رنج‌های یک زن افغان در ایران   

حنیفه، بی‌تاب دیدار فرزندان و درمانده از تأمین هزینه‌های بیمارستان

سعیده وامبخش: این روزها در یکی از بیمارستان‌های کرج، «حنیفه»، زن جوان افغان، بر اثر ضربات چاقوی داغ شوهرش، بستری است. او در اثر این ضربه‌ها شکمش پاره شده و ناتوان از تأمین هزینه‌های درمانی است.

بیستم مردادماه بگومگویی بین زن و شوهر درمی‏‌گیرد. «غلام» اصرار داشت که حنیفه پسرها را از خانه بیرون کند و حنیفه زیر بار این زورگویی نمی‌رفت. هرچه حنیفه پایدارتر، غلام خشمگین‌تر.

بگومگو بالا می‏‌گیرد. حنیفه چاقو را در دست غلام می‏بیند، اما چاقوی دوم را در دست دیگر غلام نمی‏بیند. یک دست غلام را مهار می‏کند و چاقو را از دستش می‏گیرد. در همین حین غلام چاقوی دوم را که قبلاً روی آتش داغ شده بود، سمت چپ شکم حنیفه فرو می‌برد.

حنیفه می‌گوید: «خیلی ترسیده بودم، اما ترس باعث نشد فکرم از کار بیفتد. ملحفه‏‌ای دور خودم ‏پیچدم و تا خانه‏‌ی یکی از اقوام که چندین کوچه از خانه‏‏مان فاصله داشت یک نفس ‏دویدم.» اقوامش او را به بیمارستان منتقل می‌کنند.

از آن‌جایی که حنیفه نمی‌توانست به پزشکی قانونی برود، برای بررسی جراحات وارده، پزشکی قانونی مبلغ ۵۰ هزارتومان بابت آمدن به بیمارستان از حنیفه دریافت کرد.

غلام دستگیر و به پاسگاه منتقل شد. ۲۲ مردادماه پزشک قانونی ضربات وارده را تأیید و غلام به زندان منتقل شد.

..........

حنیفه را از سال ۱۳۹۰ می‌شناسم. زمستان آن سال با من تماسی گرفته شد مبنی بر این که زنی افغان دنبال شخصی می‏گردد تا با او حرف بزند. گفته بود: «کسی را پیدا کنین می‏‌خوام حرف بزنم!»

شال و کلاه کردم رفتم به آدرسی در گلشهر کرج. این‏‌گونه بود که دو سال پیش با حنیفه آشنا شدم.

در خانه‌ای فرسوده که کمتر شبیه خانه است، هفت نفری زندگی می‌کردند: پنج فرزند و شوهری معتاد. سال‌هاست برای تأمین هزینه‌های خانواده در خانه‌های مردم کار می‌کند؛ البته پسرانش هم کار می‌کنند. «حسن»، ۱۹ساله، چاه‏کن و بی‏سواد؛ «حسین»، ۱۸ساله، نان‏خشکی، بی‏سواد؛ «فریدون» ۱۳ساله، نان‏خشکی، محل تولد: ایران، فاقد شناسنامه، بی‏سواد؛ «سیامک» ۱۰ساله، نان‏خشکی، محل تولد: ایران، فاقد شناسنامه، بی‏سواد؛ و «فرهاد» ۵ساله، محل تولد: ایران فاقد شناسنامه و کارت. همگی دارای «کارت تردد» اما کارت‌هایی که تاریخ اعتبارشان گذشته است. 

حدود سیزده - چهارده سال پیش همراه شوهر و دو فرزندش (حسن و حسین) به ایران مهاجرت می‏‌کند. در طول اقامت در ایران صاحب سه پسر می‏‌شود. حنیفه هر پنج فرزند را خود به تنهایی و در خانه به دنیا آورده‏ است.

حنیفه زنی ا‏ست سخت‏کوش و بی‏دریغ؛ زنی که اگر ببینیدش نمی‏‌توانید دوستش نداشته باشید. در سخت‏ترین شرایط لبخند در چهره‏اش پهن می‏‌شود و تو را تا مرز جنون راهنمایی می‏‌کند؛ حتی روی تخت بیمارستان با شکاف عمیق چاقو بر شکم.

پسران، تشنه‌ی انتقام از پدر

حنیفه معتقد است خداوند نصیب او کرده است که به ایران بیاید. پسرانش را یاد داده است در مقابل کتک‏هایی که از پدر می‏‌خورند، احترام پدر را داشته باشند، دست روی پدر بلند نکنند و زور بازویشان را مهار کنند. پسرها نیز تا دو سال پیش حرف مادر را اطاعت می‏کردند. طبیعی است حنیفه برای در امان ماندن فرزندانش و این که مبادا پسران احترام پدرشان را بشکنند، خود را حائل پدر و فرزند قرار می‏داد و بیشترین ضربات نیز نصیبش می‏شد.

حنیفه هرگز تصور نمی‏کرد روزی پسران در برابر پدر قد علم کنند، اما سرانجام شد آن چیزی که حنیفه نمی‏‌خواست. حسین، کتک‌های پدر را تاب نیاورد، شورید و سنگینی دست و لگدهایش غلام را با پای شکسته راهی بیمارستان کرد؛ همان بیمارستانی که الان حنیفه نیز آنجا بستری‏ست.

غلام زمین‏دار بود در افغانستان و اوضاع مالی خوبی داشت. در کشورش ابتدا به تریاک اعتیاد پیدا کرد و سپس در ایران به شیشه و کراک روی آورد ... مصرف غلام زیاد شد، اموال خانه به یغما رفت و به همان میزان بچه‌هایش را بیشتر کتک زد.

وقتی به دیدن حنیفه رفتم، غلام در کمپی دوران ترک را می‏‌گذراند. هزینه‏‌ی کمپ هر ۲۰ روز ۲۰۰هزار تومان بود که حنیفه از راه کارکردن در خانه‏ ها ـ گاه در یک روز چند نوبت ـ و پسرها با جمع‏‌آوری نان خشک، آن را تأمین می‏‌کردند تا بلکه غلام سلامتی خود را بازیافته و به خانه برگردد. او قبل از بستری شدن در کمپ هم به مدت دو ماه به جرم مصرف مواد مخدر در زندان بود.

آن روز سرد زمستانی، سیامک می‏گفت: «بابام رو دوست دارم. می‌خوام که زود بیاد خونه. اما اگه دوباره شروع کنه به کشیدن، با چاقو می‏کشمش!» و فریدون می‌گفت: «از بابام بدم میاد. اما دوست دارم ترک کنه و برگرده خونه.»

حسین به دلیل کتک‌کاری با پدر، مدتی خانه را ترک کرد و در باشگاه بدنسازی پناه جست و به شکل غیر متعارفی مورد حمایت مدیر باشگاه قرار گرفت. حنیفه در غیاب غلام خیلی تلاش کرد تا حسین را مجاب کند و به خانه برگرداند.

گفتگوی من با حسین در بیمارستان اتفاق افتاد؛ وقتی مادرش روی تخت بیمارستان بود. تا آن روز او را ندیده بودم. کینه‏‌ی پدر بدجور کنج دلش آشیانه کرده است. او انتقام گرفتن را راه حل تمام مشکلات خانواده می‏داند. انتقام با آتش!

امیدوارم سازمان یا ارگانی حنیفه و فرزندانش را تحت پوشش بگیرد تا پسرانش بتوانند تحصیل کنند. یقیناً فریدون و سیامک و فرهاد بیشترین آسیب و صدمه را از جانب غلام دیده‌اند. کشتن و آتش‌زدن پدر دغدغه‌ی این روزهای پسران حنیفه شده است.

حنیفه در انتظار کمک

سال ۹۱ پس از رایزنی‌های زیاد با مؤسسه‌ی «کیانا»، با کمک فردی خیّر، حنیفه به خانه‌ی دیگری در میانجاده‌ی کرج نقل مکان کرد. هنوز منزل جدید را ندیده‌ام. در منزل جدید سال اول ظاهراً مبلغ دویست‌هزار تومان پول پیش و ده‌هزار تومان اجاره می‌دادند؛ اما امسال بابت همان خانه مبلغ شش میلیون تومان پول پیش و صدوهشتادهزار تومان اجاره می‌دهند. حنیفه نمی‌تواند عهده‌دار تأمین این هزینه‌ها باشد.

حالا حنیفه‌ی جوان ناتوان از تأمین هزینه‌های درمانش و هزینه‌های زندگی است و هیچ ارگانی هم برای حمایت از این دسته از زنان آسیب‌دیده‌ی افغان پا پیش نمی‌گذارد. این روزها زنان افغان آسیب‌پذیرترین قشری هستند که از آنها غفلت می‌شود.

این متن، همراه چند تصویر از محل زندگی حنیفه، در سایت کانون زنان ایرانی منتشر شد. (اینجا) 

«دَلی‌لَرین کؤلگَه‌سی»، شعرهای آذری شهرام شیدایی


«دَلی‌لَرین کؤلگَه‌سی» (سایه‌ی دیوانه‌ها) دفتر شعرهای آذری «شهرام شیدایی»   «دَلی‌لَرین کؤلگَه‌سی» (سایه‌ی دیوانه‌ها) نام دفتر شعرهای آذری «شهرام شیدایی» است که نشر «کلاغ سفید» آن را در ۹۲ صفحه و با قطع پالتویی منتشر کرده است. شعرهای این کتاب، که همگی آزاد و به زبان ترکی آذری است، با دو الفبا (الفبای رایج در ایران که متون ترکی در ایران هم به این الفبا نوشته می‌شود و الفبای لاتین رایج در جمهوری آذربایجان) به چاپ رسیده است.

  شعرها در لحظاتی تردیدآمیز، پرتأمل و مملو از لاعلاجی و عصبیت می‌گذرد. تصاویر غنی و روان از خصوصیات آثار شیدایی، ازجمله، این کتاب است.

  «دلی‌لرین کولگه‌سی» حاوی ۲۴ قطعه شعر است و چاپ نخست آن سال ۱۳۹۲ در شمارگان هزار نسخه، با قیمت ۴۵۰۰ تومان منتشر شده است.

  شهرام شیدایی یکی از مطرح‌ترین چهره‌های شعر ایران در دهه‌ی هفتاد خورشیدی است که با دو کتاب «آتشی برای آتشی دیگر» و «خندیدن در خانه‌ای که می‌سوخت» جایگاهی تثبیت ‌شده در شعر امروز فارسی برای خود رقم زد. هر دو این کتاب‌ها به چاپ دوم رسیده‌اند. همچنین او بخش اعظم کارنامه‌ی ادبی «اوْرهان ولی»، یکی از شعرای پیشگام ترکیه را به فارسی ترجمه کرد که با نام «رنگ قایق‌ها مال شما» به چاپ دوم رسیده است. شیدایی شعرهایی از «ملیح جودت آندای» دیگر شاعر مطرح شعر نو ترکیه را هم ترجمه کرده که با نام «گیل‌گمش در پی جاودانگی» منتشر شده است.

  شهرام شیدایی که هنوز برخی شعرها و ترجمه‌هایش فرصت انتشار نیافته‌اند، آذرماه ۱۳۸۸ چشم از جهان فروبست. او متولد ۱۳۴۶ خورشیدی بود.

شعرخوانی در نخستین سالگرد صمد تیمورلو


صمد تیمورلو 
 دوستان صمد تیمورلو، شاعر فقید، در نخستین سالگرد درگذشتش گرد هم می‌نشینند تا با خواندن شعر، یاد او را گرامی بدارند.

 این برنامه روز پنجشنبه، ۲۴ مرداد از ساعت ۱۶ تا ۱۸ در شهر کتاب بهشتی برگزار خواهد شد. شهر کتاب بهشتی در خیابان احمد قصیر (بخارست)، نبش کوچه سوم قرار دارد.

 صمد تیمورلو، صاحب دفترهای «قله‌ات آن‌جا نیست»، «خروس مرده برمی‌خیزد»، «بیرون تعریف نشده است» و «به نام کسی که در تاریکی‌ست»، سال گذشته در سن ۴۴ سالگی بر اثر بیماری سرطان درگذشت.

درباره‌ی او می‌توانید روی اینجا و اینجا کلیک کنید.

چهارپای مراد، ویِژه حمل و نقل


کمی که درباره‌ی اوضاع پیرامونی نق زدیم، گفتم: «پس کی قراره ما سوار اسب مراد بشیم؟!» گفت: «تصحیح کنم خر مراد، نه اسب مراد!»
ـ بله! بله! منظور بنده هم همون بود که از باب رعایت ادب، اون کلمه رو به اسب تغییر دادم و در ضمن اسب مناسب‌تر هم به نظر می‌آد. از نظر چالاکی و سرعت و قدرت عرض می‌کنم.
ـ بالاخره از قدیم اصطلاحش خر مراد بوده!
ـ بله! البته می‌شه به توافق رسید. مثلاً توافق کنیم بگیم: چهارپای مراد، ویِژه حمل و نقل! مؤدبانه‌تر هم هست و خواستنی‌تر.
...

کاریکاتورهای ایگور وارچنکو

برای دیدن مجموعه‌ای از کاریکاتورهای ایگور وارچنکو (Igor Varchenko) لازم نیست جای دوری بروید. کافی است روی اینجا کلیک کنید! سایتی هم که این کاریکاتورها را منتشر کرده، سایت اختصاصی طنز و کارتونی است که جمله‌ی زیر را به عنوان شعار اصلی‌اش برگزیده است: «صبر کنید! همه چیز را می‌توانم به شوخی بدل کنم!» یا به نوعی دیگر: «با همه چیز می‌توانم شوخی بکنم!» بله! هنر طنز هم این است:‌ شوخی کردن! و لازمه‌ی آن، وجود امکان شوخی کردن!

Igor Varchenko/ کاریکاتورهای ایگور وارچنکو

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کلمه‌لرین آردییجا/ یادداشتی از صالح عطایی

عصر دهمین روز تیرماه، اعضاء کارگاه داستان‌نویسی حوزه‌ی هنری اردبیل میزبان صالح عطایی بودند تا دیدگاه‌هایشان را پیرامون داستان‌های کوتاه عطایی با وی در میان بگذارند. در آن نشست هفت تن از اعضاء کارگاه و فعالان ادبی ـ فرهنگی اردبیل به ارائه‌ی نظر در خصوص داستان‌های کتاب «دون کیشوت و دلی دومورولون کورپوسو» (دن کیشوت و پل دومرول دیوانه) پرداختند و سپس نوبت به عطایی رسید. او پیش از آنکه یکی داستان‌های کتابش را برای حضار بخواند، متن کوتاهی را که برای ارائه در این نشست نوشته بود خواند. آنچه در زیر آمده همان متن است. استقبال کم‌نظیر از آن جلسه ضرورت توجه هر چه بیشتر به ادبیات جدی را در اردبیل نمایان می‌کند.

...........................................................

صالح عطایی: منیم ادبیاتا علاقه‌م، کلمه‌لره تاپدیغیم علاقه‌دن باشلاندی. بونون ریوایتی «منیم آدلاریم»دا دا وار. کلمه‌لرین، شخص­لردن آرتیق پرسوناژا دؤنمه‌سی، تئم صاحیبی اولماسی، آیاق توتوب یئریمه‌سی راوی­نین آدلارینا دؤنمه‌سی، اوردا نقل اولونور.

بلکه داها دئینمه‌دیم/ شعرهای صالح عطایی  من اول ایبتیدایی­‌یه گئدنده ائویمیزه تلویزیون آلیندی. او زامان تلویزیونون یوخلوغوندا ـ تکه‌توک بعضی ائولرده وار ایدی ـ، عاییله ایچینده دانیشیق، سؤز صؤحبت چوخ اولاردی. ایندیکی تک هامی اَیله‌شیب تلویزیونا باخمازدی. قوهوم‌لارلا، قونوم قونشویلا گل‌گئت چوخ اولاردی. ناغیل چوخ دئییلردی، شعر چوخ اوخوناردی. البتّه تلویزیونون تاپیلماسییلا ائولرده‌کی بو عادت، بو دب آنن آرادان گئتمه‌دی. ناغیلی هله دؤردو بئشی اوخویاندا دا، خصوصن پاییز و قیش گئجه‌لری، اوروجلوق گئجه‌لری چوخ ائشیدیردیم: 

 ـ بؤیوک بابا! ناغیل دئنن!!
 ـ مشقینی قورتار، سونرا.

  بؤیوک بابانین یئییب ایچیب یاتدیغی اوتاقداییق. مشقیمی یازارکن «جیرتدان» کورسی اوسته آتیلیب دوشور. کئچی­نین «شنگول، منگول»ـو داما ـ دووارا دیرماشیر. «هادی بودی» تییه‌سی یوخ پیچاق­لاری­یلا، آلتی یوخ قازان­لاری­یلا، یامانجا توز ـ توزاناق سالمیش­لار. «قیرخ کئچل» ایشکافدا، قاپی دالیندا گیزله‌نیب. حیط­ده اووچولار، دؤیوشچولر. حیط­ده آی­ین سود ایشیغینا «چیلینگ آغاج» اوینایان اوشاق­لار. باشیمی بیر قالخیزارسام، اونلاری دا گؤره بیللم.

  کلمه‌لره تاپدیغیم علاقه‌دن دئیه‌جکدیم، قاییداق اونا. ناغیل‌لارین ماجرالاری قدر، بلکه ده او ماجرالاردان آرتیق، بعضی کلمه‌لر یادیمدا قالیردی: گؤی قورشاغی، سود ایشیغی، قیرخ کئچل، آلماجیق ... . بو کیمی کلمه‌لر نه ایسه منه ایبهاملی و سیرّریلی گلیردیلر. ناغیل‌لاردا بو کیمی کلمه‌لری ائشیتمه‌یه، دؤنه به دؤنه ائشیتمه‌یه جان آتیردیم. بو حیسّی، دویغونو اؤزومه تعریف‌له‌‌ینمه‌میشدیم. ـ بلکه ائله ایندی ده تعریف‌له‌ینمه‌یه‌جه‌یم. ـ آمّا او زامان بونا اصلن بیر گره‌ک ده یوخ ایدی. مگر بیر اوشاق آناسی­نین نه اولدوغونو تعریف‌له‌یندن سونرا اونون قوجاغینا قاچار؟ مگر بیر اوشاق توپو تعریف‌له‌یندن سونرا فوتبال اوینایار؟ والیبال اوینایار؟ ذهنیمده او کلمه‌لرله مشغول اولوردوم، اویناییردیم.

 بیر آز بؤیویندن سونرا:

دون کیشوت و دلی‌ دومرولون کورپوسو  دایی‌گیلده شاعیر قوناق‌لارینین قاباغینا چای قویارکن، من ده اونلار کیمی کلمه‌لری هیجانلا، موسیقی‌یله ادا ائتمک ایسته‌ییردیم. مجلیس­لر گئجه یاریسیندا بیتدییینه اونلاردا یاتیب قالیردیم. آنجاق هله ـ هله یوخوم آپارمیردی. یورغان ـ دؤشک ایچینده، یاواشجادان دا اولسا، اوره‌ییم تیتره‌یه‌رک بیر سیرا کلمه‌نی:­ آغاج، سو، آنا، قوش ... نه عاغلیما گلیردیسه اونو دیله گتیریردیم. بیرـ بیرینه قوشولمامیش کلمه‌لر... بونون آدی شعر سؤیله‌مک دئییلدی، بیلیردیم. آمّا من بو ایشدن لذت آپاریردیم. سانکی کلمه‌لری ادا ائتمیردیم، اونلاری چاغیریردیم. بیرینی چاغیران کیمی... بیر قارداشیمی چاغیران کیمی. او کلمه‌لرین بیر ـ بیر هامیسی‌نین قاباغیندا نیدا علامتی قویماق اولاردی. ائله بیلیردیم شعر سؤیله‌مه‌یه تداروک قیلیرام، حاضیرلاشیرام... ایندی ده ائله فیکیرلشیرم. شاعیرلیک یولو بو اولماسا دا اؤزوملوک دئییل. یئنه بعضن کلمه‌لری او شکیلده ادا ائدیرم!

  بو اوخودوغوم بؤیوک بابا و دایی آدینا یادداشت­لاریم، الیمده اولان رومانین پارچالاری­دیر. بو رومانی، اون‌آلتی یاشیندا بیر اوغلان اوشاغی ریوایت ائدیر. بلکه گئرچک­لر­له تخیول مرزینی قاریشدیرمیشدیم. بلکه کلمه‌لرده جیسمانیت آختاریردیم. بلکه اونلاری اؤز ـ اؤزومه ادا ائده‌رکن، قیلارکن، یاواش ـ یاواش بیر بیرینه قوشارکن، منه، تخیولومه بیر آیری گوج باغیشلانیب، منظریم و گؤردوک­لریم دَییشیلیردی.

 بئله بیر حیس، بیر گون بو شعره چیخدی:

اوجالاردا اوچان لئی دئیه
                          سسله‌نیرم
مورگوله‌ین قورباغالار دئیه
                          سسله‌نیرم
و سانکی سن دئیه
                      سنه ال وورورام

 

 قارلی ـ بوزلو کوچه‌لر
                           یازی­لارکن
نسه بیر آز  قیزیشیرلار
سن دئیه
دنیز دئیه
گمی دئیه
داها دا گؤزل‌لشیرسن
سن دئیه
گؤل‌باشی دئیه
بیر داها.

  اون‌بیر یاشیمدان «بالیقلی چای» قیراغینداکی «کانون» کیتابخاناسینا گئتمه‌یه باشلادیم. بیر یاخشی محیطی وار ایدی. کیتاب‌لار دالدادا یوخ، مخزنده یوخ، گؤزلرین قاباغیندا قفسه‌ده ایدیلر. اونو گؤتور، بونو قوی. هر نئچه‌سینی ایسترسن، گتیر تؤک قاباغینا. هر کیمین بیر آز کیتابا علاقه‌سی وار ایدیسا، اورایا، او محیطه عاشیق اولوردو. مصور ناغیل کیتاب­لاری، «آندرسن­»ین کیتاب‌لاری، و بیر آز سونرا «اگزوپری­»نین «کیچیک شهزاده­»سی... بیزیم ناغیل‌لاردا «هادی ـ بودی» شیکارلارینی سویو یوخ چایدا یودولار، آلتی یوخ قازاندا پیشیردیلر. اوردا، کیچیک شهزاده ناغیلیندا بیر سیاره‌ده تک‌باشینا یاشایان بیر شاه وار ایدی. من او شاه­ـین عالمینی اؤز دیلیمه، تخیّولومه بئله ترجومه ائتدیم: بیر شاه واردی، میلّتی یوخ!

منیم آدلاریم/ رمان ترکی  هر کیتابدان بیر نئچه جیلد قفسه‌لرده دوروردو. اوردا بیر نئچه اوشاقلا دوستلاشاندان سونرا، بعضن کیتاب‌لاری بیرلیکده و عئینی زاماندا اوخودوق. بعضی قهرمان­لارا شریک چیخدیق. اونلارین آدینا چای قیراغیندا اود قالاییب هوررا چکدیک. «مارک تواین­»ـین، «چارلز دیکنز»ین قهرمان­لاری بیزیم ده قهرمان‌لاریمیز ایدی. بیر آز سونرا «دوما»نین «آندره»سی، «ژیلبرت»­ی، «مارا»سی. «یاشار کمال»­ین «اینجه ممد»ی، «آل احمد»ین «مدیر مدرسه»سی، «بزرگ علوی»­نین «گیله‌مرد»ی، «داستایوفسکی»نین «نییه توچکا»سی، «رومن رولان»­نین «آنئت»­ـی... هفته‌ده، آیدا قهرمان­لاریمیزین سایینا آرتیردی. «کور بایقوش»­ـون راویسی هامیمیزی حئیران قویدو. «ابله‌موف» هامیمیزی سوستلاتدی. «کلیدر»ی بیتیردییییمزده «ستار»ا بیر مودّت یاس ساخلایار کیمی ایدیک.   

 بیر آز سونرا، هر بیر شاعیر و یا یازیچی کیمی اؤزوموزو دوشونمه‌یه باشلادیم. نییه یئنی شعریمیزده اساسلی قدم‌لر گؤتورولمه‌ییر؟ نییه داستان مجموعه‌لریمیز بارماق ساییندا و بو گونده‌دیر؟ نییه رومان یوخوموز؟ بونلاری دوشونه‌رک، یئنه اوشاقلیقدان قالان دغدغه‌م، علاقه‌م، یعنی کلمه‌لر، فیکریمین، تخیولومون مرکزیّتینده ایدی. ائله بیلیردیم، بیزلرده و بیزیم یئرده کلمه‌لرین گؤزل‌لییی، ایبهامی، خصوصن هنری و ادبی مقامی گئتدیکجه اونودولور؛ قولاق آردینا وورولور. گونده‌لیک حیاتدا بیر عادی ایرتیباط وسیله‌سینه دؤنور.

  بیر زامان کیتابت­یمیزین آزلیغینا، آمّا ایندی شفاهیتیمیزین زده‌لنمه‌سینه ده سیخیلیردیم. بو کلمه‌لر همی بیر یاندان بیر آینا کیمی کیملیک، تاریخ، اینام­لار، ذوق­لار و نشئه‌نی داشیییردی، همی منه بیر آت سوروسو قدر دیری­ و جانلی ـ باشلی نظره گلیردیلر. اونلارین خیاوان ـ خیاوان چاپدیق­لارینی گؤروردوم. اینانمیردیم دا اونلاری گؤرن اولماسین... اودور کی، بیر چوخ یازی­لاریمدا کلمه‌لری قهرمان ائدیب اونلارین گؤزوندن یازماغا چالیشدیم. 


پیشتر از صالح عطایی:
ـ پیشگفتاری بر آنچه محتمل است/ گفتاری درباره‌ی ترانه‌ها/ 
اینجا
ـ اتاقم مرده است/ نگاهی به جهان شعری صمد تیمورلو/ اینجا
ـ در سوگ شهرام شیدایی/ یادداشت/ اینجا
ـ برای شهرام شیدایی/ شعر/ اینجا
و سرانجام: ترجمه‌ی زنده‌یاد رضا سیدحسینی از ششمین فصل رمان منیم آدلاریم/ اینجا

دقت و حقوق معنوی را فدای سرعت نکنیم

روز یکشنبه، سی تیرماه، در صفحه آخر ضمیمه استانی روزنامه همشهری مطلبی با تیتر «شعرهای صادقانه» با روتیتر «آشنایی با صالح عطایی، چهره فرهنگی اردبیل» منتشر شده بود که ضروری است نکاتی چند را در آن خصوص متذکر شوم.

بی‌تردید به واسطه همکاری با «همشهری»ان عزیز، به کم‌وکیف کار انتشار روزنامه واقفم و می‌دانم سرعت انتشار، ناخواسته سبب بروز ایرادهایی چند در کار نشر روزانه جراید می‌شود؛ اما از آنجا که مطالب مندرج در نشریه‌ها دارای سندیت تاریخی و قدرت اثرگذای فرهنگی هستند، شایسته است از کنار برخی اشتباه‌ها به سادگی نگذشت و با تذکارتی چند از بروز سوءتفاهم در مخاطبان احتمالی جلوگیری کرد.

پیش از هر چیز یادآورم می‌شوم اینجانب به واسطه دوستی با آقای صالح عطایی و زنده‌یاد آقای شهرام شیدایی، بخت آن را یافتم که اسفند ماه ۱۳۸۵، در تهران و در ساختمان سروش، برای انجام گفت‌وگویی با زنده‌یاد آقای رضا سیدحسینی خدمت ایشان برسم. آن روز ما درباره‌ی خاطرات کودکی و نوجوانی ایشان، در قالب تاریخ شفاهی اردبیل، صحبت کردیم که حاصل آن گفت‌وگو در چند نشریه و وب‌سایت منتشر شد. در آن نشست مغتنم پرسش‌هایی نیز علاوه بر موضوع اصلی مطرح شد تا در گزارش‌ها یا مطالب بعدی مورد استفاده قرار بگیرد. طبعاً موضوع آن پرسش‌ها چیزی نبود جز ادبیات ترکی آذربایجانی و آثار صالح عطایی. همان جا بود که آقای سیدحسینی، بر اساس دانش عمیق آنسیکلوپدیک‌شان اظهار نظری صریح درباره‌ی رمان و داستان‌های عطایی ارائه کردند: «صالح عطایی تنها نویسنده‌ای است که در زبان ترکی آذربایجانی ایران، به معنای واقعی کلمه نویسندگی می‌کند. ...» سال بعد ایشان ششمین فصل رمان «منیم آدلاریم» عطایی را ترجمه کردند و اینجانب باز بخت آن را داشتم که حرف‌های منتشر نشده‌ی آقای سیدحسینی را به صورت اشاره‌ای بر آن ترجمه بنویسم که خوشبختانه پس مطالعه توسط آن زنده‌یاد، در زمان حیات‌شان در ضمیمه روزانه روزنامه‌ اعتماد، با سردبیری آقای احمد غلامی، به تاریخ چهارشنبه ۲۱ اسفند ۸۷ منتشر شد.

در مطلبی که سی‌ تیرماه ۹۲ در ضمیمه استانی روزنامه همشهری منتشر شده، در صفحه نخست جریده، نیم‌تای بالایی، درباره صالح عطایی چنین آمده است: «رضا سیدحسینی درباره وی می‌گوید: صالح عطایی تنها نویسنده‌ای است که در زبان ترکی آذربایجانی ایران به معنای واقعی کلمه نویسندگی می‌کند.» اما متأسفانه این گفته دو بار در صفحه آخر روزنامه، نه به صاحب آن (گفت‌وگوشونده)، که به اینجانب (گفت‌وگوکننده) منسوب شده است. بدیهی است وقتی روزنامه‌نگاری در گزارشی از کسی نقل قول می‌کند، آن گفته، نه سخن او، که موضع گفت‌وگوشونده است. در ضمیمه استانی روزنامه همشهری اگر قرار بر ذکر منبع گفت‌وگو بود، بایستی چنین می‌آمد: «رضا سیدحسینی در گفت‌وگویی با ... ، درباره عطایی گفته است...» افسوس در گزارش همشهری، به هر دلیل، گفته آقای سیدحسینی، یک بار به نام ایشان و دو بار به نام اینجانب که روزنامه‌نگارم منتشر شده است. بدیهی است اینجانب نه صلاحیت علمی چنان اظهار نظری دارم و نه هیچ گفت‌وشنودی با نویسنده روزنامه همشهری در این مورد داشته‌ام که چنین قولی از جانب بنده نقل شود.

همچنین در پاراگراف سوم گزارش همشهری چنین آمده است: «کاظم واعظ‌زاده، یکی از نویسندگان اردبیل... می‌گوید:...» یادآور می‌شوم آقای واعظ‌زاده نویسنده نیستند و شاعرند و پنج دفتر شعر از ایشان منتشر شده است و نیز، ایشان نه اردبیلی، که تهرانی هستند و ساکن همان شهر. همچنین قولِ نقل شده از ایشان، نه حاصل گفت‌وگوی خبرنگار همشهری با وی، که برگرفته از یادداشتی در وبلاگ ایشان است که چند سال پیش در نشست بررسی آثار صالح عطایی در فرهنگسرای اقوام تهران قرائت شده است. متأسفانه در گزارش به منبع سخن اشاره‌ای نشده است.

آخرین بند این یادداشت هم نقل قولی است از آقای سیدحسینی، برگرفته از فضای مجازی و از گفت‌وگویی که آقای یوسف انصاری با ایشان داشته‌ است. باز منبع این اظهار نظر و نام گفت‌وگوکننده آن قید نشده و این، نقض مسلم حقوق بدیهی یک همکار فرهنگی است. البته این نقل قول با بی‌دقتی همراه بوده و جمله آخر گزارش بی‌هیچ پیشینه‌ای، باعث ضعف ساختاری مطلب همشهری شده است.

سرانجام در دو مورد از آقای عطایی نقل قول شده. این قول‌ها نیز به سیاق موارد قبلی ارجاعی ندارد و مشخص نیست آیا عطایی آن دیدگاه‌ها را در پاسخ به پرسش خبرنگار همشهری بیان کرده یا در جایی دیگر نوشته یا به زبان آورده است؟ چنان که از متن برمی‌آید، به نظر نمی‌رسد ایشان در این مورد گفت‌وشنودی با گزارش‌نویس همشهری داشته باشد؛ زیرا در آن صورت حتماً در متن چنین می‌آمد: «عطایی در گفت‌وگو با همشهری می‌گوید...» فقدان منبع قولِ نقل شده در همشهری، خواننده جدی را نسبت به صحت انتساب جملات نقل شده دچار تردید خواهد کرد. آیا آن جملات استنباط گزارش‌نویس از دیدگاه‌های عطایی است یا آن را از جایی که نیازی به ذکر منبعش احساس نشده نقل کرده است؟

به هر روی کار فشرده همکاران‌مان در ضمیمه استانی همشهری شایسته قدردانی است و انتشار منظم این ضمیمه مایه مباهات؛ اما کاش در نوشتن مطالب با اولویت دادن به اصل دقت، به حقوق معنوی همکاران و هم‌سلکان‌مان توجه بیشتری داشته باشیم.

این یادداشت به عنوان نامه‌ی وارده در صفحه‌ی آخر ضمیمه‌ی استانی روزنامه همشهری، به تاریخ ۱۴ مرداد ۹۲، البته با اعمال تغییراتی چند، منتشر شد.

ناظم حکمت؛ کمونیست لهستانی یا شاعر زبان ترکی

یادداشتی از محمد کاپلان(۱)

ناظم حکمت؛ کمونیست لهستانی یا شاعر زبان ترکی

 

 

 

 

 «ناظم حکمت» (۱۹۰۲-۱۹۶۳ م.) در یکی از شعرهایش خود را چنین معرفی کرده است: یک لهستانی با نام خانوادگی «بوْرزِچکی»  (Borzecki/ borzeçki). این امر نشان می‌دهد وی نسبت به تبار ترکی خود حس وابستگی نداشت. شاید اگر او به ملیت‌گرایی ترکی دلبسته بود، رو به سوی کمونیسم نمی‌گرداند. طبعاً انتظار نداریم کسی که خود را ترک نمی‌داند، در جرگه‌ی ملیت‌گرایان ترک قرار بگیرد. به هر روی، ناظم با ناسیونالیسم سر سازگاری نداشت و کمونیست بود. من با مواضعش موافق نیستم، اما از رفتارش شگفت‌زده هم نمی‌شوم. آنچه گذشت نگرشم به افکار و باورهای سیاسی ناظم حکمت بود. اختلافات اعتقادی باعث نمی‌شود او را شاعر و حتی شاعری خوب ندانم.

هیچ کس به خوبی شعرا نمی‌تواند زبان را به خدمت بگیرد و شاعر بزرگ کسی است که بتواند از همه‌ی امکانات زبان بهره ببرد. بخش مهمی از قدرت شعری ناظم حکمت، از یک سو وامدار زبان ترکی است و از سوی دیگر وامدار آنچه از برخی شعرای روس، خاصه، «مایاکوفسکی» آموخت. ایشان از زبان استفاده‌هایی می‌کردند که پیشتر سابقه نداشت.

شاعر و منتقد انگلیسی «تی. اس. الیوت» اعتقاد داشت انگلیسی بزرگ‌ترین زبان شعری دنیاست؛ زیرا توانسته عناصر بسیاری را از زبان‌های متعدد وام بگیرد و آنها را در خود درونی کند. الیوت می‌نویسد: «گنجینه‌ی واژگان انگلیسی چنان غنی است که اگر دایره‌ی واژگان هر یک از شعرا را با این گنجینه مقایسه کنیم، به ثروت این زبان و به فقر آن شاعر اقرار خواهیم کرد. چنین وضعیتی به زعم من نتیجه‌ی ساده‌ی یک واقعیت غیر قابل انکار است: حضور عناصر بسیار متعدد در شکل‌گیری زبان انگلیسی. ... همه‌ی زبان‌هایی که انگلیسی از آنها وام گرفته، موسیقی خاص خود را نیز به این زبان انتقال داده‌اند.»

وی سپس به نقل دیدگاه «گوته»، شاعر بزرگ آلمانی، می‌پردازد: «هنر محصور در وسیله‌ای است که قرار است به واسطه‌ی آن بیان شود و شاعر بزرگ شخصی است که بتواند از زبان به بهترین نحو ممکن استفاده کند. در واقع، شاعر بزرگ کسی است که بتواند زبانی را که در آن شعر می‌نویسد، به زبانی بزرگ بدل کند.»

اکنون از منظر آنچه الیوت و گوته بیان کرده‌اند، می‌توان به تماشای جهان شعری ناظم حکمت نشست.

وقتی از زبان ترکی حرف می‌زنیم منظورمان زبان برساخته‌ای نیست که از طرف «بنیاد زبان ترکی» ارائه و معرفی می‌شود؛ بلکه قصدمان زبانی است که در طول سده‌ها از سوی مردم ترکی‌زبان مورد استفاده قرار گرفته است. ترکی، عناصر بسیاری را از زبان‌هایی چون فارسی، عربی، رومی، ارمنی، ایتالیایی و دیگر زبان‌های غربی اخذ کرده و از جنبه‌ی وامگیری به انگلیسی شباهت بسیاری دارد. همچنین ترکی مانند انگلیسی، روزگاری زبان یک امپراتوری بود. تاریخ و جغرافیا همواره بر آن اثر گذاشته‌ است. هر یک از وام‌واژه‌هایی که در زبان ترکی جا خوش کرده، صاحب معنا و آهنگی متفاوت است. ناظم حکمت از چنین زبانی بهره برده، به خوبی از عهده‌ی کار برآمده و غنای واژگانی که استعمال‌ کرده، به شعرهایش رنگ و آهنگی ویژه بخشیده است.

زمانی که او در روسیه اقامت داشت، دادائیست‌های روسیه از کاربردهای زبانی عادت‌زدایی کرده، با بهره‌گیری از صدای واژ‌ه‌ها، «ارکستراسیون صدا»یی ویژه‌ی خود خلق می‌کردند. ناظم نیز در ترکی از ایده‌ی ایشان استفاده کرد و توانست اشکالی کاملاً نو پدید بیاورد.

آنچه او در عرصه‌ی شعری موفق به انجامش شد، ارتباط ساختاری با مارکسیسم نداشت. ناظم، خالق زبان ترکی نیست. او از این زبان بهره می‌برد و زبان به صورت آماده در اختیارش قرار گرفته است. تصور نمی‌کنم ناظم حکمت هیچ کلمه‌ی تازه‌ای را ایجاد و به دایره‌ی واژگان ترکی افزوده باشد. داشتن چنین انتظاری هم از او نابجاست؛ زیرا این رفتار با فهم وی از هنر سازگار نیست. طبق نگرش او زبان را مردم و تاریخ می‌آفرینند.

ایده‌ی ایجاد آهنگ‌های نو با استفاده از صدای کلمه‌ها، در زبان ترکی خاصِ ناظم حکمت نیست. پیش از او اصحاب «ثروت فنون»(۲) و بعد از ایشان «احمد هاشم»(۳) و «یحیی کمال»(۴) از امکانات فونتیکی زبان بهره برده‌اند. ناظم توانست هم دایره‌ی واژگان جهان شعری‌اش را وسعت ببخشد و هم به خلق جمله‌های متفاوت شاعرانه دست بیازد. مقوله‌ی دیگری که در مورد ناظم شایسته‌ی تدقیق است، تبیین نوع جهان‌بینی شاعر به واسطه‌ی امکانات شعری است.

از منظر هنر شعر آنچه اهمیت دارد، جهان‌بینی نیست. «توفیق فکرت»، «محمد عاکف»، «احمد هاشم» و «یحیی کمال»، هم از بابت جهان‌بینی و هم از بابت اسلوب شعری شبیه یکدیگر نیستند؛ اما همگی از گنجینه‌‌ای مشترک، حسب نگرش ویژه‌ی خود واژه برداشته و جهان شعری خاص خود را آفریده‌اند.

در دوران جمهوریت، پس از ناظم حکمت شعرایی چون «نجیب فاضل»، «احمد حمدی تانپینار»، «جاهد سیتکی»، «احمد محب دیراناس»، «اورهان ولی» و «بهجت نجاتی‌گیل» ظهور کردند که هم دایره‌ی واژگان شعر‌شان متفاوت است و هم ساختار و بافتار شعری‌شان. ایشان نیز از زبان ترکی به طرزی متفاوت و زیبا بهره بردند. برخی از این شعرا تعدادی از واژه‌های نوساخته‌ی ترکی را در شعرهایشان به کار برده‌اند، اما تعداد این کاربردها بسیار اندک است. هیچ یک از ایشان دچار وسواس زبانی نشده و در ورطه‌ی استفاده از زبان خالص ترکی گرفتار نشده‌اند. در مقابل، شاعرانی که گرفتار ایده‌ی زبان ترکی خالص شده‌اند، هم نتوانسته‌اند مورد اقبال دوستداران اصلی شعر و ادبیات قرار بگیرند و هم اینکه در بین اکثریت مردم محبوبیتی به دست نیاورده‌اند. چرا؟ چون جز با زبان طبیعی نمی‌توان به انتقال اندیشه و احساس پرداخت. فراموش نکنیم شاعر و نویسنده‌ای که تاریخ هزارساله‌ی خود را هیچ می‌انگارد، چیز زیادی برای عرضه نخواهد داشت.

...............................................................
۱.
Kültür ve Dil, Prof. Dr. Mehmet Kaplan, Dergâh yayınları, İstanbul, 27. Baskı: Ekim 2011, s: 168-171. NÂZIM HİKMET'İN DİLİ.

۲. ادبیات ثروت فنون (Servet-i fünun Edebiyatı) یا «دوران ادبیات جدیده» نتیجه‌ی رویارویی دو ادبیات غربی و شرقی در سرزمین عثمانی است. اصحاب ثروت فنون ادبیات مغرب‌زمین را، هم از نظر فهم ادبی و هم از نظر محتوی و تکنیک، برگزیدند.

۳. شاعر و طنزنویس. تولد: ۱۸۸۴، بغداد؛ مرگ: ۱۹۳۳، استانبول.

۴. شاعر، نویسنده و پژوهشگر. تولد: ۱۸۸۴، اسکوب؛ مرگ: ۱۹۵۸، استانبول.

این ترجمه در وب‌سایت مرکز فرهنگی شهر کتاب منتشر شد. (
اینجا)