شبی برای مارک اسموژینسکی


شب مارک اسموژینسکی صدوبیست‌ونهمین شب از شب‌های مجله‌ی بخارا به ایرانشناس برجسته‌ی لهستانی «مارِک اسموژینسکی» اختصاص داشت. این نشست غروب دوشنبه، ۴ شهریور ۱۳۹۲ با همکاری سفارت لهستان، مؤسسه‌ی فرهنگی هنری ملت، دایرة‌العمارف بزرگ اسلامی، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، گنجینه‌ی پژوهشی ایرج افشار و انجمن دوستی ایران و لهستان در کانون زبان فارسی برگزار شد...

 سخنرانان این نشست که با استقبال خوب علاقه‌مندان روبه‌‌رو شد، عبارت بودند از: منصور ثروت، پیوتر کوزوفسکی، محمد دهقانی، آنّا کراسنوولسکا، ایونا نویسکا، مریم مجردی، هایده وامبخش، الیاس اسموژینسکی و علی دهباشی. در پایان برنامه، پیش از اجرای زنده‌‌ی موسیقی توسط سروش قهرمانلو و سهراب فتحعلی‌زاده، فیلم کوتاهی درباره‌ی مارک اسموژینسکی، به کارگردانی مظفر شریعتی به نمایش درآمد.

 ـ گزارش وب‌‌سایت مرکز دائرة‌المعارف بزرگ اسلامی از شب مارک اسموژینسکی را در اینجا پی بگیرید.

 ـ گزارش خبرگزاری کتاب ایران در اینجا

 ـ گزارش تصویری خبرگزاری کتاب ایران در اینجا

ناظم حکمت؛ کمونیست لهستانی یا شاعر زبان ترکی

یادداشتی از محمد کاپلان(۱)

ناظم حکمت؛ کمونیست لهستانی یا شاعر زبان ترکی

 

 

 

 

 «ناظم حکمت» (۱۹۰۲-۱۹۶۳ م.) در یکی از شعرهایش خود را چنین معرفی کرده است: یک لهستانی با نام خانوادگی «بوْرزِچکی»  (Borzecki/ borzeçki). این امر نشان می‌دهد وی نسبت به تبار ترکی خود حس وابستگی نداشت. شاید اگر او به ملیت‌گرایی ترکی دلبسته بود، رو به سوی کمونیسم نمی‌گرداند. طبعاً انتظار نداریم کسی که خود را ترک نمی‌داند، در جرگه‌ی ملیت‌گرایان ترک قرار بگیرد. به هر روی، ناظم با ناسیونالیسم سر سازگاری نداشت و کمونیست بود. من با مواضعش موافق نیستم، اما از رفتارش شگفت‌زده هم نمی‌شوم. آنچه گذشت نگرشم به افکار و باورهای سیاسی ناظم حکمت بود. اختلافات اعتقادی باعث نمی‌شود او را شاعر و حتی شاعری خوب ندانم.

هیچ کس به خوبی شعرا نمی‌تواند زبان را به خدمت بگیرد و شاعر بزرگ کسی است که بتواند از همه‌ی امکانات زبان بهره ببرد. بخش مهمی از قدرت شعری ناظم حکمت، از یک سو وامدار زبان ترکی است و از سوی دیگر وامدار آنچه از برخی شعرای روس، خاصه، «مایاکوفسکی» آموخت. ایشان از زبان استفاده‌هایی می‌کردند که پیشتر سابقه نداشت.

شاعر و منتقد انگلیسی «تی. اس. الیوت» اعتقاد داشت انگلیسی بزرگ‌ترین زبان شعری دنیاست؛ زیرا توانسته عناصر بسیاری را از زبان‌های متعدد وام بگیرد و آنها را در خود درونی کند. الیوت می‌نویسد: «گنجینه‌ی واژگان انگلیسی چنان غنی است که اگر دایره‌ی واژگان هر یک از شعرا را با این گنجینه مقایسه کنیم، به ثروت این زبان و به فقر آن شاعر اقرار خواهیم کرد. چنین وضعیتی به زعم من نتیجه‌ی ساده‌ی یک واقعیت غیر قابل انکار است: حضور عناصر بسیار متعدد در شکل‌گیری زبان انگلیسی. ... همه‌ی زبان‌هایی که انگلیسی از آنها وام گرفته، موسیقی خاص خود را نیز به این زبان انتقال داده‌اند.»

وی سپس به نقل دیدگاه «گوته»، شاعر بزرگ آلمانی، می‌پردازد: «هنر محصور در وسیله‌ای است که قرار است به واسطه‌ی آن بیان شود و شاعر بزرگ شخصی است که بتواند از زبان به بهترین نحو ممکن استفاده کند. در واقع، شاعر بزرگ کسی است که بتواند زبانی را که در آن شعر می‌نویسد، به زبانی بزرگ بدل کند.»

اکنون از منظر آنچه الیوت و گوته بیان کرده‌اند، می‌توان به تماشای جهان شعری ناظم حکمت نشست.

وقتی از زبان ترکی حرف می‌زنیم منظورمان زبان برساخته‌ای نیست که از طرف «بنیاد زبان ترکی» ارائه و معرفی می‌شود؛ بلکه قصدمان زبانی است که در طول سده‌ها از سوی مردم ترکی‌زبان مورد استفاده قرار گرفته است. ترکی، عناصر بسیاری را از زبان‌هایی چون فارسی، عربی، رومی، ارمنی، ایتالیایی و دیگر زبان‌های غربی اخذ کرده و از جنبه‌ی وامگیری به انگلیسی شباهت بسیاری دارد. همچنین ترکی مانند انگلیسی، روزگاری زبان یک امپراتوری بود. تاریخ و جغرافیا همواره بر آن اثر گذاشته‌ است. هر یک از وام‌واژه‌هایی که در زبان ترکی جا خوش کرده، صاحب معنا و آهنگی متفاوت است. ناظم حکمت از چنین زبانی بهره برده، به خوبی از عهده‌ی کار برآمده و غنای واژگانی که استعمال‌ کرده، به شعرهایش رنگ و آهنگی ویژه بخشیده است.

زمانی که او در روسیه اقامت داشت، دادائیست‌های روسیه از کاربردهای زبانی عادت‌زدایی کرده، با بهره‌گیری از صدای واژ‌ه‌ها، «ارکستراسیون صدا»یی ویژه‌ی خود خلق می‌کردند. ناظم نیز در ترکی از ایده‌ی ایشان استفاده کرد و توانست اشکالی کاملاً نو پدید بیاورد.

آنچه او در عرصه‌ی شعری موفق به انجامش شد، ارتباط ساختاری با مارکسیسم نداشت. ناظم، خالق زبان ترکی نیست. او از این زبان بهره می‌برد و زبان به صورت آماده در اختیارش قرار گرفته است. تصور نمی‌کنم ناظم حکمت هیچ کلمه‌ی تازه‌ای را ایجاد و به دایره‌ی واژگان ترکی افزوده باشد. داشتن چنین انتظاری هم از او نابجاست؛ زیرا این رفتار با فهم وی از هنر سازگار نیست. طبق نگرش او زبان را مردم و تاریخ می‌آفرینند.

ایده‌ی ایجاد آهنگ‌های نو با استفاده از صدای کلمه‌ها، در زبان ترکی خاصِ ناظم حکمت نیست. پیش از او اصحاب «ثروت فنون»(۲) و بعد از ایشان «احمد هاشم»(۳) و «یحیی کمال»(۴) از امکانات فونتیکی زبان بهره برده‌اند. ناظم توانست هم دایره‌ی واژگان جهان شعری‌اش را وسعت ببخشد و هم به خلق جمله‌های متفاوت شاعرانه دست بیازد. مقوله‌ی دیگری که در مورد ناظم شایسته‌ی تدقیق است، تبیین نوع جهان‌بینی شاعر به واسطه‌ی امکانات شعری است.

از منظر هنر شعر آنچه اهمیت دارد، جهان‌بینی نیست. «توفیق فکرت»، «محمد عاکف»، «احمد هاشم» و «یحیی کمال»، هم از بابت جهان‌بینی و هم از بابت اسلوب شعری شبیه یکدیگر نیستند؛ اما همگی از گنجینه‌‌ای مشترک، حسب نگرش ویژه‌ی خود واژه برداشته و جهان شعری خاص خود را آفریده‌اند.

در دوران جمهوریت، پس از ناظم حکمت شعرایی چون «نجیب فاضل»، «احمد حمدی تانپینار»، «جاهد سیتکی»، «احمد محب دیراناس»، «اورهان ولی» و «بهجت نجاتی‌گیل» ظهور کردند که هم دایره‌ی واژگان شعر‌شان متفاوت است و هم ساختار و بافتار شعری‌شان. ایشان نیز از زبان ترکی به طرزی متفاوت و زیبا بهره بردند. برخی از این شعرا تعدادی از واژه‌های نوساخته‌ی ترکی را در شعرهایشان به کار برده‌اند، اما تعداد این کاربردها بسیار اندک است. هیچ یک از ایشان دچار وسواس زبانی نشده و در ورطه‌ی استفاده از زبان خالص ترکی گرفتار نشده‌اند. در مقابل، شاعرانی که گرفتار ایده‌ی زبان ترکی خالص شده‌اند، هم نتوانسته‌اند مورد اقبال دوستداران اصلی شعر و ادبیات قرار بگیرند و هم اینکه در بین اکثریت مردم محبوبیتی به دست نیاورده‌اند. چرا؟ چون جز با زبان طبیعی نمی‌توان به انتقال اندیشه و احساس پرداخت. فراموش نکنیم شاعر و نویسنده‌ای که تاریخ هزارساله‌ی خود را هیچ می‌انگارد، چیز زیادی برای عرضه نخواهد داشت.

...............................................................
۱.
Kültür ve Dil, Prof. Dr. Mehmet Kaplan, Dergâh yayınları, İstanbul, 27. Baskı: Ekim 2011, s: 168-171. NÂZIM HİKMET'İN DİLİ.

۲. ادبیات ثروت فنون (Servet-i fünun Edebiyatı) یا «دوران ادبیات جدیده» نتیجه‌ی رویارویی دو ادبیات غربی و شرقی در سرزمین عثمانی است. اصحاب ثروت فنون ادبیات مغرب‌زمین را، هم از نظر فهم ادبی و هم از نظر محتوی و تکنیک، برگزیدند.

۳. شاعر و طنزنویس. تولد: ۱۸۸۴، بغداد؛ مرگ: ۱۹۳۳، استانبول.

۴. شاعر، نویسنده و پژوهشگر. تولد: ۱۸۸۴، اسکوب؛ مرگ: ۱۹۵۸، استانبول.

این ترجمه در وب‌سایت مرکز فرهنگی شهر کتاب منتشر شد. (
اینجا)

یانوش گلوواتسکی، خالق کمدی‌های تلخ مهاجرت


نام «یانوش گلوواتسکی» (Janusz Głowacki) نمایشنامه‌نویس لهستانی ساکن آمریکا، برای دوستداران هنر نمایش در ایران ناآشنا نیست. تا کنون ترجمه‌ی فارسی دو نمایشنامه‌ از او منتشر شده است: «خانه» و «آنتیگونه در نیویورک». «خانه» را که «فرزانه قلیزاده» ترجمه کرده، نشر «نیلا» سال ۱۳۸۶ در سری کتاب‌های کوچک خود به چاپ رسانده و «آنتیگونه در نیویورک» را با ترجمه‌ی «حسن ملکی» نشر «تجربه» منتشر کرده است. نمایشنامه‌ی اخیر در ایران شهرت بیشتری دارد؛ چراکه هم ترجمه‌‌اش تا ۱۳۸۸ سه بار تجدید چاپ شده و هم سال ۱۳۸۶، «هما روستا» آن را در تالار مولوی به روی صحنه برده است.

وقایع هر دو نمایشنامه‌ در نیویورک می‌گذرد و شخصیت‌های هر دو اثر مهاجران ساکن این شهرند؛ شهری که «فلی»، لهستانیِ بی‌خانمانِ نمایشنامه‌ی «آنتیگونه در نیویورک» درباره‌ی آن می‌گوید: «توُ این شهر هیچی دیگه جا نداره. همین پارک دیگه جا نداره. خدای من! اینجا نیویورکه، سیبِ بزرگ، نه یه آشغال‌دونی مثلِ سنْ خوان. [با افتخار] بلندترین ساختمون‌ها و عمیق‌ترین قبرها اینجاند...»(ص۲۴)

در نمایشنامه‌ی «خانه» سه نقش وجود دارد: «ویتِک»، «اُلِک» و «نمایشنامه‌نویس» که هر سه لهستانی‌اند و مرد. دو شخصیت نخست ـ که نقش‌های اصلی نمایش‌اند ـ مثل خیلی از لهستانی‌هایی که به آمریکا مهاجرت کرده‌اند در تمیزکاری و مرمت خانه‌ها تخصص دارند و «نمایشنامه‌نویس»، شخصیتِ «دست‌وپاچلفتی و شلخته‌»ای که «در لهستان برای خودش کسی بوده»، به سفارش یکی از هموطنان مهاجرش در کنار دو نقش نخست مشغول کار شده است.

چنانچه از دیالوگ‌های ردوبدل شده بین وُلِک و ویتِک برمی‌آید، اگرچه این دو به شدت درگیر باورهای کاتولیکی هستند، گاه به رغم داشتن تعصبات، دست به رفتارهایی می‌زنند که کاملاً ناسازگار با اصول مذهبی‌شان است.

در هر دو نمایشنامه اتفاقی تقریباً مشابه روی می‌دهد: در نمایشنامه‌ی خانه، ویتک به زن مورد علاقه‌اش که در لهستان ساکن است درباره‌ی وضعیت زندگی‌اش در نیویورک دروغ می‌گوید تا او را به آمریکا بکشاند:‌
ویتک: ... آخه بهش گفتم با من بیا، من حالا یه پِنت‌هاوس دارم با یه دربون.
الک: چرا همچین حرفی زدی؟
ویتک: چرا؟ چرا؟ خب دوستش داشتم. اگه دربون نداشتم که باهام عروسی نمی‌کرد.(ص۱۶)

و در «آنتیگونه در نیویورک» فلی که با دروغ‌پردازی درباره‌ی زندگی‌اش در آمریکا، دختر مورد علاقه‌اش را از لهستان به نیویورک کشانده، خود را از چشم او پنهان می‌کند. دوست روسش، ساشا، می‌گوید از فرط خجالت خودت را قایم کردی. فلی که منکر ماجراست، می‌پرسد باید از چی خجالت می‌کشیدم؟

ساشا:[پارک را نشان می‌دهد.] از این. جنابعالی بهش گفته بودید یه خونه‌ی سه‌خوابه داری، دربون داری، ماشین داری.(ص۶۱) ... بعدش وقتی «یولا» اومد اینجا دنبالت، رفتی قایم شدی توُ اون بوته و بیرون نیومدی. ... من باهاش حرف زدم. یه ریز گریه می‌کرد. التماست می‌کرد از پشت بوته‌ها بیایی بیرون. تو نیومدی. روز بعد گذاشت رفت؛ برگشت لهستان.(ص۶۲)

اتفاق‌های نمایش خانه در آپارتمانی در خیابان پنجم نیویورک روی می‌دهد و ماجراهای نمایش آنتیگونه در نیویورک در یکی از پارک‌های این شهر. در نمایش دوم «ساشا»، «فلی» و «آنیتا» (شخصیت زن) بی‌خانمان‌‌های مهاجری هستند که در آمریکا جز آسمان سرپناه دیگری نصیب‌شان نشده است! ساشا یهودی است و اهل روسیه، فلی لهستانی است و آنیتا اهل پورتوریکو.

در ابتدای نمایش، پلیسی وارد صحنه می‌شود و کمی درباره‌ی بی‌خانمان‌ها به تماشاگران توضیح می‌دهد: «همین اول بگم، من هیچ دشمنی‌ای با اون‌ها ندارم. اون‌ها هم مثل من و شماند، فقط خونه ندارند... باید بگم اینها فقط آمریکایی نیستند. بعضی‌هاشون از کشورهای دیگه اومده‌ند. چندتایی‌شون به هوای آزادی سیاسی اومده‌ند، اما بقیه‌شون فقط اومدند سطح زندگی‌شون بره بالاتر... این آدم‌ها برداشت عجیبی از زمان دارند. مثلاً ما سال‌ها رو در نظر می‌گیریم، اینها ساعت‌ها رو. یه مثال براتون می‌زنم: ما شب‌ها می‌خوابیم؛ درسته؟ چرا؟ چون قاعده‌ش اینه. اما اینها روزها می‌خوابند، چون به نظرشون اینطوری امن‌تره.»(ص۸)

این نمایشنامه با طنز تلخش زندگی دردناک مهاجران را به تصویر می‌کشد. علاوه بر نیازهای معیشتی، مانند سایر انسان‌ها، نیاز به عشق هم از نیازهای اساسی بی‌خانمان‌هایی است که گاه به هم جفا می‌کنند و گاه از هیچ وفایی در حق یکدیگر دریغ ندارند.

گلوواتسکی نیش و کنایه‌ به دیکتاتوری سوسیالیست‌ها را فراموش نمی‌کند. ساشا، که وقتی در شوروی زندگی می‌کرده سر در دنیای نقاشی داشته، می‌گوید: «خلاصه با یه نقاش دیگه یه نمایشگاه توُ لنینگراد گذاشتیم. کارهای من آبستره بود. برای همین هم راستش طالب تابلوهای من نبودند. اما سرپرست گالری یکی از شاگردهای پدرم بود. این شد که یکی‌ش رو گرفتند. بعد برژنف اومد اون رو دید. از جلوی بقیه‌ی تابلوها تندی رد شد. فقط جلو تابلوی من وایستاد. مدت زیادی بهش خیره شد و دست‌آخر بهش تف کرد... به هر حال اون آخرین نمایشگاه من در روسیه بود. سرپرست گالری من رو توُ مطبوعات کوبید و گفت که من بهش کلک زدم و شبونه اون هنر فاسد رو بردم به گالری اون...»(صص ۷۷ و ۷۶)

او بعداً از شوروی می‌گریزد، در آمریکا نمایشگاهی برپا می‌کند، اما سرانجام سر از کار بازسازی ساختمان درمی‌آورد. با فروپاشی زندگی زناشویی‌اش، دست از همه چیز می‌شوید و بازی روزگار او را به جمع کارتن‌خواب‌های نیویورک می‌کشاند. اگرچه ساشای نقاش از بهشت سوسیالیزم به بهشت سرمایه‌داری گریخته است، جز تیره‌روزی چیز دیگری از این دو جهان (سوسیالیزم و سرمایه‌داری) نصیبش نمی‌شود. شخصیت‌های دیگر گلوواتسکی نیز چنین‌ تجربه‌ای دارند: گریز از یک بدبختی به بدبختی دیگر؛ گریز از یک فلاکت به فلاکت دیگر.

آنیتا درباره‌ی خودش چنین می‌گوید: «یه وقتی [با مادرم] روزی هیجده ساعت کار می‌کردیم. پول جمع می‌کردیم هرچه زودتر برگردیم پورتوریکو. می‌خواستیم یه بودگا بخریم، یه خواربارفروشی که دورتادور درش چراغ‌های قرمز و آبی چشمک بزنه. عین درخت کریسمس، یا چراغ‌های ماشین‌های پلیس؛ از اون‌هایی که نورش می‌چرخه، قشنگ. ... مادرم توُ خیال خودش روزی رو می‌دید که پدرم، که با یه زن دیگه رفته بود، می‌آد توُ خواربارفروشی ما و از وضعی که به‌هم‌زدیم چشم‌هاش گرد می‌شه. اون وقت مادرم از اون پشت می‌آد بیرون و رو نشون می‌ده و می‌گه: «ما اینیم. همه‌ی اینها رو من درست کردم. هیچی‌ش هم مال تو نیست.» ... بابام جلوش زانو می‌زنه و التماس می‌کنه قبولش کنه، بگذاره براش کار کنه، اما مادرم تنها کاری که می‌کنه اینه که برمی‌گرده می‌ره و در رو پشت سرش می‌بنده. ... مادرم مُرد. هر چی جمع کرده بودیم خرج کردم توُ پورتوریکو خاکش کنم. بقیه‌‌ش رو هم برادرم به جیب زد و افتاد زندان...»(صص ۶۷ و ۶۶)

فلیِ سرگردان هم که از لهستان فرار کرده و آخرسر خانه‌ای جز لای بوته‌های پارکی در نیویورک قسمتش نشده، در تخیلش رؤیای بازگشت به وطن را می‌پروراند؛ رؤیایی ناممکن. او برای رسیدن به آمریکا یک کلیه‌اش را فروخته است: «... اگه بخوایی توُ زندگی سربلند باشی، باید یه کم ازخودگذشتگی کنی دیگه. هیچ می‌دونی اگه کلیه‌م رو توُ ورشو نفروخته بودم، پام به منهتن نمی‌رسید؟»(ص۴۱)

شخصیت‌های گلوواتسکی بی‌بهره از مهر سرزمین مادری‌اند و بی‌بهره از مهر سرزمینی که به آن مهاجرت کرده‌اند. همچنین در هر دو نمایشنامه زنی هست که شوهرش را رها کرده، ترجیح می‌دهد در کنار مردی ثروتمند روزگار بگذراند.

در مقدمه‌ی نمایشنامه‌ی خانه، درباره‌ی نویسنده چنین آمده است: «یانوش گلوواتسکی (متولد ۱۹۳۸، لهستان) در دانشگاه ورشو درس خوانده و در لهستان و سپس آمریکا نمایشنامه، فیلمنامه، رمان، داستان کوتاه و مقاله نوشته است... او در ماه آگوست ۱۹۸۰ به کارگران اعتصابی کشتی‌سازی‌ گدانسک پیوست و بعداً این تجربه را در رمانی به نام «این روز را به ما بده» نگاشت. رمان در لهستان توقیف شد، اما نسخه‌هایی از چاپ زیرزمینی‌اش در ۱۹۸۱ به خارج راه یافت و در سراسر جهان بازتاب داشت. در دسامبر ۱۹۸۱ هنگامی که گلوواتسکی برای نخستین اجرای کمدی سیاهش، نیمسوزها، در تئاتر رویال کورت به لندن سفر کرده بود، در لهستان حکومت نظامی برقرار شد و او به همین دلیل از بازگشت به کشور منصرف شد و سال بعد به نیویورک کوچید.»

وی که فیلمنامه‌ی «صید مگس‌ها» ساخته‌ی «آندره وایدا»، ۱۹۷۰، را نوشته، نمایشنامه‌ی آنتیگونه در نیویورک را سال ۱۹۹۳ و نمایشنامه‌ی خانه را در سال ۱۹۹۵ منتشر کرده است. نمایشنامه‌های دیگرش عبارتند از: ضربه(۱۹۷۴)، فوتبال(۷۶)، جزای زنا(۷۷)، نیمسوزها(۸۱)، فورتینبراس مست می‌کند(۸۶)، صید سوسک‌ها(۸۷)، خواهر چهارم(۲۰۰۰).

گلوواتسکی که خود به ترجمه‌ی انگلیسی آثارش نظارت می‌کند، چنانچه از دو اثر ترجمه شده‌اش به فارسی برمی‌آید، خالق کمدی‌های تلخی است که مخاطب را به دنیای زندگی مهاجران می‌برد؛ مهاجرانی رانده شده از سرزمین نیاکانی و درمانده در کشوری که به آن تعلق ندارند؛ مهاجرانی که در جست‌وجوی رفاه، یا تن به استثمار و تحقیر می‌دهند، یا مأمنی جز پارک نصیب‌شان نمی‌شود.

کتاب‌ها:
ـ خانه، یانوش گلوواتسکی، ترجمه: فرزانه قلیزاده، نشر نیلا، چاپ اول، ۱۳۸۶، پالتویی، ۲۴ صفحه.
ـ آنتیگونه در نیویورک، یانوش گلواتسکی، ترجمه: حسن ملکی، نشر تجربه و نشر هیچ، چاپ سوم، ۱۳۸۸، پالتویی، ۸۸ صفحه.

این یادداشت در وب‌سایت مرکز فرهنگی شهر کتاب منتشر شد(اینجا)

تلخندهای اسلاوی

مروری بر کتابِ داستان‌های کوتاه از نویسندگان اسلاو 

اسلاوُمیر مروژک، نویسنده و طنزپرداز نامدار لهستانی که «اختصارنویسی» ویژگی بارز طنزهایش محسوب می‌شد، در انتقاد از پرگویی نوشته بود: «آرزو می‌کنم قانون جدیدی در طبیعت به وجود می‌آمد که به موجب آن، هر کس حق داشت در طول شبانه‌روز از تعداد محدود و معینی کلمه استفاده کند. روزی فلان قدر کلمه، و همین که شخص این تعداد را ادا کرد یا روی کاغذ آورد، تا صبح روز بعد لال و بی‌سواد شود. در حوالی ظهر سکوت مطلق حکمفرما می‌شد و فقط هر ازگاهی سخنان مختصر کسانی به گوش می‌رسید که می‌توانند فکر کنند چه می‌گویند، یا کسانی که به دلایل دیگری حرف خود را نگه می‌دارند. از آنجا که این سخنان در سکوت ادا می‌شوند، در نهایت به گوش‌ها نیز راه پیدا می‌کنند.»(داستان‌های کوتاه از نویسندگان اسلاو، ص۲۸۱)

 از منظر اختصارنویسی، کتاب «داستان‌های کوتاه از نویسندگان اسلاو» مجموعه‌ی گزینش‌ شده‌ی موفقی است که توانسته در سیصد صفحه‌‌ی قطع پالتویی، ۳۶ داستان از ۲۳ نویسنده‌ی اسلاو را در اختیار خواننده‌ی ایرانی قرار دهد و ما را با وجوهی از زندگی مردمان بلوک شرق سابق آشنا کند. ۲۰۹ صفحه از کتاب به نویسندگان روس اختصاص دارد و ۹۱ صفحه‌ی دیگر به نویسندگانی از کشورهای اوکراین، چک، بلغارستان و لهستان. داستان‌ها از زبان‌های روسی و اوکراینی ترجمه شده‌اند.

 روش «احمق‌نمایی» یا «تنزل دادن تا حماقت» به عنوان نوعی خاص از گروتسک، در چندین داستان این مجموعه به خوبی قابل شناسایی است؛ از جمله در داستان‌های «آسانسور»(ص۲۸۳)، «تصویر امپراتور فرانتس ژوزف اول»(ص۲۴۱)، «جلسه‌ی علنی»(ص۲۰۳)، «راننده‌ی درستکار»(ص۱۴۵)، «داستان گالیله‌ی احمق»(۱۱۷) و «قصه‌ای جدید درباره‌ی شاهی جدید»(ص۱۰۷).

 تلاش‌های زیانبار انسان برای لگام زدن بر طبیعت و رام کردن و تسخیر آن، بن‌مایه‌ی دو داستان دیگر کتاب است: «مراسم خاکسپاری مسؤول پاکسازی»(ص۲۸۵) و «مجسمه»(ص۲۷۵).

 مخاطب ایرانی با فضای اغلب داستان‌های طنزآمیز کتاب احساس قرابت خواهد کرد. داستان «ما»(ص۱۸۷) ـ با چشم‌پوشی از چند مورد ـ گویی به دست نویسنده‌ای ایرانی نوشته شده است. داستان‌هایی از قبیل «پهلوان»(ص۵)، «عکس»(ص۳۷)، «راننده‌ی درستکار»(ص۱۴۵)، «خواص فیزیکی مؤسسه‌های دولتی»(ص۲۳۵) و «آسانسور»(ص۲۸۳) هم برای خواننده‌ی ایرانی جذابیت خاصی خواهد داشت.

اگرچه در اکثر داستان‌های کتاب حال‌وهوای طنز و شوخی جاری است، داستان‌های غیر طنزی نیز در کتاب هست که گاه اندوهی ژرف را در ذهن مخاطب پدید می‌آورند؛ آثار غیر طنز مجموعه عبارتند از: «آب» ـ یک نمایشنامه‌ی رادیویی ـ (ص۲۹۵)، «قتل معمولی»(ص۲۶۳)، «بچه‌های دیگران»(ص۱۷۵)، «خانه‌ی سالمندان خیابان چکیست‌ها، شماره‌ی۵»(ص۱۶۹)، «مدرسه‌ای برای احمق‌ها»(ص۱۶۱) و «چمدان»(ص۱۵۵).

مترجم، آبتین گلکار، در مقدمه‌ می‌نویسد: «بیشتر داستان‌هایی که در این کتاب گردآوری شده‌اند، در سال‌های گذشته در نشریات گوناگون به چاپ رسیده‌اند. در میان آنها اکثریت با داستان‌های طنزی است که در اوایل دهه‌ی ۱۳۸۰ در ماهنامه‌ی گل‌آقا به چاپ می‌رسید. ولی داستان‌های غیر طنزی هم هست که از جمله در مجلات شوکران، سمرقند و نسیم هراز منتشر شده‌اند یا آنکه برای نخستین بار در این کتاب به چاپ می‌رسند.» همانگونه که مترجم در مقدمه آورده، ترتیب ارائه‌ی داستان‌ها بر اساس سال تولد نویسندگان‌شان است و می‌تواند کم‌وبیش به کامل شدن ذهنیت خواننده از سیر تاریخی بخشی از ادبیات اسلاو‌ها، به ویژه روسیه، کمک کند...

از میان بیست‌وسه نویسنده‌ای که آثارشان در کتاب منتشر شده، به غیر از چهار نویسنده‌ی انتهایی بخش مربوط به روسیه، بقیه زندگی را بدرود گفته‌اند. در مورد ناتالیا تالستایا، یکی از این نویسندگانی که همچنان به آفرینش ادبی خود ادامه می‌دهد، در صفحه‌ی ۱۶۷ می‌خوانیم: «در داستان‌های او به خوبی می‌توان احساس یک شهروند روس را دریافت که بیشتر زندگی خود را در دوره‌ی شوروی سپری کرده و پس از فروپاشی شوروی، ناگهان خود را در دنیای جدیدی می‌بیند.»

اغلب نویسندگانی که در کتاب با نمونه‌هایی از آثارشان آشنا می‌شویم، چه در دوره‌ی تزاری و چه در دوره‌ی سوسیالیست‌ها، هزینه‌های سنگینی بابت افکار و نوشته‌هاشان پرداخته‌اند. موارد زیر ـ به عنوان مشتی نمونه‌ی خروار، مربوط به چهار نویسنده‌ی نخست کتاب ـ بر گرفته از یادداشت‌های کوتاهی است که مترجم در مورد هر یک از نویسندگان ارائه کرده است:

ـ میخاییل سالتیکوف ـ شِدرین را معاصرانش به علت تلاش خستگی‌ناپذیر در کار سردبیری و نویسندگی، عقاب مطبوعات روسیه می‌خواندند. دولت تزاری قدردانی خود را از استعداد وی، با بستن مجله‌اش در سال ۱۸۸۴ نشان داد.

ـ میخاییل آسارگین که پیش از انقلاب ۱۹۱۷ به علت عضویت در حزب سوسیالیست‌های انقلابی چند بار دستگیر شده بود، از نویسندگان و روزنامه‌نگاران موج اول مهاجرت در ادبیات روسیه است که سال ۱۹۲۲ ناچار به ترک میهن و زندگی در غربت شد و سرانجام در فرانسه از دنیا رفت... او در پاییز ۱۹۲۲ به همراه گروه دیگری از روشنفکران مخالف، مانند نیکالای بردیایف و نیکالای لوسکی، به خارج از کشور تبعید شد. تروتسکی در مصاحبه‌ای با یک خبرنگار خارجی در این باره اظهار داشت: «ما این افراد را تبعید کردیم، زیرا دلیلی برای اعدام‌شان وجود نداشت و تحمل‌شان هم امکان‌پذیر نبود.» آسارگین که در سازمان‌های ادبی متعدد روس‌های مهاجر نقش فعالی داشت، در زمان جنگ جهانی دوم موضعی موافق اتحاد شوروی گرفت و به همین دلیل نازی‌ها وی را تحت پیگرد قرار دادند.

ـ‌ میخاییل بولگاکف که با داستان‌های طنز اولیه‌اش و نیز با رمان گارد سفید به شهرت دست یافت، مورد غصب هواداران حکومت کمونیستی بود. برخی از داستان‌ها و رمان‌های او در زمان حیات و حتی سال‌ها پس از مرگش نیز در شوروی به چاپ نرسید.

ـ میخاییل زوشّنکو نویسنده‌ای بود که دیکتاتوری شوروی نمی‌توانست او را تحمل کند. سوسیالیست‌ها به نویسندگانی نیاز داشتند که آثار حماسی عظیم در ستایش از انقلاب شوروی بیافرینند، نه طنزنویسی که کاستی‌های زندگی و عیوب اخلاقی و اجتماعی مردم کوچه و بازار را دستمایه‌ی کار خود قرار دهد... اوج گرفتاری زوشّنکو در سال ۱۹۴۶ بود که به همراه آنا آخماتوا قربانی حمله‌ی سخت آندری ژدانوف، ایدئولوگ اصلی کشور(وزیر ایدئولوژی!) در سال‌های اختناق شد. از اتحادیه‌ی نویسندگان اخراجش کردند و آثارش امکان انتشار نیافت. کار به جایی رسید که وقتی پس از مرگ استالین دوباره شروع به نوشتن کرد، مخاطبانش از اینکه او هنوز زنده است، تعجب می‌کردند.

دو داستانِ ولادیمیر واینوویچ(ص۱۰۵)، «قصه‌ای جدید درباره‌ی شاهی جدید» و «داستان گالیله‌ی احمق»، به نوعی فراروی ادبی است. ایده‌ی داستان نخست برگرفته از قصه‌ای است از هانس کریستین آندرسن؛ داستانی درباره‌ی پادشاهی که لخت بود، اما اطرافیانش و به تبع، مردم، به ستایش لباس بی‌نظیرش می‌پرداختند. واینوویچ با فراروی از این داستان به بازگویی بلایی پرداخته که اختناق بر سر رفتار، تفکر و منش مردم می‌آورد: «یک بار دیگر، ظاهراً همه جا امن و امان است و مردم بدون استثناء شیفته‌ی لباس شاه خود هستند که ناگهان معلوم نیست از کجا سروکله‌ی پسربچه‌ی احمقی پیدا می‌شود که با صدای بلند جیغ می‌کشد: شاه که لخت است! بچه لابد کتاب آندرسن را خوانده است و خیال می‌کند همین که فریاد بزند، مردم پی می‌برند که چی‌به‌چی است و متوجه می‌شوند شاه واقعاً لخت است و همه خواهند گفت: متشکریم پسر جان، متشکریم عزیزجان، متشکریم پسر باهوش که ما را راهنمایی کردی؛ ما خودمان نمی‌دیدیم. و حتی آندرسنی پیدا می‌شود که درباره‌ی او کتاب بنویسد. پسربچه نمی‌دانست که شاه‌نشین مطابق قصه‌های بابابزرگ کارلا مارلا زندگی می‌کند، نه آندرسن؛ و در این قصه‌ها چنین فریادهای احمقانه‌ای در مورد لخت بودن شاه معادل است با ... چطور می‌شود گفت... ایجاد رعب و وحشت. کافی بود بچه‌ای یک چنین فریادی بکشد تا نگهبانان شاهنشاهی همان جا او را بگیرند و کشان‌کشان ببرند؛ مردم هم پراکنده شوند و زیر لب با خود بگویند: تقصیر خودش بود. بی‌خود که نباید زبان را به کار انداخت. چشم‌بسته غیب می‌گوید: شاه لخت است! معلوم است که لخت است. همه می‌دانند که لخت است، ولی اینکه داد زدن ندارد!»(صص۱۰۹و۱۰۸)

ولادیمیر واینوویچ نیز سرگذشت شیرینی نداشته است: «در سال ۱۹۳۲ به دنیا آمد. در چهارسالگی شاهد دستگیری پدرش بود که به جرم ابراز عقیده‌ای مخالف سلیقه‌ی رژیم در گفت‌وگویی خصوصی، به پنج سال زندان محکوم شده بود. او از یازده سالگی در روستا به چوپانی و در شهر به نجاری و چلنگری مشغول شد. در ۱۹۵۸ به شعر و سپس به نثر روی آورد. در ۱۹۶۵ جزء امضاء‌کنندگان بیانیه‌ی دفاع از سینیافسکی و دانیل(دو نویسنده‌ای که به دست حکومت شوروی زندانی شده بودند) بود. در ۱۹۶۹ بخشی از رمان طنزِ "زندگی و ماجراهای غریب سرباز ایوان چونکین" در غرب به چاپ رسید و درگیری سخت او با حکومت آغاز شد و تا آنجا پیش رفت که در ۱۹۸۰ از اتحادیه‌ی نویسندگان اخراجش کردند. او وادار به مهاجرت به آلمان شد و تابعیت شوروی را هم از وی گرفتند. تنها پس از فروپاشی شوروی بود که دوباره امکان آن را یافت تا به میهنش بازگردد.(ص۱۰۵)

اگر اندیشه‌های مخالف وضع حاکم یا منتقدین وضعیت موجود را در تقسیم‌بندی کلی چپ و راست، در جرگه‌ی چپ‌ها قرار دهیم، آن دسته از منتقدین دیکتاتوری پرولتاریای شوروی یا کلاً منتقدین بلوک شرق که در بلوک شرق نیز می‌زیستند، آیا چپ‌ترین چپ‌های زمانه‌ی خود نبودند؟

میخاییل زادورنوف، چهاردهمین نویسنده‌ای که در کتاب با دو نمونه از نوشته‌هایش آشنا می‌شویم، درباره‌ی طنز گفته است: «صد سال می‌گذرد و مردم از کتاب‌های درسی و دائرة‌المعارف‌ها درباره‌ی ما چیزهایی خواهند دانست. ولی کتاب‌های درسی هم مانند دائرة‌المعارف‌ها به دست حکومت‌ها تهیه می‌شوند و نمی‌توانند بی‌طرف باشند. احتمالاً در آن زمان آثار طنزنویسان به کمک آیندگان خواهد آمد. دقیقاً این آثار هستند که به شناخت زمانه‌ی ما کمک می‌کنند.»(ص۱۸۶)

کتابِ داستان‌های کوتاه از نویسندگان اسلاو، ما را به نمونه‌هایی از آثار نویسندگان زیر آشنا می‌کند:

روسیه: میخاییل سالتیکوف شدرین، میخاییل آسارگین، میخاییل بولگاکوف، میخاییل زوشّنکو، ولادیمیر نابوکوف، ایلف و پتروف، اُلگا برگولتس، واسیلی شوکشین، ولادیمیر واینوویچ، آرکادی آرکانوف، گریگوری گورین، سرگئی داولاتوف، ساشا ساکالوف، ناتالیا تالستایا، میخاییل زادورنوف و آ.گالکاروف.

اوکراین: ایوان فرانکو و آستاپ ویشنیا.

چک: کارل پولاچک، یاروسلاو هاشک و کارل چاپک.

بلغارستان: ایوان وازوف.

لهستان: اسلاومیر مروژک.

مشخصات کتاب: داستان‌های کوتاه از نویسندگان اسلاو، ترجمه‌ی آبتین گلکار، تهران، نشر هرمس، ۱۳۹۱، قطع پالتویی، سیصد صفحه، شمارگان: دوهزار نسخه، قیمت: ۶۵۰۰ تومان.

این یادداشت در وب‌سایت مرکز فرهنگی شهرکتاب منتشر شد(اینجا)

مارک اسموژینسکی؛ پلی میان جهان ایرانی و جهان لهستانی

 
مارک اسموژینسکی

 

مارک اسموژینسکی (Marek Smurzyński)، ایران‌شناس و مترجم لهستانی، دهم ژوئن ۱۹۵۴ در شهر ووج(لودز) چشم به جهان گشود و ۱۲ دسامبر ۲۰۰۹(۲۱ آذر ۸۸) در شهر کراکف زندگی را بدرود گفت. علاوه بر چاپ ده‌ها مقاله و یادداشت فرهنگی، ادبی و تحلیلی در نشریه‌های ایران و لهستان، کتاب‌های زیر هم از وی منتشر شده است:

ـ Głosy u brzegu wód؛ ترجمه‌ی لهستانی شعر صدای پای آب، اثر سهراب سپهری
ـ آدم‌ها روی پل؛ ترجمه‌ی فارسی اشعار ویسواوا شیمبورسکا؛ با همکاری زنده‌یاد شهرام شیدایی و چوکا چکاد
ـ W mgnieniu słów؛ برگردان لهستانی ۳۲ غزل از غزلیات مولانا
ـ تألیف فصل مربوط به تاریخ صفویه در کتاب Historia Iranu

در کتابی که امیدوارم به زودی منتشر شود، فصلی نیز ـ در گفت‌وگو با همسرش: هایده وامبخش ـ به بررسی مبسوط ابعاد کاری و فکری وی اختصاص یافته است. فردا سومین سالگرد درگذشت دکتر اسموژینسکی است. هرچند شناخت من از ایشان حضوری نبوده است، آشنایی با کارها و افکارشان باعث شده فقدان‌شان را احساس کنم. اگر از هر پژوهشگر فعال در عرصه‌‌ی ایران‌شناسی لهستان و از هر علاقه‌مند به عرصه‌ی لهستان‌پژوهی در ایران بپرسید، با حسرت از فقدان ایشان یاد خواهد کرد. اسموژینسکی فقط یک مترجم یا ایران‌شناس نبوده؛ بلکه او پلی بوده که جهان ایرانی را به جهان لهستانی و جهان لهستانی را به جهان ایرانی مرتبط می‌کرده است.

وبلاگ «جای خالی یک عاشق» (+) بازتاب‌دهنده‌ی یادداشت‌های به جا مانده از دکتر اسموژینسکی است. البته این یادداشت‌ها فقط مطالبی هستند که در نشریه‌های ایران از وی منتشر شده و یادداشت‌های منتشر شده به زبان لهستانی نیازمند ترجمه از سوی دوستان ایران‌شناس لهستانی است.  در اینجا می‌توانید یادداشت‌های آقای اسموژینسکی را بخوانید. صدالبته ممکن است یادداشت‌های دیگری هم از ایشان در مطبوعات فارسی منتشر شده باشد، که متأسفانه ایجادکنندگان وبلاگ به همه‌ی آنها دسترسی نداشته‌اند.

بخشی دیگر از وبلاگ به نوشته‌های دیگران درباره‌ی مارک اسموژینسکی اختصاص یافته است؛ شامل شرح، خاطره و مطالب حسی. این قسم نوشته‌ها را در اینجا می‌توانید مرور کنید. مطالبی از علیرضا دولتشاهی، هایده وامبخش، پیرایه یغمایی، سیدعلی میرافضلی، مریم حسینی، پژمان موسوی، حسن موریزی​نژاد، نعمت​الله فاضلی، سارا رحمانی و فرشته مولوی.

چند نمونه از ترجمه‌های مارک نیز در این بخش گرد آمده است.

نمی‌دانم در سومین سالگرد فقدانش، به همسرش، به پسر باهوش و مهربان‌شان ـ الیاس ـ و به دوست عزیزم سعیده چطور تسلیت بگویم، فقط امیداوارم روزی توان جبران خوبی‌هاشان را داشته باشم.

در زیر سنگ مزار دکتر اسموژینسکی در مزارستان شهر کراکف دیده می‌شود.
شعر روی سنگ از مولاناست:
مرغان که کنون از قفس خویش جدایید
رخ باز نمایید و بگویید کجایید

 

باغچه‌سرای، پیوندگاه ادب ايرانی و ادب اسلاوی

گفتاری از علیرضا دولتشاهی

آنچه در زیر می‌آید متن سخنرانی علیرضا دولتشاهی، دبیر انجمن دوستی ایران و لهستان است که روز سی فروردین ۹۱، در همایش سعدی و پوشکین، در مرکز فرهنگی شهر کتاب تهران ارائه شد.

به عنوان لهستان­شناس، در پی يافتن نقطه­ی تلاقی دو سخن­سراي نامی ايران و روسيه با ادب لهستانی هستم؛ ادبی که در حقيقت نما و زاويه­ی ديگری­ست از ادب پربار و هنوز ناآشنای اسلاوی.

هرچند عنوان سخن امروزم، پيشاپيش موضوع سخن را فاش کرده، اجازه دهيد با يک مقدمه­ی کوتاه بر سر سخن خود شويم: يکی از مشخصه­های جنبش رومانتيزم در ادب اروپايی نگاه به شرق است؛ تا جايی که شرق­گرايی به نماد جنبش رومانتيزم بدل شد؛ جنبشی که در دل خود اما روحی عصيانی و سودايی و به عبارتی ديگر انقلابی داشت. سراسر سده­ی نوزده ميلادی و شايد پاره­ای از پايان سده­ی هجده نيز، ازآن انقلابی‌های رومانتيکی بود که سر وُ دل در پی بنيان و پی­افکندن آرمان­شهری داشتند. اما نبايد از ياد برد که اين جنبش، دست کم در بخش­هايی از پيکره­ی خود، در خود و با خود، رنگی از مذهب نيز داشت.

شرق اسلامی نيز يکی از جاذبه­های پيروان جنبش رومانتيزم بود. برای گروهی از اين شيفتگان اما، نماد عينی شرق، در حقيقت غرب حوزه­ی تمدن اسلامی، يا به عبارت ديگر قلمرويِ عثمانيان بود: بغداد با هزار و يک شبِ آن.

سفر هم مشخصه­ی ديگری­ست که در جنبش رومانتيزم اروپايی قابل بازشناسی است؛ سفری اختياری يا اجباری؛ گاه ترکيبی از اين دو نيز توأمان ديده می­شود. 

گزافه نيست اگر عشق به آزادی را نيز از آرمان­های اصلی جنبش رومانتيزم بدانيم؛ بويژه در جنبش رومانتيزم اسلاوی؛ جنبشی که اگرچه ديرتر از سرزمين­های باختری اروپا به ظهور رسيد، از آنان ديرتر پایيد و در حيات سياسی کشورهای اسلاوی، يا دست کم در بخشی از اين سرزمين­ها، تأثيری انکارناپذير داشت. اين جنبش در بخش­هايی از سرزمين­های اسلاوی چنان با جان توده­ها اجين گشت که تو گويی به يک ايمان بدل شد: ايمانی مسيحی.

در زمره­ی بزرگان اين جنبش در جهان اسلاوی، می­توان به نام­های جاودانی اشاره کرد که در اين مجال تنها از دو صدا و چهره­ی تابناک ادب اسلاوی سخن خواهيم گفت؛ يکی در گروه شرقی اسلاوها و ديگری در گروه غربی. اما اين هر دو شاعر به گونه­ايی با شرق اسلامی و ايران ارتباط يافته­اند: «الکساندر پوشکين» و «آدام ميسکيه­ويچ».

هر ملتی در روند کسب هويت خويش در صف مقدم مبارزه­اش مردی فرهيخته دارد و گاه شاعر؛ همانی که شاعر ملی می­نامندش. برای ما ايرانيان اما شاعر ملی مفهومی است که شايد امروزه چندان ملموس نباشد. به راستی شاعر ملی ما کيست؟ شايد شاعر ملی ما آن پير توس است با همان بنای رفيع­اش که به راستی از گزند باد وُ باران در امان است. شايد شاعر ملی ما، سعدی شيرين­سخن باشد که اوج پايدار ادب تغزلی فارسی‌ست و احياءگر نثر فارسی. پوشکين و ميسکيه­ويچ هر دو از اوج­های ادب رومانتيزم اسلاوی هستند. هر دو به صفت شاعر ملی موصوفند؛ اما ميسکيه­ويچ نيز يکی از سه چهره­ای­ست که برای لهستانيان شاعر ملی قلمداد می­شوند.

ميان اين دو شاعر می­توان نقاط مشترکی يافت؛ دو سخن­سرايی که در سروده­های­شان می­توان ردی از فرهنگ و گاه حتی واژگان اسلامی، فارسی ـ عربی، را بازشناخت؛ دو شاعری که در طول زندگی خود برای آزادی مبارزه کردند و حتی طعم بند و تبعيد را نيز چشيدند؛ يکی در سرزمين خود، ديگری در سرزمين برادران اشغالگر سرزمينش. يکی ديگر از اين نقاط اشتراک سفر به کريمه است.

اين هر دو سخن­سرای نامی به کريمه سفر کرده و تأثير گرفتند و بر اثر اين تأثير دست به آفرينش ادبی زدند. در ميان سروده­های اين دو نيز می­توان مشترکاتی يافت. يکی از اين مشترکات: «باغچه­سرا»ست. اما اين دو در يک زمان در باغچه­سرا اقامت نداشته­اند. آدام ميسکيه­ويچ پس از بازگشت از سفر کريمه، با شاعر نامدار روس، الکساندر پوشکين آشنا شد. ميان اين دو روابط دوستانه­ای شکل گرفت. رابطه­ای که اما ديری نپایيد و با گريز ميسکيه­ويچ از روسيه تزاری در سال ۱۸۲۹ ميلادی به پايان رسيد.

نه در شعر که در زندگی سياسی نيز می­توان پوشکين را به نوعی و از زاويه­ای، پيشگام راهی دانست که ميسکيه­ويچ نيز در زندگی پيمود: مبارزه با بی­عدالتی. می­دانيم که پوشکين دل در گرو قيام نافرجام دکابريست­ها داشت؛ اگرچه خود آشکارا در قيام حضوری نداشت. قيامی که به فاصله­ی يک سال پس از پايان تبعيد پوشکين، در ۱۴ يا به روايتی ۲۶ دسامبر ۱۸۲۵ ميلادی  روی داد؛ قيامی که شکستش دست­آوردی جز سرکوب و برپايی رژيم پليسی در روسيه نداشت.

هم­روزگار با اين قيام، در لهستان که هنوز پاره­ای بود از وسعت وسيع امپراتوری روس، لهستانيان از حق بر پايی و ايجاد هر گونه تشکلی، حتی علمی محروم بودند؛ آنان حتی امکان آموزش به زبان مادری خود را نيز نداشتند. در اين هنگام در دانشگاه استفان باتوری، در شهر ويلنا، در شهری چند مليتی: لهستانی، ليتوانيايی، تاتار و يهودی، گروهی دانشجو گرد هم آمدند و انجمنی زيرزمينی به نام انجمن دانش بنياد کردند؛ انجمنی که نقش و تأثيری انکارناپذير، نه تنها در تاريخ لهستان و روسيه، که در تاريخ ايران و شايد اسلام نيز يافت.

در اين انجمن بود که برای نخست بار تلاش برای ترجمه‌ی متن قرآن به زبان لهستانی آغاز شد. از اعضای اين انجمن دو نام برای ايران و جريان ايرانشناسی و مطالعات ايرانی بسيار آشناست: آدام ميسکيه­ويچ و الکساندر حوجکو.

اين گروه در سال ۱۸۲۴ ميلادی توسط پليس سياسی تزاری کشف شد و در پی آن دستگيری­ها و بازداشت­ها آغاز گرديد. نخست حکم اعدام برای اعضای اين تشکل صادر شد ولی تزار با يک درجه تخفيف اين حکم را به تبعيد به روسيه کاهش داد. در سال ۱۸۲۵ ميلادی، سال سرکوب قيام دکابريست­ها، ميسکيه­ويچ به تبعيد روسيه رفت و ديگر هيچ­گاه به  زادبومش بازنگشت؛ تو گويی از اين روست که در سکوت دشت­هایِ «آکرمان» در کريمه  چنين می­سرايد: «در اين سکوت، چه کنجکاوانه گوش می­خوابانم/ تا آوايی از ليتوانی بشنوم. برويم! هيچ کس صدا نمی­کند.»

اما باغچه­سرای کجاست؟ بی­گمان همگان می­دانند که باغچه­سرای در کجا واقع است. اما منظور از طرح اين پرسش، پاسخ به موقعيت جغرافيايی آن نبوده است که معنی معنايی آن منظور نظر است.

افسانه­ای می­گويد که روزگاری دره­ی باغچه­سرا را رودخانه­ای عظيم دربرداشته و حتی در زمان­های دور در بلندای صخره­های باغچه­سرا حلقه­های آهنی بزرگی برای پهلو گرفتن کشتی­ها وجود داشته است. معنی معنايی دره­ی باغچه­سرا مرزی است ميان دو تمدن کهن، مرزی نامرئی که کوهپايه­های مديترانه­ای را از استپ آسيايی ـ اروپايی جدا می­کند. به تعبيری باغچه­سرا، پيوندگاه دو اقليم، دو تمدن و دو فرهنگ است: تمدن اسلامی و تمدن مسيحی.

الکساندر پوشکینالکساندر پوشکين و آدام ميسکيه­ويچ هر دو با الهام از «فواره­ی اشک» به سرايش غزل پرداخته­اند؛ بنايی که به ياد دختر اسير لهستانی، دختری بنام «ماريا» از خاندان «پوتوسکی»، به دستور «قريم گرای»، خان تاتار کريمه، در سال ۱۷۶۴ ميلادی ساخته شد و شگفتا که معمار آن را نيز ايرانی گزارش کرده­اند: استاد «عمر» معمار؛ هنرمندی که در پيکره­سازی و نقاشی نيز دستي پر بار داشت.

 آورده­اند که پوشکين پس از بازگشت از سفر کريمه، که خود بخشی از تبعيد وی بوده است، فواره­ی اشک را با الهام­گيری از سعدی سروده است. تأثيري از بوستان:

چو شايد گرفتن بنرمی ديار
بپيکار خون از مشامی ميار
بمردی که ملک سراسر زمين
نيرزد که خونی چکد بر زمين
شنيدم که جمشيد فرخ­سرشت
بسر چشمه­ای بر بسنگی نوشت
برين چشمه چون ما بسی دم زدند
برفتند چون چشم بر هم زدند
گرفتيم عالم بمردی و زور
وليکن نبرديم با خود بگور

اما آيا اين حقيقت دارد؟ يا افسانه­ای ساخته و پرداخته­ی اذهان دوست­داران سعدی­ست؟ نمی­دانم. پاسخ را بايد پوشکين­شناسان بازگويند. اما بايد پرسشی را در اين مجال طرح کرد. آيا در ابيات ديگری از سعدی و حتی در سروده­های سخن­سرايان ديگر فارسی، معنی نهفته در ابيات بالا تکرار نشده است؟ آيا پوشکين خود درجايی ابيات فوق را بازگفته است؟ آنچه مسلم است آشنايی پوشکين با فرهنگ اسلامی است؛ تا جايی که حتی کلام­الله مجيد را  نيز يکی از منابع آفرينش ادبی وی دانسته­اند. گروهی نيز به تأثير­پذيری وی از حکيم توس سخن رانده­اند. بويژه­ آنجا که به برپايی کاخی از زبان اشاره دارد. اما تا آنجا که آگاهی نگارنده از ادبيات روسی اجازه می­دهد، می­توان آشکارترين تأثير سعدی را بر ايوان بونين، واپسين سخن­سرای کلاسيک روس، يافت. اين مهم در سروده­های وی به وضوح بيان شده است. او سروده­ای بنام پند سعدي نيز دارد. آنچه اين تشابه را بيشتر جلوه­گر می­کند، دلبستگی اين هر دو به سفر بوده است؛ سفری اختياری. هرچند گروهی به تأثيرپذيری لرمانتف، که وی را  ادامه‌ی پوشکين ناميده­اند، نيز از سعدی سخن به ميان آورده­اند. در آغاز کلام گفته شد که سفر، يکی از مشخصه­های جنبش رومانتيزم است؛ سفری اختياری يا اجباری. پوشکين و ميسکيه­ويچ، خلاف سعدی اگر تن به سفر داده­اند و در اقصای عالم بگشتند بسی، اين سفر به اجبار جبار بوده است، هرچند در کوره­ی اين سفر پخته شدند و نامی.

اما دست­آورد ميسکيه­ويچ از سفر کريمه، هجده غزل است؛ سروده­هايی که در دفتری بنام «غزل­های کريمه» منتشر شد. در اين دفتر دو سروده درباره­ی باغچه­سرا وجود دارد: غزل شماره­ی شش با عنوان: باغچه­سرا و غزل شماره­ی هشت با عنوان: گور دختر اشراف­زاده­ی لهستانی.

هرچند با ميسکيه­ويچ نيست که واژگان اسلامی به زبان و حتی ادبيات لهستانی راه می­يابد، و پيش از وی می‌توان در آثار «استانسواو هوتونيه­فسکی»(۱۷۹۱-۱۸۴۶) اين دست واژگان را بازيافت؛ اما غزل­های کريمه به اين مجموعه وسعت بخشيد. با سروده­های اين دفتر است که واژه­هايی از قبيل: ديو/ نماز/ منار/ مسجد ـ جامع/ ابليس/ پادشاه/ ميرزا/ کاروان/ الهه/ ... به ادب لهستانی راه می­يابند.

نکته­ای که در تاريخ آشنايی روس­ها با سروده­های سعدی بايد ذکر کرد اين است که اين آشنايی بواسطه­ی زبان فرانسوی روی داد؛ با ترجمه­ی تنها سه باب از باب­های هشتگانه­ی گلستان در سال ۱۷۹۶ ميلادی. اما به ياد آوريم که نخستين آشنايی اروپائيان با کلام و سروده­ی شيخ شيراز، با ترجمه­ی اين آثار به زبان لهستانی بود؛ برگردانی که يکصدوهشتادوشش سال پيشتر از ترجمه­ی روسی روی داده است. اين حقيقت در آشنايی ايرانيان با سروده­های اين دو شاعر بزرگ نيز معتبر است؛ زيرا نخستين برگردان آثار پوشکين به زبان فارسی در سال ۱۹۲۸ ميلادی با ترجمه­ی داستان «دوبرفسکی» انجام گرفته است؛ در حقيقت نه دهه پس از درگذشت شاعر. اما فارسی­زبانان شانس اين را داشتند که با سروده­های ميسکيه­ويچ در زمان حيات خود شاعر آشنا شوند. می­دانيم ترجمه­ی غزل پنجم از غزل­های کريمه توسط ميرزا جعفرخان توپچی­باشی، برادر حاج سياح و استاد زبان فارسی در دانشگاه سن پترزبورگ انجام گرفته و شاعر، اين ترجمه را به همراه مقدمه­ای به زبان فارسی در انتشار اول مجموعه غزل­های کريمه منتشر کرده است. اما سوگمندانه بايد گفت تمام تلاشی را ميسکيه­ويچ در بکارگيری واژگان شرقی از خود نشان داده بود، در ترجمه­ی توپچی­باشی يکسر از بين رفت. توپچی­باشی اين غزل را به فارسی سره برگردان کرده است.

با بررسی دو سروده­ی پوشکين و ميسکيه­ويچ در مورد فواره­ی اشک، که در واقع مقبره­ی دختری لهستانی است، می­توان به دو نگاه دست يافت. به دو نقطه نظر. يک نگاه، حاوی همدردی با درگذشت دختری جوان است. سخن گفتن از گمنامی و رنج  وی. با ارمغان دو گل سرخ. اين نگاه پوشکين است:

بشنودم از لبان سنگی تو قصه­های بي­پايان
از خطه­های دور
وز شادمانی و محنت
ليک حاشا ز کلامی از ماريا...
اينجا حتی نام وی از ياد رفته است.

غزل‌های کريمه/ آدام میسکیه‌ویچ/ ترجمه: علیرضا دولتشاهی و ایوونا نویسکا نگاه ديگر حاوی غم دوری از وطن است؛ همزادپنداری شاعر با دختر خفته در گور. نگاهی که مرگ دور از زاد بوم را نوعی رهايی می­داند. مرگ و همسايه­ی گور هموطنی شدن، رسيدن به وطن و با هموطنان بودن است، و اين نگاه ميسکيه­ويچ است: «مردی پيش گو در آن دم که ترانه­ای از برايت در ذهن می­سرايد/ در حوالی گورت، گور ديگری خواهد يافت وُ برای من نيز خواهد سرود.»

 در باور ميسکيه­ويچ دختر لهستانی خفته در اين آرامگاه خود گلی سرخ بوده است که اينک پژمرده گشته: «پژمرده­ای، سرخ گل نوشگفته! به سان لحظه­های در گذشته/ که پروانه­وار از تو به دور دست­ها پر گشودند.»

 به مسأله‌ی وام­گيری يا به عبارت بهتر، تاثيرپذيری پوشکين از سعدی باز گرديم؛ اگر اين امر واقعيت  داشته باشد و خود شاعر به آن اشاره­ای داشته باشد، اين تاثير را نيز در سرودهای ديگر از ميسکيه­ويچ، در غزل­های کريمه می­توان باز يافت؛ در غزلی با نام باغچه­سرا(غزل شماره شش): «کجاييد ای عشق، اقتدار وُ شهرت/ قرار بود شمايان دير زمانی بپاييد و چشمه زود گذر باشد/ چه رسوايی! شمايان درگذشتيد وُ چشمه ماند.»

همدردی پوشکين با لهستانيان تنها به گذشته­ها محدود نبود؛ گويی وی حق آزادی و استقلال آنان را محترم می­شمارد که از قيام سال ۱۸۳۰ ميلادی آنان، که در تاريخ لهستان به قيام نوامبر نامدار است، دفاع کرد و به سرودهايی پرداخت.

در پايان کلام شايد مناسب باشد تا چند بيت از سروده­ی يک نمايش­نويس، شاعر و از چهره­های روشنفکری نوين ايرانی، ميرزا فتحعلی آخوندزاده، در رثاي پوشکين را به ياد آوريم، آنجا که سرود:

ز ملک باغچه­سرا بوی عطر از آن دو گلت
دهد به خاک تو فواره با نسيم بهار
برد شعر تو پير سپيد مو قفقاز
به شعر صبوحی تر است ماتمدار
ز دوستان زمينی چو دور افتادی
در آسمان به تو گرديد رحمت حق يار.

روح شعر لهستانی


ضیاء موحد:
امیدوارم اغراق نکرده باشم اگر بگویم شعر ویسواوا شیمبورسکا (۲۰۱۲- ۱۹۳۱) در این سطر خلاصه می‌شود: «من آدم‌ها را بیشتر از بشریّت دوست دارم.» این سطر برگرفته‌ای کوتاه شده از شعر «امکانات» شاعر است (آدم‌ها روی پل، ص ۳۸).

هر شاعر اصیلی معیارهای شعر خود را خود می‌آفریند. شیمبورسکا چنین شاعری است. شعرش را در ترجمه هم که می‌خوانی، خلاف بسیاری شعر‌ها، شعر بودنش را حفظ می‌کند و حیرت می‌کنی که مگر می‌شود با چنین تصویر‌ها و حرف‌های معمولی شعر گفت. اما به آخر شعر که می‌رسی حس می‌کنی که واقعاً شعر خوانده‌ای. گسستی آشکار از آنچه معمولاً شعر می‌دانند. این آغاز شعرِ «بچّه‌های این دور و زمانه» است (همان، ۳۵-۳۷)

آدمها روی پل/ ویسواوا شیمبورسکاما بچّه‌های این زمانه‌ایم
و عصر، عصر سیاست است.

همه‌ی امور روزانه، امور شبانه
چه مال تو باشد، چه مال ما یا شما
امور سیاسی‌اند.

چه بخواهی چه نخواهی
ژ‌‌ن‌هایت سابقه‌ی سیاسی دارند
پوستت ته‌رنگ سیاسی دارد
چشم‌هایت جنبه‌ی سیاسی دارند.

هر چه می‌گویی بازتاب سیاسی دارد
سکوتت چه بخواهی چه نخواهی
سیاسی تعبیر می‌شود.

و در جایی دیگر از همین شعر:

حتی لازم نیست انسان باشی
تا بر اهمیّت سیاسی‌ات افزوده شود.
کافیست نفت باشی، علوفه یا مواد بازیافتی.

و این هم پایان‌بندی شیمبورسکا در این شعر:

در این اثنا
آدم‌ها گم می‌شدند
جانوران می‌مردند
خانه‌ها می‌سوختند
و مزارع بایر می‌شدند
مثل زمان‌های قدیم که کمتر سیاسی بودند.

در اغلب شعرهای شیمبورسکا بندهای شعر با ارتباط معنایی دنبال هم می‌آیند. گاهی از خود می‌پرسم: آیا نمی‌شود بعضی را حذف کرد؟ آیا نمی‌شود بندهایی را اضافه کرد؟ جوابی ندارم. اما شعر را که می‌خوانم می‌بینم انگار شعری است کامل و هر سطرش لازم. به‌ویژه که او استاد پایان‌بندی است. نمونه، پایان‌بندی شعر بالا. پیش از رسیدن به پایان شعر نمی‌توان حدس زد چگونه پایان می‌یابد. اما وقتی اتفاق افتاد تکانت می‌دهد. در شعر «گربه‌ای در خانه‌ی خالی» (همان، ۱۰۳ -۱۰۵) خود را به‌جای گربه‌ای می‌نهد که مرگ صاحبش خانه را خالی گذاشته. شروع شعر این است. به همین سادگی:

مردن ـ با گربه این کار را نمی‌کنند.
گربه در خانه‌ای خالی
چه کار می‌تواند بکند.

و شعر این‌گونه پایان می‌یابد:

اگر برگردد.
اگر پیدایش شود.
به او خواهم گفت،
با گربه این کار را نمی‌کنند.
به طرفش طوری خواهم رفت
که انگار هیچ چیز نمی‌خواهم
یواش یواش
با پاهای رنجیده خواهم رفت. 
و در ابتدا از لوس شدن‌ها و جست و خیز‌ها خبری نخواهد بود.

بسیاری از شاعران برای خلق فضای شاعرانه چه کار‌ها که نمی‌کنند: به آن سوی دریا‌ها می‌روند، خواب فرشتگان را می‌آشوبند، به افق‌های دور خیره می‌شوند، از درخت نور بالا می‌روند، در به در دنبال معجزه. ببینیم شیمبورسکا در شعر «بازار معجزه‌ها» (همان، ۷۹-۸۱) دنبال چیست. بندهایی را نقل می‌کنم. شعر، معجزه را گروه‌بندی می‌کند:

معجزه‌ی عمومی:
همین که معجزه‌های عمومی زیادی اتفاق می‌افتد.

معجزه‌ی معمولی:
در سکوت شب
پارس سگ‌های نامرئی.

.
.
.
چند معجزه در یک معجزه:
تصویر درخت توسکا بر آب
و اینکه در تصویر، چپ و راستش معکوس شده
و اینکه آنجا تاج درخت رو به پائین می‌روید
و اینکه هیچ به ته آب نمی‌رسد
با اینکه عمق کمی دارد.

.
.
.
معجزه‌ای که کافیست دور و برت را نگاه کنی:
دنیای همه جا حاضر.

و دوباره این پایان بندی:

معجزه‌ی اضافی، همان‌طور که همه چیز اضافی ست
چیزی که به اندیشه در نمی‌آید
به اندیشه در می‌آید.

این دو سطر آخر نمونه‌ای از پارادوکس‌های شیمبورسکاست. به ظاهر حرفی پارادوکسیکال، اما در واقع بدین معنی که همه چیز به اندیشه درمی‌آید.

در شعر شیمبورسکا عاطفه و اندیشه‌ی فلسفی در هم تنیده شده‌اند. در شعر «هیچ چیز دوبار اتفاق نمی‌‌افتد» این حکم معروف کتاب جامعه را که: هیچ چیز در زیر آفتاب تازه نیست، شاعرانه نفی می‌کند. چه مثال نقضی بالا‌تر از اینکه شیمبورسکا نه پیش از خود وجود داشته، نه پس از خود وجود خواهد داشت. وجود این شاعر تنها یکبار اتفاق افتاده است.

شیمبورسکا فلسفه‌پیشه نیست، اما شعرش عمیقاً فلسفی است. سیاست پیشه نیست، اما شعرش عمیقاً سیاسی است. جنگ و استبداد و ترور را خوب می‌شناسد. در لهستان سالیانی با فاشیسم و کمونیسم زندگی کرده است. شعرش ساده می‌نماید اما از کنار آن ساده نمی‌توان گذشت.

ویسواوا شیمبورسکامن متأسفانه زبان لهستانی نمی‌دانم، اما حدس می‌زدم زبان شعرش زبان طبیعی روزمره باشد، خالی از فضل‌فروشی‌های ادیبانه و صنایع بدیع متداول و خلاصه خالی از حشو و زوائد مرسوم. حدس می‌زدم از قافیه، جز در مواردی که از متن شعر طبیعی بروید بهره نگیرد. حالا خوشبختانه دریافته‌ام که این حدس‌ها درست بوده‌اند. اگر جز این بود از شعر شیمبورسکا در ترجمه چیزی باقی نمی‌ماند. گمان نمی‌کنم شیمبورسکا با این درک عمیق از شعر، با این تعادل اندیشه و عاطفه، طنز و تصویر و وسعت تخیل، نیازی به قافیه‌سازی و اوزان سنتی داشته باشد. شعرهایی که با این شگردهایی که برشمردم سروده می‌شوند و خوشبختانه هر چه پیش‌تر می‌رویم بی‌اهمیّت‌تر می‌شوند، در ترجمه چیزی از آن‌ها باقی نمی‌ماند. اما شعر این شاعر در ترجمه نیز می‌درخشد.

در ایران، کشور شعر، کتاب «آدم‌ها روی پل» به چاپ چهارم رسیده است. این تنها به دلیل جایزه‌ی نوبل نیست. این ترجمه هم ترجمه‌ی همه شعرهای شاعر نیست. بیشتر شعر‌ها از مجموعه‌ی ماقبل آخر شاعر انتخاب شده است. برخی از شعرهای مشهور او هم در این مجموعه نیامده. منظور اینکه استقبال خوانندگان از این دفتر برخاسته از جوهر شعری جاری در این شعرهاست. شیمبورسکا در قیاس با شاعرانی در تراز خود شعر کمی دارد؛ چیزی حدود ۲۵۰ شعر چاپ شده. اما اگر یک‌دهم این شعر‌ها هم ماندگار باشد، مقام او در شعر، به‌خصوص شعر لهستان تثبیت شده است.

پرسیده‌اند: چرا این‌قدر کم؟
می‌گوید: برای اینکه سطل کاغذ باطله‌ای هم در خانه دارم.

شیمبورسکا گفته است از ۵ سالگی شعر سروده و پدرش برای هر شعر پولی به او می‌داده. گاهی هم یک شعر را دو بار به او می‌فروخته. کلاهی کودکانه بر سر پدر. با سابقه‌ای چنین طولانی در شاعری و جایزه‌ی نوبل، ناچار حرف و خاطره درباره‌ی او زیاد است. اما قصد من در این مختصر شرح حال نویسی نیست. تنها به چند نکته‌ی نسبتاً مهم اشاره می‌کنم.

وودی آلن در سال ۲۰۱۰ مستندی از او ساخته و درباره‌ی او گفته است: «شیمبورسکا می‌تواند بیهودگی و غم‌انگیزی زندگی را چنان بیان کند که جنبه‌ای مثبت به آن دهد.»

چسلاو میوش، شاعر لهستانی دیگر و برنده‌ی جایزه‌ی نوبل او را شاعری وصف کرده ضدّ شاعران اعترافی. گفته‌اند شعرش سهولت آفرینندگی موتزارت و خشم بتهوون را نشان می‌دهد. خود شاعر می‌گوید «کلمه‌های تأثرانگیزی را برمی‌گزینم اما کوشش می‌کنم از شدت آن‌ها بکاهم.»

همه‌ی این نکته‌ها خاسته از شگرد شاعری اوست. شیمبورسکا به گفته‌ی خودش از متن فاصله می‌گیرد و با ابزار طنز و انتخاب درست زاویه‌ی دید و با تصویر‌ها و ساخت‌های معمولی زبان روزمره تأثیری بر خواننده می‌گذارد که با هیچ بیان پر گله و آه و ناله نمی‌توان چنان تأثیری نهاد. این شگرد‌ها را در دیگر شاعران لهستان نیز می‌توان دید. شیمبورسکا در واقع ادامه‌ی سنّت شعری لهستان است. او می‌گوید: «ذوق شعری در خلاء کار نمی‌کند. چیزی به نام روح شعر لهستانی وجود دارد.»

شعر لهستان تا اندازه‌ای در جهان شناخته شده است. اما شاعران نسل نو لهستان به حق گله می‌کنند که این کافی نیست. شعر‌هاشان ترجمه نشده و چهره‌های‌شان ناشناخته مانده است.

ما هم در این جلسه با آنان همصدا می‌شویم، با این تفاوت که نه تنها صدای نسل شاعران جدید ما، صدای نیما و هم‌عصران او هم در لهستان شنیده نشده است. امیدواریم که این جلسه دست کم زمینه‌ی آشنایی ما را با شاعران لهستان و شاعران لهستان را با ما فراهم کند.

آنچه در بالا آمد متن سخنرانی ضیاء موحد بود در نشست «عصری با شیمبورسکا» که روز ۲۱ شهریور در مرکز فرهنگی شهر کتاب ارائه شد.
منبع:
اینجا

عکس شاعر از اینجا

شیمبورسکا فرصت خنده و تفکر است


چوکا چکاد: شیمبورسکا در ابتدای سخنرانی‌اش به مناسبت دریافت جایزه‌ی نوبل می‌گوید: «می‌گویند در سخنرانی جمله‌ی اول دشوارترین جمله است. به هر حال من از آن گذشته‌ام.» و در یکی از مصاحبه‌هایش می‌گوید: «از کودکی شعر می‌گفتم. شعرهای طنز، و از این راه پول به دست می‌آوردم. وقتی یکی از شعرها به دل پدرم می‌نشست، و او را به خنده می‌انداخت، سکه‌ای به من می‌داد. پس می‌شود گفت که از اولین سال‌های عمرم با شعر کسب درآمد می‌کردم.» در‌ گفت‌وگویی دیگر می‌گوید: «بعضی‌ها فکر می‌کنند جایزه‌ی نوبل، نوعی مسابقه‌ی ملکه‌ی زیبایی است. روزی در صف خرید میوه بودم و دو خانم پشت سرم ایستاده بودند و خبر نداشتند که جلوی آن‌ها ایستاده‌ام. یکی‌شان به دیگری گفت: می‌دونی چی‌ شد؟ اون برنده‌ی نوبل رو دیدم.  دیگری گفت: خب، چه شکلی بود؟ و اولی گفت: واه واه افتضاح!»

شوخی‌ای بین جوانان رایج است که به صورت سؤال و جواب اجرا می‌شود:
سوال: اگه ادیسون برق رو اختراع نمی‌کرد، چه می‌شد؟
بعد از این فرصت مناسب برای هاج و واج ماندن به طرف مقابل داده می‌شود.
جواب طنز این است: خب، یه نفر دیگه اختراعش می‌کرد!

ویسواوا شیمبورسکادر این شوخی، حقیقتی نهفته است. پروژه‌های علمی ـ به خصوص در دنیای مدرن ـ وابسته به فرد نیستند. به عبارت دیگر، این پروسه‌ی منظم حتماً در طی مدت مشخصی انجام خواهد شد. اما در مورد هنر، این شوخی یا این حقیقت رایج نیست: اگر چارلی چاپلین آن فیلم‌ها را نمی‌ساخت و آن‌ کمدی‌ها را اجرا نمی‌کرد ـ به قول جوان‌ها ـ عمراً کس دیگری چارلی چاپلین نمی‌شد. و اگر ساموئل بکت «در انتظار گودو» را نمی‌نوشت، هیچ کس دیگری ـ با اطمینان می‌گویم ـ نمی‌توانست در انتظار گودو بنویسد. نقاشی‌های پیکاسو را کس دیگری نمی‌توانست بکشد و ... .

جدای از طنز در گفته‌های شیمبورسکا که چند نمونه از آنها را برای پشت سر گذاشتن دشواری سخنرانی بازگو کردم، طنز خاصی در شعرهای او هست که منحصر به اوست: مثلاًدر شعر «امکانات»: «خنده‌دار بودن شعر گفتن را/ به خنده‌دار بودن شعر نگفتن ترجیح می‌دهم.» و در شعر «زیادی»: «ستاره‌ی جدیدی را کشف کرده‌اند/ و این به این معنا نیست که دور و بر ما روشن‌تر شده/ و چیزی اضافه شده که تا به حال نبوده باشد.../ ستاره چیز فوق‌العاده‌ای است/ اما این هنوز دلیل نمی‌شود/ که به سلامتی زنان‌مان ننوشیم/ که بی‌شک نزدیک‌ترند.» و در شعر «شب شعر یک شاعر»: «ای الهه‌ی شعر/ داد و فریادهای تماشاچیان را از ما دریغ کرده‌ای/ اگر کسی بوکسور نباشد/ انگار که اصلاً وجود ندارد.» و نیز کل شعر «تشییع جنازه».

اما طنز کل کار شیمبورسکا نیست. طنز مثل پارچه‌ی حریر بسیار دلربایی است که با حرکت ماهرانه‌ی شیمبورسکا از روی شعرهای  او کنار زده می‌شود و ما مواجه می‌شویم با شعرهای «گفت‌وگو با سنگ»، «گربه‌ای در خانه‌ی خالی»، «اندیشیدن»، «شکنجه»، «منظره‌ای با یک دانه شن»، «آدم‌های روی پل»، «راه‌آهن»، «روابط سری با مرده‌ها» که نمی‌توانی با آن‌ها بخندی.

شیمبورسکا فرصت خنده و تفکر است. اندکی خنده و بسیار تفکر. از این لحاظ او بسیار شبیه زندگی است. در این اسلوب هم او بی‌تردید یکه و منحصر به فرد است. استاد در ایجاد رابطه بین چیزهایی است که رابطه‌شان را دیرگاهی است منطق قطع کرده است. او و تنها او می‌تواند منظره‌ای را به همرا یک دانه شن در حال افتادن روی هره‌ی پنجره را به ما نشان دهد. او و تنها او توانسته و می‌تواند درِ سنگی را بزند و ما را به تالارها و اتاق‌های تو در توی سنگ ببرد. او و تنها او می‌تواند تابلوی «آدم‌ها روی پلِ» «هیروشیگه اوتاگاوا» را دوباره نقاشی کند و آن‌ را حرکت دهد.

چاپ کتاب آدم‌ها روی پل هم برای خودش طنز منحصر به فردی دارد که برای‌تان می‌گویم: کتاب، با این طرح جلد ـ تصویری از شاعر بر روی جلد ـ و با دو هزار نسخه (فقط دو هزار!) در سال ۱۳۷۶ چاپ شد و به قدری از آن استقبال شد که یک ماه پرفروش‌ترین کتاب و سه ماه بعد جزو ده کتاب پرفروش بود و به فاصله‌ی چند ماه دوباره با همین طرح جلد و باز در دو هزار نسخه به چاپ دوم رسید و چون اصرار داشتیم که چاپ سوم با این طرح جلد نباشد، در آن سال‌ها  که خبری از گوگل و موتورهای جست‌وجوی اینترنتی نبود با زحمت فراوان تصویری از تابلوی آدم‌ها روی پل هیروشیگه اوتاگاوا  پیدا کردیم و از ناشر خواهش کردیم که این بار فرض کند کتابی از لئوناردو داوینچی درباره‌ی مونالیزا دارد چاپ می‌کند و بهتر است تصویر تابلوی مونالیزا را روی جلد بزند و این کتاب هم که اسمش آدم‌ها روی پل است و قس علی هذا... . این خواهش باعث شد چاپ سوم کتاب با شش سال فاصله در سال ۸۲ و باز هم فقط در دو هزار نسخه چاپ شود. کتاب باز هم مورد استقبال قرار گرفت. چاپ چهارم کتاب با حذف یک شعر و حذف تصویر آدم‌ها روی پل با این طرح جلد خنثی و دم دستی و کاغذ نامناسب و تنها در ۱۶۰۰ نسخه بعد از نه سال چاپ شد. با این روند احتمالاً چاپ پنجم بعد از ۱۴۱۰ یا ۱۴۲۰ چاپ خواهد شد؛ و در هزار نسخه! از آن استقبال گرمی خواهد شد! اینها را مثلاً وقتی مقایسه کنید با کتاب «کوری» ساراماگو که سه ـ چهار ترجمه‌ی متفاوت دارد و هر کدام تا چاپ دهم و بیستم رسیده، طنز قضیه برای‌تان آشکارتر می‌شود.

من شانس این را داشتم که با دو نفر از بهترین‌ها در شعر و ترجمه، همکاری کنم. با شهرام شیدایی که شعرهای‌اش هم‌تراز بهترین شعرهای دنیاست و با مارک اسموژینسکی که ایران‌شناس و مترجمی دقیق بود که در کنار همسر ایرانی‌اش خانم هایده وامبخش زبان ما را واژه به واژه می‌شناخت و نیز ادبیات کلاسیک و مدرن ما را.

مارک اسموژنسکی چند سال قبل از اینکه شیمبورسکا صاحب نوبل ادبیات شود، تعدادی از شعرهای او و «هربرت» را ترجمه کرده بود و در یکی از جلسات شعر برای ما خوانده بود. با اعلام جوایز نوبل ۱۹۹۶ با مارک و شهرام قرار گذاشتیم یک مجموعه شعر از شیمبورسکا ترجمه کنیم. خوشبختانه شاعرانی از این دست به زبانی جهانی در شعر دست یافتند و فقط برای مردم خود شعر نمی‌گویند و این هم کار ترجمه را آسان‌تر می‌کند و هم اطمینان به این‌که شعر در زبان مقصد تقریباْ کامل به خواننده منتقل می‌شود. ما به شیوه‌ی ترجمه‌ی کارگاهی و با تحلیل جامع مارک و بازنوشت آن به زبان فارسی با کلنجار با واژه‌ها و معناها هر روز یک شعر از شمبورسکا ترجمه کردیم و کم‌کم به دنیای او وارد شدیم. درباره‌ی شیوه‌ی کار و بررسی تحلیل ترجمه‌ی گروهی و مسائل کلی آن و به خصوص در مورد ترجمه‌ی آدم‌ها روی پل، به همراه شهرام شیدایی، سخنرانی‌ای در سال ۲۰۰۲ در دانشگاه یاگلونی کراکف لهستان داشتیم که ترجمه‌ی انگلیسی آن به همت مارک اسموژینسکی و پروفسور آنا کراسنوولسکا در انتشارات آکادمی علوم در مجموعه‌ای به نام «زبان‌های شرقی در ترجمه» چاپ شد. با مارک و شهرام شعرهای دیگری از گروه «برولیان» که از شاعران جوان آوانگارد لهستان بودند، ترجمه کردیم که به مرحله‌ی چاپ نرسید. برنامه‌هایی هم برای ترجمه‌ی هربرت، «میوش» و «روژه‌ویچ» داشتیم که اجل مهلت نداد.

ترجمه‌ی گروهی نیاز به همدلی و شور و شوق خاصی دارد که با وجود اشخاص فرهیخته و توانایی مثل پروفسور آنا کراسنوولسکا، باربارا منکارسکا، هایده وامبخش و دانشجویان علاقه‌مند رشته‌ی ایران‌شناسی در کراکف و ورشو و با همکاری دوستان ایرانی، می‌شود شاعران و نویسندگان لهستان و ایران را به مردم دو کشور معرفی کرد.

در انتها  یک شعر چاپ نشده‌ی شیمبورسکا را با ترجمه‌ی مارک اسموژنسکی ـ با اجازه‌ی همسرش هایده وامبخش ـ برای‌تان می‌آورم تا جبران خستگی تحمل پرت و پلاهای من شود. قرار بود این شعر به جای شعر حذف شده‌ی کتاب آدم‌ها روی پل بنشیند که ننشست:

شاید همه‌ی این چیزها
شاید همه‌ی این چیزها
در آزمایشگاه جریان دارد
زیر یک چراغ در روز
و میلیاردها چراغ در شب
شاید نسل‌های آزمایشی باشیم
که از ظرفی به ظرف دیگر ریخته می‌شود
در شیشه تکان داده می‌شود
به وسیله‌ی چیزی به جز چشم نظاره می‌شود
تا سر انجام هر کدام‌شان جدا جدا با پنس گرفته شود
شاید یک جور دیگر باشد:
بدون هیچ مداخله‌ای
تغییراتی طبق برنامه
خود به خود روی می‌دهد
سوزن، زیگزاگ‌های از قبل پیش‌بینی شده را
آهسته ترسیم می‌کند
شاید تا به حال چیز قابل توجهی در ما مشاهده نشده
مونیتورهای کنترل‌‌کننده به ندرت روشن می‌شود
فقط در صورت جنگ، آن هم یک جنگ مهم
بعضی از پروازهای بالای کره‌ی زمین
یا سفرهای بزرگ از نقطه‌ی آ تا نقطه‌ی ب
شاید هم برعکس
در آن‌جا حوادثی جزئی را می‌پسندند
بفرمایید این هم دختر کوچولویی در مونیتور بزرگ
که دکمه‌ای را به آستین خود می‌دوزد
دستگاه‌ها سوت می‌کشند
کارمندها جمع می‌شوند
و اما این چه اعجوبه‌ای است
با تپش‌هایی در قلب کوچک‌اش
سوزن را با چه وقار دل‌نشینی
نخ می‌کند!
کسی با وجد فریاد می‌زند:
رئیس را خبر کنید
بیاید و خودش ببیند!

...     ...     ...     ...     ...     ...     ...
در این مطلب از کتاب‌های «نظریه‌های ترجمه‌ در عصر حاضر» نوشته‌ی ادوین گنتزلر با ترجمه‌ی علی صلح‌جو ، «آدم‌ها روی پل»  و «عکسی از یازده سپتامبر» ویسووا شیمبورسکا ترجمه‌ی ایونا نوویسکا و علیرضا دولتشاهی نقل قول‌هایی آورده شده است.


متن بالا، سخنرانی چوکا چکاد بود در نشست «عصری با شیمبورسکا» که ۲۱ شهریور در مرکز فرهنگی شهر کتاب ارائه شد.
منبع سخنرانی: اینجا
عکس شاعر از اینجا

جهان یک «چِلمِ» بزرگ است

مروری بر دو کتاب «احمق‌های چلم و تاریخ‌شان» و «دوباره احمق‌های چلم»

«آیزاک بشویتس سینگر»(۱۹۹۱-۱۹۰۴)، نویسنده‌ی لهستانی ساکن آمریکا، در کتاب «احمق‌های چلم و تاریخ‌شان» در قامت  یک قصه‌گو مخاطبش را به جهان قصه‌هایی می‌برد که کوچک و بزرگ از شنیدن‌شان احساس لذت می‌کنند. او، آنچنانکه خود می‌گوید، کتابش را نه فقط برای بچه‌ها، بلکه برای والدین آنها هم نوشته است. به زعم نویسنده «والدین نیز بچه‌هایی جدی‌اند.»

«چِلم» فقط یک شهر یهودی‌نشین در لهستان نیست که ساده‌لوحی مردمش از گذشته‌های دور تا امروز بر سر زبان‌ها بوده است. اگر کتاب «بشویتس سینگر» را بخوانید، خواهید دید که با چلمی به وسعت جهان روبه‌رو هستیم و ما همگی ساکن چلمیم. چلمی بودن دشوار نیست. کافی است به اندازه‌ی لحظه‌ای قوم، تبار، کشور، شهر، خانواده، باور، فرهنگ یا زبان خود را بر دیگران برتر دانسته باشیم، تا به جرگه‌ی شهروندان افتخاری چلم بپیوندیم. «احمق‌های چلم»، قصه‌ی انسان‌های مغرور و در عین حال عقب‌مانده‌ی سراسر دنیاست؛ قصه‌ی انسان‌هایی که معتقدند «وقتی عقل را در آسمان تقسیم می‌کردند، نود درصدش را به آنها داده‌اند.»

احمق‌های چلم و تاریخ‌شان چلمی‌ها نمی‌اندیشند. آنها یا تابع حاکم‌اند یا تابع رهبران شورشی. البته هم حاکمان و هم رهبرانِ شورشی، اهل اندیشیدن‌ هستند؛ منتهی همانطور که مردم چلم با نیندیشیدن بخشی از تاریخ حماقت را شکل داده‌اند، گروه نخبگان نیز با اندیشه‌هاشان به تکوین همان تاریخ یاری رسانده‌‌اند.

اگرچه در چلم قانون‌های سفت و سختی برقرار است، وقتی مسأله‌ی قدرت یا سود سیاسی پیش می‌آید، ضوابط قانونی و اصول اخلاقی به آسانی فراموش می‌شود. به عنوان نمونه وقتی حاکم با هدف فائق آمدن بر بحران موجود در شهر تصمیم می‌گیرد به دهکده‌ی همسایه حمله کند و مسأله‌ی بسته بودن شبانه‌ی دروازده‌ی دهکده مطرح می‌شود، وی برای حل مشکل تصمیم می‌گیرد «فایتل دزد» را که به جرم شکستن در مغازه‌ی خواروبارفروشی و دزدیدن پیاز به سیصد سال زندان محکوم شده، آزاد کند تا قفل دروازه‌ی دشمن به دست او گشوده شود.

بخشی از قصه‌ی چلم، حکایت آشنای تملق است؛ چه آنجا که مشاورانِ همواره چاپلوس «گرونام گاو» منشی وی را به سبب پرسیدن یک سؤال مستحق اعدام می‌دانند و چه آنجا که «زِگلِ» شاعر قصایدی در چندهزار بیت در وصف حاکمان می‌سراید. «زگلِ شاعر که قبلا اشعار بی‌شماری در ستایش از گرونام(حاکم نخست) سروده بود، حالا داشت قصیده‌ای در ستایش «پوک راکا»(حاکم جدید و انقلابی) می‌نوشت. او از این گلایه داشت که دوازده‌هزار بیت برای توصیف همه‌ی فضائل پوک راکا کافی نیست.»(ص۴۰) در ادامه‌ی قصه وقتی حاکم انقلابی جدید نمی‌تواند از عهده‌ی مدیریت شهر برآید، «فایتل دزد» رهبری اعتراض را به دست می‌گیرد و با پیروزی بر حزب انقلابی، بر مسند امور تکیه می‌زند. در دوره‌ی وی نیز زگل شاعر به کار خود ادامه داده و سروده‌ای شانزده‌هزار بیتی را به اوصاف فایتل اختصاص می‌دهد. سرانجام وقتی دهکده‌هایی که فایتل اشغال کرده سر به شورش می‌گذارند، زگل تغییراتی در شعرش می‌دهد و آن را به شکل زیر در می‌آورد: «شرم و لعنت بر فایتل/ شرم و لعنت بر فایتل.»

در چلم جنگ حلّال مشکلات شمرده می‌شود. هرچند مردم «گورش کود» بدبخت‌تر از چلمی‌ها هستند، حاکم چلم تصمیم دارد برای حل بحران داخلی، به جنگ آنها برود. او می‌گوید: «وقتی پیروز شدیم آنها را وادار می‌کنیم تا مثل برده‌ها برای‌مان کار کنند. آن وقت می‌توانیم وقت‌مان را صرف افکار هوشمندانه‌ای بکنیم که شایسته‌ی مردان فرزانه‌ی چلم است.»(ص۲۳) گفته می‌شود «احمق‌های شهر چلم سرگذشت خیالی و طنزآمیز شهر یا کشورهایی است که حاکمان‌شان دچار توهم رسیدن به قدرت و وسعیت یک امپراتوری و توهم جهانی شدن هستند.»(نوشته‌ی پشت جلد کتاب)

پس از شکست گرونام گاو در جنگ، «بنم پوک راکا» علیه وضع موجود قیام کرده و در یکی از بندهای برنامه‌ی انقلابی‌اش اعلام می‌کند: «پول باید منسوخ شود. تا وقتی پول وجود دارد، ثروتمند و فقیر هم وجود خواهد داشت. بدون پول همه به طور مساوی فقیر خواهند بود...»(ص۳۸) «بنم پوک راکا پول را منسوخ کرده بود، اما تاجران نمی‌خواستند کالاهای‌شان را مفت و مجانی به کسی بدهند. پس هواداران پوک راکا همه‌ی مغازه‌ها را مصادره کردند و اداره‌ی آنها را به دولت سپردند؛ ولی مسؤولان جدید، کالاها را بین دوستان‌شان توزیع کردند. به علاوه چلمی‌ها به علت نداشتن پول، هیچ کالایی را از جاهای دیگر نمی‌توانستند بخرند. این چنین شد که خیلی زود از هر سو صدای آه و ناله و فریاد و فغان برخاست: پول‌ها را به ما برگردانید! ما پول می‌خواهیم!»(صص ۴۶ و ۴۵). قصه‌ی چلم، قصه‌ی مکرر شکست‌ها، حماقت‌ها و هیجان‌هاست. هرچند چلمی‌‌ها مقاطع حساس تاریخی را با ناکامی پشت سر می‌گذارند، در پس هر شکست، خود را چنین دلداری می‌دهند: «اگرچه ثروتمند نشدیم، خردمندتر شدیم.» با افزایش نارضایتی از حزب انقلابی، جمعیت زیادی جلو خانه‌ی پوک راکا تجمع کرده، با خشم فریاد می‌زنند: «پول ما را بدهید! چلمِ بدون پول وجود ندارد. ما پول می‌خواهیم!» در شب تجمع با سخنرانی فایتل دزد، فصل جدیدی از تاریخ حماقت رقم می‌خورد: «برادران و خواهران چلمی! پوک راکا به انقلاب خیانت کرده است. او دشمن مردم و احمق‌تر از گرونام است. من، فایتل دزد حکومت را به دست می‌گیرم. پول تازه چاپ می‌کنم. زنده باد انقلاب! مرگ بر پوک راکا! من، فایتل، بعد از این و برای همیشه اولین و آخرین فرزانه‌ی چلم هستم!»(صص ۴۹و ۴۸)

اگر می‌خواهید ادامه‌ی قصه‌ی چلم را بدانید و اگر می‌خواهید با قصه‌ای شیرین ساعتی خوش برای خود و فرزندتان بسازید، کتاب «احمق‌های چلم و تاریخ‌شان» را از دست ندهید. این قصه نه شعاری است، نه ایدئولوژیک؛ تمثیلی از وضعیت یک کشور خاص هم نیست. «بشویتس سینگر» که عقیده دارد قصه‌گویی در عصر ما هنری است فراموش شده، در قید پیام‌های سیاسی و اخلاقی و اجتماعی نیز نمانده است. او می‌نویسد: «برخی از نویسندگان، کتاب می‌نویسند، نه به خاطر عشق به داستان، بلکه به خاطر عشق به پیامی که در آن داستان است. در عصر ما و در هیچ عصر دیگری، قحطی پیام وجود نداشته و ندارد. اگر همه‌ی پیام‌ها ناپدید شوند و فقط ده فرمان باقی بماند، ما هنوز به قدر کافی پیام برای عصر حاضر و آینده داریم. مشکل ما این نیست که به قدر کافی پیام نداریم؛ بلکه این است که ما از تحقق بخشیدن و عملی ساختن آن پیام‌ها امتناع می‌ورزیم.»(دوباره احمق‌های چلم، ص۹۳)

دوباره احمق‌های چلمیک سال پس از ترجمه‌ی فارسی کتاب‌ احمق‌های چلم و تاریخ‌شان، کتابی دیگر از سینگر در ایران منتشر شد: «دوباره احمق‌های چلم». شش داستان این کتاب که شامل هشت داستان کوتاه طنز و یک یادداشت کوتاه درباره‌ی ادبیات کودک است، باز به ماجراهای چلم اختصاص دارد. آخرین داستان کتاب، «تودی ناقلا و لیزر خسیس» که برآمده از قصه‌های بومی یهودیان اکراینی است، شباهتی به یکی از حکایت‌های «ملانصرالدین» دارد. در قصه‌ای که سینگر روایت می‌کند، «تودی» به بهانه‌‌ی آمدن خواستگار برای دخترش، از «لیزر» یک قاشق غذاخوری نقره‌ امانت می‌گیرد و روز بعد قاشق را همراه یک قاشق چای‌خوری نقره به صاحبش برمی‌گرداند. وقتی لیزر می‌گوید که قاشق چایخوری متعلق به او نیست، تودی جواب می‌دهد: «قاشق شما دیروز یک بچه به دنیا آورد...» همین ماجرا سه شب دیگر ادامه پیدا می‌کند تا اینکه تودی، به بهانه‌ی آمدن خواستگار اینبار از لیزر می‌خواهد تا یک جفت شمعدان نقره‌ی گرانقیمتش را به او امانت دهد. لیزر خسیس هم با خوشحالی موافقت می‌کند، اما دیگر خبری از شمعدان‌ها نمی‌شود! لابد باقی قصه را خودتان حدس زده‌اید...

دنیای قصه‌هایی سینگر با جهان مألوف قصه‌های ما بیگانه نیست و لذت و سرخوشی ناشی از خواندن قصه‌هایش نشانی است بر این نزدیکی.

در کتاب «دوباره احمق‌های چلم»، پس از هشت داستان کوتاه، یادداشتی نیز به قلم نویسنده منتشر شده است. این یادداشت چنین نام دارد: «آیا کودکان نقادان اصلی آثار ادبی‌اند؟» یادداشت سینگر اینطور آغاز می‌شود: «کودکان بهترین خوانندگان آثار ادبی‌اند. بزرگسالان مسحور نام بزرگان، سخنان پرطمطراق و مقهور تبلیغات گسترده‌اند. نقادان نیز که به جامعه‌شناسی بیش از ادبیات علاقه دارند، میلیون‌ها خواننده را وامی‌دارند تا داستانی را که در جهت تحول اجتماعی نکوشد، ارزشمند ندانند... اما کودکان تسلیم چنین عقایدی نمی‌شوند... در عصر ما که قصه‌گویی یک هنر فراموش‌شده است و جامعه‌شناسی آماتور و روان‌شناسی مبتذل جایگزین آن شده‌اند، کودک هنوز خواننده‌ای است مستقل که به چیزی جز ذوق و سلیقه‌ی خود تکیه نمی‌کند...»(صص ۹۰ و ۸۹) وی در ادامه‌ی یادداشتش به ضرورت ارتباط عمیق متن با نویسنده اشاره کرده، می‌نویسد: «گاهی اوقات موضوعی دارم، اما چیزی مرا به نوشتن آن وانمی‌دارد. من درباره‌ی موضوعات بسیاری مطلب نوشته‌ام، ولی هرگز از آنها استفاده نخواهم کرد، زیرا واقعا به آنها علاقه‌مند نیستم. در نهایت هم باید متقاعد شوم ـ ولو به خطا ـ که تنها من می‌توانم درباره‌ی این موضوع داستان منحصر به فردی بنویسم. آنگاه با خود می‌گویم این باید داستان من باشد. باید شخصیت، منش و راهی را که من در زندگی می‌روم، بیان کند.»(ص۹۰)

سینگر می‌گوید: «غم‌انگیز است که بسیاری از نویسندگانی که داستان‌های ماوراء‌الطبیعه‌ای را تحقیر می‌کنند، برای کودکان داستان‌های تخیلی‌ای می‌نویسند که چیزی جز هرج و مرج محض نیست. کتاب‌هایی برای کودکان وجود دارد که جمله‌هاشان منسجم و مرتبط با یکدیگر نیست. حوادث، غیرارادی و به طور تصادفی رخ می‌دهد، بدون اینکه هیچ گونه ارتباطی با تجربیات یا افکار کودکان داشته باشد. چنین نوشته‌هایی نه تنها کودک را سرگرم نمی‌کند، بلکه به نحوه‌ی تفکر او آسیب می‌رساند. گاهی اوقات حس می‌کنم که نویسندگان به اصطلاح پیشگام سعی می‌کنند کودک را برای «شب‌زنده‌داری فینیگان‌ها»، اثر جیمز جویس یا معماهایی از این قبیل که بعضی پروفسورها به شرح آنها علاقه‌مندند آماده کنند. چنین داستان‌هایی به جای اینکه به اندیشه‌ورزی کودکان کمک کنند، سبب ناتوانی فکری آنها می‌شوند. اینطور بگویم: داستان تخیلی، آری؛ مهمل‌بافی، خیر.»(ص۹۱)

نویسنده که در روایتش از چلم به سنت‌های قصه‌گویی شفاهی تکیه دارد، معتقد است: «ادبیات عامیانه نقش مهمی در ادبیات کودکانه بازی می‌کند. تراژدی در ادبیات مدرن بزرگسالان راه خود را به طور کامل از ادبیات عامیانه جدا کرده است. بسیاری از نویسندگان جدید بی‌ریشه شده‌اند. آنها نه تعلقی به هیچ دسته و گروه خاصی دارند و نه می‌خواهند داشته باشند. آنها حتی می‌ترسند از اینکه قومگرا، ناسیونالیست یا حتی شوونیست نامیده شوند. در واقع ادبیات بدون ریشه وجود ندارد... هرچه یک نویسنده در محیطش ریشه‌دارتر شود، به همان اندازه نیز مردم بهتر می‌توانند او را درک کنند و هرچه ملی‌تر شوند، جهانی‌تر خواهند شد. ... من کودکان یهودی، خردمندان یهودی، احمق‌های یهودی و عروس و دامادهای یهودی را توصیف کرده‌ام. حوادثی که نقل کرده‌ام در ناکجاآباد اتفاق نیفتاده، بلکه در دهکده‌های کوچکی که به خوبی می‌شناختم و در آنها بزرگ شده بودم اتفاق افتاده‌اند... بسیاری از کتاب‌های امروزی برای کودکان، رنگ محلی و جذابیت قومی ندارند. نویسندگان سخت تلاش می‌کنند تا جهانی بنویسند. آنها می‌خواهند کالایی تولید کنند که برای همه خوشایند باشد، نه برای یک گروه خاص... بدون ادبیات عامیانه و ریشه‌های عمیقش در یک مکان و موقعیت خاص، ادبیات منحط می‌شود و رو به ضعف می‌نهد. این موضوع درباره‌ی ادبیات در همه‌ی زمان‌ها صدق می‌کند. خوشبختانه حتی امروزه نیز ادبیات کودکان بیشتر ریشه در ادبیات عامیانه دارد تا ادبیات بزرگسالان و همین امر ادبیات کودکان را این اندازه برای نسل ما مهم کرده است...»(صص ۹۳، ۹۲، ۹۱)

نویسنده یادداشتش را اینطور به پایان برده است: «در عصر ما وقتی که ادبیات بزرگسالان رو به انحطاط نهاده، کتاب‌های خوب برای بچه‌ها، تنها امید و تنها پناهگاه است. بسیاری از بزرگسالان کتاب‌های کودکان را می‌خوانند و از آنها لذت می‌برند.»(ص۹۵)

بله! قصه‌های چلم هم برای کودکان و نوجوانان نوشته‌ شده است، هم برای والدین آنها. طعم این قصه‌ها را بچشید! ضرر نخواهید کرد!

احمق‌های چلم و تاریخ‌شان سال ۱۹۶۹ جایزه‌ی Caldecatt را که یکی از جایزه‌های مهم ادبیات کودک و نوجوان آمریکا است به دست آورد. آیزاک بشویتس سینگر جایزه‌ی نوبل ادبی سال  ۱۹۷۸را نیز در کارنامه‌ی خود دارد.

مشخصات کتاب‌ها:

ـ احمق‌های چلم و تاریخ‌‌شان، آیزاک بشویتس سینگر، ترجمه: پروانه عروج‌نیا، تصویرگر: اوری شولتز، نشر آسمان خیال، تهران، چاپ دوم، ۱۳۸۹، قیمت: ۲۸۰۰ تومان

ـ دوباره احمق‌های چلم، هشت داستان طنز، آیزاک بشویتس سینگر، ترجمه: خدیجه روزگرد، نشر آسمان خیال، تهران، ۱۳۹۰، قیمت: ۳۵۰۰ تومان

این یادداشت در وب‌سایت مرکز فرهنگی شهر کتاب منتشر شد(اینجا)

کراکف، قطعه‌ای هنری در قامت یک شهر

گزارش سفر به پایتخت فرهنگی لهستان

ساختمان پادِرِوویانوم. طبقه هشتم: بخش مطالعات ایرانیدر کراکف ـ پایتخت پیشین لهستان و مرکز فرهنگی بزرگ شرق اروپا ـ در خیابان میتسکِویچا، ساختمان بتنی نه طبقهای هست که طبقهی هشتم آن به دپارتمان ایرانشناسیِ دانشکدهی شرقشناسیِ دانشگاه یاگلونی اختصاص دارد. کمی آن سو‌تر، از پنجرهی اتاقهای سمتِ چپِ این بخش، گنبد ساختمان زیبا، قدیمی و پرهیبت تئاتر گروتِسکا، جنب خیابان کروپنیچا دیده می‌شود. در محوطهی سرسبز روبهروی بنا نیز مجسمهی نیمتنهی یان ایگناتسه پادِرِفسکی (پیانیست، آهنگساز و سیاستمدار لهستانی، ۱۹۴۱ ـ ۱۸۶۰) رو به خیابان نصب شده. ایرانی‌ها در طبقهی هشتم ساختمان پادِرِوویانوم غریبه نیستند. استادان و دانشجویان لهستانی در بخش Iranistyka دربارهی بسیاری از ابعاد فرهنگی، تاریخی و هنری ایران پژوهش می‌کنند و فارسی، زبان دومشان است.  

کراکف شهری است سرسبز، با هوایی تمیز در جنوب لهستان که حدود هشتصدهزار نفر جمعیت دارد. در قیاس با شهرهای ایرانیِ همجمعیت یا کمجمعیت‌تر از آن، شهری است بسیار آرام که ـ در نگاه مسافر ایرانی ـ رقم رسمی جمعیت آن باورکردنی نیست. دانشگاه یاگلونیِ کراکف که سال ۱۳۶۴م. تأسیس شده، دومین دانشگاه قدیمی اروپاست. گفته می‌شود اکنون نزدیک به صدوبیستهزار دانشجو در دانشگاههای این شهر مشغول تحصیل هستند. تعدد دانشجویان در طول سال  تحصیلی به شهر سیمایی دانشجویی می‌دهد. از دیگر سو، کراکف شهری است کهن و سرشار از زیباییهای معماری و شهرسازی. توجه به جزئیات در معماری، خصیصهی بارزی است که در‌‌ همان نگاههای نخست به چشم می‌آید. کراکف هم تاریخی قدیمی‌تر از ورشو دارد، هم هویتی فرهنگی‌تر از آن و هم این‌که در جریان آتشافروزیهای جنگ دوم جهانی از گزند بمب‌ها مصون مانده است. در روزهای تابستان، جهانگردان بسیاری از سراسر دنیا به کراکف می‌آیند تا در زیبایی بخش قدیمی شهر، اعجاز معماری را احساس کنند. سیمای تابستانی کراکف، شهری است توریستی ـ فرهنگی. نمایش‌ها، کنسرت‌ها و جشنوارههایی که یا در میدان مرکزی شهر یا در ساحل رودخانه عریض و آرام ویستولا برگزار می‌شود، شهر را به هنرکدهای سرشار از رنگ و نوا بدل می‌کند.

ساختمان اداری دانشگاه یاگلونی. تاسیس: قرن 15 میلادیسراسر شهر مسیر ویژهی دوچرخه دارد و صدای بوق اتومبیل‌ها بهندرت شنیده می‌شود. ظاهراً در روال زندگی مردم این شهر، عجله ـ از نوع آنچه زندگی ایرانی با آن دست به گریبان است ـ جایی ندارد. موقع سوار شدن به اتوبوس و تراموا نیز کسی عجله نمی‌کند. در ایران در تبلیغاتی که می‌خواهد مردم را به استفاده از دوچرخه ترغیب کند، از مزایای این وسیلهی نقلیهی پاک سخن به میان می‌آید، اما این تبلیغات محض خالی نبودن عریضه انجام می‌شود؛ چراکه در شهرهای ما مسیرهای ویژه‌ی حرکت دوچرخه پیشبینی نشده است؛ اگر مسیر مشخصی هم برای دوچرخه در نظر گرفتهاند، فقط جنبه‌ی تفریحی و ورزشی دارد و برای تردد از آن استفاده نمی‌شود.

گلدانهای شمعدانی در بالکن‌ها و سکوی پنجره‌ها، شادابی خاصی به کراکف می‌دهد؛ بهگونهای که این شمعدانیهای اغلب قرمزرنگ را می‌توان بخشی از هویت بهاری و تابستانی کراکف به حساب آورد. به نظر می‌رسد صاحبان آپارتمان‌ها، علاوه بر ذوق شخصی خود، لذتِ بصری رهگذران را نیز مد نظر داشتهاند. پس از بازگشت از این سفر مدام به بالکن و سکوهای جلوی پنجرهی خانههای ایرانی نگاه و آن‌ها را با گلدانی کوچک از شمعدانی سرخ مجسمم می‌کنم. گلدانهای کمبهای شمعدانی، با روزی یکی دو لیوان آب، می‌توانند شهرهای ما را هم زیبا‌تر کنند و روحیهای بهتر به رهگذران ببخشند. ظاهراً گل و کتاب از جهتی با یکدیگر مرتبط‌اند: رونق بازار هر دو، نیازمند رشد فرهنگی جامعه است.

 هرچند گفته می‌شود لهستانی‌ها در قیاس با سایر کشورهای اروپایی، چندان اهل مطالعه ـ به خصوص مطالعات ادبی ـ نیستند، فراوانی کتابفروشیهای شیک و کوچک در کراکف جلب توجه می‌کند. از قدم زدن در چند کتاب‌فروشی بزرگ بهرغم ندانستن زبان لهستانی بسیار لذت بردم. یکی از این فروشگاهها در طبقهی زیرین یکی از بزرگ‌ترین مراکز مدرن تجاری شهر جای دارد. تماشای جمعیت خریدار، معماری داخلی فروشگاه و گرافیک به کار رفته در جلد کتاب‌ها، می‌تواند ساعتی خوش را برای دوستداران کتاب رقم بزند. در مرکز شهر هم، در بنایی دست کم صدساله و چهار طبقه، کتابفروشی زیبایی بود که هر طبقهاش به عرصهای خاص از فرهنگ و هنر اختصاص داشت.

 تماشای نوع مرمت، شیوهی تقویت و نوسازی بناهای کهن نیز تجربهی جالبی بود. در ساختمانهای قدیمی هم آسانسور تعبیه شده بود؛ این بنا‌ها را ستونهای بتنی جدیدی تقویت می‌کرد. می‌‌توان گفت با هدف حفظ معماری قدیمی، آرامش و سلامت شهروندان را به مخاطره نینداختهاند. هویت مرکز شهر یا شهر قدیمی، نباید دستخوش تغییر شود، اما بنا‌ها را باید استحکام بخشید. همچنین استفاده از مصالح محکم در بنای نخست ساختمان‌ها، هویتی اصیل به معماری شهر بخشیده است. وقتی در سردابی قدیمی که اکنون به کافهای دانشجویی تبدیل شده به دکتر رناتا روسِک ـ کوالسکا، استاد رشتهی ایران‌شناسی و مؤلف کتابی دربارهی عینالقضات همدانی، گفتم: «پیهای محکم و مصالح اصولی باعث شده شهر شما هویت بیابد»، با تأیید این حرف گفت: «شعر فارسی از این جهت شبیه شهرسازی ماست. شعر و ادبیات شما هم پایههای محکمی دارد و ریشهی محکمش باعث شده ادبیات با هویتی داشته باشید.»

میدان مرکزی کراکف. یک روز قبل از بازگشت به ایران. اواسط تیرماهدیدن مغازه‌هایی که فقط  در آن‌ها مجله و روزنامه فروخته می‌شد، به اندازه‌ی تماشای کتابفروشی‌ها لذتبخش بود. اگرچه برخی روزنامه‌ها و مجلههای معروف در فروشگاه‌های بزرگ مواد غذایی و دکههای سطح شهر عرضه می‌شود، مغازههای فروش مطبوعات تمام مجلات تخصصی و روزنامههای متنوع را عرضه می‌کنند. می‌توان به داخل این مغازه‌ها رفت و مجله‌ها را ورق زد. طراحی داخلی این مغازه‌ها هم جالب بود و برایم تازگی داشت.

 در کراکف خبری از برج و آسمانخراش نیست. مراکز تجاری مدرن طوری پشت بناهای بافت قدیم قرار گرفتهاند که شهرسازی یکپارچهی کراکف دستخوش آسیب نشود. هنگام قدم زدن در محوطهی قدیمی شهر، حس می‌کردم در حال تماشای یک تابلوی نقاشی یا گوش دادن به یک قطعهی موسیقی هستم. ساختمانهای هویتدار در کنار هم، این تابلو یا قطعه را می‌آفریدند.

در بخش ایران‌شناسی دانشکدهی شرق‌شناسی، با پنج استاد لهستانی، دو استاد ایرانی، کتابدار دانشکده و یکی از فارغالتحصیلان ایران‌شناسی مصاحبه کردم. برای ورود به ساختمان دانشگاه نیاز به کارت دانشجویی نیست. هر کسی می‌تواند به دانشگاه برود و از حضور در این محیط علمی لذت ببرد. عکاسی از دانشگاه نیز نیاز به هیچ مجوزی ندارد. روزی به ساختمان اداری دانشگاه یاگلونی رفتم. این ساختمان زیبا و سه طبقه که در قرن پانزدهم احداث شده، محل استقرار برخی آکادمی‌ها و مدیریت عالی دانشگاه محسوب می‌شود. نزدیک به دو ساعت در راهروهای خیرهکنندهی این ساختمان گشتم، در راهرو‌ها روی نیمکتهای قدیمی نشستم و طاق‌ها و در‌ها و پلههای زیبای‌اش را تماشا کردم و عکس گرفتم. کسی نه از هویتم پرسید و نه از علت عکاسی‌ام. دوستان کراکفیام می‌گفتند: «دلیلی ندارد از تو بپرسند چرا وارد دانشگاه شدهای. باید خیلی هم خوشحال باشند که کسی می‌خواهد دانشگاه را ببیند.» 

گفت‌وگوها

 در گفتوگو‌ها کوشیدم بخشی از نتایج مطالعات ایران‌شناسی دانشگاه یاگلونی را به علاقهمندان ایرانی انتقال دهم. با پروفسور آنّا کراسنوولسکا، رئیس دپارتمان ایران‌شناسی دانشگاه یاگلونی، دربارهی شاهنامه و ترجمههای لهستانی آن سخن گفتیم. ایشان سرپرستی کتابی درباره‌ی تاریخ ایران را نیز بر عهده داشته‌اند که سال ۲۰۱۰ با نام HISTORIA IRANU در لهستان منتشر شده است. با هایده وامبخش ـ اسموژینسکا دربارهی زندهیاد مارِک اسموژینسکی حرف زدم. اسموژینسکی علاوه بر تحقیقات گستردهی ایران‌شناسی، منتخبی از غزلیات مولانا را نیز به لهستانی ترجمه کرده است. ایرانیهای ادبیاتدوست، مارِک را با ترجمهی فارسی اشعار ویسواوا شیمبورسکا، شاعر لهستانی برندهی نوبل ادبی ۱۹۹۶، می‌شناسند. دکتر نعمتالله فاضلی در صفحهی ۷۱۲ کتابی که با نام مردمنگاری سفر، به تازگی منتشر کرده، در مورد اسموژینسکی چنین می‌نویسد: «راستش به اینکه فارسی را به آن روانی و بلاغت صحبت می‌کرد غبطه خوردم! هم فارسیاش از من بهتر بود هم خونگرمی و صمیمیت شرقیاش.» اسم شیمبورسکا آمد، به این هم اشاره کنم که او از سال ۱۹۳۱، در شهر کراکف زندگی می‌کند.

کتاب تاریخ ایران. در ویترین یکی از کتابفروشی های مرکز شهرگفتوگوی سوم به آشنایی به پروفسور اَندژی پیسوویچ اختصاص داشت. ایشان پروفسور هفتادسالهای هستند که در کنار مطالعات ایران‌شناسی، مطالعات زبان‌شناسی ارمنی را نیز پی گرفته، نزدیک به هزار واژهی پهلوی را در زبان ارمنی امروز شناسایی کردهاند.

با دکتر کارولینا رَکُویتسکا ـ عسگری که کتابی دربارهی قیصر امینپور نوشته و انتشارات دانشگاه یاگلونی آن را منتشر کرده، دربارهی کتابش و نیز دربارهی پایاننامهاش صحبت کردم. موضوع پایاننامهاش چنین بود: عوامل جامعه‌شناختی در شکلگیری شخصیت زن در رمان بعد از انقلاب.

 با دکتر مارچین ژپکا، مدرس دانشگاههای یاگلونی و کاتولیک (ژان پل دوم) دربارهی حیطهی اصلی مطالعاتیاش، یعنی تاریخ مسیحیت در ایران و ترجمههای کردی و فارسی کتاب مقدس سخن گفتیم. با ثریا موسوی، استاد ایرانی مهمان در دانشگاه یاگلونی دربارهی دشواریهای آموزش زبان فارسی و با هایده وامبخش، استاد ایرانی مهمان، دربارهی ضرورت توجه به تفاوتهای منطقهای در تدوین کتابهای آموزش زبان فارسی. هر دو استاد ایرانی گفتند که پیش از تجربهی عملی تدریس زبان فارسی به غیر ایرانی‌ها، گمان نمی‌کردند آموزش این زبان اینقدر دشوار باشد.

وقتی با متئوش کواگیش، دانشجوی دورهی دکترای ایران‌شناسی و مؤلف کتاب خط و رسمالخط زبان فارسی ـ این کتاب را هم دانشگاه یاگلونی چاپ کرده ـ حرف زدم، او از مسألهی تعدد رسمالخط در زبان فارسی سخن گفت و از اینکه این تعدد، باعث گیج شدن دانشجویان خارجی می‌شود.

 کتابدار مهربان دانشکده، گراژینا یورک ـ پاروک هم از بیتوجهی مسئولان ایرانی به بخش فارسی کتابخانه گلایه کرد.

 آنّا مارچینوفسکا، ایران‌شناس و دفنواز، به عنوان اولین لهستانی دفنواز، از تجاربش گفت و آخر سر با خواننده و آهنگساز شوریده‌ای مصاحبه کردم که بدون دانستن زبان فارسی، آلبومی را به فارسی آهنگسازی کرده و خودش در آن خوانندگی و نوازندگی کرده است. ماریوش کلوه، خوانندهی اپرا و آهنگساز، آلبوم قلب‌ها را برای چند نمونه از غزلیات منتخب مولانا ساخته و آلبومش را به صورت ضمیمه، همراه ترجمهی مارک اسموژینسکی از غزلیات مولانا منتشر کرده است.

موضوعات و زمینههای دیگری هم بود که فرصت اندک و ناآشنایی با محیط، اجازهی بررسی آن‌ها را نداد. این موارد هم شامل آشنایی با تحقیقات سایر ایران‌شناسان می‌شود، هم شامل موارد مربوط به تاریخ، فرهنگ و هنر کراکف. امیدوارم بتوانم هم مصاحبههایی را که در طول این سفر انجام دادم به صورت کتابی مستقل منتشر کنم و هم بتوانم ادامهی تحقیقات را پی بگیرم.

این روز‌ها همایش بزرگ ایران‌شناسی اروپا در کراکف برگزار شد و بسیاری از ایران‌شناسان نامدار از سراسر جهان مهمان زیباییهای کراکف شدند. چندی بعد نیز پاییز آغاز خواهد شد و پاییز معروف این شهر فراخواهد رسید: پاییز طلایی کراکف.

این یادداشت ۲۱ شهریورماه در پایگاه اینترنتی مرکز فرهنگی شهر کتاب منتشر شد(اینجا)

جای خالی یک عاشق

بیست‌ویکم آذر، یک سال از درگذشت ایران‌شناس فقید لهستانی، مارک اسموژینسکی(Marek Smurzyński) گذشت. آثار به یادگار مانده از وی نشان می‌دهد اسموژینسکی جزء آن دسته از ایران‌شناسان و شرق‌پژوهانی نبود که خود را صرفا به گستره‌ی ادبیات کهن فارسی محدود کرده‌اند. مارک ضمن تسلط به ادبیات کهن ایران، از آثار ادبی معاصر غافل نبود و در این عرصه نیز می‌کوشید. اگر اجل مهلتش می‌داد و کارهای ناتمامش به سامان می‌رسید، می‌توانست برای مردم کشورش دریچه‌ای رو به ادبیات معاصر ایران بگشاید. او نه فقط ایران، که هند و افغانستان را نیز دوست داشت، اما زمینه‌ی تخصصی‌اش ایران‌شناسی و زبان فارسی بود. مارک همچون پلی میان دو فرهنگ ایران و لهستان، از ترجمه به زبان فارسی و معرفی ادبیات کشورش به ایرانیان نیز غفلت نکرد.

آثار منتشر شده از وی عبارت‌اند از:

ـ ترجمه‌ی لهستانی شعر صدای پای آب، اثر سهراب سپهری. این ترجمه سال ۱۹۹۳ با نام Głosy u brzegu wód در شهر ووج به چاپ رسیده است.

ـ ترجمه‌ی فارسی منتخبی از اشعار ویسواوا شیمبورسکا، شاعر لهستانی برنده‌ی جایزه نوبل ۱۹۹۶. اسموژینسکی این ترجمه را با همکاری دو دوست ایرانی‌اش، زنده‌یاد شهرام شیدایی و چوکا چکاد به انجام رساند. نشر مرکز کتاب یاد شده را سال ۱۳۷۶ منتشر کرد و این دفتر تا کنون سه بار تجدید چاپ شده است.

ـ ترجمه‌ی لهستانی سی‌ودو غزل از اشعار مولانا با نام W mgnieniu słów(در گذر کلمات) و انتشار کتاب همراه لوح فشرده، حاوی آهنگ‌های ساخته شده بر روی ترجمه‌ی اشعار و دکلمه‌ی آثار. آهنگ‌های این لوح‌ فشرده را آهنگ‌ساز و خواننده‌ی اپرا، ماریوش کلوه(Mariusz Koluch)، پس از مطالعه بر روی موسیقی ایرانی و یادگیری چند ساز، از جمله سه‌تار، تار، تنبور و رباب، با الهام از ریتم غزلیات مولانا ساخته و مارک بین قطعات موسیقی، ترجمه و متن اصلی اشعار را دکلمه کرده است. ویژگی بارز ترجمه‌ی یادشده، حفظ وضعیت چرخشی کلمات و تشابه صوتی واژگان متن اصلی در برگردان لهستانی است. مارک در گفت‌وگویی گفته بود: «وقتی کار ترجمه‌ی اشعار مولانا را شروع کردم، بیشتر به سوی غزلیاتی می‌رفتم که در بیان‌شان ضمن حضور شوری عاشقانه، حالت چرخش سیال کلمات نیز وجود داشت. وضعیت مذکور محصول تلاش گوینده برای بیان صادقانه‌ی حقیقتی درونی است. در واقع معیار اصلی انتخاب غزل‌ها، جنبه‌ی زیبایی‌شناختی‌شان بود. موقع ترجمه به کتاب دکتر شفیعی کدکنی هم توجه داشتم. کوشیدم غزل‌ها را به صورت شعر ترجمه و همان چرخش کلمات و تشابه‌های صوتی را در زبان لهستانی نیز انعکاس بدهم. معتقدم نمی‌شود جنبه‌ی جسمانی واژه‌ها را در مسیر فهم اشعار مولانا نادیده گرفت. من با کار بسیاری از مترجمان غربی که فقط به بیان چکیده‌ی فلسفه‌ی مولوی پرداخته‌اند موافق نیستم. در شعر مولانا جسم و روح کلمه تفکیک‌پذیر نیست و اگر ترجمه‌ای به این نکته توجه نکند، دیگر نمی‌شود آن را ترجمه نامید. ترجمه‌ی من دارای وزن و قافیه است و با لطافت شعری زبان لهستانی هم همراه شده است؛ البته درباره‌ی میزان موفقیت کار باید متخصصان نظر بدهند.»

مارک اسموژینسکی که سال گذشته در سن ۵۵ سالگی بر اثر ابتلا به سرطان خون درگذشت، سال ۱۹۵۴ در شهر ووج لهستان دیده به جهان گشود. او ابتدا لیسانس خود را در رشته‌ی زبان و ادبیات لهستانی از دانشگاه زادگاهش گرفت و سپس به‌رغم علاقه به رشته‌ی هندشناسی، جذب رشته‌ی ایران‌شناسی دانشگاه ورشو شد و توانست با نوشتن پایان‌نامه‌ی خود با نام «کارکرد الگوهای اساطیری در تعریف مفهوم حرکت در نوشته‌های دکتر علی شریعتی» مدرک فوق‌لیسانس رشته‌ی زبان و ادبیات فارسی دانشگاه ورشو را به دست بیاورد. وی در فاصله‌ی سال‌های ۱۹۸۴ تا ۱۹۸۹ به تدریس در انستیتو پژوهش‌های فرهنگی دانشگاه ووج و مشارکت در کنگره‌های ادبیات تطبیقی و نیز تالیف مقاله‌هایی در زمینه‌ی فرهنگ و ادبیات فارسی پرداخت و سرانجام بورسیه‌ی دکتری زبان و ادبیات فارسی را از دانشگاه تهران کسب کرد. مارک که در سال ۱۳۷۶ از دانشگاه تهران فارغ‌التحصیل شد، «تصحیح انتقادی و بررسی ساختار رمزی سیر العباد الی‌ المعاد سنایی غزنوی» را موضوع پایان‌نامه‌ی خود قرار داده بود. ترجمه‌ی لهستانی «عقل سرخ» شیخ شهاب‌الدین سهروردی، از دیگر کارهای اوست.

اسموژینسکی پس از بازگشت به لهستان در سال ۲۰۰۰ از طرف دانشکده‌ی شرق‌شناسی دانشگاه یاگلونی شهر کراکوف دعوت به همکاری شد و در مدت نه سالی که به تدریس و تحقیق در این مرکز مشغول بود، توانست ده‌ها دانشجو را در رشته‌ی ایران‌شناسی تربیت کند و برنامه‌های فرهنگی متعددی را در زمینه‌ی آشنایی مردم لهستان با فرهنگ، موسیقی، آشپزی، هنرهای دستی و ادبیات ایران به اجرا برساند. وی علاوه‌بر اجرای برنامه‌های فرهنگی، تدریس درس‌های زیر را هم بر عهده داشت: تاریخ ادبیات(تئوری و تمرین)، عروض، ترجمه، اسلام در ایران و تاریخ ایران.

مارک اسموژینسکی قصد داشت برای اخذ درجه‌ی پرفسوری، «پست‌مدرنیزم در ایران» را موضوع پژوهش خود قرار دهد و با همین هدف اقدام به ترجمه‌ی رمان «رود راوی» اثر ابوتراب خسروی کرد. ترجمه‌ی یادشده به علت ابتلاء وی به بیماری و وخامت شرایط جسمانی‌اش ناتمام ماند. همچنین مارک مقدمات ترجمه‌ی اشعار شهرام شیدایی، را نیز فراهم کرده بود که اجل مهلتش نداد.

مارک اسموژینسکی و شهرام شیدایی، دوستانی بودند که در ترجمه‌ی فارسی اشعار شیمبورسکا با هم همکاری کرده‌ بودند و هر دو آذر ماه سال قبل؛ به‌رغم عشق جوشانی که به زندگی داشتند بر اثر ابتلا به سرطان دنیای ما را ترک کردند.

اسموژینسکی موضوع سخنرانی خود در سال ۲۰۰۶، در کنگره‌ی بزرگ ادبیات دانشگاه آکسفورد را به رمان رود راوی اختصاص داد که ترجمه‌ی فارسی سخنرانی وی در ایران در نشریه‌ی «نقد آگاه» به چاپ رسیده است. ترجمه‌ی داستانی از شهرام شیدایی و داستانی از چوکا چکاد به زبان لهستانی و انتشار آن‌ها در مجله‌ی ادبی «پسیمو» از کارهای دیگر وی در زمینه‌ی ترجمه‌ی داستان محسوب می‌شود. همچین مارک در مدت اقامت در ایران، با برخی مجله‌های تخصصی فرهنگی و ادبی نیز همکاری کرده و در چندین نشست ادبی به ارائه سخنرانی پرداخته است.

فقدان مارک اسموژینسکی، مترجم و محققی که از فراز مرزهای معمول به تبادل فرهنگ‌ها می‌اندیشید، آسیبی بزرگ را بر جریان ایران‌شناسی لهستان وارد کرد. در عرصه‌ی تبادل فرهنگی دو کشور ایران و لهستان نیز تا مدت‌ها جای خالی او احساس خواهد شد. امید که روزی کسانی دیگر از میان دو ملت، همچون‌ پل‌هایی سبب آشنایی و نزدیکی این‌دو سرزمین شوند.

یادداشت بالا در وب‌سایت مرکز فرهنگی شهرکتاب منتشر شد(اینجا)

مرتبط:
ـ گزارش کوتاهی از بزرگداشت دکتر مارک اسموژینسکی در کراکف همراه با عکس (اینجا)
ـ نخستین سالگرد درگذشت دکتر مارک اسموژینسکی برگزار شد (اینجا
ـ پیام هایده وام‌بخش همسر زنده‌یاد دکتر مارک اسموِژینسکی به مناسبت نخستین سالگرد درگذشت وی (اینجا)
ـ گزارش تصویری از برنامه‌ یادبود مارک اسموژینسکی در تهران (اینجا)

به یاد شهرام شیدایی در اولین سالگرد «رفتن» َش

یادداشتی از هایده وام‌بخش

اشاره: مارک اسموژینسکی، ایران‌شناس فقید لهستانی، در ترجمه‌ی فارسی اشعار ویسواوا شیمبورسکا، دو همکار نزدیک ایرانی داشت: شهرام شیدایی و چوکا چکاد. سال گذشته، چندی پس از آن‌که شهرام رفت، مارک نیز از جمع یاران جدا شد. اکنون یک سال پس از غیاب شهرام و مارک، خانم هایده وام‌بخش، همسر مارک، روی وبلاگ دریچه یادداشتی نوشته‌اند درباره‌ی دوستی شهرام و مارک و ماجرای ترجمه‌ی اشعار شیمبورسکا. متنی که در زیر آمده، با اجازه‌ی ایشان از روی وبلاگ دریچه(اینجا) بازنشر شده است.

اولین‌بار که شهرام شیدایی را دیدم، اگر حافظه یاری کند ـ که گاه نمی‌کند ـ در دفتر [مجله‌] گردون بود. مارک قرار بود درباره ادبیات لهستان صحبت کند و بعضی علاقه‌مندان به شعر و ادبیات جمع بودند. سخنرانی تمام شد و سؤال و بحث  هم. همه راضی و خوشحال به نظر می‌رسیدند. موقع رفتن، شهرام که هنوز آن موقع نمی‌شناختمش، با خوشرویی ما را برای گپ و گفت‌وگو دعوت کرد. ما هم بعد از هیجان یک سخنرانی به هدف رسیده، با کمال میل دعوتش را قبول کردیم. قرار شد جایی در خیابان ولی عصر شام بخوریم. شهرام در دیدار اول از آن آدم‌هایی به نظرم آمد که مصمم، کاری را که می‌خواهند، انجام می‌دهند. همینطور هم بود. با توجه به شرایط سختی که  شهرام و کسانی مثل او با آن مواجه بودند و از هرطرف مشکلات هجوم می‌آورد، شهرام، در حد امکان، با تلاش زیاد به خیلی از چیزهایی که می‌خواست رسید. آشنایی ما از همان شب شروع شد.

شهرام به نظر من آدمی بود بسیار مهربان، سختگیر، گاه بسیار عصبی، از بعضی خطاها به سختی چشم‌پوشی می‌کرد و در عین حال بسیار با گذشت بود. فکر می‌کنم آدم خودساخته، سختکوش و منظمی بود و به دیگران هم تا جایی که می‌توانست کمک می‌کرد. بسیار انسان‌دوست و تأثیرگذار بود. دوستانش دوستش داشتند و برایش احترام قائل بودند و او نیز تا آنجایی که می‌دانم بسیار سعی می‌کرد دست دوستان را بگیرد. با کمک دوستانش جلسات شعر و داستان برای جوانان ترتیب می‌داد و همگی فعالانه سعی می‌کردند با ادبیات ایران و ادبیات امروز جهان آشنا شوند.
از راست به چپ: چوکا چکاد، شهرام شیدایی، مارک اسموژینسکی. در حال ترجمه‌ی اشعار ویسواوا شیمبورسکا. کرج.آشنایی بیشتر مارک و شهرام به ترجمه شهر ویسواوا شیمبورسکا که برنده جایزه نوبل شده بود، منجر شد. مارک و شهرام و چوکا چکاد تصمیم گرفته بودند بعضی ازشعرهای شیمبورسکا را به فارسی ترجمه کنند. هفته‌ای یک بار ـ دوشنبه‌ها شاید!!ـ چوکا و شهرام به خانه ما می‌آمدند و ساعت‌ها برای ترجمه شعرها با قلم و کاغذ و با یکدیگر کلنجار می‌رفتند. یادش به خیر! وقتی خسته و کوفته از سر کار برمی‌گشتم، از توی آشپزخانه نقلی که به سالن باز بود، کارهایم را  انجام می‌دادم و به بحث‌هاشان گوش می‌کردم. گاهی هیچکدام کوتاه نمی‌آمدند و انتخاب یک عبارت مدت‌ها طول می‌کشید. گه‌گاه از من هم نظر می‌خواستند.
با مشکلات زیاد سرانجام، کتاب «آدم‌ها روی پل» با همکاری شهرام و چوکا ترجمه و توسط نشر مرکز به چاپ رسید. شهرام و چوکا در کمال بردباری و بدون هیچ‌گونه بهره‌برداری مالی در نشر کتاب همکاری کردند؛ کتابی که می‌توان گفت موفق بود و به چاپ سوم هم رسید. اگرچه تجدید چاپ این مجموعه به خاطر شعر «اندیشیدن» فعلاً معلق مانده است. 
چند سال بعد شهرام، چوکا و مجید تیموری برای یک کنفرانس ترجمه به کراکف آمدند. روزهایی بود پر از بحث و گفتگو و خاطرات تلخ و شیرین.
بعد از این که شهرام خبر بیماری مارک را شنیده بود زنگ می‌زد و در جریان کار قرار می‌گرفت. در یکی از همین گفت‌وگوهای تلفنی بود که گفت: «به دوستانم گفتم باید حتماً مارک مریض می‌شد تا می‌فهمیدم چقدر دوستش دارم.» بله دوست عزیز شاید این رسم روزگار شده که تا کسی به‌سختی مریض نشود، یادمان نمی‌ماند که دوستش داریم. 
 
چند وقت بعد نوبت مارک بود که خبر بیماری شهرام را بشنود. بسیار متأسف شد ولی هیچ نمی‌گفت. شروع کرد به بازخوانی شعرهایش برای انتخاب و ترجمه، اما این کار به فرجامی نرسید(یا من هنوز چیزی پیدا نکرده‌ام).
وقتی شهرام در دوم آذر ۱۳۸۸ رفت، مارک باز هم در بیمارستان بود. به شال سیاه من شک نکرد و چیزی نپرسد. به او گفتم «با روحی ـ دوست بسیار نزدیک شهرام ـ  صحبت کردم، روحی گفت که حال شهرام خیلی بهتره!»  مارک گفت: «چه خوب!»
دروغ نگفته بودم. شهرام با رفتن، حال و روزش خوب شد؛ اگر چه حال ما را خراب کرد. نوزده روز بعد در ۲۱آذرماه، مارک هم رفت. رفتند و رفتن‌شان «آتش نهاد بر دل». آتشی سوزنده‌تر از آتش! بیش از این چه می‌توانم بگویم!!!
حالا از آن جمع سه نفره، مانده چوکا و خانواده کوچکش. برای آن‌ها از صمیم قلب آرزوی سلامت و شادی می‌کنم، برای شهرام  و مارک پروازی بلند و برای خانواده و دوستان‌شان، آبی بر آتش دل.

هایده وام‌بخش ـ سموژینسکا
  دوم آذر ۱۳۸۹

چرا لهستانی‌ها کم‌تر کتاب می‌خوانند؟


نوشته‌ی آنا مارچینوفسکا (Anna Marcinowska؛ کارشناس ارشد ایران‌شناسی از دانشگاه کراکوف لهستان)

کارشناسان بازار کتاب در لهستان بر این باورند که سراغ کتاب رفتن در این کشور معمولا از روی اجبار صورت می‌گیرد. در واقع غالب کتاب‌خوان‌ها همان دانش‌آموزان، دانشجویان و شاغلانی هستند که موظف‌اند دانش خود را در حیطه‌ی کار‌ی‌شان به‌روز نگه دارند. اما آیا این یک واقعیت دردناک نیست؟

پیرزنی در یک روز زمستانی در حال مطالعه در یکی از پارک‌های شهر کراکوف. عکاس: رها دلدارسال ۲۰۰۷  مرکز سنجش افکار عمومی لهستان وضعیت کتاب‌خوانی لهستانی‌ها را از روی پاسخ آن‌ها به پرسش‌نامه‌ای همگانی بررسی کرد. نتیجه‌ی این تحقیق نشان می‌دهد ۳۲ درصد پاسخ‌دهندگان(تقریبا از هر سه نفر، یکی) اصلاً کتاب نمی‌خوانند. گروهی را که اصلا کتاب نمی‌خوانند، افراد بالای ۴۵ سال، به‌خصوص بازنشستگان، روستاییان با تحصیلات ابتدایی، کارگرانی با تحصیلات فنی‌حرفه‌ای، کشاورزان، بیکاران، و  افرادی که در شرایط سخت زندگی می‌کنند، تشکیل می‌دهند. البته در این‌میان، زن‌ها بیشتر از مردها کتاب می‌خوانند.  

نظرسنجی یادشده که نتایج آن در «گزارش بازار کار در لهستان و اتحادیه‌ی اروپا» منتشر شده، همچنین نشان می‌دهد لهستانی‌ها توجه زیادی به کتاب‌فروشی‌ها نشان نمی‌دهند. نیمی از لهستانی‌ها  به‌ندرت کتاب می‌خرند و ۳۱ درصد نیز هیچ‌وقت طرف کتاب‌فروشی نمی‌روند. حتا فروشندگان کتاب‌های دست دوم هم از وضع فروش‌شان راضی نیستند؛ چون ۷۳ درصد کتابخوان‌ها به چنین جاهایی سرنمی‌زنند.

حالا به آمار کتابخوانی برگردیم و ببینیم چه کسانی در لهستان کتاب می‌خوانند و چه نوع کتاب‌هایی مورد توجه لهستانی‌هاست. اگر ۳۲ درصد جمعیت اعتراف کرده باشند که اصلاً کتاب نمی‌خوانند، پس می‌توان نتیجه گرفت  ۶۸ ‌درصد لهستانی‌ها سراغ کتاب می‌روند. طبق آمار، کتاب‌خوان‌های لهستان، طیفی گسترده، از استادان دانشگاه گرفته تا کارگران فاقد تحصیلات را شامل می‌شود.

آمار کتاب‌های مورد علاقه لهستانی‌ها، به تفکیک موضوع به قرار زیر است:
 کتاب‌های رمان و سفرنامه: پنجاه درصد
 کتاب‌های تاریخی: سی درصد
کتابهای پلیسی ـ جنایی: سی‌وسه درصد  
کتاب‌های عشقی: بیست‌وهفت درصد
شعر کلاسیک: شانزده درصد
ادبیات طنز و کمدی: شانزده درصد
ادبیات تخیلی: چهارده درصد
و عده‌ی کمی نیز سراغ شعر معاصر و کتاب‌هایی با مضامین ترسناک و وحشت‌زا می روند.

لهستانی‌ها علاقه زیادی به کتاب‌های کاربردی (کتاب‌های راهنما، آشپزی، شرح حال، شرح وقایع، خاطرات یا مجموعه‌ی نامه‌هایی که بر اساس اتفاقات واقعی نوشته‌ شده) دارند. به جز این‌ها، مطالعه‌ی کتاب‌هایی با مضمون گزارش  و مصاحبه  نیز مورد دلخواه لهستانی‌هاست.

تحقیقات مرکز سنجش افکار عمومی به عواملی اشاره می‌کند که در انتخاب کتاب‌ها بی‌تاثیر نیست.  به‌عنوان مثال جنسیت و سن روی نوع مطالعه تاثیری مشخص داشته است. زن‌ها بیشتر به شعر و کتاب‌های عشقی تمایل دارند؛ درحالیکه مردها  کتاب‌های راهنما، کتاب‌های علمی ـ تخیلی، مطالب کمدی و داستان‌های مصور را ترجیح می‌دهند. افراد بین 18 تا 44 ساله هم بیشتر به کتاب‌های فنی و تخصصی مراجعه می‌کنند.

البته این تحقیق مطالعه‌ی کتاب‌های چاپی را مورد تاکید قرار داده، درحالی‌که امروزه کتاب الزاما کالایی نیست که پس از خروج از چاپخانه به بازار عرضه شده باشد. برای خیلی‌ها، به‌ویژه جوانان، اینترنت وسیله‌ای است که به‌ کمک آن می‌توانند با آثار ادبی و فرهنگی متعدد آشنا شوند. دیگر برای مطالعه‌ی روزنامه، مجموعه‌ی مقاله‌ها یا حتا سایر کتاب‌ها، لازم نیست افراد به کتاب‌فروشی یا کتابخانه سربزنند و دیگر لازم نیست پول زیادی هزینه کنند. درست است که پیشرفت فناوری از لحاظی می‌تواند تعداد مراجعه‌کنندگان به کتاب‌فروشی‌ها یا کتابخانه‌ها را کم کند، اما از سوی دیگر می‌تواند آمار کتابخوان‌ها را افزایش بدهد. بنابراین، با پذیرش نکته‌ی فوق، براساس این نظر‌سنجی که نشان می‌دهد لهستانی‌ها نسبت به غرب اروپا کمتر کتاب می‌خوانند، نمی‌شود میزان مطالعه‌ی آن‌ها الزاما در سطح خیلی پایین درنظر گرفت.

اینجا باید به یک نکته دیگر اشاره کرد:  قیمت بالای کتاب، یکی از دلایلی است که باعث می‌شود مردم لهستان کم کتاب بخوانند. هرچند کتاب‌هایی تمیز، شیک و با چاپ خوب، در دسترس همه هست، مردم عادی حاضر نیستند پول زیادی بابت کتاب خرج کنند؛ به‌خصوص برای کتاب‌های پرفروش که قیمت‌های بالاتری هم دارند. کتاب‌ها و مجله‌های تخصصی متفاوتی که به درد دانشجویان می‌خورد، همچنین کتاب‌های درسی، به خاطر قیمت بالا، فروش زیادی ندارند. البته نظام آموزشی لهستان نیز در استقرار این وضعیت نامناسب بی‌تاثیر نبوده است. در مدارس لهستان به خواندن کتاب به‌عنوان عاملی مهم و اثرگذار در زندگی افراد و منبع کسب دانش درباره‌ی جهان توجه و پافشاری نمی‌شود و همچنین معلمان در دانش‌آموزان‌شان اشتیاقی برای رفتن به سراغ کتاب ایجاد نمی‌کنند. مثلا دانش‌آموزان  ترجیح می‌دهند به جای مطالعه کامل یک اثر، خلاصه آن را در اینترنت بخوانند یا فیلمی که بر اساس آن کتاب ساخته شده را تماشا کنند. برای تغییر این وضعیت بایستی فهرست کتاب‌هایی که در بخشنامه‌ی وزارت آموزش به مدارس ابلاغ می‌شود با سن و علایق نوجوانان مطابقت داشته باشد؛ به‌عبارت دیگر این لیست باید «امروزی» شود. لازم است به بچه‌ها نشان داده و آموخته شود که اطلاعات جالبی را می‌توانند در کتاب‌ها پیدا کنند. خوب است با بچه‌ها درمورد ادبیات صحبت کرد و به جای تحمیل نظر غالب مردم به آنها، اجازه داد تا خودشان نظر و برداشت شخصی‌شان را با ما درمیان بگذارند؛ زیرا درغیر این‌صورت خواندن کتاب برای کودکان و نوجوانان تنها به وظیفه‌ای تلخ بدل خواهد شد.

اگر بپرسیم که چرا کتاب می‌خوانید، برخی توانایی دادن پاسخی مناسب به این پرسش را نخواهند داشت. کودکان به کمک کتاب می‌توانند گنجینه‌ی واژگان‌شان را افزایش داده، نیروی تخیل‌شان را تقویت کرده، اطلاعاتی در مورد دنیای پیرامون‌ به دست بیاورند و اخلاق بیاموزند. اما برای بزرگسالان کتاب خواندن معمولاً فقط یک نوع تفریح محسوب می‌شود. عوامل زیادی اعم از عوامل بیرونی و درونی بر چگونگی گذراندن اوقات فراغت موثر است. آمار نشان می‌دهد مشارکت در برنامه‌های فرهنگی با شرایط زندگی لهستانی‌ها رابطه‌ای مستقیم دارد؛ چنان‌که مردم هر چه سوادشان بالاتر بوده و از لحاظ مالی خیالشان راحت‌تر، به‌خصوص در کلان‌شهرها، مشارکت بیشتری در برنامه‌های فرهنگی داشته‌اند. به عنوان مثال این قشر به سالن‌های سینما یا به تآتر می‌روند، در کنسرت‌ها شرکت می‌کنند یا کتاب می‌خرند.

نمی‌شود انتظار داشت تمام جامعه به صورت یکسان از امکانات فرهنگی بهره‌مند شود یا این‌که همه با اشتیاقی برابر سراغ کتاب بروند. در هر جامعه کسانی پیدا می‌شوند که به دلایلی علاقه‌ای به کتاب‌ ندارند. مثلا کسانی که در شرایط سختی زندگی می‌کنند، در درجه‌ی اول به فکر روبه‌راه کردن وضعیت زندگی‌ و معاش‌شان هستند. وقتی نیازهای اولیه برطرف بشوند می‌توان با آسودگی گام در راه لذت بردن از خواندن کتاب گذاشت و می‌شود امیدوار بود که از تعداد عاشقان سینه‌چاک کتاب کاسته نشود.
شرح عکس: پیرزنی در یک روز زمستانی در حال مطالعه در یکی از پارک‌های شهر کراکوف. عکاس: رها دلدار
این یادداشت در وب‌سایت مرکز فرهنگی شهرکتاب منتشر شد(
اینجا)

گفتگو با کودکی که دوست دارد عکاس خبری بشود

شلوغ و پرنشاط و پرانرژی و صدالبته با هوش اجتماعی خیلی بالا. هرچند نه سال بیشتر ندارد، از کلمه‌هایی استفاده می‌کند که مخاطب بزرگسالش را مبهوت می‌کند. البته این دایره واژگان وسیع‌تر از دایره واژگانی یک کودک نه ساله، سبب نشده شیطنت‌ها، دلهره‌ها و شادمانی‌های هم‌سن‌وسال‌هایش را نداشته باشد. الیاس اسموژنسکی، دوست تازه، مهربان و کوچولویم رفت لهستان و من تا سال بعد نمی‌بینمش. دوست دارد عکاس خبری بشود و با لذت به عکس‌های خبری نگاه می‌کند. می‌داند که خیلی حرف‌ها را می‌شود زد، اما موقع نوشتن یا انتشار باید «سانسور»شان کرد. می‌داند برخی قانون‌ها «بد» هستند. می‌داند ایرانی‌ها در استفاده از اینترنت به «...شکن» احتیاج دارند و... . هم لهستانی است، هم ایرانی. در کراکوف درس می‌خواند و تابستان را همراه مادرش به ایران آمده بود. فارسی را خوب حرف می‌زند و تفاوت‌ لهجه‌ها را نیز درک می‌کند. خیلی از مفاهیم دنیای بزرگ‌ترها را می‌شناسد، اما از کودک بودنش راضی است. یک روز قبل از اینکه از ایران برود با هم گفتگو و گفتگوی‌مان را روی نوار کاست ضبط کردیم. بخشی از آن گفتگو را با حذف جاهایی که الیاس خواسته «سانسور»شان کنم، در زیر می‌آورم:

؟: دوـ سه ماهی ایران زندگی کردی. می‌تونی درباره ایران و تفاوتش با لهستان حر ف بزنی؟

ج: آخرین بار دو سال پیش ایران بودم. دوست داشتم به ایران برگردم و ایران در این مدت خیلی پیشرفت کرد و بهتر شد و «بیلقان» آنقدر «دهی» نیست که بود. لهستان مثل ایران اینقدر شلوغ نیست. لهستان کوچکتر است. ایران پنج برابر لهستان است. در لهستان اینقدر مسجد نیست و کلیسا هست. در خیابان‌ها اینقدر ماشین نیست و ببخشید، اینقدر خر‌توخر نیست. من در ایران از همه چی خوشم اومد، اما از یک چیز خوشم نیومد. از اینکه قانون‌ها اینقدر بد هستند که نمی‌شه شلوار کوتاه پوشید توی این گرما و باید روسری سر کرد و همه جا زنانه و مردانه است. از توالت ایرانی هم بدم می‌آید. ولی از رودخانه‌ای که کنار خانه‌مان هست خوشم آمد. از گرمای هوا خوشم آمد و دوست دارم سال بعد هم که آمدم اینها را ببینم. بیشتر از همه هم دوست دارم پدربزرگ و مادربزرگم را ببینم که آدم‌های خوبی هستند.

؟: در مورد بازی‌هات صحبت کن. اینجا چه بازی‌هایی می‌کردی و اونجا با دوستات چه بازی‌هایی می‌کنی؟

ج: اونجا بیشتر بچه‌ها فوتبال بازی می‌کنن. اینجا بیشتر می‌رم به کرج و با دوستام توی خونه بازی می‌کنیم. اما در لهستان در بیرون خونه بازی می‌کنیم. وقتی برای اولین بار به اینجا اومدم تعجب کردم که همه بچه‌ها دارند با دمپایی فوتبال بازی می‌کنن. اونجا دمپایی فقط مال توی خونه‌س. اونجا توی خونه بیشتر با کامپیوتر بازی می‌کنم. از همه بیشتر فوتبال. من فیفا هشت بازی می‌کنم، اما فیفا نه و فیفا ده هم هست. در لهستان دوستای خوبی دارم. همیشه به هم کمک می‌کنیم. در ایران با آرمان، امیرکاوه و طراوت بازی می‌کردم.

؟: شنیدم تو یه کتابی رو هم از فارسی به لهستانی ترجمه کردی. در موردش می‌شه توضیح بدی؟

ج: بله. کتاب شب‌به‌خیر فرمانده. کتاب خوبی بود. تقریبا 25 صفحه با نقاشی‌هاش که در شش صفحه ترجمه‌ش کردم بدون نقاشی. تایپ کردم و بردم مدرسه و فروختمش. قیمت نداشت و هر کی هر چقدر می‌خواست می‌تونست بده. پول‌ها رو گرفتم و دادم به خاله‌م که برای مدرسه کیانا در ایران کار می‌کنه. آنها هم با آن پول برای مدرسه چیزهایی خریدند.

؟: باز هم می‌خوایی ترجمه کنی؟

ج: بله. اگه بتونم. هنوز نمی‌دونم چه کتابی رو ترجمه کنم. فکر نکنم از لهستانی به فارسی بتونم ترجمه کنم. وقتی هم کوچک بودم شاهنامه می‌خوندم.

؟: «اصغرآقا» کیه؟

ج: من یه خرگوش دارم در لهستان که اسمش «ایسترا» هست؛ یعنی جرقه. مامانم بهش می‌گه اصغرآقا. یکی‌دو ساله دارمش. چند بار سیم چراغ مطالعه‌م رو خورده. همه سیم‌ها رو می‌خوره.

؟ راستی کلاس چندمی؟ از مدرسه‌تون حرف بزنیم؟

بعد از تعطیلات می‌رم کلاس چهارم. از درس‌ها از جغرافی و ریاضی بیشتر خوشم می‌آد. اما از نوشتن زیاد خوشم نمیاد. نمره‌هام بد نیست. اونجا نمره‌ها از صفر تا بیست نیست. از صفر تا شش هست؛ اون شش هم فقط بعضی وقت‌ها هست! برای ریاضی و لهستانی یک معلم داریم؛ برای ژیمناستیک یک معلم و برای انفورماتیک یک معلم دیگه. کلاس اول که بودم درس موسیقی هم داشتیم که اون هم یک معلم دیگه داشت. من چون موسیقی رو دوست نداشتم به کلاسش نمی‌رفتم و حالا اگه اون معلم این رو می‌بینه بهش می‌گم ببخشید. سر کلاس هم اسم‌ها رو نمی‌خوند و متوجه نمی‌شد که من سر کلاس نیستم. نقاشی‌م هم بد نیست. با مداد رنگی و بعضی وقت‌ها با ماژیک از هر چی باشه دوست دارم نقاشی بکشم.

؟: موافقی بریم سراغ ورزش؟

ج: «تورس» رو خیلی دوس دارم. اون توی لیورپول بازی می‌کنه و مال اسپانیاست. اما مثل اینکه در جام جهانی هیچ گلی نزد. تیم ملی مورد علاقه‌م اسپانیاست. از باشگاه‌ها بارسلونا رو دوس دارم. در لهستان هم به تیم ویسوا کراکف علاقه دارم. کشتی کج رو هم از تلویزیون تماشا می‌کنم. دیدم در مدرسه همه دارند در مورد کشتی کج حرف می‌زنن که چه ساعتی و در چه کانالی پخش می‌شه. من هم رفتم دیدم که چه چیز خوبیه. نه اینکه چیز خوبی باشه از نظر خشونت. یعنی از نظر خشونت بده، اما چیز هیجان‌انگیزیه. به ریمستریا بیشتر از همه‌شون علاقه دارم.

؟: دوس داری از آرزوهایی که داری بگی؟

ج: آروز دارم عکاس خبری بشم و مادرم برام جاز بخره. دو تا آرزو دارم.

؟: به نظرت دو تا آرزو کم نیست؟

ج: یه آرزوی دیگه هم دارم. (این آرزو را زیر لب گفت؛ طوریکه اصلا شنیده نشود.)

؟: پس می‌خوایی عکاس خبری بشی. چه جالب. چطور شد این تصمیم رو گرفتی؟

ج: اول از همه دوست داشتم عکس بگیرم. بعد دوست داشتم عکس بگیرم برای کسی و بعد هم دوست داشتم عکس بگیرم تا دیگران بفهمند که چه اتفاقی کجای دنیا می‌افته. یعنی عکس خبری. فقط از یه چیز خوشم نمی‌اد. از اینکه لنزهای دوربین خیلی بلنده و مثلا وقتی ادم باید از یک رئیس‌جمهور عکس بگیره که داره سوار هواپیما می‌شه، تا آدم لنزش رو تنظیم کنه اون رفته، پرواز کرده! دوست دارم از هر چیزی که درباره خبر باشه عکاسی کنم. در تلویزیون هم خبرها رو نگاه می‌کردم. خبرهای 15 دقیقه به هشت رو در تلویزیون لهستان.

؟: تو یه وبلاگ هم داری که توش عکس می‌ذاری.

ج: توی وبلاگم همه‌ش عکس می‌ذارم. یعنی عکسای جالب. عکس‌ها رو از اینترنت می‌گیرم. اونجا مثل اینجا نیست که باید اول به اینترنت وصل بشی که بعضی وقت‌ها هم اصلا وصل نمی‌شه. تا کامپیوتر رو روشن می‌کنی اینترنت هست. من به سایت‌های متفاوت می‌رم. یک سایت لهستانی هست که هم بازی داره و هم عکس‌های خنده‌دار. بیشتر عکس‌ها رو از اونجا برمی‌دارم. سعی می‌کنم عکس‌های خنده‌دار بذارم.

؟: کراکوف چطور شهریه؟

ج: کراکوف شهر قدیمی‌یه. توریستیه و جاهای دیدنی داره. پاییز برای سفر به کراکف بهتره؛ چون به پاییر کراکف می‌گن: پاییز طلایی کراکف.

؟: دوس داری در لهستان زندگی کنی یا ایران؟

ج: هر دو رو دوس دارم. اما لهستان راحت‌تره. همه چیزش راحت‌تره.

مترجم کوچولو!


الیاس پسر نه ساله ایرانی، لهستانی‌ای است که کتاب کودکانه محبوبش را به زبان لهستانی ترجمه کرده. پدرش مارک اسموژنسکی مترجم و ایران‌شناس لهستانی است و مادرش زنی ایرانی و تحصیل‌کرده رشته زبان و ادبیات فارسی و مدرس دانشگاه در همین رشته در لهستان. الیاس نه ساله هم که به خوبی به زبان فارسی صحبت می‌کند، اما هنوز خواندن و نوشتن به این زبان را بلد نیست، انگار طاقت نیاورده از پدر و مادرش عقب بماند!

مادرش شب‌ها برایش کتاب قصه ایرانی می‌خواند و الیاس یک شب رو به مادر می‌گوید که می‌خواهد داستان آن شب را به زبان لهستانی ترجمه کرده و برای همشاگردی‌هایش بخواند. پس یک روز مادرش دوباره سطر به سطر داستان را به فارسی می‌خواند و مترجم کوچولو هم شروع به نوشتن ترجمه‌اش می‌کند. آخر سر هم پدرش نگاهی به متن می‌اندازد و نسخه نهایی کار آماده می‌شود.

الیاس که دانش‌آموز مدرسه شماره ۱۱۴ شهر کراکوف است متن ترجمه شده داستان را تایپ و با کمک والدینش به صورت فتوکپی آن را تکثیر کرده و به شکل کتابچه کوچکی درمی‌آورد و روز جشن مدرسه‌شان به فروش می‌گذارد. عایدی مترجم نه ساله ما از فروش تیراژ محدود ترجمه‌اش یکصد دلار بوده که الیاس کل این مبلغ را به حساب خاله‌اش در ایران واریز می‌کند تا برای کمک به بچه‌های افغان ساکن کرج هزینه شود.

حالا ما با مترجم کوچولویی طرف هستیم که کتابش را هم خودش تکثیر می‌کند و می‌فروشد و درآمدش را هم صرف کارهای داوطلبانه در سرزمین مادری‌اش می‌کند.

این هم مشخصات کتابی که الیاس اسموژنسکی به زبان لهستانی ترجمه کرده:
کلیک کنید

بر فراز مرزهای معمول/ مارک اسموژنسکی؛ لهستانی‌ای که ایران را دوست دارد


مرز دولت‌های بشری چقدر شکاف دارد
ابرهای بسیاری بی‌مجازات از بالای آنها می‌گذرند
شن و ماسه‌های زیادی از کشوری به کشوری می‌ریزد
خرده سنگ‌های کوهستانی سرازیر ملک دیگران می‌شود
با جهش‌هایی تحریک کننده.
...
(بخشی از شعر مزامیر؛ نوشته: ویسواوا شیمبورسکا. کتاب آدم‌ها روی پل. ص ۱۲۵)

نام: مارک(Marek)
نام خانوادگی: اسموژنسکی(Smurzynski)
تولد: شهر ووج. لهستان
شغل: مترجم و استاد رشته زبان و ادبیات فارسی

مارک اسموژینسکیمارک اسموژنسکی سال ۱۹۵۴(۱۳۳۳) در شهر ووج لهستان به دنیا آمده و سال ۱۹۸۶ مدرک فوق‌لسیانس‌اش را در رشته زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه ورشو(لهستان) گرفته است. موضوع پایان‌نامه او «کارکرد الگوهای اساطیری در تعریف مفهوم حرکت در نوشته‌های دکتر علی شریعتی» بود. اسموژنسکی پیشتر(۱۹۷۶) فوق‌لیسانس زبان و ادبیات لهستانی را هم از دانشگاه زادگاهش اخد کرده و «جریان دگرگونی معنایی – زیبایی‌شناختی ترجمه‌های لهستانی اشعار گئورگ تراکل(شاعر اتریشی)» را موضوع پایان‌نامه خود قرار داده بود.

او که از سال ۱۹۸۴ تا ۱۹۸۹ به تدریس در انستیتو پژوهش‌های فرهنگی دانشگاه ووج و مشارکت در کنگره‌های ادبیات تطبیقی و تالیف مقاله‌هایی در زمینه فرهنگ و ادبیات فارسی مشغول بود، سال ۱۹۸۹(۱۳۶۸) پس از اخذ بورسیه، در دانشگاه تهران در سطح دکتری رشته زبان و ادبیات فارسی به تحصیل پرداخت و سال ۱۹۹۷(۱۳۷۶) از پایان‌نامه خود با نام «تصحیح انتقادی و بررسی ساختار رمزی سیرالعباد الی المعاد سنائی غزنوی» دفاع کرد. اسموژنسکی شعر بلند و معروف سهراب سپهری با نام «صدای پای آب» را هم به لهستانی ترجمه کرده که سال ۱۹۹۳ در لهستان با نام  «Glosy u brzegu wod» به چاپ رسیده است.

شاید یکی از خوش‌شانسی‌های زبان فارسی بود که شعرهای ویسواوا شیمبورسکا(شاعر نامدار لهستانی و برنده نوبل ادبی در سال ۱۹۹۶) توسط یک ادبیات‌شناس لهستانی مسلط به زبان فارسی و با همراهی دو شاعر ایرانی دیگر، زنده‌یاد شهرام شیدایی و چوکا چکاد به این زبان ترجمه شد. اتفاقی نادر که خواننده ایرانی را هم از صحت ترجمه مطمئن می‌کند و هم وی را با متنی زیبا روبرو می‌سازد. کتاب «آدم‌ها روی پل» که چاپ نخست آن سال ۷۶ توسط نشر مرکز به بازار کتاب عرضه شد، یک سال بعد به چاپ دوم رسید و سال ۸۳ چاپ سوم آن در دسترس دوستداران شعر امروز جهان قرار گرفت؛ اما از سال ۸۴ بدین سو به دلیل وجود شعری به نام «اندیشیدن» در آن مجموعه اجازه چاپ مجددش صادر نشده است.  

البته تلاش‌های این ایران‌شناس لهستانی به دو کتاب یادشده محدود نمانده؛ چندانکه وی پس از برپایی نشست‌هایی متعدد با هدف معرفی فرهنگ، ادبیات و هنر ایرانی در لهستان(از شعر و موسیقی تا صنایع دستی و لباس‌ها و غذاهای ایرانی) و همچنین نه سال(۲۰۰۹-۲۰۰۰) ارائه آموزش در زمینه درس‌های تاریخ ادبیات(تئوری و تمرین)، عروض، ترجمه، اسلام در ایران و تاریخ ایران در دانشگاه «یاگلونی» شهر کراکوف، سال ۲۰۰۸ ترجمه لهستانی ۳۲ غزل از اشعار مولانا را هم منتشر ساخت. کتاب «در گذر کلمات» را انتشارات Wydawnictwo Homini که پیشتر در زمینه ادبیات کلاسیک یونان، گنوسیسم و مردم‌شناسی فعالیت داشته به بازار کتاب عرضه کرده است.

مارک اسموژنسکی در زمان اقامتش در تهران با همسرش ایرانی‌اش که او هم در دانشگاه تهران به تحصیل در رشته زبان و ادبیات فارسی می‌پرداخته آشنا شده و همان سال‌ها با یکدیگر ازدواج می‌‌کنند. پسر ایندو امروز نه ساله است. اسموژنسکی در زمان حضور در ایران چند مقاله برای مجله «گردون» نوشته و مدتی نیز به عنوان مترجم رسمی سفارت لهستان در تهران به فعالیت پرداخته است.  

خواهر همسر اسموژنسکی که خود در ایران به کار ویراستاری کتاب اشتغال دارد در مورد تسلط این ایران‌شناس لهستانی به زبان فارسی می‌گوید: «ما بارها در مورد واژه‌هایی که معنایشان را به درستی نمی‌دانستیم یا در مورد کاربردشان شک داشتیم به مارک مراجعه می‌کردیم. او علاوه بر آشنایی با زبان فارسی، شناخت دقیقی نیز از رقص و موسیقی ایرانی دارد.»

خواهر همسرش که سال گذشته در کراکوف شاهد برنامه‌های فرهنگی اسموژنسکی بوده در ادامه می‌افزاید: «مارک به علت ابتلا به سرطان خون در بیمارستان بستری بود که ترجمه‌هایش از مولانا به همراه یک لوح فشرده حاوی موسیقی و شعر منتشر شد و به دست او رسید. این اتفاق روحیه‌اش را خیلی بالا برد. همان مقطع پس از ترخیص از بیمارستان چند برنامه برای خواندن اشعار مولانا در کراکو و ورشو ترتیب دادند. در این برنامه‌ها «ماریوش کلوه» خواننده و بازیگر لهستانی اپرا که نواختن سه‌تار، تار، تنبور و رباب را نیز آموخته به هنرنمایی پرداخت. او شعرها را با آواز می‌خواند و مارک متن ترجمه آنها به لهستانی یا متن فارسی‌شان را قرائت می‌کرد. ماریوش که یک خواننده حرفه‌ای اپراست همه آهنگ‌ها را خودش با الهام از ریتم شعر مولانا ساخته و موقع خواندن هم بدون دانستن زبان فارسی چنان واژه‌ها را دقیق ادا می‌کرد که مایه تعجب من شد.»

اسموژنسکی در گفتگویی که با خبرنگار بی.بی.سی داشته در مورد ترجمه اشعار مولانا می‌گوید: «سعی کردم درباره‌ هنر و فرهنگ خراسان و بلخ نیز به‌عنوان پیش‌زمینه معنوی جلال‌الدین رومی بنویسم، چرا که به‌طور کلی سه سنت مهم دینی ـ عقیدتی بودا، زرتشت و اسلام در آثار او به‌هم تنیده شده‌اند. شیفتگی من نسبت به شعرهای مولانا از دوستی من با بهرام شاه‌محمدلو، بازیگز ایرانی تئاتر و تلویزیون، از ۲۸ سال پیش شروع شد. آن موقع من دانشجوی ایران‌شناسی دانشگاه ورشو بودم و بهرام در یکی از مهمانی‌های دانشجویی در لهستان، غزلی خواند از مولانا با مطلع: "خنک آن ‌دم که نشینیم در ایوان من و تو". شیفتگی من به مولانا از همان زمان آغاز شد. در این شعر پیام ‌مدارا و تفاهم، گذشتن از اختلافات و انسان‌دوستی موج می‌زند. به‌همین دلیل وقتی کار ترجمه را شروع کردم دلم بیشتر به سراغ غزل‌هایی می‌رفت که در بیان‌اش ضمن شور عاشقانه، یک‌ حالت چرخش سیال کلمات هم وجود داشت. این حالت وقتی به ‌وجود می‌آید که تلاش سراینده بر این است که یک حقیقت درونی را صادقانه به زبان قال بیاورد. شعر "یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا"؛ یا "این کسیت این این کیست این این یوسف ثانی است این"، از این‌گونه شعرها به ‌شمار می‌آیند. یعنی معیار اصلی در انتخاب غزل‌ها، جنبه‌ زیبایی‌شناختی آنها بوده.»

مترجم که مقدمه‌ای ۴۲ صفحه‌ای هم بر ترجمه خود نوشته و در زمینه‌ معنای واژه‌ها، از توضیحات دکتر شفیعی‌کدکنی در کتاب «گزیده‌ غزلیات شمس» استفاده کرده، در ادامه گفتگوی یادشده می‌افزاید: «تلاش کردم تا ترجمه‌ غزل‌ها را به ‌صورت شعری درآورم. سعی کردم همان چرخش کلمات و تشابه صوتی بین آنها را به زبان لهستانی هم منعکس کرده باشم. چراکه نمی‌شود از جنبه‌ جسمانی کلمات در راه فهمیدن فلسفه‌ مولانا گذشت. یعنی نمی‌شود آن کاری را کرد که بعضی از مترجمان غربی انجام می‌دهند و بر ارائه‌ چکیده‌‌ای از فلسفه‌ مولانا متمرکز می‌شوند. در شعر مولانا جسم کلمه و روح کلمه تفکیک‌ناپذیرند. اگر ترجمه‌‌ای غیر از این باشد، دیگر مولانا نیست.»

اسموژنسکی در تشریح شاخصه‌های ترجمه‌اش ادامه می‌دهد: «تلاش کردم مضمون شعرها را با لطافت شعری زبان لهستانی همراه کنم. گاه کسانی که آن‌ها را می‌شنوند بهت‌زده می‌شوند و خیلی خوششان می‌آید. ترجمه‌ این شعرها دارای وزن و قافیه است. بنابراین ترجمه‌ تحت‌اللفظی و واژه‌به‌واژه نیست. فکر می‌کنم موزون و مقفی‌ بودن شعرها به دل‌پذیرشدن‌شان کمک کرده است. گفتن اینکه در ترجمه‌ شعرها و انتخاب واژه‌ها موفق بوده‌ام یا نه، کار من نیست و باید کسی که هم‌ به زبان فارسی، هم به زبان لهستانی و هم به شعر و ادبیات تسلط دارد در این‌ مورد اظهار نظر کند، ولی همینکه قشرهای مختلف مردم از این‌ کار استقبال کرده‌اند معنی‌اش این است که کار مفیدی بوده.»

بنابه گفته همسرش، اسموژنسکی در یکی، دو سال گذشته برای اخذ درجه فوق دکتری، «پست مدرنیزم در ایران» را به عنوان موضوع پژوهش خود قرار داده بود که حین انجام بررسی‌های لازم، با کتاب «رود روای» اثر «ابوتراب خسروی» روبرو می‌شود و با اطمینان بیشتری به پیگری تز خود پرداخته، همزمان ترجمه رود راوی به زبان لهستانی را نیز آغاز می‌کند.

ابوتراب خسروی دراینباره می‌گوید: «آقای اسموژنسکی سال ۲۰۰۶ در کنگره بزرگ ادبیات دانشگاه آکسفورد موضوع سخنرانی خود را به کتاب رود راوی اختصاص دادند که متن این سخنرانی در ایران ترجمه و در نقد آگاه نیز به چاپ رسیده است.»

بنا به گفته همسرش وی پیشتر ترجمه شعرهای شهرام شیدایی را هم آغاز کرده بود که ترجمه دو اثر یاد شده هنوز به اتمام نرسیده. این ایران‌شناس و مترجم لهستانی در سال‌های اقامت خود در ایران دو داستان کوتاه از شهرام شیدایی و چوکا چکاد را هم ترجمه کرده که این دو ترجمه سال ۱۹۹۸ در فصلنامه ادبی لهستان با نام «پیسمو» به چاپ رسیده‌اند.  

اکنون مارک اسموژنسکی، ایران‌شناس لهستانی در اثر ابتلا به بیماری سرطان خون در بیمارستان شهر کراکو بستری است. همسرش درباره بیماری وی می‌گوید: «مارک از دو سال پیش با این بیماری دست به گریبان است. در روزهای اخیر وی که برای شیمی‌درمانی به بیمارستان مراجعه کرده بود، مبتلا به آنفلوآنزا شده و ضریب ایمنی بدنش کاهش یافته و به دلیل عفونت ریه‌ها، توسط پزشکان بیهوش شده و تنفس او با کمک دستگاه اکسیژن انجام می‌شود و داروهای به کار رفته هنوز تاثیری در درمان عفونت ریوی وی نداشته‌اند.»

این گزارش یک‌شنبه، ۲۲ آذر ۸۸، در صفحه هشت ضمیمه روزانه روزنامه اعتماد چاپ شد. شماره: ۲۱۲۵

سفر به پراگ در تونل زمان

نوشته: الکسا دیورسان/ Alexa Dvorson

داشتم از مرز آلمان وارد جمهوری چک می‌شدم؛ مرزی که گذر از خط نامشخص آن را فقط از روی یک نشانه می‌توان فهمید: نبود حروف صدادار در متن تابلوهای ایستگاه قطار و وجود علائم گویشی‌ای که تلفظ آنها دشوار است. ۲۱ سال پیش هم این مسیر را با قطار پیموده بودم، اما حالا خیلی چیزها تغییر کرده...

۲۱ سال قبل وقتی از همین مرز، البته در مسیر عکس می‌گذشتم، قطار با غژغژ گوشخراشی ایستاد و مرزبانان اخمو گذرنامه‌ها را صفحه به صفحه بررسی کردند. چند ساعتی منتظر ماندیم تا آنها در واگن‌ها و کوپه‌ها دنبال اشیاء و افراد مشکوک بگردند. شانس آوردم چمدانم را وارسی نکردند. داخل چمدان نوارکاستی وجود داشت که گفتگوی پنهانی‌‌ام با یکی از مخالفان رژیم و دوستانش را روی آن ضبط کرده بودم. اگر پیدایش می‌کردند یک راست راهی زندان می‌شدم.

جمهوری چک که آن زمان با نام «چک‌اسلواکی» شناخته می‌شد، سال ۱۹۶۸ به اشغال شوروی درآمد و از آن موقع سکوتی دردناک سایه خود را بر سر این کشور گستراند. ۲۱ سال پیش در جریان نخستین سفرم به چک‌اسلواکی لطیفه‌ای که بر اساس قیاس وضعیت راکد این کشور با حرکت‌های زنده و زیرزمینی لهستان شکل گرفته بود مدام در ذهنم می‌چرخید: «دو سگ، یکی از لهستان و دیگری از چک‌اسلواکی در خط مرزی در حالیکه هر دو قصد عبور از مرز و رفتن به کشور طرف مقابل را داشتند به یکدیگر می‌رسند. سگ لهستانی می‌گوید: دارم به کشور تو می‌روم چون گرسنه‌ام. این هفته غیر از یک تکه استخوان و کمی هم پوست سیب‌زمینی چیز دیگری نخورده‌ام. تو دیگر چرا می‌خواهی به کشور من بروی؟ سگ چک‌اسلواکیایی جواب می‌دهد: می‌روم چون می‌خواهم پارس کنم.» متاسفانه در آن مقطع، در بیستمین سال اشغال چک‌اسلواکی از طرف شوروی، لطیفه بالا آیینه کامل واقعیت‌ها و تلخکامی‌های حاکم بر مردم این کشور محسوب می‌شد.

آن روز «گلاسنوست» و «پرسترویکا»ی گورباچف هنوز وارد فرهنگ سیاسی چک‌اسلواکی نشده بود و بحران حاکم بر پراگ، مثل مهی سنگین در ادراکات انسانی ایجاد اخلال می‌کرد. از سر شانس با فردی روبرو شدم که خودش هم از گفتگو با من ابراز خرسندی می‌کرد. او عضو یک گروه غیرقانونی حقوق بشری، موسوم به «کلوپ صلح جان لنون» بود. مردی هم که با نام‌های مستعار برای خبرگزاری‌های بین‌المللی کار می‌کرد، ترجمه گفته‌های وی را بر عهده داشت. بعد خود مترجم هم با پذیرش یک ریسک بزرگ، دیدگاه هایش را برایم شرح داد. او گفت:‌ «همه اتفاق‌های بزرگ تاریخ چک‌اسلواکی در سال‌هایی روی داده که به رقم هشت ختم می‌شود. کشور ما در سال ۱۹۱۸ تشکیل و سال ۱۹۳۸ به قلمرو نازی‌ها الحاق شده؛ کمونیست‌ها هم سال ۱۹۴۸ قدرت را در دست گرفته‌اند. امید داشتیم گورباچف به دلیل اشغال چک‌اسلواکی در سال ۱۹۶۸ از طرف شوروی، از ملت ما عذرخواهی بکند، اما گویا امسال(۱۹۸۸) قرار نیست اتفاق تاریخی خاصی روی بدهد.»

وقتی وارد آلمان غربی سابق می‌شدیم، حین بازرسی مرزی چک‌اسلواکیایی‌ها، از ترس پیدا شدن نوارکاست دل‌پیچه گرفتم. آن لحظه ترس و دلهره روزانه میلیون‌ها انسان را درک می‌کردم. حاکمان با استفاده از چنین شیوه‌هایی می‌کوشند تا ملت‌ها را تحت کنترل خود نگه دارند.

یک سال بعد، پس از مشاهده رفتار رای‌دهندگان لهستانی در خط بطلان کشیدن به روی اسامی تمام کاندیداهای کمونیست در برگه‌های رای‌گیری و پایان دادن به اقتدار «پولیتبرو»(کمیته اجرایی کمونیست)، با عجله خودم را به پراگ رساندم. می‌خواستم بدانم آیا انقلاب روی داده در لهستان، چک‌‌اسلواکیایی‌ها را هم به جسارت واداشته یا نه. آن روزها مصادف بود با کشتار میدان تیانانمن چین و حکومت پراگ خطاب به ملت پیامی کوتاه و صریح داده بود: «برای انجام آنچه در لهستان روی داده تلاش نکنید؛ در چنان صورتی ما مثل چینی‌ها اقدام خواهیم کرد.» شخصی هم یک سال قبل با وی گفتگو کرده بودم زندانی بود...

پنج ماه بعد، بعد از ظهر شنیدم قرار است چک‌اسلواکیایی‌ها به شکل سراسری اقدام به اعتصاب غذا کنند. سریع سوار قطار شدم و موقع طلوع آفتاب به پراگ رسیدم. اگر قرار بود سکوت طولانی چک‌اسلواکی به پایان برسد، دوست نداشتم مشاهده آن را از دست بدهم. از طرف دیگر حس می‌کردم اینبار نباید از ضبط کردن گفتگوهایی که انجام خواهم داد احساس هراس کنم.

میدان «ونسسلاس» غوغا بود. مترجمی که سال قبل با وی ملاقات کرده بودم را هم آنجا دیدم. او در حالیکه می‌خواست شگفت‌زدگی خود را پنهان کند گفت:‌ «تعداد کسانی که تجمع کرده‌اند به یک میلیون نفر می‌رسد.» آن روز، ۲۷ نوامبر، انسان‌ها در هر سنی و با همه تفاوت‌های‌شان، خندان و در حالیکه به خواندن ترانه می‌پرداختند تابلوی اتحادی شاد و مفرح را ترسیم کردند. عجیب بود. افراد به عنوان نماد درهای باز، کلیدهای‌شان را در هوا تکان می‌دادند. گویی یک کاروانال تمام عیار بود. کمونیست‌های حاکم پیام ملت را درک و روز بعد قدرت را رها کردند...

منبع متن ترکی: ۱۳ نوامبر ۲۰۰۹/ BBC.TURKISH
این ترجمه شنبه، ۳۰ آبان ۸۸ در شماره ۴۳۷۷ روزنامه‌ی جهان اقتصاد منتشر شد.