آیا چاپ مجموعه‌ی شعر، فقط یک لذت شخصی است؟


سال‌های دهه‌ی سوم زندگی‌اش را می‌گذراند. از شانزده‌ ـ هفده سالگی خیال شاعری در سر دارد. شعر می‌نویسد، به نشست‌های شعرخوانی می‌رود و وقتی اولین شعرش در مجله‌ای به چاپ می‌رسد از شادی در پوست خود نمی‌گنجد. حالا برای ادامه‌ی راهی که شاعری نام دارد مصمم‌تر شده و قصد دارد شعرهایی را که در طول چند سال نوشته، در قالب کتاب گرد بیاورد. شاعری رؤیای اوست و باید به این رؤیا جامه‌ی عمل بپوشاند.

برای این‌که فردی را به عنوان شاعر بشناسند، ناگزیر باید مجموعه‌ی شعری از وی چاپ شده باشد؛ پس گردآوری دفتری از اشعار، نخستین گام این مسیر محسوب می‌شود. در واقع انتشار دفتری از شعرها و داستان‌هاست که می‌تواند خالق اثر را در معرض نقد و تامل دیگران قرار بدهد. پیش‌تر گفته می‌شد ناشران برای کتاب شاعری سرمایه‌گذاری می‌کنند که قبلا آثاری از وی در مجله‌های معتبر چاپ شده باشد. آن زمان لذت انتشار شعر در مجله‌های ادبی، هم سرخوشی خوانده‌شدن را برای شاعر به همراه داشت و هم مقدمه‌ای بود برای انتشار دفتر اشعار. در روزگاری که هم‌زمان چند مجله‌ی موجه ادبی در ایران منتشر می‌شد، وجهه‌ی حرفه‌ای نشریات، به سردبیران اجازه نمی‌داد با بی‌اعتنایی از کنار مساله‌ی «سطح آثار» بگذرند. همین وضعیت، در کنار گستردگی نیاز شاعران و افزایش آماری آنان، نیاز به وجود مجلات ضعیف‌تر را ضروری می‌کرد. زمان گذشت و چاپ شعر، حتا در مجلات معتبر نیز نتوانست ناشران خوب را مجاب به سرمایه‌گذاری برای کتاب شعر کند.

«آیا وظیفه‌ی ناشر سرمایه‌گذاری روی همه‌ی کتاب‌هاست؟» این پرسشی است که شاید بسیاری از شاعران و نویسندگان پاسخ «آری» در برابر آن می‌گذارند. اما ناشر نیز مثل هر سرمایه‌گذار دیگر، محتاج بازگشت سرمایه‌ی اولیه و سود حاصل از این سرمایه‌گذاری است. صِرفِ سرمایه‌گذاری و توجه به ضرورت بازگشت آن و کسب سود، سبب نمی‌شود ناشران را قشری «سودجو» نامید؛ زیرا آنان آگاهانه در عرصه‌‌ای سرمایه‌گذاری می‌کنند که می‌دانند در قیاس با بسیاری از عرصه‌ها، بازده کمتری دارد. ناشری را تصور کنید که تمام سرمایه‌ی خود را برای انتشار ده دفتر شعر از ده شاعر جوان صرف کرده و بعد از یک سال، یک‌دهم مبلغ سرمایه‌گذاری را نیز برداشت نکرده است.

به‌رغم آن‌چه گفته شد، از مقوله‌ی «سودجویی ناشران از شاعران» نمی‌توان غافل شد. گاهی ناشری با آگاهی از نیاز شاعران به دیده‌شدن، اعلام می‌کند که قصد دارد کتابی را مشتمل بر دویست شعر از آثار دویست شاعر جوان منتشر کند. ناشران معمولا برای انتخاب شعر در چنین مجموعه‌هایی، معیار ادبی مشخصی لحاظ نمی‌کنند و مبلغی را نیز از هر شاعر دریافت می‌کنند؛ مبلغی که برای هر فرد، ناچیز تلقی می‌شود، اما مجموع این مبالغ، چیزی می‌شود بیشتر از سرمایه‌ی اولیه‌ی لازم برای چاپ مجموعه. از طرف دیگر ناشر گمان دارد هر شاعر، دوـ سه جلد از این دفتر را خواهد خرید یا نزدیکانش اقدام به خرید مجموعه خواهند کرد و بدین‌ترتیب، سود فروش کل تیراژ کتاب نیز به حساب ناشر واریز خواهد شد.

در حال حاضر در غیاب مجله‌های معتبر و پرمخاطب ادبی ـ هنری، سایت‌های ادبی عهده‌دار معرفی شاعران جوان شده‌اند. لذت انتشار شعری از یک شاعر تازه‌کار در سایت‌های ویژه‌ی شعر، چیزی کم از لذت چاپ شعر در مجله‌ها ندارد. در این میان نیز مساله‌ی سطح ادبی سایت و سطح آثار، نه همانند مجلات کاغذی، اما به ‌هر حال مورد توجه قرار می‌گیرد. رقابتی هم بین شاعران ـ چه پیر و چه جوان ـ بر سر انتشار اشعار وجود دارد که گاه به رفتارهایی دون شان یک هنرمند می‌انجامد.

اگرچه کتاب محتوی شعر، حاوی امری است غیرمادی، اما کتاب، کالایی است هم‌چون سایر کالاها که قیمت تمام‌شده‌ای دارد و قیمت فروشی معین. هرچند به ظاهر، نوشتن شعر هزینه‌ی مادی‌ای ندارد! ــ البته اگر زمان صرف‌شده برای مطالعه و نوشتن را هزینه‌ی مادی محسوب نکنیم ــ چاپ کتاب نیازمند صرف هزینه‌های مادی است. کاغذ، تایپ، صفحه‌آرایی، طرح جلد، مراحل طی شده در چاپ‌خانه و صحافی، مستلزم صرف هزینه‌ای است که نمی‌شود آن را ناچیز به حساب آورد. وقتی هم که کتاب چاپ شد، نیاز به توزیع دارد؛ وگرنه کتاب توزیع‌نشده، مثل هر کالای توزیع‌نشده‌ی دیگر، ضرورت تولید خود را از دست می‌دهد.

ما با فراوانی شاعران و رکود بازار شعر روبه‌رو هستیم. وقتی از رکود بازار شعر حرف می‌زنیم، این تعبیر را در درجه‌ی اول درباره‌ی آثار شعرای بزرگ به‌کار می‌بریم. اگر از منتخب‌های بازاری منتشر‌شده از چند چهره‌ی مطرح شعر معاصر یا ترجمه‌ی عاشقانه‌های برخی شعرای جهانی صرف نظر کنیم، مجموعه‌های خوب شعرای بزرگ معاصر و ترجمه‌های خوب انجام‌شده از آثار اصلی شعرای نامدار خارجی، در مجموعِ چندین چاپ، به‌ندرت منبع درآمدی مهمی برای شاعر، مترجم، ناشر یا بازماندگان شاعران و مترجمان تلقی می‌شود.

«اگر می‌خواهی دفتر شعرت چاپ شود، خودت باید هزینه‌اش را بدهی.» جمله‌ی بالا پاسخی است که اغلب ناشران حوزه‌ی شعر به شاعران جوان یا کمتر‌شناخته‌شده می‌دهند. ناشر در این میان با اخذ هزینه، کارهای فنی مربوط به کتاب را انجام می‌دهد و پس از انتشار مجموعه، کل یا چیزی نزدیک به کل تیراژ را به دست شاعر می‌سپارد. لحظه‌ای را مجسم کنید که ناشر از شاعر می‌خواهد کل تیراژ کتاب، مثلا هفتصد یا هزار نسخه را به منزلش ببرد! شاعر کتاب‌ها را به خانه می‌برد و در جایی آن‌ها را روی‌هم می‌چیند. «کتاب را باید چگونه توزیع کرد؟» یافتن پاسخ به این پرسش دردناک، آغاز دوران افسردگی شاعر است. به چند کتاب‌فروشی می‌توان رفت و کتاب‌ها را به امانت نزد آنان گذاشت؟ اصلا چند کتاب‌فروشی حاضر به پذیرش کتاب امانی خواهد بود؟ چگونه می‌توان کتاب را به سایر شهرها رساند؟ اگر شاعر کتاب را به‌صورت امانی به کتاب‌فروش داد و شش ماه بعد برای تصفیه حساب رفت و دید حتا یک نسخه هم فروخته نشده چه؟!

تا چندی پیش گفته می‌شد برای این‌که شاعر موقعیتی تثبیت‌شده بیابد و ناشران حاضر به سرمایه‌گذاری برای چاپ دفترش شوند، وی باید دفتری چاپ شده را در کارنامه‌اش داشته باشد. همین گفته شاعران را به ورطه‌ی سرمایه‌گذاری شخصی برای نشر کتاب سوق داده است. اما به‌راستی چاپ دفتر شعر با هزینه‌ی شخصی و بعد نگهداری بخش اعظم تیراژ در منزل، چه‌قدر می‌تواند به تثبیت ادبی شاعر بینجامد؟!

مدتی است مقوله‌ی «ناشر: مولف» از قوانین نشر ایران حذف شده و کتاب‌ها الزاما بایستی به دست ناشر رسمی به‌ دست چاپ سپرده شوند. در این میان ناشرانی نیز بوده‌اند که اقدام به کلاه‌برداری از شاعران جوان و کم‌تر شناخته‌شده کرده‌اند. این دسته از ناشران که هر از چند گاهی در آسمان کم‌ستاره‌ی نشر ایران می‌درخشند، با ادعای سرمایه‌گذاری مشارکتی، هزینه‌ای بیش از حد لزوم را از شاعر اخذ و با نصف تیراژ ادعایی، اثر را منتشر کرده‌اند. شاعر نیز بعد از چند ماه فهمیده که نه مشارکتی در کار بوده و نه ناشر به تعهدش مبنی بر توزیع نصف تیراژی که مدعی چاپش است اقدام کرده است.

«آیا چاپ مجموعه‌ی شعر، فقط یک لذت شخصی است؟» انسان‌ها برای لذت بردن دست به کارهایی می‌زنند که مستلزم صرف هزینه‌های مادی است. مثلا کوه‌نوردی لذتی شخصی به همراه دارد و فرد برای کسب این لذت، ناگزیر از خرید تجهیزات نه‌چندان ارزان‌قیمت کوه‌پیمایی است. علاقه به مسافرت نیز مثل ورزش کردن، لذتی شخصی است و نیازمند صرف هزینه. در سطح عمومی، کوه‌نوردی و گردشگری درآمدی برای فرد به همراه ندارد. اکنون باتوجه به آن‌چه در حوزه‌ی چاپ کتاب‌های شعر گفته شد، به نظر می‌رسد، در بسیاری موارد چاپ دفتر شعر نیز برای شاعران به لذتی شخصی تبدیل شده؛ لذتی که برای رسیدن به آن باید هزینه‌های مادی صرف کرد. در سطح عمومی، دفتر شعر چاپ می‌شود تا شاعر مجموعه‌ای از اشعار خود را یک‌جا و در قالب کتاب ببیند و به نیاز درونی خود مبنی بر داشتن دفتر شعر پاسخ بگوید. انتشار شعر، برای شاعر، معنایی جز صرف هزینه‌ی مادی ندارد. شاعر با هزینه‌ی شخصی کتابش را منتشر می‌کند و ناگزیر کل تیراژ را به خانه می‌آورد و در صورت تلاش بی‌وقفه، در نهایت خواهد توانست نصف این شمارگان را، آن‌هم معمولا بدون دریافت هزینه، در اختیار دیگران قرار بدهد تا در صورت مطالعه‌ی احتمالی، تصوری جامع از دنیای شعری وی داشته باشند. اما آیا می‌توان به این لذت شخصی ایراد گرفت؟ آیا اصل چنین لذتی را می‌توان مشمول نقد قرار داد؟

این یادداشت در و‌ب‌سایت مرکز فرهنگی شهرکتاب منتشر شد(اینجا)

میدان تردید را محدود نکنیم


چند روز پیش در کتاب‌فروشی، کتاب کوچکی را محض ورق زدم برداشتم. کتاب با این عبارت شروع می‌شد: «بی‌تردید...»
نمی‌دانم چرا مؤلف نخواسته بود مخاطبش تردیدی در صحت گزاره‌ی مطرح شده داشته باشد.

به نمونه‌های زیر توجه کنید:
بی‌تردید در زمستان‌ هوا سرد می‌شود.
در زمستان هوا سرد می‌شود.

بی‌تردید مصرف میوه و سبزیجات برای سلامت بدن مفید هستند.
مصرف میوه و سیزیجات برای سلامت بدن مفید هستند.

بی‌تردید آزادی سبب رشد فرهنگی می‌شود.
آزادی سبب رشد فرهنگی می‌شود.

چرا نویسنده باید مطلبش را با عبارت «بی‌تردید» آغاز کند یا اصلا در جای دیگر از متنش این تعبیر را به کار ببرد؟ چرا نباید به مخاطب اجازه‌ی تردید داد؟

یادداشت‌ها و مقاله‌های زیادی را دیده‌ام که با «بی‌تردید» آغاز شده‌اند. دردناک‌تر این‌که نویسندگان این مطالب، نه مدعیان تک‌صدایی، که مدافعان نسبی‌گرایی و آزاداندیشی بوده‌اند. نویسنده هرچه‌قدر هم که به صحت گزاره‌‌ای که مطرح می‌کند باور داشته باشد، و حتی اگر بارها صحت آن برای بسیاری نیز ثابت شده باشد، چطور می‌تواند با قرار دادن تعبیر «بی‌تردید»، بکوشد خواننده‌ی پرسش‌گر را که تردید کردن، اصل اساسی هویت اوست از تردید بازدارد؟ چطور می‌توان به چنین یقینی رسید که امکان شبهه را از همگان سلب کرد؟

ـ بی‌تردید دود ناشی از خودروهای فرسوده نقش مهمی در آلودگی هوا دارد. جمله‌ی بالا گونه‌ای قطعیت را در خود دارد که می‌تواند باعث آزار خواننده‌ی آزاداندیش شود. نویسنده می‌تواند جمله‌ای مثل نمونه‌ی زیر را جایگزین آن کند: تحقیقات نشان داده دود ناشی از خودروهای فرسوده نقش مهمی در آلودگی هوا دارد.

کتاب، یادداشت و مقاله، جای مناسبی برای صدور احکام قطعی نیست. اندیشه و مطالعه با تردید و تردید کردن گره خورده است. کاش در نوشتارمان از جایگاه فرمانفرمایی و دانای کلی پایین‌تر بیاییم و به متن اجازه‌ی نفس کشیدن بدهیم.

بنابه اظهارات کارشناسان، تحقیقات نشان می‌دهد، بررسی‌های نشان داده است، طبق گفته بسیاری از متخصصان، براساس آن‌چه بسیاری از کارشناسان می‌گویند و ... جایگزین‌های مناسبی برای عبارت «بی‌تردید» به حساب می‌آید. کسی چه می‌داند! شاید تا چندی دیگر صحت گزاره‌ی مطرح شده نقض شود. چرا نویسنده به خود اجازه‌ی صدور احکام خدشه‌ناپذیر را می‌دهد؟ وقتی می‌نویسیم «بی‌تردید» یعنی خدشه‌ای بر صحت گزاره‌ی مطرح شده وارد نیست. چگونه می‌توان به چنین مقام یقینی و خدایی رسید؟!
 

زبان مادری هر انسانی منحصر به فرد است/ حکایت یک شب از سرگردانی‌های سطحی


واژه‌ای پیش آمد؛ باید می‌ایستادم: ایستگاه اتوبوس. اولین‌ روزهای بهمن. تاریک شده بود. زندگی جاری بود. دختران و زنان، پسران و مردان، رد می‌شدند؛ با لباس‌های شیک، با صورت‌های زیبا، با نگاه‌های لذت‌بار. ایستادم. می‌توانستم با تاکسی بروم. فرق معامله می‌شد ۳۵۰ تومان. حس کردم نباید ول‌خرجی کنم. مردی روی گاری دستی لبو و باقالی می‌فروخت. واژه‌ای پیش آمد؛ نوک دماغم سرخ شده بود و انگشت‌های دستم قرمز. واژه، سرما بود. هوا سوز داشت. واژه فقط به کلیت اشاره دارد، نه به مختصات. سرما؛ «سویوق»؛ سوز؛ «شاختا». این‌ها به تنهایی‌ گویای وضعیت کاملا کلی هوا هستند. واژه‌هایی دیگر به کمک‌شان می‌آید؛ اصطلاحاتی دیگر و تعابیری کمکی: سرما تا مغز استخوان رخنه می‌کرد. سوز شلاق می‌کشید. سویوق اؤلدوروردی. شاختا کسیب تؤکوردی. و مثال‌هایی دیگر که هر یک حسب میزان برودت کاربرد می‌یابد. هوایی که برای من سرد است، شاید برای دیگری کمی سرد باشد. مثل دیدن تصاویر. آیا همه‌ی ما از تصویری واحد دریافتی واحد داریم؟ ذهنیت‌ها در امر دیدن دخیل هستند. خاطره‌ها و برداشت‌های شخصی. یکی جلوی تابلویی ذوق می‌کند و دیگری بی‌اعتنا رد می‌شود و نفر اول به دومی لقب ‌«بی‌ذوق» را می‌دهد و این ماجرا جایی دیگر به شکل معکوس اتفاق می‌افتد.

دختران و زنان از برابرم رد می‌شدند و من مثل تمام این‌ سال‌ها سرگشته نگاه‌شان می‌کردم. با حیرت نگاهم روی اندام‌شان می‌سرید؛ یکی و یکی دیگر و یکی دیگر و بازهم... . اتوبوس آمد. زمان زیادی منتظرش بودم. شلوغ بود. آخرین نفر، من سوار شدم و در به سختی بسته شد. ایستگاه بعدی مردی می‌خواست پیاده شود. پیاده شدم تا جا برای او باز شود. مردی زود پرید داخل و رو به من گفت: خیلی وقته منتظرم!
ـ ببخشید که من قبلا سوار شده بودم!
ـ دیگه چاره چیه!

رفتم پهلوی راننده ایستادم. وسایل نقلیه عمومی در تهران و کرج برایم نمایشگاهی است از زبان‌ها و لهجه‌ها و خاستگاه‌ها.

مترو. قطار. مترو. قطار. چه‌قدر دوستش دارم. رفتم تهران. تهران. تهران. قرار است به زودی دلم برای این شهر تنگ شود. قرار است به زودی دلم برای کرج تنگ شود. قرار است به زودی دلم برای همه چیزهای خوب اینجا تنگ شود.

دلم می‌خواست دختری باشد تا با من به زبان مادری‌ام سخن بگوید، اما نبود. تا کنون هیچ زنی با من به زبان مادری‌ام سخن نگفته است. نه در اردبیل، نه در کرج و تهران و نه در هیچ جای دیگر.  آیا  تاکنون من به زبان مادری انسانی با او سخن گفته‌ام؟ زبان مادری‌ من چیست؟ زبان مادری خانه‌ ما چیست؟ زبان مادری خانه ما منحصر به فرد است. زبان مادری خانه شما چطور؟ زبان مادری هر انسانی منحصر به فرد است.

منیریه را از سر تا ته رفتم و برگشتم. بعد رسیدم چهارراه ولیعصر. از آن‌جا پیاده رفتم تا رسیدم آزادی، تقاطع شادمان. چیزی به ساعت ده نمانده بود. زنگ زدم علی‌رضا تا شب را به خانه‌شان بروم. نشانی داد. خیابان کارون. آپارتمانی ۳۵متری که سه نفری در آن زندگی می‌کنند. صاحب همه طبقات، ساختمان را سردستی درآورده و اجاره داده. راه‌پله‌ عین دالان بود و گچ را بی هیچ دقتی روی دیوار مالیده بودند. کوچه کوچک‌شان دو متر و نیم عرض داشت. در دو طرف دو ساختمان چهار طبقه و در انتهای همین دالان، دو بنای سه طبقه با حیاط کوچک.