رنجهای یک زن افغان در ایران
حنیفه، بیتاب دیدار فرزندان و درمانده از تأمین هزینههای بیمارستان
سعیده وامبخش: این روزها در یکی از بیمارستانهای کرج، «حنیفه»، زن جوان افغان، بر اثر ضربات چاقوی داغ شوهرش، بستری است. او در اثر این ضربهها شکمش پاره شده و ناتوان از تأمین هزینههای درمانی است.
بیستم مردادماه بگومگویی بین زن و شوهر درمیگیرد. «غلام» اصرار داشت که حنیفه پسرها را از خانه بیرون کند و حنیفه زیر بار این زورگویی نمیرفت. هرچه حنیفه
پایدارتر، غلام خشمگینتر.
بگومگو بالا میگیرد. حنیفه چاقو را در دست غلام میبیند، اما چاقوی دوم را در دست دیگر غلام نمیبیند. یک دست غلام را مهار میکند و چاقو را از دستش میگیرد. در همین حین غلام چاقوی دوم را که قبلاً روی آتش داغ شده بود، سمت چپ شکم حنیفه فرو میبرد.
حنیفه میگوید: «خیلی ترسیده بودم، اما ترس باعث نشد فکرم از کار بیفتد. ملحفهای دور خودم پیچدم و تا خانهی یکی از اقوام که چندین کوچه از خانهمان فاصله داشت یک نفس دویدم.» اقوامش او را به بیمارستان منتقل میکنند.
از آنجایی که حنیفه نمیتوانست به پزشکی قانونی برود، برای بررسی جراحات وارده، پزشکی قانونی مبلغ ۵۰ هزارتومان بابت آمدن به بیمارستان از حنیفه دریافت کرد.
غلام دستگیر و به پاسگاه منتقل شد. ۲۲ مردادماه پزشک قانونی ضربات وارده را تأیید و غلام به زندان منتقل شد.
..........
حنیفه را از سال ۱۳۹۰ میشناسم. زمستان آن سال با من تماسی گرفته شد مبنی بر این که زنی افغان دنبال شخصی میگردد تا با او حرف بزند. گفته بود: «کسی را پیدا کنین میخوام حرف بزنم!»
شال و کلاه کردم رفتم به آدرسی در گلشهر کرج. اینگونه بود که دو سال پیش با حنیفه آشنا شدم.
در خانهای فرسوده که کمتر شبیه خانه است، هفت نفری زندگی میکردند: پنج فرزند و شوهری معتاد. سالهاست برای تأمین هزینههای خانواده در خانههای مردم کار میکند؛ البته پسرانش هم کار میکنند. «حسن»، ۱۹ساله، چاهکن و بیسواد؛ «حسین»، ۱۸ساله، نانخشکی، بیسواد؛ «فریدون» ۱۳ساله، نانخشکی، محل تولد: ایران، فاقد شناسنامه، بیسواد؛ «سیامک» ۱۰ساله، نانخشکی، محل تولد: ایران، فاقد شناسنامه، بیسواد؛ و «فرهاد» ۵ساله، محل تولد: ایران فاقد شناسنامه و کارت. همگی دارای «کارت تردد» اما کارتهایی که تاریخ اعتبارشان گذشته است.
حدود سیزده - چهارده سال پیش همراه شوهر و دو فرزندش (حسن و حسین) به ایران مهاجرت میکند. در طول اقامت در ایران صاحب سه پسر میشود. حنیفه هر پنج فرزند را خود به تنهایی و در خانه به دنیا آورده است.
حنیفه زنی است سختکوش و بیدریغ؛ زنی که اگر ببینیدش نمیتوانید دوستش نداشته باشید. در سختترین شرایط لبخند در چهرهاش پهن میشود و تو را تا مرز جنون راهنمایی میکند؛ حتی روی تخت بیمارستان با شکاف عمیق چاقو بر شکم.
پسران، تشنهی انتقام از پدر
حنیفه معتقد است خداوند نصیب او کرده است که به ایران بیاید. پسرانش را یاد داده است در مقابل کتکهایی که از پدر میخورند، احترام پدر را داشته باشند، دست روی پدر بلند نکنند و زور بازویشان را مهار کنند. پسرها نیز تا دو سال پیش حرف مادر را اطاعت میکردند. طبیعی است حنیفه برای در امان ماندن فرزندانش و این که مبادا پسران احترام پدرشان را بشکنند، خود را حائل پدر و فرزند قرار میداد و بیشترین ضربات نیز نصیبش میشد.
حنیفه هرگز تصور نمیکرد روزی پسران در برابر پدر قد علم کنند، اما سرانجام شد آن چیزی که حنیفه نمیخواست. حسین، کتکهای پدر را تاب نیاورد، شورید و سنگینی دست و لگدهایش غلام را با پای شکسته راهی بیمارستان کرد؛ همان بیمارستانی که الان حنیفه نیز آنجا بستریست.
غلام زمیندار بود در افغانستان و اوضاع مالی خوبی داشت. در کشورش ابتدا به تریاک اعتیاد پیدا کرد و سپس در ایران به شیشه و کراک روی آورد ... مصرف غلام زیاد شد، اموال خانه به یغما رفت و به همان میزان بچههایش را بیشتر کتک زد.
وقتی به دیدن حنیفه رفتم، غلام در کمپی دوران ترک را میگذراند. هزینهی کمپ هر ۲۰ روز ۲۰۰هزار تومان بود که حنیفه از راه کارکردن در خانه ها ـ گاه در یک روز چند نوبت ـ و پسرها با جمعآوری نان خشک، آن را تأمین میکردند تا بلکه غلام سلامتی خود را بازیافته و به خانه برگردد. او قبل از بستری شدن در کمپ هم به مدت دو ماه به جرم مصرف مواد مخدر در زندان بود.
آن روز سرد زمستانی، سیامک میگفت: «بابام رو دوست دارم. میخوام که زود بیاد خونه. اما اگه دوباره شروع کنه به کشیدن، با چاقو میکشمش!» و فریدون میگفت: «از بابام بدم میاد. اما دوست دارم ترک کنه و برگرده خونه.»
حسین به دلیل کتککاری با پدر، مدتی خانه را ترک کرد و در باشگاه بدنسازی پناه جست و به شکل غیر متعارفی مورد حمایت مدیر باشگاه قرار گرفت. حنیفه در غیاب غلام خیلی تلاش کرد تا حسین را مجاب کند و به خانه برگرداند.
گفتگوی من با حسین در بیمارستان اتفاق افتاد؛ وقتی مادرش روی تخت بیمارستان بود. تا آن روز او را ندیده بودم. کینهی پدر بدجور کنج دلش آشیانه کرده است. او انتقام گرفتن را راه حل تمام مشکلات خانواده میداند. انتقام با آتش!
امیدوارم سازمان یا ارگانی حنیفه و فرزندانش را تحت پوشش بگیرد تا پسرانش بتوانند تحصیل کنند. یقیناً فریدون و سیامک و فرهاد بیشترین آسیب و صدمه را از جانب غلام دیدهاند. کشتن و آتشزدن پدر دغدغهی این روزهای پسران حنیفه شده است.
حنیفه در انتظار کمک
سال ۹۱ پس از رایزنیهای زیاد با مؤسسهی «کیانا»، با کمک فردی خیّر، حنیفه به خانهی دیگری در میانجادهی کرج نقل مکان کرد. هنوز منزل جدید را ندیدهام. در منزل جدید سال اول ظاهراً مبلغ دویستهزار تومان پول پیش و دههزار تومان اجاره میدادند؛ اما امسال بابت همان خانه مبلغ شش میلیون تومان پول پیش و صدوهشتادهزار تومان اجاره میدهند. حنیفه نمیتواند عهدهدار تأمین این هزینهها باشد.
حالا حنیفهی جوان ناتوان از تأمین هزینههای درمانش و هزینههای زندگی است و هیچ ارگانی هم برای حمایت از این دسته از زنان آسیبدیدهی افغان پا پیش نمیگذارد. این روزها زنان افغان آسیبپذیرترین قشری هستند که از آنها غفلت میشود.
این متن، همراه چند تصویر از محل زندگی حنیفه، در سایت کانون زنان ایرانی منتشر شد. (اینجا)
«دَلیلَرین کؤلگَهسی» (سایهی دیوانهها) نام دفتر شعرهای آذری «شهرام شیدایی» است که نشر «کلاغ سفید» آن را در ۹۲ صفحه و با قطع پالتویی منتشر کرده است. شعرهای این کتاب، که همگی آزاد و به زبان ترکی آذری است، با دو الفبا (الفبای رایج در ایران که متون ترکی در ایران هم به این الفبا نوشته میشود و الفبای لاتین رایج در جمهوری آذربایجان) به چاپ رسیده است.

من اول ایبتیدایییه گئدنده ائویمیزه تلویزیون آلیندی. او زامان تلویزیونون یوخلوغوندا ـ تکهتوک بعضی ائولرده وار ایدی ـ، عاییله ایچینده دانیشیق، سؤز صؤحبت چوخ اولاردی. ایندیکی تک هامی اَیلهشیب تلویزیونا باخمازدی. قوهوملارلا، قونوم قونشویلا گلگئت چوخ اولاردی. ناغیل چوخ دئییلردی، شعر چوخ اوخوناردی. البتّه تلویزیونون تاپیلماسییلا ائولردهکی بو عادت، بو دب آنن آرادان گئتمهدی. ناغیلی هله دؤردو بئشی اوخویاندا دا، خصوصن پاییز و قیش گئجهلری، اوروجلوق گئجهلری چوخ ائشیدیردیم:
داییگیلده شاعیر قوناقلارینین قاباغینا چای قویارکن، من ده اونلار کیمی کلمهلری هیجانلا، موسیقییله ادا ائتمک ایستهییردیم. مجلیسلر گئجه یاریسیندا بیتدییینه اونلاردا یاتیب قالیردیم. آنجاق هله ـ هله یوخوم آپارمیردی. یورغان ـ دؤشک ایچینده، یاواشجادان دا اولسا، اورهییم تیترهیهرک بیر سیرا کلمهنی: آغاج، سو، آنا، قوش ... نه عاغلیما گلیردیسه اونو دیله گتیریردیم. بیرـ بیرینه قوشولمامیش کلمهلر... بونون آدی شعر سؤیلهمک دئییلدی، بیلیردیم. آمّا من بو ایشدن لذت آپاریردیم. سانکی کلمهلری ادا ائتمیردیم، اونلاری چاغیریردیم. بیرینی چاغیران کیمی... بیر قارداشیمی چاغیران کیمی. او کلمهلرین بیر ـ بیر هامیسینین قاباغیندا نیدا علامتی قویماق اولاردی. ائله بیلیردیم شعر سؤیلهمهیه تداروک قیلیرام، حاضیرلاشیرام... ایندی ده ائله فیکیرلشیرم. شاعیرلیک یولو بو اولماسا دا اؤزوملوک دئییل. یئنه بعضن کلمهلری او شکیلده ادا ائدیرم!
هر کیتابدان بیر نئچه جیلد قفسهلرده دوروردو. اوردا بیر نئچه اوشاقلا دوستلاشاندان سونرا، بعضن کیتابلاری بیرلیکده و عئینی زاماندا اوخودوق. بعضی قهرمانلارا شریک چیخدیق. اونلارین آدینا چای قیراغیندا اود قالاییب هوررا چکدیک. «مارک تواین»ـین، «چارلز دیکنز»ین قهرمانلاری بیزیم ده قهرمانلاریمیز ایدی. بیر آز سونرا «دوما»نین «آندره»سی، «ژیلبرت»ی، «مارا»سی. «یاشار کمال»ین «اینجه ممد»ی، «آل احمد»ین «مدیر مدرسه»سی، «بزرگ علوی»نین «گیلهمرد»ی، «داستایوفسکی»نین «نییه توچکا»سی، «رومن رولان»نین «آنئت»ـی... هفتهده، آیدا قهرمانلاریمیزین سایینا آرتیردی. «کور بایقوش»ـون راویسی هامیمیزی حئیران قویدو. «ابلهموف» هامیمیزی سوستلاتدی. «کلیدر»ی بیتیردییییمزده «ستار»ا بیر مودّت یاس ساخلایار کیمی ایدیک. 
مادونایی با پالتوی خز