آیا واژه برای بنیان یک دوستی پایه‌ی مناسبی است؟


فاصله‌ی بین احساس بازتافته در یک نوشته و احساس فرد در طول روز ـ در مورد همان موضوع ـ چقدر است؟ آیا وقتی از حسی سخن به میان می‌آوریم، معنایش این است که در تمام طول روز یا طول هفته اسیر آن حس بوده‌ایم؟ آیا وقتی حسی در یک متن به اوج ممکن خود می‌رسد، معنایش این است که فرد در تمام لحظه‌های روز همان حس را در همان حد داشته است؟ فکر می‌کنم نوشته‌ها در شرایطی ویژه و تقریباً ناگهانی زاده می‌شوند. صدالبته رگه‌های بسیاری از واقعیت درونی نویسنده را نیز بازمی‌تابانند؛ اما آیا نویسنده در طول روز کاملاً شبیه متنش است؟ به نظرم نه. گاهی با تعجب به نوشته‌مان نگاه می‌کنیم و از نوع ساخت و بافت حسی آن دچار شگفتی می‌شویم. گاه ممکن است بعد از چندی، از نوشتن آن متن احساس شرم کنیم. گاه ممکن است با لذت، متن خودمان را بخوانیم و گاه خود را با آن کاملاً بیگانه بیابیم. آیا اینکه نویسنده ـ بعد از زمانی اندک و نه مثلاً حتی بعد از چند ماه و چند سال ـ با تعجب، لذت، بیگانگی یا شرم، نوشته‌ی خودش را بخواند، نشانه‌ی خلق آن در شرایطی ویژه نیست؟ اگر نویسنده در طول روز حس بازتافته در متنش را به همان شکل ندارد، آیا می‌شود از روی نوشته، در مورد حس او قضاوت کرد؟ شاید نه! اما اگر نه، پس چرا دیگری باید بر اساس حس منعکس‌ شده در نوشته‌، به ما اعتماد داشته باشد؟ مبنای اعتماد چیست؟ شناخت؟ وقتی شناخت حاصل از متن فقط می‌تواند منجر به شناختن فرد در لحظه‌ی نوشتن متن شود، چرا باید از دیگری انتظار داشت احساس نویسنده را دائماً معادل حس متنش بداند و به او اعتماد داشته باشد؟ چگونه ممکن است آن دیگری، اعتمادش را به این دیگری، بر اساس نوشته‌ها بنیاد بگذارد؟

آیا نویسنده دروغگو است؟ آیا کسی که حس شدید یک لحظه را می‌نویسد، دائماً در حال فریب دادن دیگران است، یا فقط حس مدت معینی از زندگی روزانه‌اش را ثبت کرده است؟ اگر نویسنده را دروغگو ندانیم، دست کم باید بپذیریم که او فقط در بیان حس یک لحظه‌ی مشخص، واقعیت را بیان کرده است. ولی حس نویسنده در طول روز، چقدر با حس او در لحظه‌ی نوشتن متن تفاوت دارد؟ متن اگر محصول هجوم آنی واژه‌ و احساس باشد، آیا اساساً در مناسبات فردی می‌تواند مورد توجه قرار بگیرد؟ فاصله‌ی اوج و فرود حسی نویسنده تا چه اندازه است؟ آیا تعادلی بین آنها دیده خواهد شد؟ فقدان تعادل در فاصله‌ی این اوج و فرود است که منشاء بی‌اعتمادی احساسی است.

در سخن نیز چنین است. صادق باشیم. اگر از کسی ستایش می‌کنیم، آیا این ستایش نتیجه‌ی شدت آنی احساسات نیست؟ احساساتی که علی‌القاعده نمی‌تواند چندین ساعت در اوج بماند... اما تکلیف مخاطب ستایش چیست؟ باید به آنچه می‌شنود اعتماد داشته باشد؟ یا با تردید از کنار این جملات بگذرد؟ آیا باید خودش را فریب بدهد یا باید مثل کارآگاه‌ها به تجسس بپردازد؟ چطور می‌توان فاصله‌ی اوج احساسات را از کف و میانگین آن تخمین زد؟

آیا واژه برای بنیان یک دوستی پایه‌ی مناسبی است؟

فردا ساعت ۲۴ که بشود...


فردا ساعت ۲۴ که بشود، یک هفته‌ی تمام می‌شود که از شدت ناراحتی کلمه‌ای با من نگفته است. عادتی به بودنش یا به حضورش ندارم. جای خالی‌اش در زمان روزانه‌ام احساس نمی‌شود. جای خالی‌اش در مکان‌هایی که می‌بینم احساس نمی‌شود. دلتنگی‌ام برایش از نوع معمول نیست؛ به دلیل خاطره‌های مشترک، ساعت‌های مشترک، دوستان مشترک یا چیزهایی از این دست. مدت‌هاست جای خالی‌اش را در ذهنم و در روحم احساس می‌کنم؛ نه از این جهت که یک هفته است نیست. نه از این جهت که چند روزی بوده است و جای خالی‌ای را پر کرده است و حالا که نیست، جای خالی‌اش احساس بشود. خلائی که با حضور ملایمش می‌تواند پر کند، ویژه‌ترین جای خالی‌ای است که در درون دارم. نقطه‌ای بکر که وجودش را با او کشف کردم. او نیست و شاید هرگز همدیگر را برای لحظه‌ای هم که شده نبینیم؛ اما من خلائی را شناخته‌ام که تا به حال کسی آن را به من نشناسانده بود.

با او می‌شد پنجره‌ای باز کرد؛ پنجره‌ای ناگشوده و ناآزموده. او نیست و من هرگز چشم‌اندازی را که از آن پنجره می‌شد دید، نخواهم شناخت. ـ بعد از چند سال ـ او یگانه زنی بود که در مدت کوتاه حضورش قادرم کرد ذهنم را عمیقاً با کلمه‌‌‌های «آینده»، «فردا»، «بودن»، «همراهی» و «درک عمیق» درگیر کنم. با این حضور بود که بعد از سال‌ها فکر کردم ـ البته مثل کسی که همچنان کرخت مانده از فشاری طولانی ـ چیزی به نام آینده، نه به معنای زمان آتی، می‌تواند برای من هم وجود داشته باشد.

او رفته است. کلمه‌ای نمی‌گوید و من موقع قدم زدن روی برگ‌های خشک، به ستاره‌‌ها نگاه نمی‌کنم.

قصه‌هایی برای کودکان بی‌قصه‌ی امروز

گذری بر کتاب «افسانه‌هایی از شمال ایران»

«... تا اینکه روزی از روزها، چل‌گیس به لب رودخانه رفت تا سرش را شانه بزند. تارِ مویی از چل‌گیس در آب رودخانه افتاد. آب موج زد و مو را برداشت و به دریا برد. سرانجام تار موی چل‌گیس به دور درختی در ساحل آن سوی دریا پیچید. از آن طرف، پادشاه آن دیار و وزیرش برای گردش به کنار دریا آمده بودند که پادشاه موی چل‌گیس را دور درخت دید و رو به وزیر کرد که: وزیر! این تار موی زنانه اینجا چه کار می‌کند؟ وزیر گفت: حتماً آب آن را آورده است. شاه دستور داد مو را از دور درخت باز کردند و دیدند چل‌گز درازی‌اش است. پادشاه رو به وزیر کرد و گفت: وزیر! من صاحب این گیس را می‌خواهم. او را برایم پیدا کن. ...»(بخشی از قصه‌ی تیغ‌جهان؛ ضبط‌شده در معلم کلایه‌ی الموت؛ افسانه‌هایی از شمال ایران؛ ص۱۳۴)

کودکان امروز، «کودکانِ بی‌قصه‌»*اند؛ کودکانی که ساختار ذهن و تخیل‌شان در برابر صفحه‌ی تلویزیون یا در برابر مونیتور رایانه‌ها شکل می‌گیرد. پرطرفدارترین انیمیش‌های امروزی، نه بر اساس قصه‌‌ها و افسانه‌های کهن یا از روی رمان‌ها و داستان‌های بزرگ، که پیرامون نبردهای خوف‌آور و رعب‌انگیز بینِ سیاره‌ای ساخته می‌شود. کشتار ممتد یا به نمایش گذاشتن تخیلات به ظاهر علمی، پایه‌ی داستان بسیاری از کارتون‌هایی است که نونهالان و کودکان روزگار ما، با چشم‌هایی خیره و ذهنی مبهوت به تماشایش می‌نشینند. بازی‌های رایانه‌ای یا انیمیشن‌هایی که، با هدف سوداندوزی محض، به تولید صنعتی می‌رسد، کودکان را با کدام مفاهیم آشنا و کدام آمادگی را در آنها برای زندگی اجتماعی ایجاد می‌کند؟ اکنون تمام نهادهای علمی و تربیتی پیشگام، بر نقش تلویزیون و رایانه در ناتوان‌سازی قدرت تخیل و اندیشه‌ی کودک تصریح کرده، از والدین می‌خواهند برای استفاده‌ی کودکان از این دو وسیله، محدودیت‌های سفت و سخت زمانی قائل شوند. از طرف دیگر تعریف کردن قصه برای کودک از جانب والدین، موردی نیست که متخصصان امر تردیدی در اهمیت آن داشته باشند. تعریف کردن قصه برای کودک، هم تخیل او را تقویت می‌کند و هم بخشی از نیازهای عاطفی وی را برآورده می‌سازد. یادگیری ظرایف زبانی را نیز می‌توان از دیگر فواید تعریف کردن قصه برای کودکان دانست.

قصه‌های کهن و افسانه‌‌های قدیمی، موطن آموزه‌هایی هستند که در نهایت دقت، نکته‌سنجی، ایجاز و تعلیق، در بافت داستان گنجانده‌ شده‌اند و در طول سالیان، هم از منظر داستان‌شناختی و هم از منظر زبانی، در نقل‌های سینه‌ به‌ سینه، صیقل یافته و کارآمدتر شده‌اند.

متأسفانه والدین امروز به ندرت به قصه‌های کهن توجه دارند و ترجیح می‌دهند ـ یا ناچارند ـ به جای تعریف کردن قصه‌های جاری از چشمه‌ی سده‌ها، کودک را مقابل تلویزیون یا رایانه بنشانند. نارحتی‌های عصبی و خلاءهای عاطفی، در زمره‌ی نتیجه‌‌های سوئی است که از این مونیتوریزه شدن بدفرجام نصیب نسل نونهالان و کودکان ما شده و خواهد شد.

 کتاب «افسانه‌هایی از شمال ایران»، حاوی سی‌وهشت قصه و افسانه‌ی محلی است از گستره‌ی شمالی سرزمین‌مان: از ماکو در آذربایجان غربی تا قوچان در خراسان شمالی. تدوینگر کتاب، افشین نادری است. ضبط و بازنویسی سه قصه‌ی کتاب از خود اوست و بقیه‌ی قصه‌ها، با ذکر نام راوی، ضبط‌‌کننده و محل ضبط آورده شده است. قصه‌ها به ترتیب متعلق به شهرها و مناطق زیر هستند: پلدشت، ماکو، ارومیه، خوی، یوخاری هُمای، ورزقان، خاراوانا، لقلانِ اهر، تبریز، اسک و احمدآبادِ دماوند، توان و معلم کلایه‌ی الموت، گئته‌ده طالقان، اردبیل، رشت، مربویِ رودسر، افرادِ نور، سلیمان‌محله‌ی ساری، گشت‌رودخانِ فومن، مریانِ تالش، توشنِ گرگان، صوفیانِ ترکمن‌صحرا، شفیعِ قوچان، بدرانلویِ بجنورد، خسروگردِ سبزوار، کلات باقرخان و مشهد.

 بخشی از قصه‌ها به زبان فارسی روایت شده‌، اما اغلب‌شان از زبان اصلی به فارسی برگردانده شده‌اند. زبان‌های ترکی آذربایجانی، گلیکی، مازندرانی، تالشی، ترکی ترکمنی، کردی خراسانی و دو گویش طالقانی و گلیکی کوهستانی، زبان و گویش اصلی بخش اعظم قصه‌هایی هستند که در نهایت، پیوستاری فرهنگی از نوع ایرانی را در برابر مخاطب ترسیم می‌کنند.  

تأکید بر وفاداری، دوراندیشی، صداقت، انصاف، راستگویی، تیزهوشی، خواستن روزی از خدا، صبر، جانب احتیاط را نگه داشتن، حفظ حرمت عشق، ضرورت به جا آوردن وصیت، توجه نکردن به ظواهر، محترم شمردن زنان و همچنین نفی کبر، دروغ، حسد، تنگ‌نظری، زیاده‌خواهی، طمع، زخم‌زبان زدن، ناحق کردن حقوق دیگران و... از مضامین این قصه‌هاست؛ قصه‌هایی که سازندگان آنها کوشیده‌اند به جای توسل به شیوه‌ی مستقیم‌گویی، ناخودآگاه مخاطب را مورد توجه قرار بدهند. اگر می‌خواهید فرزندتان درِ خانه را به روی غریبه‌ها باز نکند، به راستی از کدام شیوه استفاده خواهید کرد؟ از دادن اخطار مستقیم یا از تعریف کردن قصه‌ی «شنگول و منگول» ـ آخرین قصه‌ی کتاب؛ ص۲۱۸ ـ؟

قصه‌ها و افسانه‌های کهن، امروزه علاوه بر اهمیت‌شان در تربیت کودکان، در مطالعات مردم‌شناسی، جامعه‌شناسی و زبان‌شناسی نیز مورد توجه قرار می‌گیرند؛ چرا که در بستر خود، اصیل‌ترین حامل سنت‌ها، دیدگاه‌ها، مشی‌ها و رفتارهای گذشتگان هستند. همچنین از منظر زبانی، بسیاری از کاربردهای کهن و بسیاری از خصایص گویش‌ها در این قصه‌ها بازتافته و حفظ شده است. از دیگر سو، گردآورندگان قصه‌ها باید با وفاداری کامل به ثبت و ضبط افسانه‌ها همت گمارند؛ تا مبادا این نشانه‌ها‌ی پرسابقه‌ی فرهنگی، قربانی سلیقه‌های فکری و گرایش‌های زبانی امروزیان شود.

نشانه‌ی برخی از ایده‌ال‌های سیاسی مردم را هم می‌توان در افسانه‌ها شناسایی کرد. مثلاً برخی از افسانه‌ها و قصه‌های متعددی که پیرامون شاه عباس ساخته شده، به نوعی نشانگر دیدگاه پنهان مردم در مورد خصایص یک حکمران خوب است.

اسم‌های خاص، مانند هر واژه‌ی دیگری، در طول تاریخ دچار تحول می‌شوند؛ اسم‌هایی از بین می‌رود و اسم‌هایی زاده می‌شود. در افسانه‌ی نخست کتاب(ص۱۲؛ محل ضبط: پلدشت، ماکو)، نام یکی شخصیت‌های مهم قصه «آی‌جمال» است. آی‌جمال نامی است ترکی، مرکب از دو واژه‌ی «آی» به معنای ماه و واژه‌ی عربی «جمال». این نام که شاید معادل فارسی آن «ماه‌چهره» یا «ماه‌وش» باشد، طبق آنچه از افسانه‌ی «بدیعه خانم و آی‌جمال» برمی‌آید، روزگاری نامی مردانه بوده است؛ اما شاید اکنون در آذربایجان کسی را نتوان یافت که نامش آی‌جمال باشد. در داستان «ورقه و گلشاه»(ص۲۱۱) که در کلاتِ باقرخانِ خراسان ضبط شده، نام شخصیت مردِ قصه، «ورقه» است که این نام، اکنون در فرهنگ اسامی ایرانی محلی از اِعراب ندارد. در قصه‌ی تیغ‌جهان، ـ که این اسم خاص هم به تاریخ پیوسته ـ می‌خوانیم: «... پادشاه دستور داد آنچه آب‌‌باز بود جمع کردند و...»(ص۱۳۸) طبق آنچه از متن برمی‌آید و گردآورنده نیز در پاورقی نوشته، آب‌باز در اینجا در معنای شناگر به کار رفته است. این اصطلاح اکنون چنان کاربردی در فارسی رسمی ندارد، اما نشان می‌دهد روزگاری آب‌باز، کارکرد اصطلاح شناگر را داشته است یا اینکه دست کم اکنون در مناطقی از ایران در همین معنا به کار می‌رود. جالب است بدانید ‌واژه‌های آب‌باز و آب‌بازی در زبان دَری ـ در افغانستان ـ جزء واژه‌های زنده‌اند و به معنای شناگر و شنا، کاربردی روزانه دارند. قصه‌ی تیغ‌جهان در مرکز بخش الموت ضبط شده است.

اگر می‌خواهید دمی عاطفی را با کودکان‌تان بگذرانید و گرمای یک قصه‌ی قدیمی را چاشنی مهربانی‌تان کنید، کتاب «افسانه‌هایی از شمال ایران» می‌تواند انتخاب مناسبی باشد؛ هم از نظر نوع قصه‌ها، هم از نظر سادگی زبان، هم از نظر کیفیت چاپ و هم از نظر قیمت.

اکنون کوتاه‌ترین قصه‌ی کتاب، قصه‌ی «پرستو»(ص۸۲) را که در صوفیان ترکمن‌صحرا ضبط و از ترکی ترکمنی ترجمه شده بخوانید تا سادگی، پیراستگی، مضمون انسانی و منطق افسانه‌ای آن را تجربه کرده باشید:

«یکی بود، یکی نبود... در روزگاران قدیم، مردی با زن و پسر و دخترش زندگی می‌کرد. یک‌چند گذشت و زن از دنیا رفت. مرد رفت و زن دیگری گرفت. نامادری بچه‌ها همیشه آنها را آزار می‌داد و اذیت می‌کرد. یکی از روزها، نامادری رو به شوهرش کرد و گفت: من مریضی سختی گرفته‌ام؛ پزشک گفته قلب آدمیزاد درمان من است؛ وگرنه خواهم مرد... مرد نمی‌خواست پسرش را بکشد؛ اما از بس نامادری اصرار کرد، روزی پسر را به بهانه‌ی هیزم‌شکنی به جنگل برد. حوالی ظهر بود که پسر تشنه شد. پدر چاله‌ای کند و به او گفت: خم شو و از این چاله آب بخور. همین که پسر خم شد، پدر با تبر، سر پسر را از تن جدا کرد و قلبش را برداشت و به طرف خانه به راه افتاد... قلب پسر توی دیگ در حال پختن بود که خواهرش درِ دیگ را برداشت و دید قلبِ برادرش پرستوی کوچکی شد و به آسمان پر کشید. پرستو پروازکنان می‌خواند:
پدر کافرم مرا کشت
نامادری‌ام مرا پخت
خواهر کوچکم گریه کرد و
من پرستویی شدم.»

در انتها به عنوان یک نکته‌ی انتقادی بایستی یادآور شوم که متأسفانه در کتاب، بین مشخصات شهرها و تعداد قصه‌های متعلق به هر شهر رابطه‌ی معناداری دیده نمی‌شود. هشت قصه متعلق به منطقه‌ی ماکو و پلدشت است و چهار قصه‌ی دیگر متعلق به شهر خوی. اما از سایر شهرها، غیر از بدرانلوی بجنورد، با دو قصه ـ فقط یک قصه آورده شده است. نام بسیاری از شهرهای شمالی ایران در این کتاب نیامده است. گردآورنده می‌توانست از هر شهر گستره‌ی شمالی، یک داستان بیاورد تا مخاطب با تنوع بیشتری روبه‌رو شود و اعتبار علمی کار نیز بالاتر برود. از طرف دیگر گردآورنده توضیحی درباره‌ی معیار انتخاب قصه‌ها ارائه نکرده است. مثلاً مشخص نیست چرا داستانی از فلان شهر، به سایر داستان‌های آن منطقه ترجیح داده شده و در مجموعه قرار گرفته است.

به هر روی، کتاب افسانه‌هایی از شمال ایران خواهد توانست با کمک زبان نرم و ساده‌ی خود، برای مطالعه‌ی دانش‌‌آموزان مفید باشد. گردآورنده در پی‌نوشت بسیاری از داستان‌ها، مواردی را قرار داده که برای خواننده‌ی کم‌تجربه بسیار آموزنده است و می‌تواند به دانش زبانی وی بیفزاید.

تصویرسازی کتاب را، قباد شیوا، ملهم از متن قصه‌ها انجام داده و علاوه بر نه نمونه تصویرسازی داخلی کتاب، طرح جلد مجموعه نیز اثر اوست.  

مشخصات کتاب: افسانه‌هایی از شمال ایران(از ماکو تا قوچان)؛ به کوشش افشین نادری؛ نشر هَزار، چاپ اول، تهران، ۱۳۸۹، جلد سخت، قیمت: ۵۶۰۰ تومان.
................................................................
* تعبیر «کودکان بی‌قصه» برگرفته از عنوان یکی از شعرهای صالح عطایی است.

این یادداشت در وب‌سایت مرکز فرهنگی شهر کتاب منتشر شد(اینجا)

منگ. شکست‌خورده. تحقیرشده. ناتوان


دیروز با دوستی که همراه گروه‌شان هر هفته جمعه‌ها به کوهی، جنگلی یا دشتی می‌روند تماس گرفتم که با آنها بروم. مقصدشان جنگلی بود در حوالی آق‌چای. یکی دیگر از دوستانم هم قرار شد بیاید. شب کوله را بستم. شام خوبی خوردم. کفش‌هایم را گذاشتم دم در. چیزهایی برای صبحانه آماده کردم. زنگ موبایل را روی پنج‌ونیم گذاشتم تا شش صبح در محل قرار باشم. زنگ زد، خاموشش کردم و بی‌آنکه بفهمم خوابم برد. دوستم زنگ زد. از خواب پریدم. گفت کجایی؟ گفتم قرارمان ساعت شش است! گفت شش شده. هول دویدم. لباس پوشیدم. هنوز کفشم را نپوشیده بودم که دوستم زنگ زد: مینی‌بوس راه افتاد. ماندم. نشستم روی تخت. منگ. شکست‌خورده. تحقیرشده. ناتوان. بغضم گرفت. همینطور نشستم، نیم ساعتی. گمان می‌کردم امروز سبک خواهم شد. گمان نمی‌کردم شکست اینطور گریبانم را بگیرد. کمی که گذشت، دوباره رفتم زیر لحاف. خوابیدم. سردم بود، اما اتاق گرم بود. خوابم برد. داشتم می‌رفتم طبقه‌ی پایین که موشی‌ را، قد مرغ، روی پله‌ها دیدم. جیغ زدم. مسیرش را کج کرد. ترسیده بود. از پله‌ها افتاد پایین. رفت دم در انباری. در بسته بود. هول می‌زد برود تو. نمی‌شد. موش دیگری را دیدم، قد موش‌های خیابان‌های تهران. و بعد موش دیگری، کوچک؛ از همان‌ها که مفهوم موش را در ذهنم شکل دادند. این ور و آن ور می‌رفتند در پاگرد. جیغ زدم تا بترسند. نمی‌توانستم فریاد بزنم. واکنش دیگری از دستم برنمی‌آمد. کاری نمی‌توانستم انجام بدهم. نمی‌تواستم به طرف‌شان حمله کنم. باید تفنگ بادی پیشم بود، وگرنه نمی‌شد از عهده‌ی موشی که هیکلش درست عین مرغ بود برآمد. تفنگ دوران نوجوانی توی انباری بود. در انباری بسته بود و موش درشت هیکل داشت جلوی انباری برای فرار کردن به داخل آن مذبوحانه تلاش می‌کرد... اگر این خواب لعنتی و پرتنش جزئیات دیگری هم داشت، چیزی یادم نمانده است. همین قدر بود ماجراهای صبح امروز...

که حس‌های خوبم زود از دست می‌روند


«نیاز به یک کلمه دارم
             کلمه‌ای که مرا از روی زمین بردارد.»

در یکی از روزهای سرگردانی و سرگشتگی، این سطر از شعر شهرام شیدایی، البته نه عین آنچه در متن شاعر هست، مدام در ذهنم بالا ‌آمد، تاب بر‌داشت، ‌چرخید، به سطح داخلی جمجمه‌ام خورد و باز تکرار ‌شد. روزی از روزهای بی‌کسی بود؛ روزی از روزهای هیچی؛ روزی از روزهای تهی بودن. هوا تاریک شد و هنوز در ذهنم می‌چرخید این روایت شخصی از شعر شاعر: «نیاز به کلمه‌ای دارم که مرا از روی زمین بردارد.» نیازی غریب بود؛ نیازی عمیق و کلمه‌ای نبود. در تمام طول مسیر تهران تا کرج، در مترو تکرار کردم این نیاز را. قطار می‌گذشت، حاشیه‌ی مسیر می‌گذشت، اتوبان نزدیک خط آهن می‌گذشت، چراغ روشن ماشین‌ها می‌گذشت و کلمه‌ای نبود. من بودم، واگنِ پر از مسافر بود، نور لامپ‌های نئون بود و این روایت شخصی از شعر شهرام... ایستگاه کرج، ون‌ها، چهارراه طالقانی، چراغ‌های روشن مغازه‌ها، دخترها و پسرها دست در دست هم، داروخانه‌، میوه‌فروش، روزنامه‌های فروخته نشده‌ی کنار دکه، مرغ‌های سرخ‌شده‌ی در حال چرخیدن، همه بودند، اما کلمه‌ای در میان نبود که مرا از روی زمین بردارد. کوچه بود، مغازه‌ی آقای کریمی بود، آرایشگاه نبش کوچه بود، آشیانه‌ی مهربان بود، تنهایی بود و کلمه‌ای نبود. کدام کلمه می‌تواند مرا از روی زمین بردارد، کدام کلمه؟

برایش نوشتم دنبال کلمه‌ای می‌گردم که ما را از روی زمین بردارد. رها کند. آزاد کند. کلمه‌ای نیافتم. او را گم کردم.

و یک بار در شرایطی درست عین شرایط بالا، سطری از شعر صالح عطایی باز به روایت شخصی، در ذهنم جوشید و رهایم نکرد. چند سالی می‌شد که از آن شعر دور بودم و اصلاً ندانستم که چطور ناگهان این سطر بالا آمد و تسخیرم کرد: «کی منیم یاخشی دویغولاریم تئز الدن چیخار.» تمام طول مسیر این سطر در ذهنم چرخید. تأویل شد. به گذشته‌ها رفتم. به درون خودم. به امروزم نگاه کردم. کندم و کندم مغزم را، احساسم را و دیدم همیشه اینطور بوده‌ام: «کی من یاخشی دویغولاریم تئز الدن چیخار.» و امروز هم همانطورم... «که حس‌های خوبم زود از دست می‌روند

آغاز موسم سالانه‌ی اندوه


دیشب آغاز موسم سالانه‌ی اندوه بود. گاهی تابستان، گاهی پاییز، گاهی زمستان؛ زمان ثابتی ندارد که... .  ۲۴ ساعت تلخ گذشت و سه شعله در چشمه‌سار خشک هزاره روشن شد؛ با رؤیای نور...

فکری بود و باوری؛ خیال کوچکی نبود یا سرگرمی ساده‌ای یا نیاز غالب‌شده‌ای... که فروریخت، ناگهان، با یک حرف، با یک پساوند خنده‌دار...

بازی‌ای در میانه نبود تا نیاز به بازیگری باشد. مضمون قصه تکراری است: نافرجامی باورها و آرزوها... و من بیست سال تمام است که به هیچ رؤیایی نرسیده‌ام، به هیچ آرزویی...

قصه‌ی مرگ پیرمردی که نمی‌شناختمش


پیرمرد و زنش بیدار می‌شوند برای نماز صبح. نماز می‌خوانند. مرد رو به زن می‌گوید: پتو و بالش تمیزی بیاور و روی زمین بینداز. آماده باش. چیز زیادی به مرگم نمانده؛ اجلم رسیده است. زن نمی‌خواهد بپذیرد، اما انجام می‌دهد. مرد می‌گوید: اگر روی پتو بمیرم، بچه‌ها راحت‌تر می‌توانند بلندم کنند. اینطوری دردسرشان کمتر می‌شود. می‌گوید: هر چه لازم است را انجام بده. پتو روی کف اتاق انداخته می‌شود و بالش هم گذاشته می‌‌‌شود. مرد با کمک زنش روی پتو دراز می‌کشد. پاهایش مدتی بوده که به دلیل کهولت صاف نمی‌مانده. از زنش می‌خواهد اگر توانش می‌رسد پاهایش را صاف کند. زن، پاهای مرد را صاف می‌کند. پاهایش به هم نمی‌چسبیده. مرد می‌گوید با پارچه‌ای پاهایم را ببند. زن این یکی را دیگر نمی‌پذیرد. پیرمرد رو به زن می‌گوید: مشت بزن به دیوار تا پسرمان بیاید. همسایه‌ی دیوار به دیوار بوده‌اند در یک محله‌ی قدیمی. پسر و عروس و نوه‌ها می‌آیند. مرد می‌گوید در این یک سال و سه ماه بیماری و بستری بودن، خیلی اذیتتان کردم، حلالم کنید. مرد چند تکان می‌خورد، چند بار سینه‌اش می‌لرزد و آرام همه چیز تمام می‌شود.

امروز با یکی از دوستان به مجلس ختم این پیر مرد رفتیم. فامیل دوستم بود. از من خواست همراهش باشم برای چند دقیقه‌ای. موقع بیرون آمدن از مسجد، خواست با ماشین برساندم. مادر دوستم هم که از مجلس بیرون آمده بود، سوار شد و قصه‌ی مرگ پیرمرد را تعریف کرد. بغضم گرفت. بد جور هم گرفت. اگر مادر دوستم نبود، حتماً خیلی گریه می‌کردم. این قصه‌ی مرگ پیرمردی بود که نمی‌شناختمش و هر چه از او می‌دانم، قصه‌ی مرگ اوست.

از آسیب‌های جدی به محیط زیست تا نوای چکش‌ آخرین مسگر شهر/ ویژه‌ی اردبیل

پرسه در دنیای خبر/ بخش سوم
مروری بر خبرهای استان اردبیل؛ از ده مهر تا ده آبان

نمونه‌هایی از آسیب‌های جبران‌ناپذیر وارد شده به محیط زیست منطقه

بیستمین روز مهرماه خبرگزاری ایسنا خبر کشته شدن یک قلاده خرس قهوه‌ای را در مشگین‌شهر روی خروجی خود قرار داد. در آن خبر به نقل از رئیس اداره‌ی حفاظت محیط زیست این شهرستان آمده بود: یک قلاده خرس قهوه‌ای که به قصد خوردن آب وارد یک باغ شده و در استخر افتاده بود، به دلیل اصابت ضربات اجسام سخت از پای درآمد. در این ماجرا صاحب باغ در حالی که می‌توانست با مطلع کردن مأموران حفاظت محیط زیست زمینه‌ی نجات و بازگرداندن خرس را به طبیعت فراهم کند، نه تنها از این کار خودداری کرد، بلکه با استفاده از اجسام سخت، جان حیوان گرفتار را نیز گرفت.

بنا به گفته‌ی وی، پس از حادثه، کارشناسان اداره‌ی حفاظت محیط زیست و مأموران شبکه‌ی دامپزشکی شهرستان در محل حاضر شده، بعد از معاینه‌ی لاشه و تأیید نحوه‌ی کشته شدن حیوان، صاحب باغ را به عنوان متهم اصلی تحویل مقامات قضایی دادند.

روز سوم آبان خبرگزاری ایرنا از کشف بیش از یک‌هزاروچهارصد اصله الوار جنگلی قاچاق توسط مأموران یگان حفاظت منابع طبیعی استان اردبیل خبر داد و به نقل از سرپرست اداره‌ی کل منابع طبیعی و آبخیزداری نوشت: امسال یک‌هزاروچهارصدوچهل اصله الوار جنگلی قاچاق و ده تن زغال توسط  توسط مأموران یگان حفاظت منابع طبیعی کشف و در این زمینه 36 دستگاه خودرو توقیف شده است.

او از شهروندان خواست در صورت مشاهده‌ی هر گونه تخریب جنگل، مراتع و قاچاق چوب و زغال، مراتب را با شماره تلفن رایگان ۰۹۶۹۶ به مرکز فرماندهی یگان حفاظت منابع طبیعی و آبخیزداری اطلاع دهند.

روز هفتم آبان نیز خبرگزاری فارس خبر بازداشت دو تن از قاچاقچیان خاک را منتشر کرد. در خبر یاد شده به نقل از فرمانده انتظامی شهرستان مشگین‌شهر آمده است: به دنبال وصول گزارش‌های مردمی مبنی بر اینکه دو نفر با چپاول منابع طبیعی اقدام به انتقال خاک‌های سرخ سرشار از مس منطقه می‌کنند، مأموران انتظامی اقدام قانونی خود را آغاز کردند. از آنجا که در بررسی‌های صورت گرفته مشخص شد عمل متجاوزان اعتراض عمومی را هم به همراه داشته، مأموران با هماهنگی دادستان عمومی و انقلاب و مشارکت اداره‌ی منابع طبیعی منطقه، هر دو متخلف را دستگیر کردند. در تحقیقات به عمل آمده مشخص شد افراد مذکور مجاز به فعالیت در شش هزار متر مربع زمین بودند، ولی در بیش از ۱۷ هزار متر مربع کار برداشت خاک مس را انجام می‌دادند.

بر اساس این گزارش، دستگیرشده‌ها به پرداخت جریمه‌ی نقدی ۶۸ میلیون تومانی محکوم شده‌اند.

محیط زیست و منابع طبیعی ثروت‌هایی غیر قابل جایگزین هستند و ادامه‌ی روند تخریب و نابودی‌شان، آینده‌ی منطقه را در معرض تهدید‌های جدی قرار خواهد داد.

مزاحمان تلفنی و مرکز فوریت‌های پزشکی اردبیل

هشتاد درصد کسانی که با مرکز فوریت‌های پزشکی استان اردبیل تماس می‌گیرند، مزاحمان تلفنی هستند. مطلب بالا را رئیس مرکز فوریت‌های پزشکی استان اردبیل، روز سوم آبان، در گفت‌وگو با خبرنگاران بیان کرده و یادآور شده است اعزام نیروهای اورژانس به محل حادثه، شب‌ها دو دقیقه و روزها یک دقیقه پس از تماس متقاضیان صورت می‌گیرد.

به گفته‌ی این مسؤول روزانه حدود پنجاه تماس تلفنی با مرکز اورژانس اردبیل گرفته می‌شود که هشتاد درصد تماس‌ها از طرف مزاحمان تلفنی است. منبع این خبر خبرگزاری ایسناست.

تعداد معتادان استان به چهل‌هزار نفر رسیده است

به گزارش ایسنا مسئول و کارشناس پیشگیری از اعتیاد بهزیستی اردبیل گفت: از سال ۸۶ که بهزیستی اولین مرکز درمان اعتیاد را راه‌اندازی کرد تاکنون بیش از ۳۰ هزار نفر برای درمان به مراکز ترک اعتیاد استان مراجعه کرده‌اند و در حال حاضر ۷۹ تیم پیشگیری از اعتیاد در استان اردبیل در حال فعالیت است.

وی که روز سوم آبان، در گردهمایی کارشناسان و گروه‌های پیشگیری از اعتیاد در اردبیل سخن می‌گفت، تصریح کرد: بر اساس آمار ‌۴۰ هزار نفر معتاد در استان وجود دارد که الگوی مصرف آنها در حال تغییر است.

جاده‌های خطرناکِ پارس‌آباد و بیله‌سوار

نماینده‌ی شهرستان‌های بیله‌سوار و پارس‌آباد در مجلس شورای اسلامی اظهار داشت: اکثر جاده‌های این دو شهرستان به دلیل فقدان رسیدگی ـ اعم از ترمیم و لکه‌گیری ـ قابل تردد نیست و همین عامل، باعث افزایش تصادف در این جاده‌ها شده است؛ طوریکه روزانه شاهد چند مورد حادثه‌ی ناگوار رانندگی در این دو شهرستان هستیم.

حبیب برومند، روز سی مهر، در گفتگوی اختصاصی با خبرنگار ایلنا گفت: جاده‌های شهرستان‌های بیله‌سوار وپارس‌آباد فاقد امنیت کافی است و متأسفانه افراد بسیاری به خاطر استاندارد نبودن جاده‌‌ها جان خود را از دست داده‌اند.

وی افزود: از نظر ایمنی جاده‌ها و راه‌های روستایی این دو شهرستان به مراتب در سطح پایین‌تری قرار دارند. در حال حاضر یا خیلی از روستاها از راه مناسب برخوردار نیستند یا اگر پیشتر راه آسفالته‌ای داشتند، آسفالت تخریب شده و اقدامی برای بهسازی مسیرها انجام نشده است.

گسل، زلزله و خانه‌های غیر مقاوم

بنا بر آنچه خبرگزاری ایسنا روز بیست مهرماه، به نقل از مدیر کل بنیاد مسکن استان اردبیل مخابره کرده، حدود هشتاد هزار واحد مسکونی کم‌دوام و بی‌دوام در استان ما شناسایی شده است. از طرف دیگر همین خبرگزاری یک روز پیش از خبر بالا، به نقل از فرماندار اردبیل نوشته بود: بیش از نیمی از مساحت استان و دشت اردبیل روی گسل زلزله‌خیز قرار دارد. باز به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران، روز هفدهم مهر هم مدیر کل بحران استان اردبیل در نشست ایمنی مدارس تصریح کرده بود: احداث شهرک اسکان اضطراری و همچنین مقاوم‌سازی و توسعه‌ی ساختمان‌های آتش‌نشانی اردبیل ضروری است.

فراموش نکنیم که حوادث غیر مترقبه هر لحظه امکان وقوع دارند. خطر زلزله همواره در کمین ماست و کاهش خطرات آن فقط در گرو ایمن‌سازی ساختمان‌ها و نظارت هر چه دقیق‌تر بر بناهای در حال ساخت است.

گاز ناشی از سوختن زغال جان جوان ۲۴ ساله را گرفت

گاز ناشی از سوختن زغال در مشگین‌شهر جان جوان ۲۴ ساله را گرفت و جوان دیگری را نیز راهی بیمارستان کرد.

به گزارش خبرگزاری فارس در روز هفت آبان، در این حادثه که در روستای آلنی از توابع شهرستان مشگین‌شهر رخ داد، دو جوان که برای گرم کردن خانه‌باغ از زغال استفاده کرده بودند، دچار گاز گرفتگی با اکسید کربن شدند.

خانواده‌ی این افراد که از غیبت طولانی آنها در باغ نگران شده بودند، پس از مراجعه به محل با جسد بی‌جان یکی‌شان مواجه شدند و دیگری را نیز که به حالت کما رفته بود، به بیمارستان انتقال دادند. حال مصدوم این حادثه وخیم گزارش شده است.

گاز اکسید کربن در اثر سوختن ناقص مواد کربن‌دار از جمله زغال چوب حاصل می‌شود و برای سلامتی انسان بسیار خطرناک است.

ضرورت نظارت بیشتر بر نحوه‌ی جمع‌آوری شیر خام

بیش از ۹۰ درصد شیر خام تولیدی در استان اردبیل به صورت سنتی تولید می‌شود.

به گزارش گروه دریافت خبر خبرگزاری دانشجویان ایران ـ در تاریخ چهارم آبان ـ  رئیس سازمان جهاد کشاورزی استان اردبیل، گفت: اکنون در استان اردبیل ۲۵ واحد جمع‌آوری شیر خام به صورت رسمی و قانونی فعالیت می‌کند؛ اما غیر از این واحدهای دارای پروانه، برخی واحدهای جمع‌آوری شیر به صورت غیر رسمی و گاه غیر بهداشتی به جمع‌آوری و تأ‌مین شیر کارخانه‌های استان اقدام می‌کنند.

عادل عبد ایمانی ضرورت توجه به حوزه‌ی ترویج و دامپزشکی را برای ارتقاء سطح سلامت شیر و مواد خام یادآور شد و افزود: متأسفانه اعتبار حوزه‌ی ترویج جهاد کشاورزی بسیار کاهش یافته و ما در عرصه‌ی ترویج مسائل پایه‌ای برای بهره‌برداران، کشاورزان و سایر حوزه‌های مرتبط با مشکل مواجه هستیم.

وی خاطر نشان کرد: جمع‌آوری‌کننده‌ها نقش بی بدیلی در کیفیت شیر خام تولیدی استان دارند؛ طوری که افت کیفیت شیر خام و افزایش بار میکروبی آن، به دلیل نابسامانی و تأخیر در تحویل شیر به کارخانه و پایین بودن سطح تکنولوژی مورد استفاده، در مرحله‌ی جمع‌آوری اتفاق می‌افتد. هر گونه آموزش مسائل بهداشتی برای جمع‌اوری‌کننده‌ها و ارتقاء تکنولوژی جمع‌آوری، اثر مستقیمی در بهبود سطح بهداشتی و کیفیت شیر خام خواهد داشت.

یک روز بعد از اظهارات رئیس سازمان جهاد کشاورزی استان، معاون فنی اداره‌ی دامپزشکی اردبیل گفت: اداره‌ی دامپزشکی استان فقط بر مراکز جمع‌آوری شیر خامی که دارای پروانه و شناخته‌شده هستند، نظارت دارد.

وی که با خبرنگار ایسنا گفت‌وگو می‌کرد، با اعلام مطلب فوق افزود: فرایند تولید شیر و لبنیات بسیار گسترده است و تنها تحت نظارت یک سازمان نیست؛ بنا بر این سایر ارگان‌ها نظیر اداره‌ی بهداشت هم باید وارد عمل شده و بر واحدهای سیار جمع‌اوری شیر خام که بدون مجوز فعالیت می‌کنند، نظارت داشته باشند.

خبرخوان حوادث رانندگی استان

۲۸ مهر؛ ایرنا: تصادف رانندگی در شهرستان مشگین‌شهر پنج مصدوم بر جای گذاشت. در این حادثه که در ۲۰ کیلومتری جاده‌ی مشگین‌شهر- اردبیل، حوالی سه راهی فخرآباد روی داد، یک دستگاه اتوبوس مسافربری با یک دستگاه سواری مسافربر به شدت برخورد کرد. کمتر از یک ماه قبل هم یکی دیگر از اتوبوس‌های مسافربری مشگین‌شهر با یک اتومبیل سواری برخورد کرده بود.

۳۰ مهر؛ ایرنا: در حادثه‌ی رانندگی شهرستان کوثر یک نفر کشته و شش نفر مجروح شدند. این حادثه در اثر برخورد یک دستگاه وانت نیسان  ـ با راننده و دو سرنشین ـ با یک دستگاه پراید ـ با راننده و سه سرنشین ـ در حوالی سه‌راهی قهوه‌خانه‌ی هورانِ محور کوثر به اردبیل رخ داد. در این تصادف راننده‌ی پراید در دم فوت کرد و سایر سرنشینان نیسان و پراید که مصدوم شده بودند، توسط امدادگران هلال احمر به بیمارستانی در اردبیل انتقال یافتند. خودرو وانت نیسان به دلیل شدت تصادف طعمه حریق شد و در آتش سوخت. یکی از کارشناسان پاسگاه پلیس راه اردبیل ـ خلخال علت این حادثه را بی‌احتیاطی و انحراف به چپ وانت نیسان اعلام کرد.

دوم آبان؛ ایلنا به نقل از مدیر کل پزشکی قانونی استان: در سطح استان تعداد كشته‌های ناشی از حوادث رانندگی در شش ماه اول سال جاری به ۱۲۰ نفر رسید. بیشترین تلفات حوادث رانندگی در شش ماهه‌ی اول سال جاری به ترتیب با ۸۱ و ۲۱ نفر مربوط به حوزه‌های برون‌شهری و جاده‌های روستائی است. از ابتدای سال تا آخر شهریورماه هم تعداد ۲۴۵۷ نفر در اثر سوانح رانندگی در استان اردبیل مصدوم شده‌اند.

ششم آبان؛ رئیس مرکز مدیریت فوریت‌های پزشکی اردبیل در گفت‌وگو با خبرگزاری فارس: آمار تلفات جاده‌ای محور اردبیل - سرچم از مرز ۲۲ نفر گذشت.

هفتم آبان؛ ایرنا: یک دستگاه سواری پژو ۴۰۵ در مشگین شهر آتش گرفت. این حادثه زمانی رخ داد که مالک خودرو پس از متوقف کردن اتومبیل در حاشیه‌ی خیابان به قصد خرید از آن خارج شد. این خودرو ناگهان از قسمت موتور آتش گرفت. کسبه‌ی محل، آتش را قبل از رسیدن مأموران آتش‌نشانی خاموش کردند، اما خسارت قابل توجهی به خودرو وارد شد.

رحمان آفتابی آذر؛ آخرین بازمانده از جرگه‌ی مسگران اردبیل

اکنون از سمفونی سرزنده‌ی چکش مسگران اردبیلی در بازار مسگران، جز تک‌ضربه‌های رحمان آفتابی آذر چیز دیگری بر جای نمانده است. او با هفتاد سال سابقه‌ی کار، آخرین بازمانده‌‌ی بازار مسگران و صنعت مسگری شهر است.

ونوس بهنود، خبرنگار خبرگزاری مهر، در نوشتاری خواسته به معرفی این مسگر هشتادوپنج ساله بپردازد. آفتابی آذر می‌گوید: چون دیگر ظروف بزرگ مسی به فروش نمی‌رود، این ظرف‌ها به شکل ضایعات از اردبیل خارج می‌شود و دوباره بخشی از آن در قالب ظرف‌های کوچک، که ساخته‌ی مسگران زنجانی است، به اردبیل بازمی‌گردد.

تنها بازمانده‌ی بازار مسگران اردبیل که حتی از بیمه‌ی از کار افتادگی و بازنشستگی هم برخوردار نیست، می‌گوید: اداره‌ی میراث فرهنگی یک بار هم شده به سراغ من نیامده است. من نگران سرنوشت این هنرم و ای کاش بعد از من کسی بار این صنعت را بر عهده می‌گرفت.

نوشتار خبرگزاری مهر با تیترِ شمارش آخرین نواهای چکش مسگری، روز ۲۵ مهرماه منتشر شده است. گزارش تصویری از رحمان آفتابی آذر و محل کار او را در اینجا ببینید.

این گزارش در شماره‌ی ۱۹۴ نشریه‌ی مهر اردبیل منتشر شد. پنجشنبه، ۱۱ آبان ۹۱

لطفاً با لبخند وارد شوید!


 همینم مونده بود که جناب فروشنده بهم بگه: لطفاً با لبخند وارد شوید!
  بعله قربان! همین یه قلم فرمایش مونده بود که شما تکمیل فرمودید. ملالی نیست جز ناراحتی شما از بی‌لبخندی ما. اون هم به چشم. شما غصه نخور...
  اینم لبخند!  بفرما...  فرمایش تموم شد؟! راضی شدید؟
  قربان تو بشه گنجشکای رو درخت! تو جنست رو بفروش. به تو چه من لبخند دارم یا ندارم؟ همین که کفشم گلی نیست یا بستنی دستم نیس یا اذیتت نمی‌کنم برات کافیه. بقیه‌ش به خودم مربوطه.
  ماشالله خیلی هم خوش‌سلیقه‌ای. یه پرینت گرفتی رو کاغذ آ.چهار و روش درشت نوشتی: لطفاً با لبخند وارد شوید!  اصلاً چرا به جای خرده‌فرمایش، خودت با لبخند از مشتری استقبال نمی‌کنی؟  
   ممنون که درس شهروندی و درس محبت می‌دی. به خدا ممنونتم.
  عالی‌جناب‌های مترقی! ما ممنون شماییم که این همه به فکر لبخند مشتریاتون هستید... و امیدواریم همچنان به مطالعه‌ی کتاب‌های عامه‌پسند روانشناسی و بازاریابی ادامه بدید! 

نگاه یک نقاش به دنیای درونی زنان

کامر باتی‌اوغلو(Kamer Batıoğlu)، نقاش اهل ترکیه، از پنجم تا بیست‌وپنجم فوریه‌ی ۲۰۱۱، در گالری هنری بارکاچ(Bakraç) سیزدهمین نمایشگاه انفرادی‌اش را با نامِ زنان جمعیت عمومی ۲(Genel ‘EV’ren Kadınları 2) برگزار کرد.

به اعتقاد او انسان‌ها، چه زن و چه مرد، همچنانکه برای متفاوت نشان دادن چهره‌ی خود از آنچه هستند مدام از ماسک‌ها استفاده می‌کنند، همان ماسک‌ها را روی بدن‌هاشان نیز به کار می‌برند. این نقاش کوشیده نه تنها ماسک نصب شده روی اندام زنان، بلکه پوست آنها را نیز شکافته و وارد دنیای درونی‌شان شود.

برای دیدن نمونه‌هایی از کارهای کامر باتی‌اوغلو روی اینجا کلیک کنید.   

پوسترهای تبلیغاتیِ ممنوع

یازده نمونه پوستر تبلیغاتی‌ای که اینجا خواهید دید، آفیش‌هایی هستند که از انتشار آنها، در سراسر جهان، جلوگیری شده است. این پوسترها با هدف تبلیغ تولیدات چند کمپانی‌ معروف تهیه شده‌اند. دو نمونه از پوسترها متعلق به کمپانی بی.ام.دبلیو است و یکی متعلق به کمپانی پوما. دلیل ممنوعیت انتشار این آفیش‌ها محتوای جنسی و تبلیغ رفتارهای جنسی ذکر شده است.

جهان من آرام کوچک و کوچک‌تر میشود...


مدت‌هاست از خیلی چیزها که اسمش را احساسات می‌گذاریم خالی‌ام. مدت‌هاست از خیلی چیزها که اسمش را انگیزه می‌گذاریم خالی‌ام. زن، پدیده‌ی گنگی است و زندگی، مدام بر مدار هیچی می‌چرخد.
ـ امید؟
ـ شوخی نکن!
ـ عشق؟
ـ گم شو بابا!
و دستی که برای باز کردن پنجره می‌خواهد دراز شود مردد است. دست مردد است، صاحب دست مردد است و
جهان من آرام کوچک و کوچک‌تر میشود...

پوسترهای آگاهی‌بخش، پوسترهای هشداردهنده، پوسترهای انسان‌محور

 

خلاقیت در هنر آفیش مرزی نمی‌شناسد. اگرچه هنر آفیش زاده‌ی عصر صنعت است، اسیر تبلیغات صنعتی و تجاری نمانده و پوسترسازان توانمند و عمق‌نگر توانسته‌اند در راه رشد و اعتلای انسانیت و در مسیر پیشرفت و ترقی از آن بهره بگیرند. پوسترهایی که در اینجا خواهید دید، حاصل کار هنرمندانی است که جهانی بهتر را آرزو دارند.

 

 

 

 

پوسترهای هشدار دهنده به افراد سیگاری

این پوسترها هشداری است به افراد سیگاری. برای دیدن ۵۵ نمونه از پوسترهای ضد سیگار روی اینجا کلیک کنید.

باغچه‌سرای، پیوندگاه ادب ايرانی و ادب اسلاوی

گفتاری از علیرضا دولتشاهی

آنچه در زیر می‌آید متن سخنرانی علیرضا دولتشاهی، دبیر انجمن دوستی ایران و لهستان است که روز سی فروردین ۹۱، در همایش سعدی و پوشکین، در مرکز فرهنگی شهر کتاب تهران ارائه شد.

به عنوان لهستان­شناس، در پی يافتن نقطه­ی تلاقی دو سخن­سراي نامی ايران و روسيه با ادب لهستانی هستم؛ ادبی که در حقيقت نما و زاويه­ی ديگری­ست از ادب پربار و هنوز ناآشنای اسلاوی.

هرچند عنوان سخن امروزم، پيشاپيش موضوع سخن را فاش کرده، اجازه دهيد با يک مقدمه­ی کوتاه بر سر سخن خود شويم: يکی از مشخصه­های جنبش رومانتيزم در ادب اروپايی نگاه به شرق است؛ تا جايی که شرق­گرايی به نماد جنبش رومانتيزم بدل شد؛ جنبشی که در دل خود اما روحی عصيانی و سودايی و به عبارتی ديگر انقلابی داشت. سراسر سده­ی نوزده ميلادی و شايد پاره­ای از پايان سده­ی هجده نيز، ازآن انقلابی‌های رومانتيکی بود که سر وُ دل در پی بنيان و پی­افکندن آرمان­شهری داشتند. اما نبايد از ياد برد که اين جنبش، دست کم در بخش­هايی از پيکره­ی خود، در خود و با خود، رنگی از مذهب نيز داشت.

شرق اسلامی نيز يکی از جاذبه­های پيروان جنبش رومانتيزم بود. برای گروهی از اين شيفتگان اما، نماد عينی شرق، در حقيقت غرب حوزه­ی تمدن اسلامی، يا به عبارت ديگر قلمرويِ عثمانيان بود: بغداد با هزار و يک شبِ آن.

سفر هم مشخصه­ی ديگری­ست که در جنبش رومانتيزم اروپايی قابل بازشناسی است؛ سفری اختياری يا اجباری؛ گاه ترکيبی از اين دو نيز توأمان ديده می­شود. 

گزافه نيست اگر عشق به آزادی را نيز از آرمان­های اصلی جنبش رومانتيزم بدانيم؛ بويژه در جنبش رومانتيزم اسلاوی؛ جنبشی که اگرچه ديرتر از سرزمين­های باختری اروپا به ظهور رسيد، از آنان ديرتر پایيد و در حيات سياسی کشورهای اسلاوی، يا دست کم در بخشی از اين سرزمين­ها، تأثيری انکارناپذير داشت. اين جنبش در بخش­هايی از سرزمين­های اسلاوی چنان با جان توده­ها اجين گشت که تو گويی به يک ايمان بدل شد: ايمانی مسيحی.

در زمره­ی بزرگان اين جنبش در جهان اسلاوی، می­توان به نام­های جاودانی اشاره کرد که در اين مجال تنها از دو صدا و چهره­ی تابناک ادب اسلاوی سخن خواهيم گفت؛ يکی در گروه شرقی اسلاوها و ديگری در گروه غربی. اما اين هر دو شاعر به گونه­ايی با شرق اسلامی و ايران ارتباط يافته­اند: «الکساندر پوشکين» و «آدام ميسکيه­ويچ».

هر ملتی در روند کسب هويت خويش در صف مقدم مبارزه­اش مردی فرهيخته دارد و گاه شاعر؛ همانی که شاعر ملی می­نامندش. برای ما ايرانيان اما شاعر ملی مفهومی است که شايد امروزه چندان ملموس نباشد. به راستی شاعر ملی ما کيست؟ شايد شاعر ملی ما آن پير توس است با همان بنای رفيع­اش که به راستی از گزند باد وُ باران در امان است. شايد شاعر ملی ما، سعدی شيرين­سخن باشد که اوج پايدار ادب تغزلی فارسی‌ست و احياءگر نثر فارسی. پوشکين و ميسکيه­ويچ هر دو از اوج­های ادب رومانتيزم اسلاوی هستند. هر دو به صفت شاعر ملی موصوفند؛ اما ميسکيه­ويچ نيز يکی از سه چهره­ای­ست که برای لهستانيان شاعر ملی قلمداد می­شوند.

ميان اين دو شاعر می­توان نقاط مشترکی يافت؛ دو سخن­سرايی که در سروده­های­شان می­توان ردی از فرهنگ و گاه حتی واژگان اسلامی، فارسی ـ عربی، را بازشناخت؛ دو شاعری که در طول زندگی خود برای آزادی مبارزه کردند و حتی طعم بند و تبعيد را نيز چشيدند؛ يکی در سرزمين خود، ديگری در سرزمين برادران اشغالگر سرزمينش. يکی ديگر از اين نقاط اشتراک سفر به کريمه است.

اين هر دو سخن­سرای نامی به کريمه سفر کرده و تأثير گرفتند و بر اثر اين تأثير دست به آفرينش ادبی زدند. در ميان سروده­های اين دو نيز می­توان مشترکاتی يافت. يکی از اين مشترکات: «باغچه­سرا»ست. اما اين دو در يک زمان در باغچه­سرا اقامت نداشته­اند. آدام ميسکيه­ويچ پس از بازگشت از سفر کريمه، با شاعر نامدار روس، الکساندر پوشکين آشنا شد. ميان اين دو روابط دوستانه­ای شکل گرفت. رابطه­ای که اما ديری نپایيد و با گريز ميسکيه­ويچ از روسيه تزاری در سال ۱۸۲۹ ميلادی به پايان رسيد.

نه در شعر که در زندگی سياسی نيز می­توان پوشکين را به نوعی و از زاويه­ای، پيشگام راهی دانست که ميسکيه­ويچ نيز در زندگی پيمود: مبارزه با بی­عدالتی. می­دانيم که پوشکين دل در گرو قيام نافرجام دکابريست­ها داشت؛ اگرچه خود آشکارا در قيام حضوری نداشت. قيامی که به فاصله­ی يک سال پس از پايان تبعيد پوشکين، در ۱۴ يا به روايتی ۲۶ دسامبر ۱۸۲۵ ميلادی  روی داد؛ قيامی که شکستش دست­آوردی جز سرکوب و برپايی رژيم پليسی در روسيه نداشت.

هم­روزگار با اين قيام، در لهستان که هنوز پاره­ای بود از وسعت وسيع امپراتوری روس، لهستانيان از حق بر پايی و ايجاد هر گونه تشکلی، حتی علمی محروم بودند؛ آنان حتی امکان آموزش به زبان مادری خود را نيز نداشتند. در اين هنگام در دانشگاه استفان باتوری، در شهر ويلنا، در شهری چند مليتی: لهستانی، ليتوانيايی، تاتار و يهودی، گروهی دانشجو گرد هم آمدند و انجمنی زيرزمينی به نام انجمن دانش بنياد کردند؛ انجمنی که نقش و تأثيری انکارناپذير، نه تنها در تاريخ لهستان و روسيه، که در تاريخ ايران و شايد اسلام نيز يافت.

در اين انجمن بود که برای نخست بار تلاش برای ترجمه‌ی متن قرآن به زبان لهستانی آغاز شد. از اعضای اين انجمن دو نام برای ايران و جريان ايرانشناسی و مطالعات ايرانی بسيار آشناست: آدام ميسکيه­ويچ و الکساندر حوجکو.

اين گروه در سال ۱۸۲۴ ميلادی توسط پليس سياسی تزاری کشف شد و در پی آن دستگيری­ها و بازداشت­ها آغاز گرديد. نخست حکم اعدام برای اعضای اين تشکل صادر شد ولی تزار با يک درجه تخفيف اين حکم را به تبعيد به روسيه کاهش داد. در سال ۱۸۲۵ ميلادی، سال سرکوب قيام دکابريست­ها، ميسکيه­ويچ به تبعيد روسيه رفت و ديگر هيچ­گاه به  زادبومش بازنگشت؛ تو گويی از اين روست که در سکوت دشت­هایِ «آکرمان» در کريمه  چنين می­سرايد: «در اين سکوت، چه کنجکاوانه گوش می­خوابانم/ تا آوايی از ليتوانی بشنوم. برويم! هيچ کس صدا نمی­کند.»

اما باغچه­سرای کجاست؟ بی­گمان همگان می­دانند که باغچه­سرای در کجا واقع است. اما منظور از طرح اين پرسش، پاسخ به موقعيت جغرافيايی آن نبوده است که معنی معنايی آن منظور نظر است.

افسانه­ای می­گويد که روزگاری دره­ی باغچه­سرا را رودخانه­ای عظيم دربرداشته و حتی در زمان­های دور در بلندای صخره­های باغچه­سرا حلقه­های آهنی بزرگی برای پهلو گرفتن کشتی­ها وجود داشته است. معنی معنايی دره­ی باغچه­سرا مرزی است ميان دو تمدن کهن، مرزی نامرئی که کوهپايه­های مديترانه­ای را از استپ آسيايی ـ اروپايی جدا می­کند. به تعبيری باغچه­سرا، پيوندگاه دو اقليم، دو تمدن و دو فرهنگ است: تمدن اسلامی و تمدن مسيحی.

الکساندر پوشکینالکساندر پوشکين و آدام ميسکيه­ويچ هر دو با الهام از «فواره­ی اشک» به سرايش غزل پرداخته­اند؛ بنايی که به ياد دختر اسير لهستانی، دختری بنام «ماريا» از خاندان «پوتوسکی»، به دستور «قريم گرای»، خان تاتار کريمه، در سال ۱۷۶۴ ميلادی ساخته شد و شگفتا که معمار آن را نيز ايرانی گزارش کرده­اند: استاد «عمر» معمار؛ هنرمندی که در پيکره­سازی و نقاشی نيز دستي پر بار داشت.

 آورده­اند که پوشکين پس از بازگشت از سفر کريمه، که خود بخشی از تبعيد وی بوده است، فواره­ی اشک را با الهام­گيری از سعدی سروده است. تأثيري از بوستان:

چو شايد گرفتن بنرمی ديار
بپيکار خون از مشامی ميار
بمردی که ملک سراسر زمين
نيرزد که خونی چکد بر زمين
شنيدم که جمشيد فرخ­سرشت
بسر چشمه­ای بر بسنگی نوشت
برين چشمه چون ما بسی دم زدند
برفتند چون چشم بر هم زدند
گرفتيم عالم بمردی و زور
وليکن نبرديم با خود بگور

اما آيا اين حقيقت دارد؟ يا افسانه­ای ساخته و پرداخته­ی اذهان دوست­داران سعدی­ست؟ نمی­دانم. پاسخ را بايد پوشکين­شناسان بازگويند. اما بايد پرسشی را در اين مجال طرح کرد. آيا در ابيات ديگری از سعدی و حتی در سروده­های سخن­سرايان ديگر فارسی، معنی نهفته در ابيات بالا تکرار نشده است؟ آيا پوشکين خود درجايی ابيات فوق را بازگفته است؟ آنچه مسلم است آشنايی پوشکين با فرهنگ اسلامی است؛ تا جايی که حتی کلام­الله مجيد را  نيز يکی از منابع آفرينش ادبی وی دانسته­اند. گروهی نيز به تأثير­پذيری وی از حکيم توس سخن رانده­اند. بويژه­ آنجا که به برپايی کاخی از زبان اشاره دارد. اما تا آنجا که آگاهی نگارنده از ادبيات روسی اجازه می­دهد، می­توان آشکارترين تأثير سعدی را بر ايوان بونين، واپسين سخن­سرای کلاسيک روس، يافت. اين مهم در سروده­های وی به وضوح بيان شده است. او سروده­ای بنام پند سعدي نيز دارد. آنچه اين تشابه را بيشتر جلوه­گر می­کند، دلبستگی اين هر دو به سفر بوده است؛ سفری اختياری. هرچند گروهی به تأثيرپذيری لرمانتف، که وی را  ادامه‌ی پوشکين ناميده­اند، نيز از سعدی سخن به ميان آورده­اند. در آغاز کلام گفته شد که سفر، يکی از مشخصه­های جنبش رومانتيزم است؛ سفری اختياری يا اجباری. پوشکين و ميسکيه­ويچ، خلاف سعدی اگر تن به سفر داده­اند و در اقصای عالم بگشتند بسی، اين سفر به اجبار جبار بوده است، هرچند در کوره­ی اين سفر پخته شدند و نامی.

اما دست­آورد ميسکيه­ويچ از سفر کريمه، هجده غزل است؛ سروده­هايی که در دفتری بنام «غزل­های کريمه» منتشر شد. در اين دفتر دو سروده درباره­ی باغچه­سرا وجود دارد: غزل شماره­ی شش با عنوان: باغچه­سرا و غزل شماره­ی هشت با عنوان: گور دختر اشراف­زاده­ی لهستانی.

هرچند با ميسکيه­ويچ نيست که واژگان اسلامی به زبان و حتی ادبيات لهستانی راه می­يابد، و پيش از وی می‌توان در آثار «استانسواو هوتونيه­فسکی»(۱۷۹۱-۱۸۴۶) اين دست واژگان را بازيافت؛ اما غزل­های کريمه به اين مجموعه وسعت بخشيد. با سروده­های اين دفتر است که واژه­هايی از قبيل: ديو/ نماز/ منار/ مسجد ـ جامع/ ابليس/ پادشاه/ ميرزا/ کاروان/ الهه/ ... به ادب لهستانی راه می­يابند.

نکته­ای که در تاريخ آشنايی روس­ها با سروده­های سعدی بايد ذکر کرد اين است که اين آشنايی بواسطه­ی زبان فرانسوی روی داد؛ با ترجمه­ی تنها سه باب از باب­های هشتگانه­ی گلستان در سال ۱۷۹۶ ميلادی. اما به ياد آوريم که نخستين آشنايی اروپائيان با کلام و سروده­ی شيخ شيراز، با ترجمه­ی اين آثار به زبان لهستانی بود؛ برگردانی که يکصدوهشتادوشش سال پيشتر از ترجمه­ی روسی روی داده است. اين حقيقت در آشنايی ايرانيان با سروده­های اين دو شاعر بزرگ نيز معتبر است؛ زيرا نخستين برگردان آثار پوشکين به زبان فارسی در سال ۱۹۲۸ ميلادی با ترجمه­ی داستان «دوبرفسکی» انجام گرفته است؛ در حقيقت نه دهه پس از درگذشت شاعر. اما فارسی­زبانان شانس اين را داشتند که با سروده­های ميسکيه­ويچ در زمان حيات خود شاعر آشنا شوند. می­دانيم ترجمه­ی غزل پنجم از غزل­های کريمه توسط ميرزا جعفرخان توپچی­باشی، برادر حاج سياح و استاد زبان فارسی در دانشگاه سن پترزبورگ انجام گرفته و شاعر، اين ترجمه را به همراه مقدمه­ای به زبان فارسی در انتشار اول مجموعه غزل­های کريمه منتشر کرده است. اما سوگمندانه بايد گفت تمام تلاشی را ميسکيه­ويچ در بکارگيری واژگان شرقی از خود نشان داده بود، در ترجمه­ی توپچی­باشی يکسر از بين رفت. توپچی­باشی اين غزل را به فارسی سره برگردان کرده است.

با بررسی دو سروده­ی پوشکين و ميسکيه­ويچ در مورد فواره­ی اشک، که در واقع مقبره­ی دختری لهستانی است، می­توان به دو نگاه دست يافت. به دو نقطه نظر. يک نگاه، حاوی همدردی با درگذشت دختری جوان است. سخن گفتن از گمنامی و رنج  وی. با ارمغان دو گل سرخ. اين نگاه پوشکين است:

بشنودم از لبان سنگی تو قصه­های بي­پايان
از خطه­های دور
وز شادمانی و محنت
ليک حاشا ز کلامی از ماريا...
اينجا حتی نام وی از ياد رفته است.

غزل‌های کريمه/ آدام میسکیه‌ویچ/ ترجمه: علیرضا دولتشاهی و ایوونا نویسکا نگاه ديگر حاوی غم دوری از وطن است؛ همزادپنداری شاعر با دختر خفته در گور. نگاهی که مرگ دور از زاد بوم را نوعی رهايی می­داند. مرگ و همسايه­ی گور هموطنی شدن، رسيدن به وطن و با هموطنان بودن است، و اين نگاه ميسکيه­ويچ است: «مردی پيش گو در آن دم که ترانه­ای از برايت در ذهن می­سرايد/ در حوالی گورت، گور ديگری خواهد يافت وُ برای من نيز خواهد سرود.»

 در باور ميسکيه­ويچ دختر لهستانی خفته در اين آرامگاه خود گلی سرخ بوده است که اينک پژمرده گشته: «پژمرده­ای، سرخ گل نوشگفته! به سان لحظه­های در گذشته/ که پروانه­وار از تو به دور دست­ها پر گشودند.»

 به مسأله‌ی وام­گيری يا به عبارت بهتر، تاثيرپذيری پوشکين از سعدی باز گرديم؛ اگر اين امر واقعيت  داشته باشد و خود شاعر به آن اشاره­ای داشته باشد، اين تاثير را نيز در سرودهای ديگر از ميسکيه­ويچ، در غزل­های کريمه می­توان باز يافت؛ در غزلی با نام باغچه­سرا(غزل شماره شش): «کجاييد ای عشق، اقتدار وُ شهرت/ قرار بود شمايان دير زمانی بپاييد و چشمه زود گذر باشد/ چه رسوايی! شمايان درگذشتيد وُ چشمه ماند.»

همدردی پوشکين با لهستانيان تنها به گذشته­ها محدود نبود؛ گويی وی حق آزادی و استقلال آنان را محترم می­شمارد که از قيام سال ۱۸۳۰ ميلادی آنان، که در تاريخ لهستان به قيام نوامبر نامدار است، دفاع کرد و به سرودهايی پرداخت.

در پايان کلام شايد مناسب باشد تا چند بيت از سروده­ی يک نمايش­نويس، شاعر و از چهره­های روشنفکری نوين ايرانی، ميرزا فتحعلی آخوندزاده، در رثاي پوشکين را به ياد آوريم، آنجا که سرود:

ز ملک باغچه­سرا بوی عطر از آن دو گلت
دهد به خاک تو فواره با نسيم بهار
برد شعر تو پير سپيد مو قفقاز
به شعر صبوحی تر است ماتمدار
ز دوستان زمينی چو دور افتادی
در آسمان به تو گرديد رحمت حق يار.

هشدار: با کسی که در حال رانندگی است، مکالمه‌ی تلفنی نکنید!

هشدار: موقع رانندگی از تلفن همراه استفاده نکنید!

اگر راننده‌ها رعایت نمی‌کنند، شما توجه داشته باشید! با کسی که در حال رانندگی است، مکالمه‌ی تلفنی نکنید. شاید این صحبت کردن به قیمت جان او تمام شود.

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                                                                                           

 


این پوسترها با هدف هشدار دادن درباره‌ی عواقب غیر قابل جبران مکالمه با تلفن همراه در حین رانندگی طراحی شده‌اند. با کسانی که در حال رانندگی هستند، گفت‌وگوی تلفنی نداشته باشید؛ شاید هرگز نشود عواقب ناشی از این اهمال را جبران کرد.

هشدار: با کسی که مشغول رانندگی است، مکالمه تلفنی نداشته باشید!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                                                                                           منبع: اینجا