نیاز به کنده شدن دارم، حتی اگر کوتاه. کنده شدن از همه چیز. نیاز به خلاء دارم. نیاز به بیخبری مطلق. نیاز دارم در شهری باشم که کسی را نشناسم و آن شهر را هم نشناسم. نیاز دارم به نفسهای عمیق در بیاعتنایی کامل به همه کس و همه چیز. نیاز به خالی شدن حافظهام دارم؛ نیاز به پاک شدن از حافظهها دارم، ولو اگر خیلی کوتاه.
انگار ده تکه شدم؛ شاید هم صد تکه. خودم، مغزم، دلم. سرگردان و عاطل و باطل.
تراژدیای برای ایجاد تغییر در تئاتر روسی
مروری بر کتاب باریس گادونوف، نوشتهی آلکساندر پوشکین
نمایشنامهی تراژیک «باریس گادونوف» نوشتهی «آلکساندر پوشکین»(۱۸۳۷-۱۷۹۹) فقط بازنمایی هنری «دورهی آشوب» تاریخ روسیه نیست؛ چراکه تزویر، مکر، خیانت، خباثت، ریا، جنایت و دژخیمی جاری در این اثر میتواند فارغ از مرزهای تاریخی و زمانی، از قابلیت خوانش برخوردار شود. «باریس گادونوف» قصهی واقعی دسیسهچینی و جنایت برای دستیابی به قدرت، تدبیر و جنایت برای حفظ آن و شورش و جنایت برای براندازی قدرت مستولی است. این نمایشنامه روایتی است تاریخی از سر کار آمدن تزار «باریس» و اضمحلال قدرت رعبآور وی به دست راهبی فراری که با ساختن قصهای تهورآمیز و با گرد آوردن دشمنان تزار، اقتدار وی را به چالشی بزرگ میکشد و سرانجام با فائق آمدن بر تمام دشواریها، جامهی تزاری بر تن میکند و کلاه «ماناماخ» بر سر میگذارد.
وقایع نخستین فصلهای نمایشنامه در سال ۱۵۹۸ میگذرد: تزار «فیودور» به تازگی درگذشته و فرزندی برای جانشینی ندارد؛ زیرا شاهزاده «دیمیتری» هفت سال پیش از مرگ پدر، در جنایتی وحشیانه به قتل رسیده است. کسی که دسیسهی قتل ولیعهد خردسال را ریخته، شخصی نیست جز دایی شاهزاده، «باریس گادونوف». گادونوف که در روزهای حیات تزار هم عملاً ادارهی امور مملکتی را بر عهده داشته، با حذف دژخیمانهی دیمیتریِ خردسال از عرصهی زندگی، در واقع کار خود را برای نشستن بر تخت پادشاهی آسان کرده است. در آغاز نمایش، دو تن از درباریان، «واراتینسکی» و «شویسکی» در حال گفتوگو علیه گادونوف هستند. گادونوف به صومعه رفته و تظاهر میکند به دنیا پشت کرده. او یک ماه است که همراه خواهر سوگوارش صومعهنشین شده و مسکو بدون تزار روزگار میگذراند. شویسکی که در ادامهی نمایش چند بار دیگر او را ـ هم در موقعیت چاپلوسی به گادونوف و هم در موقعیت دسیسهچینی علیه او ـ خواهیم دید، میگوید: «مردم هنوز کمی شیون میکنند و اشک میریزند، باریس هنوز مثل دائمالخمری که جلو جام شراب نشسته باشد کمی رو درهم میکشد، و سرانجام با لطف و کرم خود خاکسارانه موافقت میکند که تاج بر سر بگذارد. و آن وقت... همچون گذشته بر ما فرمان میراند.» سپس آن دو دربارهی ماجرای قتل شاهزاده حرف میزنند و شویسکی میگوید در زمان جنایت به راز ماجرا پی برده بوده، اما از ترس گادونوف نتوانسته تزار فیودور را در جریان واقعیت قرار دهد. دو شاهزاده با لحنی منفی از فقدان اصالتِ تباری و خانوادگی گادونوف هم سخن میگویند و شویسکی تصریح میکند: «اگر باریس دست از حیلههایش برنداشت، بیا با زیرکی مردم را برانگیزیم که گادونوف را رها کنند.»
در بخش دوم نمایشنامه، مردم در میدان سرخ جمع شدهاند و منتظرند ببینند گادونوف، تزار آنها خواهد شد یا نه. او «بِطریق»، روحانیان و درباریان را از پیش خود رانده و نشستن بر تخت پادشاهی را دیگربار رد کرده است. مردم سرگرم گفتوگو هستند. یکی میگوید: «آه خدایا، چه کسی بر ما فرمان خواهد راند؟ وای بر ما!» در همین موقعیت رئیس دوما از بالای یکی از عمارتهای کرملین رو به مردم میگوید: «تصمیم شورا بر آن شد که برای آخرین بار، تاثیر التماس به روح سوگوار فرمانروا را بیازماییم. فردا صبح بطریق والامقام، پس از اجرای باشکوه مراسم دعا در کرملین، دوباره با عَلَمهای مقدس و با تمثالهای ولادیمیر و دُن به راه میافتد و تمام برگزیدگان شهر، درباریان، اشراف، نمایندگان و همهی مردم مؤمن مسکو با او همراه میشوند. دوباره میرویم و به پای علیاحضرت میافتیم تا بر مسکو یتیم رحم آورد و با دعای خیر خویش باریس را بر تخت بنشاند. حالا به خانههایتان بروید و دعا کنید، دعای خالصانهی مؤمنان به آسمانها میرسد.»
در بخش سوم ـ روز بعد ـ که تقریباً همهی مردم مسکو در میدان گرد آمدهاند، ناگهان اوضاع تغییر میکند و شاهد وقوع چنین مکالمههایی هستیم:
"یکی از مردم: سروصدا برای چیست؟
دیگری: گوش بده! سروصدا برای چیست؟ مردم شیون میکنند، دارند مثل موج به خاک میافتند، ردیف پشت ردیف ... باز هم ... باز هم ... خوب، برادر جان، به ما رسید؛ بجنب! زانو بزن!
مردم ـ زانوزده و با شیون و زاری ـ : به ما رحم کن، پدر! اختیار ما را در دست بگیر! پدر ما شو، تزار ما شو!
یکی از مردم ـ آهسته ـ : برای چه گریه میکنند؟
دیگری: از کجا بدانیم؟ درباریها از این چیزها سر درمیآورند، عقل ما قد نمیدهد."
در این میان زنی که نوزادی شیرخوار در بغل دارد، با انداختن فرزندش به زمین او را به گریه میاندازد و مکالمهها به صورت زیر ادامه مییابد:
"یکی از مردم: همه گریه میکنند، ما هم گریه کنیم، برادر.
دیگری: دارم سعی میکنم، ولی نمیتوانم.
اولی: من هم همینطور. پیاز نداری که به چشممان بمالیم؟
دومی: نه، آب دهانم را میمالم. باز آنجا چه خبر شده؟
اولی: مگر کسی میتواند سر دربیاورد؟
مردم: تاج شاهی از آنِ اوست! او تزار است! موافقت کرد! باریس تزار ماست! زنده باد باریس!"
در بخش بعدی که وقایع آن در تالارهای کرملین میگذرد، باریس میگوید: «تو، پدر مقدس، و همهی شما درباریان، روح و روان من در برابر شما عیان است. شما دیدید که من این قدرت عظیم را با هراس و اطاعت به دست گرفتم. وظیفهی بسیار سنگینی بر عهدهی من گذاشته شده! وارث ایوان مقتدر هستم و وارث تزار متوفیمان! ... آه ای تزار پارسا! آه ای پدر معنوی من! از آسمانها به اشکهای خادمان وفادارت بنگر و نظر لطفت را شامل حال کسی کن که دوستش داشتی، کسی که همین جا تبرکت را برای حکومت به او ارزانی داشتی. من با افتخار بر ملتم فرمان خواهم راند، همانند تو خیّر و راستقدم خواهم بود ... حالا برویم و به تابوت فرمانروایانِ در خاک خفتهی روسیه ادای احترام کنیم. پس از آن تمام ملت را به ضیافت دعوت خواهیم کرد. همه، از صاحبمنصبان تا گدایان نابینا؛ ورود برای همه آزاد است، مقدم همهی مهمانان گرامی است.» پس از این صحنه دوباره مکالمهی کوتاهی بین دو شاهزاده، واراتینسکی و شویسکی شکل میگیرد و شویسکی با تغییر موضع، خطاب به دوستش میگوید: «توصیه میکنم تو هم مدتی بعضی چیزها را فراموش کن. تازه، من آن موقع داشتم با تظاهر به بدخواهی، تو را امتحان میکردم، یعنی میخواستم از افکار پنهانت باخبر شوم. ولی دیگر دنبالشان برویم. مردم برای تجلیل از تزارشان آمدهاند، ممکن است متوجه غیبت من بشوند.»
حیلهگری، دسیسهچینی، سکوتهای ریاکارانه و سخنان چاپلوسانه در سراسر متن نمایشنامه به روشنی قابل شناسایی است و مدام بر عمق اثر میافزاید. گادونوف که تخت و تاج را به بهای قتل یک کودک به دست آورده احساس خوشبختی نمیکند و سرخورده است. حکومت او مقتدر است، اما این اقتدار به اندک تکانی فروخواهد ریخت؛ چراکه نه ریشه در قلب و ذهن مردم دارد و نه ریشه در اعتقاد درباریان. سرانجام راهبی جوان که از زندگی رهبانی دلزده شده و تحت تعالیم پدر روحانیای که به تاریخنویسی سرگرم است، از راز قتل شاهزاده مطلع شده، خود را به لهستان میرساند و آنجا خود را با نام «دیمیتری» معرفی میکند و مدعی میشود شاهزادهی واقعی است. پوشکین در ادامهی نمایشنامهی پرکششاش به وقایع قیام شاهزادهی دروغین تا مرگ باریس میپردازد. پس از باریس، پسرش بر تخت مینشیند، اما درباریان که دانستهاند به زودی تزار دروغین با قدرت اندیشههایش کل روسیه را فتح خواهد کرد، به تزار جدید خیانت میکنند. تزار و مادرش در انتهای نمایشنامه به طرزی دلخراش و دهشتزا به قتل میرسند تا سنت کشتار همچنان حفظ شود.
در نمایشنامهی پوشکین، کسی از سر صدق با دیگری دوست نیست. کسب قدرت و حفظ آن برای شخصیتهای نمایشنامه مهمترین و اصلیترین ارزش به حساب میآید و خیانت و جباریت در سراسر اثر موج میزند. حتی ولیعهد دروغین نیز پیش از رسیدن به قدرت با تکبری جبارانه دربارهی بخشی از سپاهش ـ پس از یک شکست ـ میگوید: «شما، شما بودید که ما را به نابودی کشاندید، نتوانستید سه دقیقه فشار دشمن را تحمل کنید! حقشان را کف دستشان میگذارم! از هر ده نفر یکی را اعدام میکنم...» همچنین بزرگان و دلاوران حامی او به واقعی یا دروغین بودن مقام ولیعهدیاش اهمیتی نشان نمیدهند و دلیل همراهیشان با دیمیتری دروغین، فرصتی است که از آن میتوانند برای کسب قدرت یا برای سرنگونی باریس استفاده کنند.
پوشکین در این اثر حاکمیت جبارانهی تزارها را به تصویر کشیده که گاه و بیگاه، خود نیز قربانی جباریت رقبا شدهاند. پوشکین نشان میدهد که چگونه دروغ و ریا میتواند از درون، تنهی ستبر درخت قدرت را توخالی کند و چگونه ممکن است مردم برای رهایی از یوغ ظالم به دروغی بزرگتر پناه ببرند. تزارها چگونه حکومت میکنند؟ به عنوان آخرین نقل قول از نمایشنامه، بخشی از وصیت باریس به فرزندش را بخوانید. او در حال احتضار به جانشینش میگوید: «... در جریان امور تغییر ایجاد نکن. جوهرهی مملکت در عادت نهفته است. من این اواخر مجبور بودم مجازاتها و اعدامها را احیا کنم؛ میتوانی آنها را لغو کنی. برایت دعای خیر میکنند، همانطور که وقتی شوهرعمهات بر تخت پادشاهی ایوان مخوف نشست، به جانش دعا میکردند. با گذشت زمان دوباره اندکی مهار مملکت را سفت کن. ولی حالا این مهار را، بدون آنکه از دستت خارج شود، شل کن... نسبت به بیگانگان بخشنده و خوشبرخورد باش، خدماتشان را با ابراز اعتماد بپذیر. احکام کلیسا را با جدیت به جا بیاور. کمحرف باش، صدای تزار نباید همچون حرفی پوچ در هوا گم شود، بلکه باید همچون طنین ناقوس فقط اعلامکنندهی ماتمی عظیم یا جشنی بزرگ باشد.»
اما آیا پوشکین نمایشنامهاش را برای بیان دیگربار تاریخ نوشته است؟ مترجم در دیباچهی کتاب مینویسد: «اندیشهی اصلاحِ تئاتر روسیه از زمان نوشتن نمایشنامهی تاریخی باریس گادونوف(۱۸۲۵) در سر پوشکین بود. او تراژدی را نقطهی آغاز اصلاحات تئاتری میشمرد و به صراحت تاکید میکرد: روح زمانهی ما خواستار تغییرات مهم در صحنهی تئاتر است و در جای دیگر، دربارهی نمایشنامهی باریس گادونوف مینویسد: «موفقیت یا عدم موفقیت تراژدی من بر تجدید بنای نظام نمایشی ما تاثیر خواهد گذاشت.» پوشکین در این اثر دنبال آن بود تا تئاتر را از یک هنر اشرافی و مخصوص طبقهی اعیان، به شکل آغازین آن(نمایشهای مردمی در میادین عمومی شهر) بازگرداند.»
بنا به نوشتهی مترجم، نوشتن باریس گادونوف در دسامبر ۱۸۲۴ آغاز شد و در نوامبر ۱۸۲۵ به پایان رسید، یعنی حدود یک ماه پیش از قیام دکابریستها. در فضای خفقان پس از قیام، چاپ این اثر ممکن نبود و نمایشنامه برای نخستین بار در سال ۱۸۳۱ امکان انتشار یافت. با این حال اجازهی اجرای آن روی صحنه تا چند دهه پس از مرگ پوشکین نیز صادر نشد و برای نخستین بار در سال ۱۸۷۰ به اجرا درآمد. پوشکین اغلب صحنههای نمایشنامهاش را به صورت منظوم(با رعایت وزن و بدون قافیه) سروده است.
در ترجمهی فارسی نمایشنامه، تعدادی از تابلوها و تصاویر تاریخی مربوط به گادونوف و دیمیتری دروغین و اجراهای اپرای باریس گادونوف هم آمده است. همچنین تصویر تخت اهدایی شاه عباس صفوی به گادونوف، در صفحهی ۴۳ کتاب میتواند برای مخاطب ایرانی جذاب باشد.
نمایشنامهی باریس گادونوف را «آبتین گلکار» به فارسی ترجمه کرده و نشر «هرمس» آن را منتشر کرده است. قطع کتاب پالتویی است، ۹۱ صفحه دارد و ۲۵۰۰ تومان قیمت.
این یادداشت در وبسایت مرکز فرهنگی شهر کتاب منتشر شد(اینجا)
برای پیدا کردن گربههای فراری باید فرار کرد
مروری بر کتاب «گربهای که عاشق باران بود»
«... [لوکاس روز تولدش] وقتی از خواب بیدار شد، پدر و مادرش را دید که برایش آواز میخوانند. آنها فقط یک جعبهی مقوایی در دست داشتند که حتی با کاغذ کادو و روبان هم تزئین نشده بود. به نظر لوکاس مانند جعبهی کفشی بود که از توی انبار برداشته باشند. اینکه مامان یک کیک با شش شمع در دست داشت، هیچ کمکی به حال او نمیکرد. لوکاس به آن جعبهی مقوایی خیره مانده بود. چرا باید هدیهی تولد او یک جفت کفش کهنه باشد؟ لوکاس احساس کرد لب پایینیاش میلرزد و چشمانش در حال خیس شدن است.... لوکاس به فکر فرو رفت: بهتر نبود فرار کند؟ هدیه گرفتن یک جفت کفش قدیمی معنیاش این بود که دیگر پدر و مادر و ویروِلن (برادر بزرگترش) او را دوست نداشتند. پس باید فرار میکرد؛ فرار به جایی که آدم در روز تولدش یک هدیهی درست و حسابی با کاغذ و روبان میگیرد...» (صص ۸و۷)
«گربهای که عاشق باران بود»، نوشتهی «هنینگ مانکل»، نویسندهی سوئدی، قصهی لوکاس، پسر ششسالهای است که روز تولدش، در نهایت ناباوری، بچهگربهی سیاهرنگی را از پدر و مادر خود هدیه میگیرد و از آنجا که بچهگربه غیر از یک خال سفید روی دمش، کاملا سیاهرنگ بود، اسمش را «شب» میگذارد و.... در ادامهی داستان، وقتی لوکاس کاملاً با گربه انس گرفته، یک روز ناگهان گربه گم میشود.... «گربهای که عاشق باران بود» رمانی است ویژهی گروه سنی نوجوان که خیالپردازیهای قدرتمند لوکاس، بعدی جادویی به آن بخشیده است. نیمهی نخست کتاب، ماجرای ورود «شب» به زندگی شخصیت اصلی قصه است و نیمهی دوم آن، ماجراها و کشمکشهای بیرونی و درونی لوکاس، بعد از گم شدن گربهی محبوبش...
روز تولد، بچهگربه به محض بیرون آمدن از جعبه، روی پای پدر لوکاس ادرار میکند و پدر با خنده رو به پسرش میگوید: «حالا تو باید به او آموزش بدهی. باید جعبهای آماده کنی و داخلش شن بریزی تا گربهات بعد از این توی آن ادرار کند...» (ص۸) مادر نیز در پایان جشن تولد میگوید: «از حالا به بعد نباید فراموش کنی که یک گربه داری. گربه هر روز غذا میخواهد. باید باهاش بازی کنی، و شنهای جعبه را عوض کنی...» (ص۱۰) گویا والدین میخواهند پسرشان با پذیرش مسئولیت نگهداری از گربه، مسئولیتپذیری را تمرین و تجربه کند.
«... در این موقع فهمید که گربهاش چه نامی باید داشته باشد. لوکاس چیزی سیاهتر از شب نمیشناخت؛ پس باید اسم گربهاش «شب» باشد... لوکاس گفت: من گربهای دارم که اسمش «شب» است. «شب»، من تو را دارم.... از آن روز لوکاس به هیچ چیز دیگری جز گربهاش فکر نمیکرد. «شب» گربهی فوقالعادهای بود. با وجودی که فقط میتوانست موقع گرسنگی میومیو یا خرخر کند، لوکاس فکر میکرد که «شب» همهی حرفهایش را میفهمد. او تصمیم گرفته بود اگر نتواند به «شب» حرف زدن یاد بدهد، خودش زبان گربهها را بیاموزد. آن وقت آنها میتوانستند دوتایی دنیا را بگردند. لوکاس هرگز فکر نمیکرد که در روز تولد شش سالگیاش چنین هدیهی زیبایی دریافت کند.» (صص ۱۳و۱۲)
انس گرفتن با «شب»، دلهرهای اساسی برای لوکاس به همراه میآورد: ترس از گم شدن یا دزدیده شدن گربه. از طرف دیگر برادر دوازده سالهی لوکاس، «ویرولن» که به نظر لوکاس به خاطر گربه به او حسادت میکند، سعی دارد «موقعی که پدرشان در خانه است، و خصوصاً مواقعی که خلق خوشی ندارد، لوکاس و «شب» را تحریک و عصبانی کند. لوکاس حدس میزد که ویرولن امیدوار است «بابااکسل» از دعوای آنها خسته شود و نهایتاً «شب» را از خانه بیرون کند.» (ص۱۶)
لوکاس چنان به گربه وابسته میشود که در تخیل خود وقتی پدر، گربه را از خانه بیرون کرد، او هم تصمیم میگیرد آنجا را ترک کند: «لوکاس نمیدانست دیگر باید چه کار کند؛ به جز اینکه همیشه مختصر غذایی در پاکت و توی یخچال بگذارد. اگر قرار بود «شب» در آن خانه نماند، پس دیگر جای او هم در آن خانه نبود؛ آنها باید دوتایی آنجا را ترک میکردند.» (ص۱۶)
... «دربارهی شب خیلی چیزها بود که لوکاس باید به آنها فکر میکرد. هر روز جدید به معنی یک مشکل جدید بود، اما باز هم لوکاس فکر میکرد که داشتن گربه بهترین اتفاق زندگیاش بوده است. هر شب قبل از خواب، با گربهاش که معمولاً کنارش میخوابید حرف میزد. هر بار که چشمهایش را میبست، مانند این بود که درِ دنیای ناشناختهای را میگشود و به همراه «شب» وارد آن میشد. دنیایی که جز او و «شب» کسی آن را نمیشناخت. با وجودی که همهی اینها فقط در فکر او بود، اما کاملاً واقعی به نظر میرسید. در این دنیا، که فقط پشت پلکهای بستهی لوکاس وجود داشت، میشد این طرف و آن طرف رفت. با وجودی که همه چیز غیر عادی بود، کاملاً عادی به نظر میرسید. از نظر لوکاس آنجا یک دنیای افسانهای بود: خانهها، دیوارها، مغازهها، و همینطور تختهاسکیتها. در آن دنیای جادویی همه به زبان جادویی حرف میزدند، گاهی خورشیدِ جادویی هم طلوع میکرد، بارانِ جادویی میبارید، میشد گوجهفرنگیهای جادویی خورد و بازیهای جادویی کرد. خندهها و زخمها هم جادویی بود. با این حال همه چیز درست مثل یک دنیای واقعی بود. اما وقتی لوکاس کلمهی «جادویی» را به آن دنیا نسبت میداد، همه چیز اسرارآمیز و هیجانانگیز میشد. لوکاس روی تختوابش دراز میکشید و تمام ماجراهایی را که قرار بود خودش و «شب» در آن حضور داشته باشند، به تصویر میکشید.» (صص ۱۸و۱۷)
... «اما هیچ چیز آنطور که او فکر کرده بود نشد. یک روز صبح ]دو سه هفته مانده به آغاز مدرسهها[ ، «شب» ناپدید شد.» (ص۲۰)... «شب» در اولین صبح بارانی هفتههای پایانی تابستان ناپدید شده بود؛ اما مگر نه این است که گربهها از باران خوششان نمیآید؟!
مادرش و لوکاس روی برگههای کاغذ خبر گم شدن گربه را مینویسند و با ذکر مشخصات گربه، اطراف محل سکونتشان، در چندین جا نصب میکنند. لوکاس به مادر پیشنهاد میکند زیر برگهها بنویسند: به کسی که گربه را پیدا کند، یک میلیون کرون مژدگانی داده خواهد شد! مادر میگوید: «نمیتوانم. ما که اینقدر پول نداریم.» و لوکاس پاسخ میدهد: «تو بنویس؛ چون آنوقت میفهمند که من چقدر گربهام را دوست دارم.» (ص۲۶) مادر نمیپذیرد و لوکاس به هر دردسری که هست نوشتن «یک میلیون» را یاد میگیرد و یواشکی از خانه خارج میشود و زیر برگهها مبلغ مژدگانی را اضافه میکند و این مبلغ روز بعد ماجراهای خندهداری را به دنبال میآورد...
«همان شب لوکاس تصمیم گرفت دو کار انجام دهد: اول اینکه تا موقعی که «شب» را پیدا نکرده است از پا ننشیند، میدانست که «شب» به او احتیاج دارد؛ و دیگر اینکه اگر «شب» تا صبح فردا به خانه بازنگشت، او برای پیدا کردنش خانه را ترک کند. شاید اگر خودش هم مثل یک گربهی سرگردان زندگی میکرد، «شب» را راحتتر پیدا میکرد....» (ص۲۸) «... لوکاس جز اینکه به شب فکر کند، هیچ کار دیگری از دستش برنمیآمد. گربهاش را در حالی که گرسنه و خیس و سرمازده بود، مجسم میکرد و در نظر میآورد که چطور انسانهای بدجنس به «شب» سنگ پرت میکنند یا دُمش را میکشند. تخیلش چنان قوی بود که گویا خودش تبدیل به گربه شده است. انگار که پوست سیاهی بر تن و گوشهای نوکتیز دارد. اما بیشتر از هر چیز، لوکاس فکر میکرد که میتواند با فکر کردن به «شب» از او محافظت کند. تا زمانی که لوکاس به «شب» فکر میکرد، هیچ خطری نمیتوانست گربهاش را تهدید کند. موقعی که میخواست بخوابد و بئاتریس (مادرش) رویش را با لحاف میپوشاند، لوکاس به فکر فرار از خانه میافتاد؛ دیگر بیش از این نمیتوانست صبر کند؛ باید فرار میکرد.» (ص۳۳) و بعد از چند روز گشتن دنبال گربه «دوباره به فکر تصمیمی افتاد که طی این چند روز ذهنش را مشغول کرده بود: خودش هم باید از آنجا میرفت، درست مثل «شب». او باید شبها به دنبال گربهاش میگشت. و برای اینکه او را پیدا کند، باید خودش هم مثل یک گربه زندگی میکرد.» (ص۴۶)
لوکاس، با یک بالش و قلک پساندازش فرار میکند و سرگردان، سر از هتلی درمیآورد. او در گفتوگو با متصدی پذیرش هتل میگوید: «من فرار کردهام. برای پیدا کردن گربههای فراری باید فرار کرد.» (ص۵۴)...
فردای آن روز، پس از آنکه متصدی هتل با خانوادهی لوکاس تماس میگیرد، پدرش لوکاس را به جنگل میبرد و با هم در مورد «شب» حرف میزنند. پدر از کشوری میگوید که جای مشخصی روی نقشه ندارد و گربههای استثناییای که عاشق باران هستند، به شیوهای عجیب خود را به آنجا میرسانند. «شب» در اولین شب بارانی اواخر تابستان گم شده بود و لابد ترجیح داده بود به این کشور سفر کند. «شاید «شب» یک گربهی استثنائی و عاشق هوای بارانی است. (ص۶۰)
سرانجام لوکاس در شب اولین روز مدرسه، «شب» را در رؤیائی بینظیر میبیند و چنین گفتوگویی بینشان شکل میگیرد:
ـ من میخواهم تو همیشه پیش من باشی. چرا از پیش من رفتی؟ من مرتکب چه اشتباهی شدم؟
ـ تو هیچ اشتباهی نکردی؛ تو آنقدر مرا دوست داشتی که به من جرئت دادی راه خودم را بروم. من میدانم که تو همیشه به من فکر میکنی؛ این به من جرئت میدهد که گربهای باشم که خودم را به شهر باران برسانم.
ـ بودن در اینجا (شهر باران) چه خوبی دارد؟ چه چیز اینجا بهتر از خانهی ما در رونبروگن است؟
ـ من نمیدانم، هنوز نمیدانم. فقط احساس کردم که باید این کار را انجام بدهم. تو خودت هم یک روز چنین احساسی خواهی داشت. کاری که باید انجام بدهی، اما جرئت نمیکنی. آن موقع میتوانی به من فکر کنی (ص ۸۴ و ۸۳)
... روزها گذشت و لوکاس وارد مدرسه شد. رمان در این برش نیز جذابیتها بسیاری دارد و به شکل روان، مخاطب را به همراه میبرد. در آخرین صفحهی بخش ماقبل آخر کتاب میخوانیم: «لوکاس با خودش گفت: من هرگز از صحبت کردن درباهی «شب» دست نمیکشم. حتی اگر کسی نخواهد به حرفهایم گوش دهد. من برای خودم حرف میزنم. هیچ کس نمیتواند گربهام را از من بگیرد.» (ص۹۲)
«گربهای که عاشق بارارن بود» اثری است زیبا، بانشاط و سرزنده که با دقت بسیار به رفتارها و درونیات کودکان توجه کرده. کتاب را نشر هرمس با ترجمهی «مهناز رعیتی» در سال ۱۳۹۱ منتشر کرده است. قطع کتاب پالتویی است، ۹۵ صفحه دارد و دوهزاروپانصدتومان قیمت پشت جلد آن است. این رمان در تعطیلات تابستانی میتواند یک سرگرمی هنرورزانه، آزاد و خلاقانه برای بچههایی باشد که سالهای پایانی دبستان را میگذرانند یا وارد دورهی راهنمایی شدهاند.
این یادداشت در وبسایت مرکز فرهنگی شهر کتاب منتشر شد(اینجا)
"شهروند ـ خبرنگارانِ عکاس" و اینبار حادثه دریاچه شورابیل اردبیل
اگرچه از چند ماه پیش خبرهای متعددی دربارهی غیر استاندارد بودن وسایل تفریحیِ شهر بازی دریاچهی شورابیلِ اردبیل در رسانهها منتشر شده بود و از چندی پیش نیز رسانهها خبر از تعطیلی این شهر بازی به دلیل استاندارد نشدن وسایلش داده بودند، هفتهی گذشته حادثهی سقوط دستگاه رنجر این پارک منجر به مرگ یک نفر و زخمی شدن سه نفر شد.
هرچند عکسهای مربوط به حادثه توسط عکاسان خبری گرفته نشده و در آشفتهبازار روزنامهنگاری محلی، پیگیری مناسبی در این خصوص به عمل نیامده است، "شهروند ـ خبرنگارانِ عکاس"، بوسیلهی دوربین تلفنهای همراه چندین عکس از این حادثه تهیه کرده و در اختیار رسانههای اینترنتی قرار دادهاند. برای دیدن این عکسها میتوانید روی اینجا، اینجا، اینجا و اینجا کلیک کنید. خواندن دو گزارش خبرگزاری مهر ـ دفتر اردبیل ـ یکی به تاریخ سوم خرداد و دیگری به تاریخ هفت مرداد ـ بعد از حادثه ـ نیز میتواند ابعادی از وضعیت مدیریت کشور را نشان دهد؛ هرچند ما را به نتیجهگیری جدیدی نخواهد رساند. این هم یک خبر از ایسنا که میگوید این هفته باید منتظر اعلام نظر کارشناسان در مورد وقوع حادثهی مرگبار شورابیل باشیم. مقصر کیست؟ سخنگوی شورای شهر گفته است ... . دو خبر مرتبط را هم در اینجا و اینجا ببینید.
مادونایی با پالتوی خز