گفتاری از علیرضا دولتشاهی
آنچه در زیر میآید متن سخنرانی علیرضا دولتشاهی، دبیر انجمن دوستی ایران و لهستان است که روز سی فروردین ۹۱، در همایش سعدی و پوشکین، در مرکز فرهنگی شهر کتاب تهران ارائه شد.
به عنوان لهستانشناس، در پی يافتن نقطهی تلاقی دو سخنسراي نامی ايران و روسيه با ادب لهستانی هستم؛ ادبی که در حقيقت نما و زاويهی ديگریست از ادب پربار و هنوز ناآشنای اسلاوی.
هرچند عنوان سخن امروزم، پيشاپيش موضوع سخن را فاش کرده، اجازه دهيد با يک مقدمهی کوتاه بر سر سخن خود شويم: يکی از مشخصههای جنبش رومانتيزم در ادب اروپايی نگاه به شرق است؛ تا جايی که شرقگرايی به نماد جنبش رومانتيزم بدل شد؛ جنبشی که در دل خود اما روحی عصيانی و سودايی و به عبارتی ديگر انقلابی داشت. سراسر سدهی نوزده ميلادی و شايد پارهای از پايان سدهی هجده نيز، ازآن انقلابیهای رومانتيکی بود که سر وُ دل در پی بنيان و پیافکندن آرمانشهری داشتند. اما نبايد از ياد برد که اين جنبش، دست کم در بخشهايی از پيکرهی خود، در خود و با خود، رنگی از مذهب نيز داشت.
شرق اسلامی نيز يکی از جاذبههای پيروان جنبش رومانتيزم بود. برای گروهی از اين شيفتگان اما، نماد عينی شرق، در حقيقت غرب حوزهی تمدن اسلامی، يا به عبارت ديگر قلمرويِ عثمانيان بود: بغداد با هزار و يک شبِ آن.
سفر هم مشخصهی ديگریست که در جنبش رومانتيزم اروپايی قابل بازشناسی است؛ سفری اختياری يا اجباری؛ گاه ترکيبی از اين دو نيز توأمان ديده میشود.
گزافه نيست اگر عشق به آزادی را نيز از آرمانهای اصلی جنبش رومانتيزم بدانيم؛ بويژه در جنبش رومانتيزم اسلاوی؛ جنبشی که اگرچه ديرتر از سرزمينهای باختری اروپا به ظهور رسيد، از آنان ديرتر پایيد و در حيات سياسی کشورهای اسلاوی، يا دست کم در بخشی از اين سرزمينها، تأثيری انکارناپذير داشت. اين جنبش در بخشهايی از سرزمينهای اسلاوی چنان با جان تودهها اجين گشت که تو گويی به يک ايمان بدل شد: ايمانی مسيحی.
در زمرهی بزرگان اين جنبش در جهان اسلاوی، میتوان به نامهای جاودانی اشاره کرد که در اين مجال تنها از دو صدا و چهرهی تابناک ادب اسلاوی سخن خواهيم گفت؛ يکی در گروه شرقی اسلاوها و ديگری در گروه غربی. اما اين هر دو شاعر به گونهايی با شرق اسلامی و ايران ارتباط يافتهاند: «الکساندر پوشکين» و «آدام ميسکيهويچ».
هر ملتی در روند کسب هويت خويش در صف مقدم مبارزهاش مردی فرهيخته دارد و گاه شاعر؛ همانی که شاعر ملی مینامندش. برای ما ايرانيان اما شاعر ملی مفهومی است که شايد امروزه چندان ملموس نباشد. به راستی شاعر ملی ما کيست؟ شايد شاعر ملی ما آن پير توس است با همان بنای رفيعاش که به راستی از گزند باد وُ باران در امان است. شايد شاعر ملی ما، سعدی شيرينسخن باشد که اوج پايدار ادب تغزلی فارسیست و احياءگر نثر فارسی. پوشکين و ميسکيهويچ هر دو از اوجهای ادب رومانتيزم اسلاوی هستند. هر دو به صفت شاعر ملی موصوفند؛ اما ميسکيهويچ نيز يکی از سه چهرهایست که برای لهستانيان شاعر ملی قلمداد میشوند.
ميان اين دو شاعر میتوان نقاط مشترکی يافت؛ دو سخنسرايی که در سرودههایشان میتوان ردی از فرهنگ و گاه حتی واژگان اسلامی، فارسی ـ عربی، را بازشناخت؛ دو شاعری که در طول زندگی خود برای آزادی مبارزه کردند و حتی طعم بند و تبعيد را نيز چشيدند؛ يکی در سرزمين خود، ديگری در سرزمين برادران اشغالگر سرزمينش. يکی ديگر از اين نقاط اشتراک سفر به کريمه است.
اين هر دو سخنسرای نامی به کريمه سفر کرده و تأثير گرفتند و بر اثر اين تأثير دست به آفرينش ادبی زدند. در ميان سرودههای اين دو نيز میتوان مشترکاتی يافت. يکی از اين مشترکات: «باغچهسرا»ست. اما اين دو در يک زمان در باغچهسرا اقامت نداشتهاند. آدام ميسکيهويچ پس از بازگشت از سفر کريمه، با شاعر نامدار روس، الکساندر پوشکين آشنا شد. ميان اين دو روابط دوستانهای شکل گرفت. رابطهای که اما ديری نپایيد و با گريز ميسکيهويچ از روسيه تزاری در سال ۱۸۲۹ ميلادی به پايان رسيد.
نه در شعر که در زندگی سياسی نيز میتوان پوشکين را به نوعی و از زاويهای، پيشگام راهی دانست که ميسکيهويچ نيز در زندگی پيمود: مبارزه با بیعدالتی. میدانيم که پوشکين دل در گرو قيام نافرجام دکابريستها داشت؛ اگرچه خود آشکارا در قيام حضوری نداشت. قيامی که به فاصلهی يک سال پس از پايان تبعيد پوشکين، در ۱۴ يا به روايتی ۲۶ دسامبر ۱۸۲۵ ميلادی روی داد؛ قيامی که شکستش دستآوردی جز سرکوب و برپايی رژيم پليسی در روسيه نداشت.
همروزگار با اين قيام، در لهستان که هنوز پارهای بود از وسعت وسيع امپراتوری روس، لهستانيان از حق بر پايی و ايجاد هر گونه تشکلی، حتی علمی محروم بودند؛ آنان حتی امکان آموزش به زبان مادری خود را نيز نداشتند. در اين هنگام در دانشگاه استفان باتوری، در شهر ويلنا، در شهری چند مليتی: لهستانی، ليتوانيايی، تاتار و يهودی، گروهی دانشجو گرد هم آمدند و انجمنی زيرزمينی به نام انجمن دانش بنياد کردند؛ انجمنی که نقش و تأثيری انکارناپذير، نه تنها در تاريخ لهستان و روسيه، که در تاريخ ايران و شايد اسلام نيز يافت.
در اين انجمن بود که برای نخست بار تلاش برای ترجمهی متن قرآن به زبان لهستانی آغاز شد. از اعضای اين انجمن دو نام برای ايران و جريان ايرانشناسی و مطالعات ايرانی بسيار آشناست: آدام ميسکيهويچ و الکساندر حوجکو.
اين گروه در سال ۱۸۲۴ ميلادی توسط پليس سياسی تزاری کشف شد و در پی آن دستگيریها و بازداشتها آغاز گرديد. نخست حکم اعدام برای اعضای اين تشکل صادر شد ولی تزار با يک درجه تخفيف اين حکم را به تبعيد به روسيه کاهش داد. در سال ۱۸۲۵ ميلادی، سال سرکوب قيام دکابريستها، ميسکيهويچ به تبعيد روسيه رفت و ديگر هيچگاه به زادبومش بازنگشت؛ تو گويی از اين روست که در سکوت دشتهایِ «آکرمان» در کريمه چنين میسرايد: «در اين سکوت، چه کنجکاوانه گوش میخوابانم/ تا آوايی از ليتوانی بشنوم. برويم! هيچ کس صدا نمیکند.»
اما باغچهسرای کجاست؟ بیگمان همگان میدانند که باغچهسرای در کجا واقع است. اما منظور از طرح اين پرسش، پاسخ به موقعيت جغرافيايی آن نبوده است که معنی معنايی آن منظور نظر است.
افسانهای میگويد که روزگاری درهی باغچهسرا را رودخانهای عظيم دربرداشته و حتی در زمانهای دور در بلندای صخرههای باغچهسرا حلقههای آهنی بزرگی برای پهلو گرفتن کشتیها وجود داشته است. معنی معنايی درهی باغچهسرا مرزی است ميان دو تمدن کهن، مرزی نامرئی که کوهپايههای مديترانهای را از استپ آسيايی ـ اروپايی جدا میکند. به تعبيری باغچهسرا، پيوندگاه دو اقليم، دو تمدن و دو فرهنگ است: تمدن اسلامی و تمدن مسيحی.
الکساندر پوشکين و آدام ميسکيهويچ هر دو با الهام از «فوارهی اشک» به سرايش غزل پرداختهاند؛ بنايی که به ياد دختر اسير لهستانی، دختری بنام «ماريا» از خاندان «پوتوسکی»، به دستور «قريم گرای»، خان تاتار کريمه، در سال ۱۷۶۴ ميلادی ساخته شد و شگفتا که معمار آن را نيز ايرانی گزارش کردهاند: استاد «عمر» معمار؛ هنرمندی که در پيکرهسازی و نقاشی نيز دستي پر بار داشت.
آوردهاند که پوشکين پس از بازگشت از سفر کريمه، که خود بخشی از تبعيد وی بوده است، فوارهی اشک را با الهامگيری از سعدی سروده است. تأثيري از بوستان:
چو شايد گرفتن بنرمی ديار
بپيکار خون از مشامی ميار
بمردی که ملک سراسر زمين
نيرزد که خونی چکد بر زمين
شنيدم که جمشيد فرخسرشت
بسر چشمهای بر بسنگی نوشت
برين چشمه چون ما بسی دم زدند
برفتند چون چشم بر هم زدند
گرفتيم عالم بمردی و زور
وليکن نبرديم با خود بگور
اما آيا اين حقيقت دارد؟ يا افسانهای ساخته و پرداختهی اذهان دوستداران سعدیست؟ نمیدانم. پاسخ را بايد پوشکينشناسان بازگويند. اما بايد پرسشی را در اين مجال طرح کرد. آيا در ابيات ديگری از سعدی و حتی در سرودههای سخنسرايان ديگر فارسی، معنی نهفته در ابيات بالا تکرار نشده است؟ آيا پوشکين خود درجايی ابيات فوق را بازگفته است؟ آنچه مسلم است آشنايی پوشکين با فرهنگ اسلامی است؛ تا جايی که حتی کلامالله مجيد را نيز يکی از منابع آفرينش ادبی وی دانستهاند. گروهی نيز به تأثيرپذيری وی از حکيم توس سخن راندهاند. بويژه آنجا که به برپايی کاخی از زبان اشاره دارد. اما تا آنجا که آگاهی نگارنده از ادبيات روسی اجازه میدهد، میتوان آشکارترين تأثير سعدی را بر ايوان بونين، واپسين سخنسرای کلاسيک روس، يافت. اين مهم در سرودههای وی به وضوح بيان شده است. او سرودهای بنام پند سعدي نيز دارد. آنچه اين تشابه را بيشتر جلوهگر میکند، دلبستگی اين هر دو به سفر بوده است؛ سفری اختياری. هرچند گروهی به تأثيرپذيری لرمانتف، که وی را ادامهی پوشکين ناميدهاند، نيز از سعدی سخن به ميان آوردهاند. در آغاز کلام گفته شد که سفر، يکی از مشخصههای جنبش رومانتيزم است؛ سفری اختياری يا اجباری. پوشکين و ميسکيهويچ، خلاف سعدی اگر تن به سفر دادهاند و در اقصای عالم بگشتند بسی، اين سفر به اجبار جبار بوده است، هرچند در کورهی اين سفر پخته شدند و نامی.
اما دستآورد ميسکيهويچ از سفر کريمه، هجده غزل است؛ سرودههايی که در دفتری بنام «غزلهای کريمه» منتشر شد. در اين دفتر دو سروده دربارهی باغچهسرا وجود دارد: غزل شمارهی شش با عنوان: باغچهسرا و غزل شمارهی هشت با عنوان: گور دختر اشرافزادهی لهستانی.
هرچند با ميسکيهويچ نيست که واژگان اسلامی به زبان و حتی ادبيات لهستانی راه میيابد، و پيش از وی میتوان در آثار «استانسواو هوتونيهفسکی»(۱۷۹۱-۱۸۴۶) اين دست واژگان را بازيافت؛ اما غزلهای کريمه به اين مجموعه وسعت بخشيد. با سرودههای اين دفتر است که واژههايی از قبيل: ديو/ نماز/ منار/ مسجد ـ جامع/ ابليس/ پادشاه/ ميرزا/ کاروان/ الهه/ ... به ادب لهستانی راه میيابند.
نکتهای که در تاريخ آشنايی روسها با سرودههای سعدی بايد ذکر کرد اين است که اين آشنايی بواسطهی زبان فرانسوی روی داد؛ با ترجمهی تنها سه باب از بابهای هشتگانهی گلستان در سال ۱۷۹۶ ميلادی. اما به ياد آوريم که نخستين آشنايی اروپائيان با کلام و سرودهی شيخ شيراز، با ترجمهی اين آثار به زبان لهستانی بود؛ برگردانی که يکصدوهشتادوشش سال پيشتر از ترجمهی روسی روی داده است. اين حقيقت در آشنايی ايرانيان با سرودههای اين دو شاعر بزرگ نيز معتبر است؛ زيرا نخستين برگردان آثار پوشکين به زبان فارسی در سال ۱۹۲۸ ميلادی با ترجمهی داستان «دوبرفسکی» انجام گرفته است؛ در حقيقت نه دهه پس از درگذشت شاعر. اما فارسیزبانان شانس اين را داشتند که با سرودههای ميسکيهويچ در زمان حيات خود شاعر آشنا شوند. میدانيم ترجمهی غزل پنجم از غزلهای کريمه توسط ميرزا جعفرخان توپچیباشی، برادر حاج سياح و استاد زبان فارسی در دانشگاه سن پترزبورگ انجام گرفته و شاعر، اين ترجمه را به همراه مقدمهای به زبان فارسی در انتشار اول مجموعه غزلهای کريمه منتشر کرده است. اما سوگمندانه بايد گفت تمام تلاشی را ميسکيهويچ در بکارگيری واژگان شرقی از خود نشان داده بود، در ترجمهی توپچیباشی يکسر از بين رفت. توپچیباشی اين غزل را به فارسی سره برگردان کرده است.
با بررسی دو سرودهی پوشکين و ميسکيهويچ در مورد فوارهی اشک، که در واقع مقبرهی دختری لهستانی است، میتوان به دو نگاه دست يافت. به دو نقطه نظر. يک نگاه، حاوی همدردی با درگذشت دختری جوان است. سخن گفتن از گمنامی و رنج وی. با ارمغان دو گل سرخ. اين نگاه پوشکين است:
بشنودم از لبان سنگی تو قصههای بيپايان
از خطههای دور
وز شادمانی و محنت
ليک حاشا ز کلامی از ماريا...
اينجا حتی نام وی از ياد رفته است.
نگاه ديگر حاوی غم دوری از وطن است؛ همزادپنداری شاعر با دختر خفته در گور. نگاهی که مرگ دور از زاد بوم را نوعی رهايی میداند. مرگ و همسايهی گور هموطنی شدن، رسيدن به وطن و با هموطنان بودن است، و اين نگاه ميسکيهويچ است: «مردی پيش گو در آن دم که ترانهای از برايت در ذهن میسرايد/ در حوالی گورت، گور ديگری خواهد يافت وُ برای من نيز خواهد سرود.»
در باور ميسکيهويچ دختر لهستانی خفته در اين آرامگاه خود گلی سرخ بوده است که اينک پژمرده گشته: «پژمردهای، سرخ گل نوشگفته! به سان لحظههای در گذشته/ که پروانهوار از تو به دور دستها پر گشودند.»
به مسألهی وامگيری يا به عبارت بهتر، تاثيرپذيری پوشکين از سعدی باز گرديم؛ اگر اين امر واقعيت داشته باشد و خود شاعر به آن اشارهای داشته باشد، اين تاثير را نيز در سرودهای ديگر از ميسکيهويچ، در غزلهای کريمه میتوان باز يافت؛ در غزلی با نام باغچهسرا(غزل شماره شش): «کجاييد ای عشق، اقتدار وُ شهرت/ قرار بود شمايان دير زمانی بپاييد و چشمه زود گذر باشد/ چه رسوايی! شمايان درگذشتيد وُ چشمه ماند.»
همدردی پوشکين با لهستانيان تنها به گذشتهها محدود نبود؛ گويی وی حق آزادی و استقلال آنان را محترم میشمارد که از قيام سال ۱۸۳۰ ميلادی آنان، که در تاريخ لهستان به قيام نوامبر نامدار است، دفاع کرد و به سرودهايی پرداخت.
در پايان کلام شايد مناسب باشد تا چند بيت از سرودهی يک نمايشنويس، شاعر و از چهرههای روشنفکری نوين ايرانی، ميرزا فتحعلی آخوندزاده، در رثاي پوشکين را به ياد آوريم، آنجا که سرود:
ز ملک باغچهسرا بوی عطر از آن دو گلت
دهد به خاک تو فواره با نسيم بهار
برد شعر تو پير سپيد مو قفقاز
به شعر صبوحی تر است ماتمدار
ز دوستان زمينی چو دور افتادی
در آسمان به تو گرديد رحمت حق يار.