هفت نوشته بر هفت سنگ قبر


روی سنگ قبر سنگ قبر ویلیام شکپیر، سیلویا پلات، ویرجینیا وولف، جان کیتس، اف. اسکات فیتز جرالد، رابرت فراست و دوروتی پارکر چه نوشته شده است؟

«جان فولس» (John Fowles)، نویسنده‌ی انگلیسی، برای نویسندگان هویتی نیمه‌خدایی قائل بود؛ زیرا نویسنده‌ها می‌توانند شخصیت‌های رمان‌های‌شان را آن‌گونه که دوست دارند بیافرینند. ما با خواندن رمان‌ها و شناختن شخصیت‌های داستان‌ها، می‌توانیم هم با جهان نویسنده‌ و هم با دنیای درونی شخصیت‌هایی که  آفریده‌اند ارتباط برقرار کنیم. نویسنده‌ها ماهیت نیمه‌خدایی دارند؛ زیرا اگرچه می‌‌آفرینند، سرانجام در برابر مرگ تسلیم خواهند شد، مثل همه‌ی انسان‌ها. اینک متن سنگ مزار چند نویسنده‌ی‌ معروف: کلیک کنید!

آرامگاه دکتر کلوکه؛ پزشک دربار قاجار در زمان محمدشاه و ناصرالدین‌شاه

کتر کلوکه، طبیب فرانسوی در اواخر سلطنت محمدشاه و اوایل حکفرمایی ناصرالدین‌شاه، پزشک دربار ایران بود. درباره‌ی او نوشته شده است: «بعد از پایان قرارداد دکتر «لابا» و ترک خاک ایران، رئیس‌الوزرای وقت ایران٬ با تجلیل از خدمات این پزشک فرانسوی٬ در نامه‌ای از دولت فرانسه می‌خواهد تا پزشک فرانسوی دیگری٬ جانشین وی شود. او در نامه‌ی خود بر این امر تأکید دارد که این پزشک باید آشنایی خوبی به بیماری نقرس و بیماری‏های عضلانی داشته باشد؛ زیرا «محمدشاه قاجار» به چنین بیماری‌ای مبتلا بوده است. بدین‏سان دکتر کلوکه(Cloquet) با حقوق سالیانه سه‏هزاروپانصد تومان و هزینه‌ی سفر به خدمت دربار محمدشاه درآمد.

گفته می‌شود که میرزا محمدعلی‌خان شیرازی در طی مسافرت‏اش در اواخر سلطنت محمدشاه به فرانسه٬ دکتر کلوکه را... ادامه‌ی مطلب و گزارش تصویری از مزار دکتر کلوکه، پزشک دربار قاجار را در اینجا  پی بگیرید و مشاهده کنید.

آرامگاه دکتر کلوکه؛ پزشک فرانسوی دربار قاجار. عکس: رها دلدار

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

همسر معنوی!

از بس شنیدیم «پدر معنوی»، «مادر معنوی»، «برادر معنوی» و «خواهر معنوی» هوس کردیم بدونیم داشتن «زن معنوی» و «شوهر معنوی» هم ممکنه یا نه؟ اگه اون همه نسبت‌های معنوی میسّره، چرا همسر معنوی میسر نباشه! نه؟! لابد بی‌دردسرتر از همسر واقعیه یا دلچسب‌تر.

فلانی به عنوان پدر معنوی قشر فلان، بهمانی به عنوان مادر معنوی حرکت بهمان، اون یکی به عنوان برادر معنوی جوانان فلان‌ و یکی دیگه هم خواهر معنوی جنبش بهمان! و حالا از پشت تریبون اعلام کنن از خانم یا آقای ... به عنوان همسر معنوی‌مان دعوت می‌کنیم لحظاتی چند در خدمت‌شان باشیم! : ) 

یا که می‌گن «من فلانی رو پدر/ مادر/ خواهر/ برادر معنویم می‌دونم.» اینبار بگن فلانی همسر معنویمه!

مأمور گشت ارشاد: خانم کی باشن؟
مرد: همسر معنویم هستن!

آلیس در سرزمین عجایب؛ دو صفحه از نسخه‌ی دستنویس کتاب

دو صفحه از نسخه‌ی دستنویس کتاب آلیس در سرزمین عجایب؛ نوشته‌ی لوئیس کاروْل

تصویر در اندازه‌ی اصلی: اینجا

پزشکی ما؛ بیمارستان‌های ما

خبر سرقت از یک صرافی‌ در میدان فردوسی تهران را شنیده یا خوانده‌اید؟ پس از حادثه، دختر آسیب‌دیده از زخم‌ عمیق قمه را در چهار بیمارستان پذیرش نمی‌کنند؛ در بیمارستان پنجم زخمش را بخیه می‌زنند و می‌گویند: «چیز مهمی نیست و تا فردا مرخض می‌شود.» وضع جسمی دختر رو به وخامت می‌گذارد. پدرش او را به بیمارستان ششم می‌رساند. در بیمارستان ششم می‌گویند مصدوم باید فوری عمل شود. جراح بعد از اینکه چند ساعت در اتاق عمل برای نجات جان دختر تلاش می‌کند، می‌گوید: «دعا کنید! طهال و یک کلیه‌اش را خارج کرده‌ایم. وضعیت روده‌هایش هم خوب نیست و جراحت به آنجا هم رسیده است.‌» و ساعتی بعد دختر چشم از جهان فرو می‌بندد.

فارغ از رفتار چهار بیمارستان نخست که از پذیرش مصدوم سرباززده‌اند، ادعای بیمارستان پنجم پس از بخیه زدن زخم‌ها مبنی بر اینکه مصدوم تا فردا مرخص خواهد شد جالب است و دردناک. چطور نتوانسته‌اند عمق زخم را تشخیص بدهند و چطور نتوانسته‌اند بفهمند چند عضو داخلی مصدوم به شدت آسیب دیده است؟ این پزشکی امروز ماست؛ این وضع بیمارستان‌های ماست.

سطرهای زیر عین گفته‌های پدر مقتول است: «وقتی برگشتم دیدم دخترم خون‌آلود افتاده‌است. بلافاصله او را به بیمارستان چمران بردیم، اما در آنجا او را پذیرش نکردند. بعد به بیمارستان‌های آتیه و بهمن و لاله رفتیم؛ آنها هم قبول نکردند. سپس دخترم را به بیمارستان دادگستری بردیم. آنجا زخمش را بخیه کردند و گفتند چیز مهمی نیست و تا فردا مرخص می‌شود. وضعیت دخترم خیلی بد بود. نتوانستم طاقت بیاورم. می‌دیدم دخترم دارد جلوی چشمم پرپر می‌شود. دو ساعت بعد او را با رضایت خودم ترخیص کردیم و به بیمارستان پارسا بردیم. وقتی به آنجا رسیدیم پذیرش کردند و بلافاصله دکتر گفت باید عمل شود.

عمق جراحت خیلی زیاد بود. چند ساعت در اتاق عمل ماندند. حدود ساعت ۱۲ شب بود که دکتر از اتاق عمل بیرون آمد. وقتی وضعیت دخترم را پرسیدم گفت: «دعا کنید. طهال و یک کلیه‌اش را خارج کرده‌ایم. وضعیت روده‌هایش هم خوب نیست و جراحت به آنجا هم رسیده‌ است. تا جایی که امکان داشت آن را ترمیم کردیم.» دکتر گفت بقیه‌اش با خداست فقط دعا کنید. ما همگی در بیمارستان منتظر بهبود حال دخترم بودیم که خبر فوتش را دادند.»
 

کارتونی که بعد از بیست‌وهفت سال محقق شد!

کارتون زیر که مهرماه سال شصت‌وپنج در نشریه‌ی فکاهیون منتشر شده، کار جواد علیزاده است. ایشان بعد از به عینیت پیوستن مضمون اثر، آن را در پشت جلد شماره‌ی اردیبهشت ۹۲ نشریه‌ی طنز و کاریکاتور بازنشر کرده‌اند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منبع: وبلاگ نیمه‌شخصی جواد علیزاده(اینجا)

در مزارستان


در مزارستان از درختی که بر گورهای اطراف سایه می‌انداخت، توت خوردم.

بنیان خانواده!


دو هفته پیش یک پیامک از نوع عمومی/اطلاع‌رسان که به صورت فله‌ای ارسال شده بود از گوشی من هم سردرآورد. متن پیامک برام جالب بود و برای همین نگهش داشتم. شاید شما هم خوش‌تون بیاد: «[...] خردسال‌ترین شرکت‌کننده در بیست‌ودومین مسابقات سراسری قرآنِ [...] در گفت‌وگوی اختصاصی با سایت [...]: معنویت حاصل از قرآن موجب تحکیم بنیان خانواده می‌شود

اصلِ حرف


اصلِ حرف همانی است که خورده می‌شود؛ اصل حرف همانی است که قورت داده می‌شود.

کاربرد واژه چگونه تغییر می‌کند؟

معنای واژه‌ها در گذر زمان تغییر می‌کند. اگرچه معانی جدید یا کاربرد متدوال واژه‌ها در موقعیت‌های نو، به یکبارگی از کاربردهای قدیمی‌تر گسسته نیست، گاه آگاهی از کاربردها یا معانی قدیمی برخی واژه‌ها موجب شگفتی می‌شود. واژه‌هایی هست که اگر امروز بخواهیم آنها را در کاربرد هفتاد سال گذشته‌ به کار ببریم، نادرست تلقی شده، انتقاد ویراستاران و مخاطبان را در پی خواهد داشت.

در کتاب «خورشید ایران»*، که برگزیده‌ی مطالب نشریه‌ی خورشید ایران را معرفی می‌کند، دو مطلب هست که تاریخ انتشارشان به سال ۱۳۲۱ بازمی‌گردد. متن نوشته‌ی اول به شرح زیر است: «نظر به افزایش بی‌تناسب قیمت کاغذ و گرانی چاپ و گراور و سایر هزینه‌ها و عدم امکان ادامه‌ی طبع و انتشار با بهای فعلی، جراید کاریکاتوری زیر تصمیم گرفتند که از این پس روزنامه را در همان هشت صفحه منتشر ساخته و بهای آن را با کمال تأسف از یک ریال به یک‌ ریال ‌و ‌نیم(سی شاهی) ترقی دهند و به طوری که مشهود است این افزایش نسبت به افزایش بهای کاغذ که تقریباً نُه برابر ترقی کرده است، قابل مقایسه نبوده و با ملاحظه‌ی هزینه‌های دیگر، هنوز برای روزنامه منفعتی ندارد.»(ص۱۱۲)

در جایی دیگر، خورشید ایران ـ باز در سال ۱۳۲۱ ـ به نقل از نشریه‌ی «باختر» نوشته است: «جریده‌ی شریفه‌ی باختر می‌نویسد: قیمت کاغذ روزنامه از کیلویی ۳ ریال به ۳۳ ریال ترقی کرده. یعنی ۱۱۰۰ در صد افزایش قیمت یافته و هنوز هم روز به روز بر بهای آن افزوده می‌شود.»(ص۱۱۳)

در این دو مطلب کلمه یا تعبیر ترقی در معنایی به کار رفته که امروز دیگر به کار نمی‌رود. ترقی، امروز به معنای رشد مثبت یا پیشرفت است. درباره‌ی افزایش قمیت امروز کسی تعبیر ترقی را به کار نمی‌برد؛ اما هفتاد سال پیش چنین نبوده است. امروز می‌گوییم قیمت‌ها بالا رفته است؛ یا قیمت‌ها افزایش پیدا کرده است. امروز در پس واژه‌ی ترقی، رضایت قطعی از افزایش یا رشد پیش آمده مستتر است.

البته ظاهراً مسأله‌ی افزایش بی‌رویه‌ و غیر قابل تحمل قیمت کاغذ و قیمت روزنامه از هفتاد سال پیش به این سو، تغییری نکرده است! :)
...................................................................

* منتخبی از مطالب نشریه‌ی خورشید ایران؛ منتشر شده در فاصله‌ی سال‌های ۱۳۰۲ تا ۱۳۰۹ و ۱۳۲۱ تا ۱۳۳۱؛ به مدیریت بهاء‌الدین پازارگاد/ کتاب به کوشش سیدفرید قاسمی در سری گزیده‌ی مطبوعات ایران منتشر شده است(شماره‌ی ۱۲)؛ ناشر: شرکت سهامی کتاب‌های جیبی؛ چاپ اول ۱۳۸۹.  


کسی که برگشته، همانی نیست که رفته بود.

دماغ مادری و اشتباهات غیر قابل جبران زندگی!


در زندگی اشتباه‌هایی هست که قابل جبران نیست؛ یعنی اگر مرتکب‌شان بشوی، امکانی برای جبران نخواهی داشت. نمونه‌اش عمل زیبایی بینی. از دماغ جدید خوشت نیامد یا دلت برای دماغ مادری‌ات(دماغ مادری شبیهِ زبان مادری!) تنگ شد، دیگر چاره‌ای نداری... همین است که هست...

ناشران کوچک چگونه قربانی می‌شوند؟

ناشران کوچکی که در پی چاپ کتاب‌هایی بامحتوای جدی هستند و می‌خواهند استانداردهای نشر را تا جایی که ممکن است رعایت کنند، بیش از هر چیز دنبال کسب رضایت درونی‌اند. این‌ها قهرمانان بی‌نام‌ونشان دنیای کتاب‌اند. اگر این قسم ناشران نبودند، دنیای فرهنگ و ادبیات بسیاری کتاب‌ها را کم داشت و نویسندگان بسیاری بعد‌ها نمی‌توانستند فرصت کار با بنگاه‌های بزرگ چاپ کتاب را به دست بیاورند؛ زیرا در کشور ما ناشران کوچک بار اصلی معرفی نویسندگان جوان را بر دوش می‌کشند. ناشران کوچکِ متعهد، نویسندگان بسیاری را به دنیای کتاب معرفی کرده‌اند؛ نویسنده‌هایی که بعد‌ها به برگ‌های برنده‌ی ناشران بزرگ بدل شده‌اند. اگر ناشران کوچک نبودند، آیا ناشران بزرگ زحمت کشف و معرفی این نویسنده‌ها را متحمل می‌شدند؟

ناشران کوچکی که جز به چاپ کتاب‌های باارزش رضایت نمی‌دهند، در واقع انسان‌های شوریده‌سری هستند که مسیر کار را برای نویسندگان جوان و نیز برای بنگاه‌های بزرگ نشر هموار می‌کنند. اگرچه ناشران کوچک متعهد، با تمام توان در پی تولید و عرضه‌ی کتاب‌های باکیفیت‌اند، دیده نمی‌شوند و نام‌ونشانشان در هجمه‌ی گسترده‌ی بنگاه‌های بزرگ گم می‌شود. آیا همه‌ی کتاب‌های خوبی که خوانده‌اید متعلق به ناشران بزرگ بوده است؟ اگر آری، پس شهرت ناشران بزرگ باعث شده ناشران کوچک را نادیده بگیرید؛ و اگر نه، آیا نام این ناشران کوچک در خاطرتان مانده است؟

 ناشران کوچکِ متعهد شاید در طول سال بیش از پنج شش عنوان کتاب منتشر نکنند، اما با توجه به کم نبودن تعدادشان، در کنار یکدیگر یکی از پایه‌های اصلی فرهنگ مکتوب ما به حساب می‌آیند؛ پایه‌ای که اجزاء تشکیل‌دهنده‌ی آن در یخبندان بی‌اعتنایی مدام فرسوده می‌شود. ناشر کوچک متعهد، نه دنبال شهرت است، نه دنبال ثروت. دغدغه‌ی این ناشران چیزی جز کتاب نیست. این‌ها آوازخوان‌های ناشناخته‌ای هستند که به رغم اصالت‌ هنرشان، اغلب به دلیل سلیقه‌‌ها، گرایش‌ها و وسواس‌های ویژه‌شان، یا از ورود به جریان تجاری فرهنگ بازمانده‌اند، یا هرگز چنان سودایی در سر نپرورانده‌اند. این ناشران تحقیر می‌شوند، تمسخر می‌شوند، سرکوب می‌شوند، اما تا جایی که بتوانند، می‌کوشند به حیات خود ادامه دهند؛ زیرا به محتوایی که عرضه می‌کنند باور دارند و معتقدند اگر به حمایت از آن محتوا نپردازند، دیگران کمر به قتل آن خواهند بست.

ناشر کوچک متعهد، لاجرم معترض است؛ معترض به سلیقه و داوری بنگاه‌های بزرگ. او صداهای ضروری‌ای را بازتاب می‌دهد که در کوران تجارت فرهنگ و باندبازی‌ها و گروه‌گردانی‌های فرهنگی مغفول مانده است. هرچند شاید صدای متفاوتی که ناشر کوچک بازتاب می‌دهد، به وضوح شنیده نشود، باز صدایی است که از لای دیوارهای ضدصدای جریان‌های غالب رهایی یافته و احتمال شنیده شدن پیدا کرده است.

کتاب‌های ناشران کوچک متعهد، به ندرت ممکن است در فهرست پرفروش‌ها قرار بگیرد. ناشران کوچک در قیاس با بنگاه‌های بزرگ، به نوعی کار زیرزمینی انجام می‌دهند. گرایش خریداران به تهیه‌ی کتاب‌های پرفروش، آسیب‌های جدی‌ای را بر پیکر ناشران کوچک وارد می‌کند. تهیه‌ی فهرست پرفروش‌های هفته یا ماه از سوی کتابفروشی‌های بزرگ و نصب آن در فروشگاه‌ها‌، اغلب به انتخاب و سلیقه‌ی خریدار جهت می‌دهد. بار‌ها شنیده‌ام خریداری از متصدی کتابفروشی پرسیده است: «میز پرفروش‌هایتان کدام است؟» و بدین ترتیب خریدار به جای کندوکاو در قفسه‌ها و به جای کلنجار رفتن با کتاب‌ها، ترجیح داده کتابش را بین کتاب‌هایی انتخاب کند که ـ ظاهراً ـ دیگران بیشتر آن را خریده‌اند. این شاید به نوعی پیروی از مد باشد، شاید نشانه‌ی فقدان تفکر مستقل باشد، شاید نوعی ترس از انتخاب در پس این رفتار نهفته باشد، نوعی فقدان اعتماد به نفس و... به هر روی، به پسند خریدار به همین راحتی سمت‌وسو داده می‌شود و در این سمت‌وسوی داده شده، صدافسوس که نمی‌توان ردی از کتاب‌های خوب ناشران کوچک پیدا کرد.

نادیده گرفته شدن از طرف شرکت‌های پخش و بازاریابان کتاب نیز آفت دیگری است که همواره خرمن مختصر ناشران کوچک را با خطر نابودی روبه‌رو می‌کند. «پخشی‌ها» ترجیح می‌دهند فقط کتاب‌های ناشران معروف را توزیع کنند و ناشران کوچک نامعروف برای کسب شایستگی پخش شدن کتاب‌هایشان باید سال‌ها چشم انتظار بمانند. حرف پخشی‌ها هم از جنبه‌ای غیر منطقی به نظر نمی‌رسد: «مردم این نشر‌ها را نمی‌شناسند؛ بنابراین کتاب‌‌هایشان فروش نمی‌رود.» ناشران کوچک پولی ندارند که برای معرفی و تبلیغ کتاب‌هایشان در روزنامه‌ها و مجله‌ها صرف کنند؛ و از آنجا که شنا در جهت مخالف جریان آب را انتخاب کرده‌اند، به عنوان بازتاب‌دهنده‌ی صداهایی متفاوت یا کم‌مخاطب، کتاب‌هایشان اغلب مورد توجه دبیران بخش‌های ادبی و فرهنگی رسانه‌ها قرار نمی‌گیرد. بنگاه‌های بزرگ رابطه‌ی خوبی با رسانه‌ها برقرار کرده‌اند و در این عرصه نیز ناشر کوچک معمولاً از هیچ فرصتی برخوردار نیست.

ناشران کوچک متعهد بسیار بیشتر از ناشران بزرگ و نامدار، از انتشار آثارشان شادمان می‌شوند. انتشار هر کتاب آن‌ها را مشعوف می‌کند و نشانه‌های رضایت درونیشان را می‌توان در رفتار و در چهره‌شان مشاهده کرد. انتشار هر عنوان کتاب برای چنین ناشرانی در حکم فتحی است به یاد ماندنی؛ در حالی که شاید صاحبان بنگاه‌های بزرگ به ندرت از انتشار کتاب‌های جدید چنان شادمان شوند.

ناشر کوچک متعهد، برای مضون اثر و به کیفیت چاپ کتاب اهمیت بسیاری قائل است. نشر برای او دکانی برای پول درآوردن نیست؛ که اگر بود، مثل خیل سیاهی‌لشگر ناشران بی‌مایه می‌رفت سراغ بازنشر بی‌کیفیت و بی‌اذن ‌و اجازه‌ی آثار آل‌احمد، شریعتی، فروغ، نیما، سپهری، بهرنگی، شاملو، اخوان، مشیری و... یا در نازل‌ترین سطح ممکن به چاپ متون کهن فارسی اقدام می‌کرد. بازار کتاب‌های بی‌ارج و فاقد بار علمی در حوزه‌های روان‌شناسی، گیاهان دارویی و... هم که بسیار داغ است؛ اما ناشر کوچک متعهد سراغ هیچ یک از این شعبده‌بازی‌ها نمی‌رود.

ناشران کوچک متعهد سرمایه‌ای بیش از آنچه برای نشر کتاب‌ها هزینه می‌کنند، در اختیار ندارند. این‌ها منتشر می‌کنند، به امید اینکه روزنه‌ای رو به دنیای ادبیات و فرهنگ بگشایند. این‌ها کار می‌کنند تا تغییر دهند؛ تا مسیرهای جدیدی به روی دوست‌داران کتاب بگشایند.

کدام نویسنده است که دوست نداشته باشد کتابش را ناشری بزرگ چاپ کند؟ کتابی که آن را ناشری بزرگ چاپ کرده، دیده می‌شود، خریده می‌شود، در موردش بحث می‌شود؛ اما کتاب خوبی که ناشر کوچک متعهد چاپ کرده...

اگر نبود حس آرامش و لذت درونی، آیا ناشران کوچک در گردونه‌ی سرگیجه‌آور نشر ایران می‌توانستند برای ادامه‌ی بقا به تلاششان ادامه بدهند؟

کمی از نام‌ها یا «برند»‌های مطرح نشر فاصله بگیریم. مطئن باشید دست خالی کتابفروشی‌ها را ترک نخواهید کرد. سعی کنیم نام‌ها و کسانی را که از فرصت دیده شدن محروم مانده‌اند، ببینیم، بخوانیم و بشنویم. اجازه ندهیم سلیقه‌مان وفق نظر بنگاه‌های بزرگ شکل بگیرد. اگر درباره‌ی کتابی در رسانه‌ها بحث نشود، اگر برای کتابی در فرهنگسرا‌ها برنامه‌ی رونمایی گرفته نشود و اگر کتابی در ویترین کتابفروشی‌ها جا خوش نکند، دلیل بر بی‌مایگی آن نیست.

به زودی نمایشگاه کتاب تهران میزبان کتاب‌خوان‌های سراسر ایران خواهد شد. متأسفانه اغلب علاقه‌مندان، مستقیم سراغ ناشران مطرح می‌روند و از تماشای ویترین ناشران متعهد نا‌شناس پرهیز می‌کنند. کافی است کمی تأمل داشته باشیم تا بتوانیم موضوعات و مضامین دلخواه‌مان را در میز ناشران کوچک نیز بیابیم. گاهی ناشری شهرستانی پیدا می‌شود که چندین کتاب باارزش منتشر کرده، اما به جرم شهرستانی بودن، هرگز از فرصت دیده شدن بهره‌ای نبرده است. نشر ایران فقط چند بنگاه بزرگ نیست. ناشران کوچک به توجه کتاب‌خوان‌ها نیاز دارند تا کتاب‌های بیشتری را از خطر مرگ نجات دهند. با بی‌توجهی از مقابلشان رد نشویم!

این یادداشت در وب‌سایت مرکز فرهنگی شهرکتاب منتشر شد(اینجا)

بازگشت به کابوس‌های مکرر

گذری بر مضمون مهاجرت در کتاب «سرگیجه» نوشته‌ی ژوئل اگلوف

«جریان عادی اینجا فریادهایی است که در رودی از خون غرق می‌شود؛ تکان و لرزه، چشم‌های برگشته، زبان‌های آویزان، بهمنی از امعاء و احشاء، سرهایی که قِل می‌خورد، گاوهایی که پوستشان مثل موز کنده می‌شود، خوک‌های رنگ‌پریده‌ی شقه‌ شده، حیواناتی که از پا آویزان می‌شوند، پشت سر هم می‌گذرند و مدام کوچک‌تر می‌شوند، و ما با سر و صورتِ غرق خون و چکمه‌های پر از عرق کار می‌کنیم؛ در جنب‌وجوش هستیم، فریاد می‌زنیم، گاهی بلند‌تر از حیوانات؛ با هم دعوا می‌کنیم یا ادایش را درمی‌آوریم؛ با صدای بلند برای لاشه‌ها آوازهای اپرایی می‌خوانیم، برای خوک‌ها آوازهای رکیک می‌خوانیم، وقت نفس کشیدن نداریم، باید ضرب‌آهنگ را حفظ کنیم. سرمان در امعاءواحشاء فرو رفته، دست‌هایمان در حال زیرورو کردن است و کارد‌هایمان مشغول بریدن...»(سرگیجه، ص۱۲)

سرگیجه. اگلوف. «سرگیجه»، اثری است داستانی از «ژوئل اگلوف»، نویسنده و فیلمنامه‌نویس فرانسوی که «موگه رازانی» آن را به فارسی ترجمه کرده است. راوی در شهری زندگی می‌کند که هوا و محیط اطرافش به غایت آلوده است. او که در کشتارگاه به کار مشغول است، با مادربزرگش زندگی می‌کند و تصمیم دارد روزی زادگاهش را ترک کند، «اما راه انتخاب همیشه باز نیست.»

 راوی در ابتدای اثر، محیط زندگی‌اش را چنین معرفی می‌کند: «از نظر آب‌ و هوا هم بخت با ما یار نیست. تا جایی که به خاطر دارم اینجا همیشه همین قدر گرم و همین قدر تاریک بوده است. هرچه ذهنم را زیر و رو می‌کنم، یک ذره هوای خنک هم به یاد نمی‌آورم. خاطره‌ای از باز شدن آسمان ندارم، یا حتی از سوراخ شدن این لحاف خاکستری که بعضی روز‌ها حتی تا روی سرمان پایین می‌آید و اگر باد بلند نشود، روز‌ها و گاهی هفته‌ها از صبح تا شب ما را در مه فرو می‌بَرد. به طور قطع محیط سالمی نیست. بچه‌ها رنگ‌پریده‌اند، پیر‌ها درست پیر نشده‌اند. در واقع تشخیص این دو از هم همیشه ممکن نیست. به هر حال من که اطمینان دارم تا آخر عمر اینجا نخواهم ماند. با همه‌ی اینکه می‌گویند همه جا مثل هم است، با همه‌ی اینکه می‌گویند محل‌های بد‌تر از این هم وجود دارد، اما یک روز به دیدن جاهای دیگر خواهم رفت...» (ص۷)

 اما مگر کنده شدن به همین سادگی‌هاست؟ «می‌دانم روزی که از اینجا بروم، غمگین خواهم شد. حتماً چشم‌هایم از اشک‌تر می‌شود. به هر حال ریشه‌های من اینجاست. تمام فلزات سنگین را مکیده‌ام، رگ‌هایم پر از جیوه است و مغزم مملو از سرب. در تاریکی می‌درخشم، پیشابم آبی‌رنگ است، ریه‌هایم مثل کیسه‌ی جاروبرقی پر است و با این حال، می‌دانم روزی که از اینجا بروم، حتماً اشکم سرازیر می‌شود. طبیعی است، من اینجا به دنیا آمده‌ام و بزرگ شده‌ام. هنوز هم به یاد دارم چطور در بچگی جفت‌پا توی چاله‌های روغن می‌پریدم و وسط زباله‌های بیمارستانی غلت می‌زدم. هنوز صدای مادربزرگ را می‌شنوم که با فریاد به من می‌گفت مراقب لوازمم باشم. لقمه‌هایی که با گریس سیاه برای عصرانه‌ام آماده می‌کرد... و مربای لاستیکی سیاهی که مزه‌ی پرتقال تلخ، اما کمی تلخ‌تر می‌داد... من کنار خط آهن بازی کرده‌ام، از تیرهای برق بالا رفته‌ام، توی حوض‌های تصفیه آبتنی کرده‌ام. و بعد‌ها، در گورستان ماشین‌ها... اما به هر حال خاطره‌اند. آدم حتی به بد‌ترین جا‌ها هم دلبستگی پیدا می‌کند؛ مثل دوده‌ای که به ته بخاری می‌چسبد.» (ص۹)

صفحه‌های کتاب سرشار از تصاویر دردناک زندگی راوی و شرایط تیره‌ی محیط زندگی اوست. باید کتاب را بخوانید تا هم با جزءبه‌جزء سیاهی زندگی راوی آشنا شوید و هم شاید ‌گاه با او احساس قرابت داشته باشید.

«به «بورچ» که بیرون به من ملحق شده است می‌گویم:
ـ اینکه نشد زندگی.
یک فنجان به اصطلاح قهوه از دستگاهی که از شش ماه پیش به این طرف چیزی جز آب جوش تحویلمان نمی‌دهد، به طرفم می‌گیرد و می‌گوید:
ـ ولی زندگیِ ماست.
همان طور که لیوان را به دهانم نزدیک می‌کنم با غرولند می‌گویم:
ـ بله، اما من دیگر این زندگی را نمی‌خواهم. به زودی از اینجا می‌روم.
ـ و می‌خواهی کجا بروی؟
با شکلکی زیرکانه جوابش را می‌دهم، مثل کسی که می‌خواهد بگوید در این باره فکرهایی دارم، اما ترجیح می‌دهم از آن حرفی نزنم؛ در حالی که واقعاً نمی‌داند می‌خواهد چه غلطی بکند.» (ص۳۸)

البته یادداشت حاضر کوشیده فقط با برجسته کردن موارد مربوط به مهاجرت، خواننده‌ی احتمالی را به صورت پررنگ با یکی از مضامین اصلی کتاب آشنا کند و مروری بر کل مضامین داستان نیست.

ماهیگیری یکی از تفنن‌هایی است که برخی اهالی محل سکونت راوی روزهای تعطیل، خود را با آن سرگرم می‌کنند. «اگر چیزی نداشته باشی سر قلاب بزنی، مهم نیست؛ نباید نگران باشی. کافی است قلاب را توی آب بیندازی و بعد از چند ثانیه حتماً چوب‌پنبه زیر آب می‌رود. موضوع این نیست که ماهی‌های اینجا احمق‌تر از ماهی‌های جاهای دیگر هستند؛ مسأله فقط این است که می‌خواهند از آب بیرونشان بیاوری، از آنجا نجاتشان بدهی. بیرون از آب بهتر می‌توانند نفس بکشند؛ به علاوه سوزش و خارش بدنشان هم کم می‌شود. به همین دلیل خوشحال هستند. بعد می‌توانی هر کار بخواهی با آن‌ها بکنی. ولشان کنی روی علف‌ها تا بمیرند، سرشان را به سنگ بکوبی، کافی است که فقط آن‌ها را به دلیل اینکه کوچک یا زشت هستند، دوباره به رودخانه نیندازی. تنها خواسته‌ی آن‌ها همین است. توقع زیادی ندارند.» (ص۴۱)

در صفحه‌ی ۸۶، بین راوی و دوست صمیمی‌اش «بورچ» چنین گفت‌وگویی شکل می‌گیرد:
«راوی: راستی، کریسمس چه کار می‌کنی؟
بورچ: کریسمس؟ مگر نگذشته؟
ـ خب نه، سه هفته‌ی دیگر است.
ـ حتماً با کریسمس سه سال پیش اشتباه گرفتم...
ـ حتماً. خب چه کار می‌خواهی بکنی؟
ـ درست نمی‌دانم. شاید برای خودم میگو بخرم و آواز شب شیرین را بخوانم.
ـ باید به خانه‌ی ما بیایی. این طوری بیشتر خوش می‌گذرد.
ـ خیلی لطف می‌کنی. نه نمی‌گویم.»

حضور بورچ در خانه‌ی راوی فصل بعدی داستان را شکل می‌دهد. بورچ با خودش نوشیدنی‌ گازداری را به خانه‌ی راوی می‌برد. او این نوشیدنی را ده سال پیش در بازی تیراندازی در جریان یک جشن برنده شده است. بورچ می‌گوید: «ده سالی می‌شود که آن را برای مناسبت‌های بزرگ نگه داشته‌ام.» حضور در جشن کریسمس در خانه‌ی راوی و مادربزرگش، بعد از ده سال بزرگ‌ترین مناسبت زندگی بورچ است...
بعد از جشن، بورچ و راوی شروع به گفت‌وگو می‌کنند و مادربزرگ چرتش می‌گیرد....
«بورچ: راستی، بالاخره کی می‌روی؟
انگشت سبابه‌ام را روی بینی می‌گذارم تا بفهمانم ساکت شود. اما‌‌ همان هم برای هوشیار کردن مادربزرگ کافی بود.
ـ چی؟ کجا می‌خواهی بروی؟
ـ هیچ کجا مادربزرگ، نگران نشو. بخواب.
و دوباره می‌خوابد.» (ص۹۴)

بعد از شب‌نشینی کریسمس، راوی می‌خواهد دوستش را تا ایستگاه اتوبوس بدرقه کند، که باران می‌گیرد. توصیف او از باران چنین است: «وقتی باران گرم و چرب روی سرمان می‌ریزد، زود متوجه ماجرا می‌شویم. بارانی که تمام گردوغبار معلق در هوا را با خود پایین می‌آورد. و مثل روغنی که از ماشین تخلیه شده باشد، با قطره‌های درشت رویمان می‌ریزد.» (ص۹۸)

و کتاب چنین به پایان می‌رسد: «به محض اینکه وسط یک کابوس بیدار می‌شوی، باید به این فکر باشی که باید دوباره به آن برگردی.
صبح به تصوری که از صبح داری شباهت ندارد. اگر عادت نداشته باشی، حتی متوجه آن نمی‌شوی. تفاوت آن با شب خیلی ظریف است. باید باریک‌بین باشی. فقط یک پرده روشن‌تر است. حتی خروس‌های پیر هم دیگر تفاوت بین آنها را تشخیص نمی‌دهند.
بعضی روز‌ها، چراغ خیابان‌ها خاموش نمی‌شود. اما خورشید بالا آمده، حتماً یک جایی، بالای افق، پشت مه، دود، ابر غلیظ و ذرات غبار قرار دارد.
هوای بد یک شب قطبی را تصور کنید. روزهای آفتابی ما به آن شباهت دارد.» (ص۱۰۱)

مشخصات کتاب: سرگیجه، ژوئل اگلوف، ترجمه: موگه رازانی، نشر کلاغ، تهران، ۱۳۹۱، ۱۰۱ صفحه، قیمت: چهار هزار تومان.

این یادداشت در وب‌سایت مرکز فرهنگی شهرکتاب منتشر شد(اینجا)