‌هایش کتاب را به اثری خواندنی تبدیل کرده است. هایک بادالی هواکیمیان جاسوسی است تک‌رو، اهل تصمیم‌گیری‌های خودسرانه، سخت‌گیر ـ هم درباره‌ی خود، هم درباره‌ی دیگران ـ اهل اقدام‌های متهورانه و خطرناک، حاضر جواب، مبتکر، سریع، دقیق، وقت‌شناس و با شخصیت غیر معمول. مسکو در یکی از تلگراف‌هایش درباره‌ی وی گفته بود: «هیچ تصمیمی فی‌البداهه و قبل از کسب مجوز گرفته نشود. فقط گنادی می‌تواند به سبک گنادی کار کند. دیگران اجازه ندارند این‌گونه کار کنند.»(ص۱۱۱)

با خواندن این کتاب تصویری ملموس از اوضاع داخلی شوروی در زمان زمامداری استالین را نیز خواهید دید. کتاب پس از افت و خیزهای بسیار، به ماجرای پروژه‌ی عظیم شوروی می‌رسد و نقش جاسوسی را در تولید بمب اتم توسط امپراتوری سرخ تشریح می‌کند. شاید برای علاقمندان مسائل علمی و جاسوسی، مطالعه‌ی قسمت‌هایی که به تولید بمب اتمی به دست شوروی مربوط می‌شود، جذابیت و ارزش بیشتری داشته باشد.

در پایان با بیان اینکه جای یک ویرایش نهایی در برگردان فارسی «رزیدنت» احساس می‌شود، شما را به خواندن ماجرای عجیب مهندس «گومرف» دعوت می‌کنم. این مهندس جوان  از زمره‌ی کسانی است که به صورت داوطلبانه با هواکیمیان همکاری می‌کنند و بارها اطلاعات باارزشی در اختیار وی قرار داده است. گشتاپو سال ۱۹۴۲ او و همسرش را دستگیر می‌کند. «بازجوهای گشتاپو با وحشتناک‌ترین ابزارها آن‌ها را شکنجه کردند. گشتاپو یک به یک دندان‌های گومرف را کشید، اما نتوانست هیچ حرفی از او بکشد. در این هنگام جلوی چشم گومرف سر همسرش، اینگبرگ، را با گیوتین قطع کردند. هجدهم دسامبر سال ۱۹۴۲ دادگاه نظامی رایش، حکم اعدام او را صادر کرد، ولی بعد از آن هم به مدت سه سال به بازجویی و شکنجه‌ی او ادامه دادند. سه بار خودکشی ناموفق کرد و سرانجام در چهارم فوریه‌ی ۱۹۴۴ به دار آویخته شد. پس از سال ۱۹۴۵، در یکی از سیاه‌چال‌های زندان مخوف پلتسنز، نامه‌ای از او پیدا شد که در ۲۴ ژانویه‌ی ۱۹۴۳ نوشته شده بود: «شرح زندگی من با فهم معمول و متعارف از جاسوسی قابل بیان نیست... شرح زندگی کسی که موضع‌گیری‌ها و رفتار سازماندهی شده‌ی خود را در آرمان کمونیسم شکل داد. کمونیسمی که وطن اصلی خود را در روسیه یافته بود. مساله آن بود که روسیه باید از نظر تکنولوژیک توسعه می‌یافت تا بتواند از مردمانش دفاع کند. مردمانی ویژه و کشوری در نگاه کلی ایده‌آل، اما در حال حاضر از نظر تکنولوژیک ضعیف... . دوستداران روسیه با وجدانی پاک و در راستای اندیشه و ایدئولوژی خود، اسرار فنی کمپانی‌های نظامی را به دست آورده و برای آن‌ها ارسال می‌کردند. من نیز این‌گونه می‌اندیشیدم... همه می‌دانستیم که اطلاعات ارسالی ما فقط برای دفاع به کار گرفته شده و هرگز علیه ملت‌های صلح‌دوست مورد استفاده قرار نخواهد گرفت.»

رزیدنت، نوشته‌ی آشوت آقابابیان را حسین طباطبایی از زبان ارمنی ترجمه کرده و نشر ثالث، در شمارگان ۱۱۰۰ نسخه، با قیمت دوازده هزار تومان، در ۴۰۹ صفحه منتشر کرده است. مطالعه‌ی این کتاب، که مطالب آن بر اساس واقعیت و اسناد به دست آمده نوشته شده، برای علاقمندان مطالب سیاسی، جاسوسی و علمی جذابیت بسیاری خواهد داشت.

این یادداشت در وب‌سایت مرکز فرهنگی شهر کتاب منتشر شد(اینجا)

بوی پاییز


هوای اردبیل دو سه روزه بوی پاییز می‌ده. هنوز برگ درختا سبزن، اما بوی پاییز رو می‌شه شنید.


با صدهزار مردم تنهایی
بی صدهزار مردم تنهایی
                                          رودکی

چگونه تهدید را به فرصت بدل کنیم؟


 

 

 

 

 

تسبیح و عددشمارهای جدید


ماشین‌ حساب شکل تکامل یافته‌ی چرتکه است و انگشترهای دیجیتالی عددشمار شکل تکامل یافته‌ی تسبیح. در واقع تسبیح را ـ در فرهنگ اسلامی ـ می‌توان یک ابزار شمارشگر ساده به حساب آورد که حسب رفتارهای آیینی می‌تواند تعداد دانه‌های آن متفاوت باشد. اگرچه انگشترهای دیجیتالی عددشمار از نظر فناوری بسیار ساده‌تر از ماشین‌های حساب هستند، تبدیل تسبیح به عددشمارهای دیجیتالی با تاخیر زمانی طولانی‌تری ـ در قیاس با تبدیل چرتکه به ماشین حساب ـ اتفاق افتاده است. چه دلایل فرهنگی و اجتماعی‌ای در پشت این تحول نهفته است؟ آیا مومنانی که به انگشترهای دیجیتالی روی آورده‌اند، تسبیح گرداندن را کاری شایسته نمی‌دانند؟ استخاره با تسبیح یکی از کارکردهای تسبیح به حساب می‌آید. آیا کاربران انگشترهای دیجیتالی نیازی به استخاره احساس نمی‌کنند؟ تصویر مرسوم از سجاده‌های شیعی، مهر است و تسبیحی در کنار آن. سرنوشت این تصویر در چند دهه‌ی آتی چه خواهد شد؟ چرا برخی از مومنان که تعدادشان اندک هم نیست، عددشمارهای دیجیتالی یا مکانیکی را بر تسبیح ترجیح داده‌اند؟ سنت و تکرار رفتارهای آیینی ـ سنتی در نگرش این دسته چه جایگاهی دارد؟ آیا آنها در خانه و در کنار سجاده‌هاشان نیز از تسبیح استفاده نمی‌کنند؟