احیاء دوباره تئاتر کودک در اردبیل

یادداشتی پیرامون نمایش «قصه‌ی دخترک و جنگل زیبا»

«شادی حق بچه‌هاست؛ به حقوق بچه‌ها احترام بگذاریم.» جمله‌ی پیشین شعار ثابت «بچه‌ها... گل‌آقا» بود که همیشه روی جلد مجله و بالای لوگوی آن به چاپ می‌رسید. در دبستان گل‌آقا، طنز علاوه بر تقسیم‌بندی‌های رایج ادبی، با توجه به گروه سنی مخاطب نیز بخش‌بندی می‌شد. ... بر اساس شعار فوق، در هفته‌نامه‌ی «بچه‌ها... گل‌آقا» شرط لازم برای انتشار آثار، شادی‌آفرینی بود؛ شرط لازمی که با مفید و پاکیزه بودن مطلب کامل می‌شد و می‌توانست در اختیار مخاطب قرار بگیرد... . آنچه آمد برداشت آزادی بود از یادداشت علی‌ زراندوز که آذر 88 در ویژه‌نامه‌ی نهمین جشنواره مطبوعات کودک و نوجوان از طرف کانون پرورش فکری به چاپ رسیده است. این چند سطر نشان می‌دهد اولویت نخست گل‌آقا در طنز کودک، شادی‌آفرینی و اولویت بعدی‌اش سودمندی و پاکیزگی متن بوده است.

نمایش «قصه‌ دخترک و جنگل زیبا»  در دهه‌ی نخست بهمن،‌ غبار سکون از آمفی‌تئاتر مجتمع فرهنگی فدک زدوده شد و پس از گذشت نزدیک به پانزده سال از اجرای آخرین نمایش ویژه‌ی کودکان در اردبیل، نمایش «قصه‌ی دخترک و جنگل زیبا» به نویسندگی پرهام دلدار و به کارگردانی حسن شیخ‌زاده به روی صحنه رفت و از منظر جذب مخاطب و فروش بلیت، خوش درخشید. متأسفانه از سال 76 که نمایش «نازیلجا» به کارگردانی علی حسن‌زاده در سالن بیضاء اجرا شد، تا بهمن 92، ـ اگر کارهای عروسکی محمدتقی اسماعیلی را در ردیف دیگری طبقه‌بندی کنیم ـ سالن‌های نمایش شهر شاهد اجرای نمایش‌های کودکانه‌ نبوده است. فاصله‌ی زمانی طولانی بین دو نمایش، چاره‌ای نمی‌گذارد جز اینکه سوگمندانه بگوییم اردبیل در عرصه‌ی تئاتر کودک تجربه‌ای نیندوخته است.

  نمایش «قصه‌ی دخترک و جنگل زیبا» به تهیه‌کنندگی محمدباقر نباتی مقدم از منظر تبلیغ، فروش بلیت و جذب مخاطب، به رغم همه‌ی دشواری‌های ساختار کاغذبازانه‌ی اداره‌های مرتبط، خاطره‌ای خوش در ذهن دوستداران نمایش باقی گذاشت؛ اما قدرت نمایش مذکور محدود به امور اجرایی‌اش نبود. متن خوب و محتوای باارزش نمایشنامه، موسیقی درخور، بازی‌های شاد و روان، گریم و لباس‌های مناسب و طراحی‌های ساده و در عین حال منعطف صحنه از دیگر ویژگی‌های نمایش بود که نمی‌شود با بی‌اعتنائی از کنارشان گذشت.

بی‌شک قصد ستایش از این نمایش در میان نیست، که کارگردان و تهیه‌کننده‌ی کار نیز به وجود نقصان‌هایی در اجرا معترف هستند؛ اما مگر می‌شود چنین نمایش جذاب، شاد و زیبایی را در یخبندان فرهنگی اردبیل تماشا کرد و از تحسین‌اش سر باز زد.

کودکان، هم به شادی نیاز دارند، هم به آموزش. نمایش «قصه‌ی دخترک و جنگل زیبا»، شادی‌ای را برای کودکان فراهم می‌کرد، که صد البته به هر بهایی به دست نیامده بود: نه سبک‌بازی‌ای در میان بود، نه لودگی و نه جمله‌های بی‌ادبانه؛ در عین حال مضمون اثر و گفت‌وگوهای رد و بدل شده در روند نمایش، ارزشی دیگر به اثر می‌بخشید. رنگ و موسیقی در این نمایش اهمیت زیادی داشت. جنبه‌ی موزیکال کار برای کودکان جذاب و ذهنیت‌ساز بود. بازی‌های شیرین و در عین حال دقیق بازیگران هم نشان از تمرین‌های بسیار و کوشش‌های کارگردان داشت.

استفاده‌ از چند بازیگر در نقش درخت‌های جنگل و حضور احساسی ایشان در جریان نمایش از دیگر ویژگی‌های زیبای کار بود. البته می‌شد با نقاشی کردن مکعب‌هایی که زیر پای بازیگران نقش درخت قرار داشت، به طراوت صحنه افزود.  

واکنش‌های کودکان تماشاگر، از جذابیت‌هایی بود که بی‌گمان در حافظه‌ی اعضاء گروه تئاتر «عنوان» ماندگار خواهد شد. واکنش‌های دسته‌جمعی کودکان در قبال برخی حوادث نمایش، راهنمایی کردن شخصیت‌های قصه حین اجرا، عکس‌های یادگاری‌ای که با شخصیت‌های نمایش می‌گرفتند، اصرار در به همراه بردن بازیگران به خانه و تلاش برای رفتن به روی صحنه همزمان با اجرا، از اتفاق‌هایی بود که نظیر آن را در سالن‌های تئاتر شهرمان ندیده بودیم.

نمایش «قصه‌ی دخترک و جنگل زیبا» به مدت ده روز، از یکم تا دهم بهمن، در سالن تئاتر فدک به روی صحنه رفت. بنا به گفته‌ی تهیه‌کننده‌ی نمایش، تئاتر حرفه‌ای برای سودآور بودن، نیاز به یک ماه اجرای مداوم دارد. متأسفانه زمانی که برای این تئاتر در نظر گرفته شده بود، درست وقتی نمایش داشت مورد استقبال قرار می‌گرفت، به پایان رسید. کاش مسؤولان فرهنگی شهر، از اداره‌ی فرهنگ و ارشاد و کانون پرورش فکری تا شهرداری و آموزش و پرورش، دست به دست هم بدهند و با حمایت از این نمایش شایسته، هم کودکان اردبیل را با دنیای هنر تئاتر آشنا کنند و هم ساعتی خوش برای دانش‌آموزان رقم بزنند. شاید همه‌ متفق‌القول باشیم که کودکان به شادی، آموزش و هنر نیاز دارند. اگر می‌خواهیم از اثری حمایت کنیم که سه عنصر شادی‌آفرینی، آموزندگی و هنرمندانگی را یکجا داشته باشد، «قصه‌ی دخترک و جنگل زیبا» را به دست فراموشی نسپاریم. این گروه برای کارهای دیگر، برای اجراهای هرچه بهتر، نیاز به کسب سود مادی دارد. اگر گردش مالی گروه‌های تئاتر تأمین نشود، هنر نمایش همچنان زمینگیر خواهد ماند. اکنون که نمایش گروه «عنوان» توانسته از نخستین دشواری‌های اجرائی سربلند بیرون بیاید، کاش مسؤولان با فراهم کردن زمینه برای اجرای این نمایش در سالن‌های دیگر شهر، در فرهنگسراهای محلات و... به کسب تجربه‌ای درخشان و به یاد ماندنی در تئاتر خسته و در عین حال ارجمند اردبیل یاری برسانند.

این یادداشت شانزده بهمن، در شماره‌ی 435 هفته‌نامه‌ی اردبیل فردا منتشر شد.

کتاب خریدن دیگه چیه؟! لایکت رو بزن!


دوس داریم به طرح جلد کتابا تو شبکه‌های اجتماعی مجازی «لایک» بزنیم. دریغ از خریدن و دریغ از خوندن. دریغ از دست گرفتن کتاب. وابستگی اکثر ماها به دنیای کتاب، چیزی جز این لایک زدن‌ها نیست. خوبه دیگه! یه لایک می‌زنی، هم پز فرهنگی‌ات رو دادی، هم از مسؤولیت خطیر روشنگریت غفلت نکردی!


آیا قربانی شدن حقیقت در پای مصلحت میسر است؟


از کسایی که در عرصه‌ی سیاست دعوای مصلحت و حقیقت راه می‌اندازن سر درنمیارم. حقیقت چه جایگاهی در صحنه‌ و دنیای سیاست داره که همیشه یه عده، یه عده رو محکوم می‌کنن به مصلحت‌اندیشی؟ سیاست رو چه به حقیقت؟ مگر نه اینکه کل سیاست چیزی جز مصلحت و مصلحت‌اندیشی نیست؟ اصلاً اوج قدرت و هنر سیاستمدار چی می‌تونه باشه جر مصلحت‌اندیشی و تشخیص به‌هنگام مصالح؟ مصلحت‌ها هم صدالبته ـ اگه مثلاً مصالح ملی رو هم در نظر بگیریم ـ همیشه واحد نیستن. در واقع جمله‌هایی مثلِ «قربانی شدن حقیقت در پای مصلحت» رو درک نمی‌کنم. حقایق چیزایی‌ان که باید در درونت بهشون برسی. سیاست مربوط به امور جمعیه. این مصلحت و ضرورتِ تدبیر اموره که مسیر حرکت سیاستمدار رو تعیین می‌کنه. حرفای کلی و مطلق‌اندیشانه‌ای که در دعوای حقیقت و مصلحت به اسم حقیقت معرفی می‌شه، جز عقت‌ماندگی و آشفته کردن فضای عمومی جامعه کارکرد دیگه‌ای نداره. در نهایت اگه بخواییم حتماً حقیقت رو کنار مصلحت حفظ کنیم و منکر وجود رابطه‌ای بین این دو نشیم، می‌شه گفت سیاستمدار می‌تونه با تشخیص مصالح و انجام رفتار مصلحت‌آمیز به تحقق حقایق کمک کنه. از این نظر درک نمی‌کنم چرا کسایی رو متهم به مصلحت‌اندیشی و ذبح حقیقت در پای مصلحت می‌کنن. اصلاً مگه حقیقت قابل ذبحه؟ حقیقت جاریه. اگه ذبح‌پذیر بود که دیگه حقیقتی نمی‌موند.

اثری که جهان شما را تغییر خواهد داد!


آدما دنبال چیزای عجیب‌غریبن؛ مثلاً دنبال کتابی‌ان که به محض خوندن ذهن‌شون تغییر کنه، دنیاشون عوض بشه. دنبال یه جمله یا دنبال یه فیلم‌ان که نگاه‌شون رو بالکل عوض کنه. این حس رو متصدیان تبلیغات خوب فهمیدن. دیدید تو آگهی بعضی کتابا و فیلما می‌نویسن: «اثری که دنیای شما را عوض خواهد کرد!»، «اثری که نگاه شما را به جامعه و انسان‌ها تغییر خواهد داد!» آدما دنبال یه بمب اتم‌ان. دنبال یه چیز که سریع همه چی رو زیر و رو کنه و اونا رو منورالفکر. دنبال کسی‌ان که به محض دیدنش منقلب بشن و بعد از اون لحظه جهان رو طور دیگه‌ای ببینن. 


شاید سرگشته در فاصله‌های بلند بین شادی و اندوه


برای برخی شادی، امر روزانه است و غم اتفاقی در این خلال. برای بعضی اندوه روند روزانه است و شادی رویدادی در این میان. در کدام عرصه‌ایم؟ در کدام جرگه؟ در دسته اندوه یا شادی؟ شاید سرگشته در فاصله‌های بلند بین این دو. اغلب لحظه‌هایمان به چه طعمی است؟ غلبه اندوه را بارها دیده‌ام، در خودم و دوستانم. اما آیا شادی هم مثل غم غالب می‌شود و خانه‌نشینی بلندمدت؟ آدم‌های عمیقاً شاد چه کسانی هستند؟


آیا هیچ کس تنها نیست؟!


همراه اول با شعار تبلیغاتی‌اش دقیقاً انگشت گذاشته روی زخم عمیق انسان امروز:‌ تنهایی. ما همه با هم تنها هستیم. این واقعیت تلخ، آزاردهنده و ویرانگر دنیای امروزه. اما همراه اول با این شعار و یادآوری موضوع عظیم تنهایی، از مردم می‌خواد به واسطه‌ی تماس‌های صوتی یا پیامکی، از تنهایی دربیان! همراه اول مسأله‌ی تنهایی رو ساده‌سازی می‌کنه و می‌گه: "چرا تنها باشی؟! اگه تنها هستی، با تماس تلفنی به تنهاییت غلبه کن!" به همین سادگی! همراه اول تنهایی رو امری پیش پا افتاده نشون می‌ده که می‌شه با یک تماس اون رو از بین برد. اما تنهایی از بین نمی‌ره و فرد برای از بین بردن اون، مدام تماس می‌گیره. فرد دیگه نمی‌تونه خودش رو تاب بیاره و باز تماس می‌گیره. تماس، تماس... و همراه اول چرخه‌ی مالی بزرگی پیدا می‌کنه. همراه اول یا ایرانسل یا تالیا یا هر اوپراتور دیگه‌ای، از تنهایی عمیق و فزاینده‌ی انسان سوداندوزی می‌کنن.

انسان تنهاست؛ به تنهایی کره‌ی زمین در کائنات. اگه هر شب به مهمونی می‌ریم و هر روز با دوستامون قرار می‌‌ذاریم، و شاد هستیم و سرخوش، داریم دروغ می‌گیم به خودمون، به اطرافیان‌مون. کافیه در هر لحظه و در هر کجا که هستیم، توانایی، شجاعت و جسارت فکر کردن به خودمون رو داشته باشیم. اون وقت می‌بینیم که تنهاییم.

 

آرامش و امنیت


چیزی بیشتر از آرامش و امنیت نمی‌خواست. دنبال یک اتفاق خوب بود. البته خودش هم می‌دونست چه چیزهای نایابی می‌خواد.
نایاب؟
نه! خیلی خیلی نایاب.

سفرنامه‌نویسی روی زین اسب

گذری بر یادداشت‌های «نورای کایاجان» از سفر به چهار شهر ایران

«زندگی ایرانی‌ها دو بعد دارد. بعد داخلی زندگی‌شان شبیه چیزی نیست که در بیرون دیده می‌شود. پس نمی‌توان با دیدن بعد بیرونی زندگی ایرانی‌ها درباره‌ی ایشان قضاوت کرد. نکته‌ی فوق لغزشگاه اغلب گزارشگران خارجی بوده است. مثلاً ممکن است خبرنگاری به یکی از مناطق لوکس تهران برود و در گزارش خود بنویسد: "روی بینی همه‌ی زنان ایرانی عمل زیبایی انجام شده است." این گزارش‌ها نوعی حق‌کشی است و ما را با ماهیت زندگی ایرانی آشنا نمی‌کند.» دیدگاه بالا را خانم «نورای کایاجان» گزارشگر و سفرنامه‌نویس وب‌سایت «haber7»، در صفحه هفده کتاب خود نوشته است. او اهل ترکیه است و پایبند به نگرش‌های اسلامی. کتاب «Yaşasın Gezerken Kayboldum» (زنده‌باد! حین گردش غیب شدم) مجموعه‌‌‌ی یادداشت‌های وی است از سفر به ده کشور جهان که به ترتیب فصل‌بندی عبارتند از: ایران، بلژیک، تاسمانیا، لوکزامبورگ، تایلند، آلمان، سنگاپور، فرانسه، هلند و استرالیا.

Yaşasın Gezerken Kayboldumمشاهده، پایه‌ی گزارشگری است. چگونه می‌توان درباره‌ی یک مکان گزارش نوشت و آنجا را ندید؟! هرچه مشاهده دقیق‌تر باشد، گزارشگر خواهد توانست جزئیات بیشتری را به مخاطب ارائه کند و بالعکس، مشاهده‌ای از سر تفنن یا محض انجام وظیفه، به گزارشی خواهد انجامید که به یک بار خواندنش هم نمی‌ارزد.

در هر شهر مکان‌هایی هست که بسیاری از مردم همان شهر هرگز به آنجا سر نزده‌اند یا با بی‌اعتنائی و از سر عادت از کنارش رد شده‌اند. گزارش‌نویس حرفه‌ای (در اینجا: سفرنامه‌نویس بیگانه با محیط) در پی شناسایی جذابیت‌ها، ارزش‌ها و ویژگی‌های هنری، تاریخی و فرهنگی مکان جدید، به مواردی توجه می‌کند که از دید ساکنان منطقه پنهان مانده است. از همین رو مطالعه‌ی سفرنامه‌ها می‌تواند به شناسایی و بازشناسی ما از آنچه هستیم و داریم یاری‌رسان باشد. اگر سفرنامه یا گزارشِ فردی خارجی، برای کسانی که منطقه‌شان گزارش شده حاوی نکات نو نباشد، طبعاً آن متن در سرزمینی که موضوع گفتار بوده، مورد توجه قرار نمی‌گیرد و شاید خوانندگان اصلی سفرنامه نیز استقبال چندانی از آن به عمل نیاورند. شناسایی و بازنمایی نکات جدید، معیاری است در ارزش‌گذاری بر روی سفرنامه‌ها. اگر از این منظر نگاه کنیم، یادداشت‌های نورای کایاجان از ایران، برای من جذابیت چندانی نداشت. بیشتر به نظر می‌رسد این یادداشت‌ها برای کسانی نوشته شده که قصد سفر به ایران را دارند و دنبال کتابی هستند تا راهنمایی‌شان کند. بدیهی است سفرنامه با راهنمای سفر تفاوت بسیاری دارد؛ هرچند می‌توان از سفرنامه‌ها هم به عنوان راهنمای سفر بهره گرفت.

کایاجان در کتابش نه تیزبین است و نه نثری درخشان دارد. او بیشتر توریست است تا سفرنامه‌نویس و نگاه سریع توریستی بر سراسر یادداشت‌های او از ایران سایه افکنده است. مثلاً درباره‌ی موزه‌ی فرش همین چند سطر را می‌نویسد: «موزه‌ای که در شمال پارک لاله قرار دارد، جایی است که گزیده‌ترین قالی‌های ایرانی در آن به نمایش گذاشته شده است. در این موزه می‌توانید قالی‌های بی‌نظیر بسیاری را از قرن شانزده تا به امروز ببینید. برای حفظ قالی‌ها از نورهای مضر، عکسبردای در این مکان مجاز نیست.» (ص ۱۹)

نویسنده سپس پیرامون موزه‌ی سعادت‌آباد، تله‌کابین توچال، یادمان آزادی، موزه‌ی جواهر و موزه‌ی ملی اطلاعاتی در همان سطح ارائه می‌کند. به همین خاطر بر اساس نوع نوشتار، بهتر است فصل مربوط به ایران را راهنمای سفر بنامیم تا سفرنامه.

کایاجان در کتابش بعد از تهران به شهرهای اصفهان، یزد و تبریز هم پرداخته است؛ اما نتوانسته مورد خاصی را زیر ذره‌بین گزارشگرانه‌ی خود قرار دهد. اگر نبود حضور او در مجلس عروسی مجللی در تبریز، می‌شد گفت خود وی نیز، به رغم انتقادش از گزارشگران خارجی، نتوانسته به بعد درونی زندگی ایرانی‌ها وارد شود؛ هرچند عروسی‌ای که او توصیف کرده با آنچه معمول است تفاوت بسیاری دارد. من تا به حال جشن عروسی‌ای ندیده‌ام که سه شب به طول بیانجامد. آیا توصیف چنین مجلسی می‌تواند مخاطب را با نوع زندگی ایرانی آشنا کند؟!

برداشت وی از آیین زرتشتی که آتشکده‌های آن را در یزد دیده، چیزی فراتر از آنچه بر روی تابلوهای راهنمای گردشگری درج شده نیست. (صص ۲۶ و ۲۵) او حتی پس از آنکه می‌بیند زنان ایرانی اغلب از پوشش‌های تیره، هم در بیرون و هم در مهمانی‌ها، استفاده می‌کنند، در صفحه‌ی چهل و یک کتابش می‌نویسد: «حدس می‌زنم شیعی بودن تأثیر زیادی روی رنگ لباس زنان داشته باشد.» و بدون هیچ تعمقی از روی موضوع می‌گذرد. چنین رفتاری نشان می‌دهد احتمالاً کایاجان شناختی از مذهب شیعی ندارد و حاکمیت نگاه توریستی بر ذهنش، امکان تأمل را از او سلب کرده است. گزارشگر حتی در این باره از مردم نیز پرسش نمی‌کند.

صد البته نویسنده قصد منفی‌پردازی پیرامون ایران را ندارد؛ حتی می‌شود گفت او مثبت‌اندیشانه به ایران نگاه کرده است. به موارد زیر توجه کنید: «در پارک‌های اصفهان می‌توانید با جوانان روشنفکر ایرانی روبه‌رو شوید و به تبادل اندیشه بپردازید. جوانان ایرانی به دلیل علاقه‌شان به مطالعه به موضوعی که پیرامون آن صحبت می‌کنند تسلط زیادی دارند و صاحب فکرند. این جوانان به طرز غیرقابل تصوری عاشق گفت‌وگو هستند.» (ص ۲۳) «واقعیت این است که زنان ایرانی بسیار مطالعه می‌کنند. سطح آموزش ارتقاء یافته و اعتماد به نفس ایشان تا جایی که امکان دارد بالاست. زنان در همه‌ی حوزه‌ها خود را مطرح کرده‌اند. به تاریخ کشورشان هم مسلط هستند. ایشان در همه‌ی زمینه‌ها در پی حفظ میراث فرهنگی‌‌شان هستند و به سنت‌های فرهنگ ایرانی پایبندند.» (ص ۳۶)

در پایان، ترجمه‌ی چند بخش از یادداشت‌های کایاجان را می‌آوریم تا به نوعی زمینه‌ساز آشنایی ما با نوشته‌ی او باشد:

«بازار سرپوشیده تهران فقط بازار نیست؛ قلب تپنده‌ی اقتصاد ایران است. اینجا شبیه بازار سرپوشیده استانبول است، اما بسیار شرقی‌تر. بازار تهران یکی از بزرگ‌ترین بازارهای سرپوشیده مشرق‌زمین، ایرانی است کوچک؛ شهری در دل شهر... یک سوم عمده‌فروشی‌های ایران در این بازار صورت می‌گیرد.» (صص ۱۶ و ۱۵)

«اصفهان پایتخت هنر و فرهنگ ایرانی است... شهری شرقی که عرصه‌ای است وسیع برای قدم زدن. اصفهان زیبایی‌اش را فریاد نمی‌زند؛ بدون هیچ ادعایی زیبایی‌هایش را نشان می‌دهد.» (صص ۲۳ و ۲۲)

«امروز در یزد زرتشتی‌های زیادی زندگی می‌کنند. مردم یزد بردبارند. ایشان، هم شرایط سخت طبیعت محل سکونت‌شان را با صبر تحمل می‌کنند و هم در زندگی اجتماعی تضادهای فکری و عقیدتی را با ملایمت پشت سر می‌گذارند.» (ص ۲۵)

«مقبرة‌الشعرا یکی از جذابیت‌های خاص تبریز است. آنجا مدفن شعرای بسیاری است. تبریز یگانه شهر دنیاست که در آن برای دفن شعرا، آرامستان ویژه‌ای در نظر گرفته شده است.» (ص ۲۹)

از صفحه‌ی سیزده تا چهل و سه کتاب نورای کایاجان به ایران اختصاص دارد. کتاب Yaşasın Gezerken Kayboldum را سال ۲۰۱۱ نشر حیات (Hayat) ترکیه در دویست و چهل صفحه، با تصاویر رنگی، در قطع رقعی و به قیمت پانزده لیره ترک منتشر کرده است.  

این یادداشت در وب‌سایت مرکز فرهنگی شهر کتاب منتشر شد (اینجا)

کیسه‌های پلاستیکی


در کوه و دشت و جنگل، هر کجا طراوت و زیبایی‌ای هست، رد پای انسان را می‌شود دید. هر جا موقعیتی برای نشستن هست و امکانی برای تنفس هوایی تازه، کیسه‌های پلاستیکی، بطری‌های نوشابه و آب معدنی و پاکت‌های خالی پفک، چیپس و بیسکوییت خودنمایی می‌کند. رد انسان را در کوه و جنگل و دشت به سادگی می‌توان گرفت؛ ردی کثیف که فقط آلاینده‌ی بصری نیست. پلاستیک‌های رها در طبیعت به مرور تجزیه می‌شود، موادشان با آب برف و باران به دل زمین‌ می‌رود و دوباره همین مواد سمی از دل زمین بیرون می‌زند و آب گوارای چشمه‌ها و میوه‌ی درخت‌ها می‌شود آلوده به مواد شیمیایی. رد انسان امروز را با آلودگی‌های شیمیایی‌اش می‌توان گرفت.

زباله‌ها در چرخه‌ی طبیعی به بدن ما برمی‌گردند


گاو در حاشیه‌ی جنگلی زیبا مقوایی را لای دندان‌هایش گرفته بود و  آرام می‌جوید. مقوا را جوید و بلعید و بعد مقوای دوم... . ما از جنگل برگشته بودیم و تو مینی‌بوس منتظر حرکت بودیم. گاو مقوا را خورد تا چندی بعد، در چرخه‌ی طبیعت، همان مقوا یا هر زباله‌ی مسموم دیگری که از آن تغذیه می‌کند به بدن ما وارد شود. طبیعت را پر از زباله می‌کنیم، زباله‌ها در چرخه‌ی طبیعی به بدن ما برمی‌گردند.
 
 

جنگ‌هایی که پایان دنیای قدیم بود

گذری بر کتاب «جنگ‌های جهانی اول و دوم»، نوشته‌ی کامران فانی

در اوت ۱۹۱۴ م. هنگامی که فقط هشت روز از آغاز سلطنت احمدشاه، واپسین پادشاه سلسله‌ی قاجاریه می‌‌گذشت، آتش نخسین «محاربه‌ی عالم‌سوز» در بالکان زبانه کشید و دول آلمان و اتریش در برابر روسیه و فرانسه صف‌آرایی کردند. قاره‌ی سبز، سرزمین کشورهای متخاصم بود و دانش نبرد با اسلوب کنونی آن تفاوت بسیاری داشت.

در قاره‌ای که طی کمتر از پنجاه سالِ نخستِ سده‌ی بیستم، دو جنگ ویرانگر روی داد و شعله‌های مهارناپذیرش نه فقط اروپا که بخش‌های وسیعی از آسیا و شمال آفریقا را نیز سوزاند، در پانزده سال پایانی همان قرن، پیمان «شنگن» بین دولت‌های بلژیک، فرانسه، آلمان غربی، هلند و لوکزامبورگ امضا شد و بعدها به جز دو کشور بریتانیا و ایرلند، سایر ممالک اروپایی ذیل آن پیمان، اتحادیه‌‌ای بزرگ را با واحد پولی مشترک تشکیل دادند. اروپای جنگ‌زده‌ی نیمه‌ی اول قرن بیستم، اینک با نام اتحادیه‌ی اروپا شناخته می‌‌شود.

جنگ‌های جهانی اول و دوم/ کامران فانی «کامران فانی»، نویسنده‌‌ی کتاب «جنگ‌های جهانی اول و دوم» قصه‌ی تلخ این دو جنگ را چنین آغاز می‌کند: «مردم جهان در قرن بیستم شاهد دو جنگ بزرگ بودند. این دو جنگ از نظر وسعت و شدت و شماره‌ی جنگجویان در تاریخ بی‌نظیر است. در طول این دو جنگِ جهانی، ده‌ها میلیون انسان کشته، زخمی و ناپدید شدند یا از قحطی و گرسنگی و بیماری جان دادند. شهرها و روستاها ویران شدند و شط مواج و باعظمت تمدن در گرداب مخوف جنگ فرو رفت. ولی با این دو جنگ چهره‌ی جهان نیز تغییر یافت. دنیای قدیم از میان رفت و دنیای جدید سر برافراشت؛ دنیایی که ما اکنون در آن زندگی می‌کنیم.»

 «جنگ‌های جهانی اول و دوم» کتابی است که ماجرای دو جنگ عالم‌سوز را با زبانی ساده بازمی‌گوید. کتاب برای نوجوانان یا برای هر مخاطب علاقه‌مندی نوشته شده که می‌خواهد در مجموعه‌ای کم‌حجم، اطلاعاتی درباره‌ی جنگ‌های جهانی به دست بیاورد. فانی، دانشنامه‌نویس نام‌آشنا، در این دفتر گوشه‌هایی از نبردهای دو جنگ را برای مخاطب شرح می‌دهد و به علل و نتایج جنگ‌های جهانی می‌پردازد.

هنگام آغاز جنگ، بریتانیا به مدد نیروی دریایی قدرتمند و بی‌نظیرش چیزی حدود یک‌چهارم جهان را به صورت مستعمره و نیمه‌مستعمره در قلمرو خود داشت. «کشورهای استعمارگر، کالاهای خود را به مستعمره‌ها می‌فروختند و مواد خام را به بهای اندک یا به رایگان از این کشورها وارد می‌کردند.»(ص۱۱) «در این میان تنها آلمان بود که تقریباً هیچ مستعمره و در نتیجه بازار فروشی برای کالاهای خود نداشت. ... آلمان در این میان احساس می‌کرد به او ستم شده است و نیاز به مستعمره دارد. انگلیس و فرانسه با این کار مخالف بودند و هرگز حاضر نمی‌‌‌شدند از بخشی از مستعمره‌های خود دست بکشند. رقابت‌هایی از این دست، که در واقع همان توسعه‌طلبی استعماری است، کشورهای اروپا را کم‌کم مقابل هم قرار داد و سرانجام به جنگ‌ کشاند.»(ص۱۲)

دولت آلمانْ جوان بود و پیش از آنکه «بیسمارک»، صدراعظم «پروس» در سال ۱۸۷۱، چندین ایالت‌ کوچک و مستقل را زیر نام کشوری واحد، یکپارچه کند، جهان بین انگلیس، فرانسه و روسیه (دول قدیمی اروپا) تقسیم شده بود. «آلمان دم از فضای حیاتی می‌زد و فریاد برمی‌آورد که در اروپا خفه می‌شود و در میان دو نیروی بزرگ، روسیه و فرانسه، از شرق و غرب در محاصره افتاده است.»(ص۱۴)

دانش جنگ در جنگ‌ جهانی اول، نه فقط با دانش کنونی نبرد قابل قیاس نیست، بلکه با دانش جنگ در دومین محاربه‌ی جهانی نیز تفاوت بسیاری دارد. ارقامی که در کتاب آمده، با تصور امروز ما از جنگ سازگار نیست. به عنوان نمونه به درشتی اعداد زیر توجه کنید: «در چند ماه اول جنگ، آلمان ارتش خود را از هفتصدونودویک‌هزار نفر به پنج میلیون نفر، اتریش از چهارصدوپنجاه‌‌هزار نفر به سه‌میلیون‌وسیصدوپنجاه‌هزار نفر، فرانسه از هفتصدونودهزار نفر به چهارمیلیون نفر و روسیه از یک‌میلیون‌ودویست‌هزار نفر به شش‌میلیون نفر رسانید. انگلیس نیز نیرویی بالغ بر یک‌میلیون نفر بسیج کرد.»(ص۱۶)؛ «در روز چهار اوت ۱۹۱۴، آلمان با یک‌میلیون‌ودویست‌هزار سرباز به خاک بلژیک حمله‌ور شد.»(ص۲۰)؛ «شش هفته پس از آغاز جنگ، تنها فرانسه ششصدهزار کشته و زخمی داده بود.»(ص۲۲)؛ «در نبرد وِردن در هر ساعت صدهزار گلوله‌ی توپ به روی جبهه‌ی فرانسه شلیک شد. جبهه‌ی فرانسه چهارده ساعت پیاپی زیر آتش بود.»(ص۲۴)؛ «در نبرد وردن بیش از چهل‌وپنج‌میلیون گلوله‌‌ی توپ و صدهامیلیون گلوله‌ی تفنگ و مسلسل شلیک شد. فرانسویان بیش از چهارصدوپنجاه‌هزار نفر کشته دادند. تلفات آلمانی‌ها هم کمتر از این رقم نبود.»(ص۲۵)؛ «هر سرباز بیش از صد کیلو بار (کیسه‌ی شن، تفنگ، جیره‌ی غذایی، البسه و...) به همراه داشت و در زیر رگبار گلوله باید پیش می‌‌رفت.»(ص۲۶) ... «در جنگ جهانی اول سیزده‌میلیون نظامی و ده‌‌میلیون غیرنظامی کشته شدند. شمار زخمیان از بیست‌ویک‌میلیون نفر افزون بود که بسیاری از آنها نیز جان دادند و بسیاری هرگز بهبود نیافتند.»(ص۳۸) ... بنابر آنچه خواندید، بی‌ارزش بودن جان سربازان از خصایص نبردهای جنگ اول جهانی است.

«فانی» در ادامه پس از پرداختن به تأثیرات جنگ بر وضعیت ایران، پایان جنگ اول جهانی را پایان دنیای قدیم دانسته، می‌نویسد: «دنیای قدیم در آتش نخستین جنگ جهانی سوخت و دنیایی جدید سر برافراشت. اکنون در همه جا، اندیشه‌های نو و مردان تازه‌نفس به میدان آمده بودند و ایران نیز می‌‌رفت تا راه جدیدی انتخاب کند.»(ص۴۶)

فاشیزم آلمان چگونه سر برافراشت؟

در دومین جنگ جهانی، دو رهبر که پیشتر در جنگ اول شرکت داشتند، رودرروی یکدیگر قرار گرفتند: «وینستون چرچیل»، نخست‌وزیر بریتانیا در جنگ اول فرمانده نیروی دریایی کشورش بود و «آدولف هیتلر»، پیشوای آلمان، در جنگ اول سرجوخه‌ی نترسی بود که تمام طول جنگ را در جبهه گذراند و توانست دو بار نشان صلیب آهن دریافت کند؛ حال آنکه این نشان به ندرت ممکن بود به سربازان داده شود.

فانی پس از آنکه به نوجوانی و جوانی آدولف در وین می‌پردازد، درباره‌ی هیتلر بعد از جنگ چنین می‌نویسد: «زمستان ۱۹۱۸ را با چشمان نابینا و تنی ناتوان در بیمارستان گذراند و درباره‌ی علل شکست آلمان به فکر پرداخت. به گمان او نژاد آلمانی شکست‌ناپذیر بود، پس چرا شکست خورد؟ ناگهان به خیال خود همه چیز برایش روشن شد. آلمان از پشت خنجر خورده است. به آلمان خیانت کرده‌اند. یهودی‌ها و چپ‌روها آلمان را به کشورهای خارجی فروخته‌اند. هیتلر ـ در جوانی ـ در سال‌های ولگردی‌‌اش در وین به یهودیان ثروتمند نفرت عمیقی پیدا کرده بود و اکنون این نفرت شامل همه‌ی یهودیان می‌شد. او به برتری نژاد آلمان اعتقاد داشت و می‌اندیشید که اقوام و نژادهای دیگر باید برده‌ی این نژاد باشند و در این میان، یهودیان پست‌ترین نژاد عالم‌اند و از این رو با نژاد برتر، یعنی با نژاد آلمانی، مخالفت می‌ورزند. افسانه‌ی از پشت خنجر خوردن آلمان را بعدها برخی از مردم این کشور نیز پذیرفتند. البته این خیالی واهی بود و آلمان عملاً در جنگ شکست خورده بود. ولی در آن زمان هیتلر و یارانش با واقعیت سروکار نداشتند. آنها به دنبال توجیه شکست آلمان بودند و این توجیه را فریبنده‌تر از هر توجیه دیگری یافته بودند.»(صص۵۴و۵۳)

«هیتلر از همان آغاز تشخیص داده بود که رسیدن به قدرت، جز از راه به کار بردن قدرت و زور امکان‌پذیر نیست. او ـ در قالب حزب ناسیونال سوسیالیست کارگران آلمان (نازی) ـ عده‌ای از اراذل و اوباش ولگرد را دور خود جمع کرد، مسلح‌شان کرد و سرانجام در ۱۹۲۳ دست به کودتا زد. این کودتا با شکست روبه‌رو شد، هیتلر دستگیر و به زندان محکوم شد... محاکمه‌ی هیتلر یکباره او را، که هنوز رهبری ناشناخته بود، در سراسر آلمان شهره کرد. وی در دفاع از خود، از علل شکست آلمان، ضعف حکومت جمهوری جدید و از شکست‌ناپذیری ملت آلمان سخن گفت و خود را میهن‌پرستی دوآتشه معرفی کرد که اینک جنایتکاران، خیانتکاران و دشمنان  داخلی، محاکمه‌اش می‌کنند. اینها به مذاق بسیاری از آلمانی‌ها، که نمی‌خواستند به شکست، شرایط صلح و غرامت‌های جنگی تن بدهند، خوش آمد...»(صص۵۶و۵۵)

«در سال ۱۹۲۹ رکود عظیم اقتصادی در جهان پدید آمد. کارخانه‌ها تعطیل شد و ارزش پول به شدت کاهش یافت و تنها در آلمان شش‌میلیون نفر بیکار شدند. بار دیگر هیتلر موقعیتی ممتاز یافت. بسیاری از آلمانی‌ها مدعی بودند که فقر و بیکاری به سبب رفتاری است که دولت‌های پیروزمند، بعد از جنگ نسبت به آلمان در پیش گرفته‌اند. ... از طرف دیگر هیتلر می‌خواست همه‌ی یهودیان را شریر جلوه دهد. مردم جاهل نیز که از اقتصاد و نیروهای اقتصادی سر درنمی‌آوردند، چون به آنها تلقین شده بود که یهودیان عامل همه‌ی بدبختی‌های آنان‌اند، یکباره به خیال خود دارای نوعی بینش سیاسی شدند و دنبال هیتلر راه افتادند.»(ص۵۷)

اگر می‌خواهید جزئیات بیشتری از دومین جنگ جهانی، نوع نبردهای آن، شرایط ستیزها، حمله‌ها و دفاع‌ها بدانید، اگر می‌خواهید بدانید چگونه اولین و آخرین گلوله‌‌های این جنگ شلیک شد، کتاب «جنگ‌های جهانی اول و دوم» را از دست ندهید؛ خاصه اگر پیشتر کتابی در این مورد نخوانده‌اید.

متأسفانه در صفحه‌های ۲۶ و ۶۱، در تایپ اعداد اشتباه‌هایی روی داده که شایسته است در چاپ‌های بعدی نسبت به تصحیح‌شان اقدام شود. همچنین در صفحه‌ی ۵۰، ذیل بخش «دوران کودکی و جوانی»، در سطر اول، واژه‌ی «پیش» زائد است و در انتهای صفحه‌ی ۳۷،  «جنگل‌های آرگون»، اشتباهی به صورت «جنگ‌های آرگون» تایپ شده است.

کتاب «جنگ‌های جهانی اول و دوم»، نوشته‌ی «کامران فانی» را نشر «قطره» در ۹۹ صفحه‌ی قطع رقعی، با شمارگان ۵۰۰ نسخه و به قیمت ۴۵۰۰ تومان منتشر کرده است.

این یادداشت در وب‌سایت مرکز فرهنگی شهر کتاب منتشر شد (اینجا)

رنج‌های یک زن افغان در ایران   

حنیفه، بی‌تاب دیدار فرزندان و درمانده از تأمین هزینه‌های بیمارستان

سعیده وامبخش: این روزها در یکی از بیمارستان‌های کرج، «حنیفه»، زن جوان افغان، بر اثر ضربات چاقوی داغ شوهرش، بستری است. او در اثر این ضربه‌ها شکمش پاره شده و ناتوان از تأمین هزینه‌های درمانی است.

بیستم مردادماه بگومگویی بین زن و شوهر درمی‏‌گیرد. «غلام» اصرار داشت که حنیفه پسرها را از خانه بیرون کند و حنیفه زیر بار این زورگویی نمی‌رفت. هرچه حنیفه پایدارتر، غلام خشمگین‌تر.

بگومگو بالا می‏‌گیرد. حنیفه چاقو را در دست غلام می‏بیند، اما چاقوی دوم را در دست دیگر غلام نمی‏بیند. یک دست غلام را مهار می‏کند و چاقو را از دستش می‏گیرد. در همین حین غلام چاقوی دوم را که قبلاً روی آتش داغ شده بود، سمت چپ شکم حنیفه فرو می‌برد.

حنیفه می‌گوید: «خیلی ترسیده بودم، اما ترس باعث نشد فکرم از کار بیفتد. ملحفه‏‌ای دور خودم ‏پیچدم و تا خانه‏‌ی یکی از اقوام که چندین کوچه از خانه‏‏مان فاصله داشت یک نفس ‏دویدم.» اقوامش او را به بیمارستان منتقل می‌کنند.

از آن‌جایی که حنیفه نمی‌توانست به پزشکی قانونی برود، برای بررسی جراحات وارده، پزشکی قانونی مبلغ ۵۰ هزارتومان بابت آمدن به بیمارستان از حنیفه دریافت کرد.

غلام دستگیر و به پاسگاه منتقل شد. ۲۲ مردادماه پزشک قانونی ضربات وارده را تأیید و غلام به زندان منتقل شد.

..........

حنیفه را از سال ۱۳۹۰ می‌شناسم. زمستان آن سال با من تماسی گرفته شد مبنی بر این که زنی افغان دنبال شخصی می‏گردد تا با او حرف بزند. گفته بود: «کسی را پیدا کنین می‏‌خوام حرف بزنم!»

شال و کلاه کردم رفتم به آدرسی در گلشهر کرج. این‏‌گونه بود که دو سال پیش با حنیفه آشنا شدم.

در خانه‌ای فرسوده که کمتر شبیه خانه است، هفت نفری زندگی می‌کردند: پنج فرزند و شوهری معتاد. سال‌هاست برای تأمین هزینه‌های خانواده در خانه‌های مردم کار می‌کند؛ البته پسرانش هم کار می‌کنند. «حسن»، ۱۹ساله، چاه‏کن و بی‏سواد؛ «حسین»، ۱۸ساله، نان‏خشکی، بی‏سواد؛ «فریدون» ۱۳ساله، نان‏خشکی، محل تولد: ایران، فاقد شناسنامه، بی‏سواد؛ «سیامک» ۱۰ساله، نان‏خشکی، محل تولد: ایران، فاقد شناسنامه، بی‏سواد؛ و «فرهاد» ۵ساله، محل تولد: ایران فاقد شناسنامه و کارت. همگی دارای «کارت تردد» اما کارت‌هایی که تاریخ اعتبارشان گذشته است. 

حدود سیزده - چهارده سال پیش همراه شوهر و دو فرزندش (حسن و حسین) به ایران مهاجرت می‏‌کند. در طول اقامت در ایران صاحب سه پسر می‏‌شود. حنیفه هر پنج فرزند را خود به تنهایی و در خانه به دنیا آورده‏ است.

حنیفه زنی ا‏ست سخت‏کوش و بی‏دریغ؛ زنی که اگر ببینیدش نمی‏‌توانید دوستش نداشته باشید. در سخت‏ترین شرایط لبخند در چهره‏اش پهن می‏‌شود و تو را تا مرز جنون راهنمایی می‏‌کند؛ حتی روی تخت بیمارستان با شکاف عمیق چاقو بر شکم.

پسران، تشنه‌ی انتقام از پدر

حنیفه معتقد است خداوند نصیب او کرده است که به ایران بیاید. پسرانش را یاد داده است در مقابل کتک‏هایی که از پدر می‏‌خورند، احترام پدر را داشته باشند، دست روی پدر بلند نکنند و زور بازویشان را مهار کنند. پسرها نیز تا دو سال پیش حرف مادر را اطاعت می‏کردند. طبیعی است حنیفه برای در امان ماندن فرزندانش و این که مبادا پسران احترام پدرشان را بشکنند، خود را حائل پدر و فرزند قرار می‏داد و بیشترین ضربات نیز نصیبش می‏شد.

حنیفه هرگز تصور نمی‏کرد روزی پسران در برابر پدر قد علم کنند، اما سرانجام شد آن چیزی که حنیفه نمی‏‌خواست. حسین، کتک‌های پدر را تاب نیاورد، شورید و سنگینی دست و لگدهایش غلام را با پای شکسته راهی بیمارستان کرد؛ همان بیمارستانی که الان حنیفه نیز آنجا بستری‏ست.

غلام زمین‏دار بود در افغانستان و اوضاع مالی خوبی داشت. در کشورش ابتدا به تریاک اعتیاد پیدا کرد و سپس در ایران به شیشه و کراک روی آورد ... مصرف غلام زیاد شد، اموال خانه به یغما رفت و به همان میزان بچه‌هایش را بیشتر کتک زد.

وقتی به دیدن حنیفه رفتم، غلام در کمپی دوران ترک را می‏‌گذراند. هزینه‏‌ی کمپ هر ۲۰ روز ۲۰۰هزار تومان بود که حنیفه از راه کارکردن در خانه‏ ها ـ گاه در یک روز چند نوبت ـ و پسرها با جمع‏‌آوری نان خشک، آن را تأمین می‏‌کردند تا بلکه غلام سلامتی خود را بازیافته و به خانه برگردد. او قبل از بستری شدن در کمپ هم به مدت دو ماه به جرم مصرف مواد مخدر در زندان بود.

آن روز سرد زمستانی، سیامک می‏گفت: «بابام رو دوست دارم. می‌خوام که زود بیاد خونه. اما اگه دوباره شروع کنه به کشیدن، با چاقو می‏کشمش!» و فریدون می‌گفت: «از بابام بدم میاد. اما دوست دارم ترک کنه و برگرده خونه.»

حسین به دلیل کتک‌کاری با پدر، مدتی خانه را ترک کرد و در باشگاه بدنسازی پناه جست و به شکل غیر متعارفی مورد حمایت مدیر باشگاه قرار گرفت. حنیفه در غیاب غلام خیلی تلاش کرد تا حسین را مجاب کند و به خانه برگرداند.

گفتگوی من با حسین در بیمارستان اتفاق افتاد؛ وقتی مادرش روی تخت بیمارستان بود. تا آن روز او را ندیده بودم. کینه‏‌ی پدر بدجور کنج دلش آشیانه کرده است. او انتقام گرفتن را راه حل تمام مشکلات خانواده می‏داند. انتقام با آتش!

امیدوارم سازمان یا ارگانی حنیفه و فرزندانش را تحت پوشش بگیرد تا پسرانش بتوانند تحصیل کنند. یقیناً فریدون و سیامک و فرهاد بیشترین آسیب و صدمه را از جانب غلام دیده‌اند. کشتن و آتش‌زدن پدر دغدغه‌ی این روزهای پسران حنیفه شده است.

حنیفه در انتظار کمک

سال ۹۱ پس از رایزنی‌های زیاد با مؤسسه‌ی «کیانا»، با کمک فردی خیّر، حنیفه به خانه‌ی دیگری در میانجاده‌ی کرج نقل مکان کرد. هنوز منزل جدید را ندیده‌ام. در منزل جدید سال اول ظاهراً مبلغ دویست‌هزار تومان پول پیش و ده‌هزار تومان اجاره می‌دادند؛ اما امسال بابت همان خانه مبلغ شش میلیون تومان پول پیش و صدوهشتادهزار تومان اجاره می‌دهند. حنیفه نمی‌تواند عهده‌دار تأمین این هزینه‌ها باشد.

حالا حنیفه‌ی جوان ناتوان از تأمین هزینه‌های درمانش و هزینه‌های زندگی است و هیچ ارگانی هم برای حمایت از این دسته از زنان آسیب‌دیده‌ی افغان پا پیش نمی‌گذارد. این روزها زنان افغان آسیب‌پذیرترین قشری هستند که از آنها غفلت می‌شود.

این متن، همراه چند تصویر از محل زندگی حنیفه، در سایت کانون زنان ایرانی منتشر شد. (اینجا) 

یانوش گلوواتسکی، خالق کمدی‌های تلخ مهاجرت


نام «یانوش گلوواتسکی» (Janusz Głowacki) نمایشنامه‌نویس لهستانی ساکن آمریکا، برای دوستداران هنر نمایش در ایران ناآشنا نیست. تا کنون ترجمه‌ی فارسی دو نمایشنامه‌ از او منتشر شده است: «خانه» و «آنتیگونه در نیویورک». «خانه» را که «فرزانه قلیزاده» ترجمه کرده، نشر «نیلا» سال ۱۳۸۶ در سری کتاب‌های کوچک خود به چاپ رسانده و «آنتیگونه در نیویورک» را با ترجمه‌ی «حسن ملکی» نشر «تجربه» منتشر کرده است. نمایشنامه‌ی اخیر در ایران شهرت بیشتری دارد؛ چراکه هم ترجمه‌‌اش تا ۱۳۸۸ سه بار تجدید چاپ شده و هم سال ۱۳۸۶، «هما روستا» آن را در تالار مولوی به روی صحنه برده است.

وقایع هر دو نمایشنامه‌ در نیویورک می‌گذرد و شخصیت‌های هر دو اثر مهاجران ساکن این شهرند؛ شهری که «فلی»، لهستانیِ بی‌خانمانِ نمایشنامه‌ی «آنتیگونه در نیویورک» درباره‌ی آن می‌گوید: «توُ این شهر هیچی دیگه جا نداره. همین پارک دیگه جا نداره. خدای من! اینجا نیویورکه، سیبِ بزرگ، نه یه آشغال‌دونی مثلِ سنْ خوان. [با افتخار] بلندترین ساختمون‌ها و عمیق‌ترین قبرها اینجاند...»(ص۲۴)

در نمایشنامه‌ی «خانه» سه نقش وجود دارد: «ویتِک»، «اُلِک» و «نمایشنامه‌نویس» که هر سه لهستانی‌اند و مرد. دو شخصیت نخست ـ که نقش‌های اصلی نمایش‌اند ـ مثل خیلی از لهستانی‌هایی که به آمریکا مهاجرت کرده‌اند در تمیزکاری و مرمت خانه‌ها تخصص دارند و «نمایشنامه‌نویس»، شخصیتِ «دست‌وپاچلفتی و شلخته‌»ای که «در لهستان برای خودش کسی بوده»، به سفارش یکی از هموطنان مهاجرش در کنار دو نقش نخست مشغول کار شده است.

چنانچه از دیالوگ‌های ردوبدل شده بین وُلِک و ویتِک برمی‌آید، اگرچه این دو به شدت درگیر باورهای کاتولیکی هستند، گاه به رغم داشتن تعصبات، دست به رفتارهایی می‌زنند که کاملاً ناسازگار با اصول مذهبی‌شان است.

در هر دو نمایشنامه اتفاقی تقریباً مشابه روی می‌دهد: در نمایشنامه‌ی خانه، ویتک به زن مورد علاقه‌اش که در لهستان ساکن است درباره‌ی وضعیت زندگی‌اش در نیویورک دروغ می‌گوید تا او را به آمریکا بکشاند:‌
ویتک: ... آخه بهش گفتم با من بیا، من حالا یه پِنت‌هاوس دارم با یه دربون.
الک: چرا همچین حرفی زدی؟
ویتک: چرا؟ چرا؟ خب دوستش داشتم. اگه دربون نداشتم که باهام عروسی نمی‌کرد.(ص۱۶)

و در «آنتیگونه در نیویورک» فلی که با دروغ‌پردازی درباره‌ی زندگی‌اش در آمریکا، دختر مورد علاقه‌اش را از لهستان به نیویورک کشانده، خود را از چشم او پنهان می‌کند. دوست روسش، ساشا، می‌گوید از فرط خجالت خودت را قایم کردی. فلی که منکر ماجراست، می‌پرسد باید از چی خجالت می‌کشیدم؟

ساشا:[پارک را نشان می‌دهد.] از این. جنابعالی بهش گفته بودید یه خونه‌ی سه‌خوابه داری، دربون داری، ماشین داری.(ص۶۱) ... بعدش وقتی «یولا» اومد اینجا دنبالت، رفتی قایم شدی توُ اون بوته و بیرون نیومدی. ... من باهاش حرف زدم. یه ریز گریه می‌کرد. التماست می‌کرد از پشت بوته‌ها بیایی بیرون. تو نیومدی. روز بعد گذاشت رفت؛ برگشت لهستان.(ص۶۲)

اتفاق‌های نمایش خانه در آپارتمانی در خیابان پنجم نیویورک روی می‌دهد و ماجراهای نمایش آنتیگونه در نیویورک در یکی از پارک‌های این شهر. در نمایش دوم «ساشا»، «فلی» و «آنیتا» (شخصیت زن) بی‌خانمان‌‌های مهاجری هستند که در آمریکا جز آسمان سرپناه دیگری نصیب‌شان نشده است! ساشا یهودی است و اهل روسیه، فلی لهستانی است و آنیتا اهل پورتوریکو.

در ابتدای نمایش، پلیسی وارد صحنه می‌شود و کمی درباره‌ی بی‌خانمان‌ها به تماشاگران توضیح می‌دهد: «همین اول بگم، من هیچ دشمنی‌ای با اون‌ها ندارم. اون‌ها هم مثل من و شماند، فقط خونه ندارند... باید بگم اینها فقط آمریکایی نیستند. بعضی‌هاشون از کشورهای دیگه اومده‌ند. چندتایی‌شون به هوای آزادی سیاسی اومده‌ند، اما بقیه‌شون فقط اومدند سطح زندگی‌شون بره بالاتر... این آدم‌ها برداشت عجیبی از زمان دارند. مثلاً ما سال‌ها رو در نظر می‌گیریم، اینها ساعت‌ها رو. یه مثال براتون می‌زنم: ما شب‌ها می‌خوابیم؛ درسته؟ چرا؟ چون قاعده‌ش اینه. اما اینها روزها می‌خوابند، چون به نظرشون اینطوری امن‌تره.»(ص۸)

این نمایشنامه با طنز تلخش زندگی دردناک مهاجران را به تصویر می‌کشد. علاوه بر نیازهای معیشتی، مانند سایر انسان‌ها، نیاز به عشق هم از نیازهای اساسی بی‌خانمان‌هایی است که گاه به هم جفا می‌کنند و گاه از هیچ وفایی در حق یکدیگر دریغ ندارند.

گلوواتسکی نیش و کنایه‌ به دیکتاتوری سوسیالیست‌ها را فراموش نمی‌کند. ساشا، که وقتی در شوروی زندگی می‌کرده سر در دنیای نقاشی داشته، می‌گوید: «خلاصه با یه نقاش دیگه یه نمایشگاه توُ لنینگراد گذاشتیم. کارهای من آبستره بود. برای همین هم راستش طالب تابلوهای من نبودند. اما سرپرست گالری یکی از شاگردهای پدرم بود. این شد که یکی‌ش رو گرفتند. بعد برژنف اومد اون رو دید. از جلوی بقیه‌ی تابلوها تندی رد شد. فقط جلو تابلوی من وایستاد. مدت زیادی بهش خیره شد و دست‌آخر بهش تف کرد... به هر حال اون آخرین نمایشگاه من در روسیه بود. سرپرست گالری من رو توُ مطبوعات کوبید و گفت که من بهش کلک زدم و شبونه اون هنر فاسد رو بردم به گالری اون...»(صص ۷۷ و ۷۶)

او بعداً از شوروی می‌گریزد، در آمریکا نمایشگاهی برپا می‌کند، اما سرانجام سر از کار بازسازی ساختمان درمی‌آورد. با فروپاشی زندگی زناشویی‌اش، دست از همه چیز می‌شوید و بازی روزگار او را به جمع کارتن‌خواب‌های نیویورک می‌کشاند. اگرچه ساشای نقاش از بهشت سوسیالیزم به بهشت سرمایه‌داری گریخته است، جز تیره‌روزی چیز دیگری از این دو جهان (سوسیالیزم و سرمایه‌داری) نصیبش نمی‌شود. شخصیت‌های دیگر گلوواتسکی نیز چنین‌ تجربه‌ای دارند: گریز از یک بدبختی به بدبختی دیگر؛ گریز از یک فلاکت به فلاکت دیگر.

آنیتا درباره‌ی خودش چنین می‌گوید: «یه وقتی [با مادرم] روزی هیجده ساعت کار می‌کردیم. پول جمع می‌کردیم هرچه زودتر برگردیم پورتوریکو. می‌خواستیم یه بودگا بخریم، یه خواربارفروشی که دورتادور درش چراغ‌های قرمز و آبی چشمک بزنه. عین درخت کریسمس، یا چراغ‌های ماشین‌های پلیس؛ از اون‌هایی که نورش می‌چرخه، قشنگ. ... مادرم توُ خیال خودش روزی رو می‌دید که پدرم، که با یه زن دیگه رفته بود، می‌آد توُ خواربارفروشی ما و از وضعی که به‌هم‌زدیم چشم‌هاش گرد می‌شه. اون وقت مادرم از اون پشت می‌آد بیرون و رو نشون می‌ده و می‌گه: «ما اینیم. همه‌ی اینها رو من درست کردم. هیچی‌ش هم مال تو نیست.» ... بابام جلوش زانو می‌زنه و التماس می‌کنه قبولش کنه، بگذاره براش کار کنه، اما مادرم تنها کاری که می‌کنه اینه که برمی‌گرده می‌ره و در رو پشت سرش می‌بنده. ... مادرم مُرد. هر چی جمع کرده بودیم خرج کردم توُ پورتوریکو خاکش کنم. بقیه‌‌ش رو هم برادرم به جیب زد و افتاد زندان...»(صص ۶۷ و ۶۶)

فلیِ سرگردان هم که از لهستان فرار کرده و آخرسر خانه‌ای جز لای بوته‌های پارکی در نیویورک قسمتش نشده، در تخیلش رؤیای بازگشت به وطن را می‌پروراند؛ رؤیایی ناممکن. او برای رسیدن به آمریکا یک کلیه‌اش را فروخته است: «... اگه بخوایی توُ زندگی سربلند باشی، باید یه کم ازخودگذشتگی کنی دیگه. هیچ می‌دونی اگه کلیه‌م رو توُ ورشو نفروخته بودم، پام به منهتن نمی‌رسید؟»(ص۴۱)

شخصیت‌های گلوواتسکی بی‌بهره از مهر سرزمین مادری‌اند و بی‌بهره از مهر سرزمینی که به آن مهاجرت کرده‌اند. همچنین در هر دو نمایشنامه زنی هست که شوهرش را رها کرده، ترجیح می‌دهد در کنار مردی ثروتمند روزگار بگذراند.

در مقدمه‌ی نمایشنامه‌ی خانه، درباره‌ی نویسنده چنین آمده است: «یانوش گلوواتسکی (متولد ۱۹۳۸، لهستان) در دانشگاه ورشو درس خوانده و در لهستان و سپس آمریکا نمایشنامه، فیلمنامه، رمان، داستان کوتاه و مقاله نوشته است... او در ماه آگوست ۱۹۸۰ به کارگران اعتصابی کشتی‌سازی‌ گدانسک پیوست و بعداً این تجربه را در رمانی به نام «این روز را به ما بده» نگاشت. رمان در لهستان توقیف شد، اما نسخه‌هایی از چاپ زیرزمینی‌اش در ۱۹۸۱ به خارج راه یافت و در سراسر جهان بازتاب داشت. در دسامبر ۱۹۸۱ هنگامی که گلوواتسکی برای نخستین اجرای کمدی سیاهش، نیمسوزها، در تئاتر رویال کورت به لندن سفر کرده بود، در لهستان حکومت نظامی برقرار شد و او به همین دلیل از بازگشت به کشور منصرف شد و سال بعد به نیویورک کوچید.»

وی که فیلمنامه‌ی «صید مگس‌ها» ساخته‌ی «آندره وایدا»، ۱۹۷۰، را نوشته، نمایشنامه‌ی آنتیگونه در نیویورک را سال ۱۹۹۳ و نمایشنامه‌ی خانه را در سال ۱۹۹۵ منتشر کرده است. نمایشنامه‌های دیگرش عبارتند از: ضربه(۱۹۷۴)، فوتبال(۷۶)، جزای زنا(۷۷)، نیمسوزها(۸۱)، فورتینبراس مست می‌کند(۸۶)، صید سوسک‌ها(۸۷)، خواهر چهارم(۲۰۰۰).

گلوواتسکی که خود به ترجمه‌ی انگلیسی آثارش نظارت می‌کند، چنانچه از دو اثر ترجمه شده‌اش به فارسی برمی‌آید، خالق کمدی‌های تلخی است که مخاطب را به دنیای زندگی مهاجران می‌برد؛ مهاجرانی رانده شده از سرزمین نیاکانی و درمانده در کشوری که به آن تعلق ندارند؛ مهاجرانی که در جست‌وجوی رفاه، یا تن به استثمار و تحقیر می‌دهند، یا مأمنی جز پارک نصیب‌شان نمی‌شود.

کتاب‌ها:
ـ خانه، یانوش گلوواتسکی، ترجمه: فرزانه قلیزاده، نشر نیلا، چاپ اول، ۱۳۸۶، پالتویی، ۲۴ صفحه.
ـ آنتیگونه در نیویورک، یانوش گلواتسکی، ترجمه: حسن ملکی، نشر تجربه و نشر هیچ، چاپ سوم، ۱۳۸۸، پالتویی، ۸۸ صفحه.

این یادداشت در وب‌سایت مرکز فرهنگی شهر کتاب منتشر شد(اینجا)

آرامگاه دکتر کلوکه؛ پزشک دربار قاجار در زمان محمدشاه و ناصرالدین‌شاه

کتر کلوکه، طبیب فرانسوی در اواخر سلطنت محمدشاه و اوایل حکفرمایی ناصرالدین‌شاه، پزشک دربار ایران بود. درباره‌ی او نوشته شده است: «بعد از پایان قرارداد دکتر «لابا» و ترک خاک ایران، رئیس‌الوزرای وقت ایران٬ با تجلیل از خدمات این پزشک فرانسوی٬ در نامه‌ای از دولت فرانسه می‌خواهد تا پزشک فرانسوی دیگری٬ جانشین وی شود. او در نامه‌ی خود بر این امر تأکید دارد که این پزشک باید آشنایی خوبی به بیماری نقرس و بیماری‏های عضلانی داشته باشد؛ زیرا «محمدشاه قاجار» به چنین بیماری‌ای مبتلا بوده است. بدین‏سان دکتر کلوکه(Cloquet) با حقوق سالیانه سه‏هزاروپانصد تومان و هزینه‌ی سفر به خدمت دربار محمدشاه درآمد.

گفته می‌شود که میرزا محمدعلی‌خان شیرازی در طی مسافرت‏اش در اواخر سلطنت محمدشاه به فرانسه٬ دکتر کلوکه را... ادامه‌ی مطلب و گزارش تصویری از مزار دکتر کلوکه، پزشک دربار قاجار را در اینجا  پی بگیرید و مشاهده کنید.

آرامگاه دکتر کلوکه؛ پزشک فرانسوی دربار قاجار. عکس: رها دلدار

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

همسر معنوی!

از بس شنیدیم «پدر معنوی»، «مادر معنوی»، «برادر معنوی» و «خواهر معنوی» هوس کردیم بدونیم داشتن «زن معنوی» و «شوهر معنوی» هم ممکنه یا نه؟ اگه اون همه نسبت‌های معنوی میسّره، چرا همسر معنوی میسر نباشه! نه؟! لابد بی‌دردسرتر از همسر واقعیه یا دلچسب‌تر.

فلانی به عنوان پدر معنوی قشر فلان، بهمانی به عنوان مادر معنوی حرکت بهمان، اون یکی به عنوان برادر معنوی جوانان فلان‌ و یکی دیگه هم خواهر معنوی جنبش بهمان! و حالا از پشت تریبون اعلام کنن از خانم یا آقای ... به عنوان همسر معنوی‌مان دعوت می‌کنیم لحظاتی چند در خدمت‌شان باشیم! : ) 

یا که می‌گن «من فلانی رو پدر/ مادر/ خواهر/ برادر معنویم می‌دونم.» اینبار بگن فلانی همسر معنویمه!

مأمور گشت ارشاد: خانم کی باشن؟
مرد: همسر معنویم هستن!

پزشکی ما؛ بیمارستان‌های ما

خبر سرقت از یک صرافی‌ در میدان فردوسی تهران را شنیده یا خوانده‌اید؟ پس از حادثه، دختر آسیب‌دیده از زخم‌ عمیق قمه را در چهار بیمارستان پذیرش نمی‌کنند؛ در بیمارستان پنجم زخمش را بخیه می‌زنند و می‌گویند: «چیز مهمی نیست و تا فردا مرخض می‌شود.» وضع جسمی دختر رو به وخامت می‌گذارد. پدرش او را به بیمارستان ششم می‌رساند. در بیمارستان ششم می‌گویند مصدوم باید فوری عمل شود. جراح بعد از اینکه چند ساعت در اتاق عمل برای نجات جان دختر تلاش می‌کند، می‌گوید: «دعا کنید! طهال و یک کلیه‌اش را خارج کرده‌ایم. وضعیت روده‌هایش هم خوب نیست و جراحت به آنجا هم رسیده است.‌» و ساعتی بعد دختر چشم از جهان فرو می‌بندد.

فارغ از رفتار چهار بیمارستان نخست که از پذیرش مصدوم سرباززده‌اند، ادعای بیمارستان پنجم پس از بخیه زدن زخم‌ها مبنی بر اینکه مصدوم تا فردا مرخص خواهد شد جالب است و دردناک. چطور نتوانسته‌اند عمق زخم را تشخیص بدهند و چطور نتوانسته‌اند بفهمند چند عضو داخلی مصدوم به شدت آسیب دیده است؟ این پزشکی امروز ماست؛ این وضع بیمارستان‌های ماست.

سطرهای زیر عین گفته‌های پدر مقتول است: «وقتی برگشتم دیدم دخترم خون‌آلود افتاده‌است. بلافاصله او را به بیمارستان چمران بردیم، اما در آنجا او را پذیرش نکردند. بعد به بیمارستان‌های آتیه و بهمن و لاله رفتیم؛ آنها هم قبول نکردند. سپس دخترم را به بیمارستان دادگستری بردیم. آنجا زخمش را بخیه کردند و گفتند چیز مهمی نیست و تا فردا مرخص می‌شود. وضعیت دخترم خیلی بد بود. نتوانستم طاقت بیاورم. می‌دیدم دخترم دارد جلوی چشمم پرپر می‌شود. دو ساعت بعد او را با رضایت خودم ترخیص کردیم و به بیمارستان پارسا بردیم. وقتی به آنجا رسیدیم پذیرش کردند و بلافاصله دکتر گفت باید عمل شود.

عمق جراحت خیلی زیاد بود. چند ساعت در اتاق عمل ماندند. حدود ساعت ۱۲ شب بود که دکتر از اتاق عمل بیرون آمد. وقتی وضعیت دخترم را پرسیدم گفت: «دعا کنید. طهال و یک کلیه‌اش را خارج کرده‌ایم. وضعیت روده‌هایش هم خوب نیست و جراحت به آنجا هم رسیده‌ است. تا جایی که امکان داشت آن را ترمیم کردیم.» دکتر گفت بقیه‌اش با خداست فقط دعا کنید. ما همگی در بیمارستان منتظر بهبود حال دخترم بودیم که خبر فوتش را دادند.»
 

کارتونی که بعد از بیست‌وهفت سال محقق شد!

کارتون زیر که مهرماه سال شصت‌وپنج در نشریه‌ی فکاهیون منتشر شده، کار جواد علیزاده است. ایشان بعد از به عینیت پیوستن مضمون اثر، آن را در پشت جلد شماره‌ی اردیبهشت ۹۲ نشریه‌ی طنز و کاریکاتور بازنشر کرده‌اند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منبع: وبلاگ نیمه‌شخصی جواد علیزاده(اینجا)

بنیان خانواده!


دو هفته پیش یک پیامک از نوع عمومی/اطلاع‌رسان که به صورت فله‌ای ارسال شده بود از گوشی من هم سردرآورد. متن پیامک برام جالب بود و برای همین نگهش داشتم. شاید شما هم خوش‌تون بیاد: «[...] خردسال‌ترین شرکت‌کننده در بیست‌ودومین مسابقات سراسری قرآنِ [...] در گفت‌وگوی اختصاصی با سایت [...]: معنویت حاصل از قرآن موجب تحکیم بنیان خانواده می‌شود

ناشران کوچک چگونه قربانی می‌شوند؟

ناشران کوچکی که در پی چاپ کتاب‌هایی بامحتوای جدی هستند و می‌خواهند استانداردهای نشر را تا جایی که ممکن است رعایت کنند، بیش از هر چیز دنبال کسب رضایت درونی‌اند. این‌ها قهرمانان بی‌نام‌ونشان دنیای کتاب‌اند. اگر این قسم ناشران نبودند، دنیای فرهنگ و ادبیات بسیاری کتاب‌ها را کم داشت و نویسندگان بسیاری بعد‌ها نمی‌توانستند فرصت کار با بنگاه‌های بزرگ چاپ کتاب را به دست بیاورند؛ زیرا در کشور ما ناشران کوچک بار اصلی معرفی نویسندگان جوان را بر دوش می‌کشند. ناشران کوچکِ متعهد، نویسندگان بسیاری را به دنیای کتاب معرفی کرده‌اند؛ نویسنده‌هایی که بعد‌ها به برگ‌های برنده‌ی ناشران بزرگ بدل شده‌اند. اگر ناشران کوچک نبودند، آیا ناشران بزرگ زحمت کشف و معرفی این نویسنده‌ها را متحمل می‌شدند؟

ناشران کوچکی که جز به چاپ کتاب‌های باارزش رضایت نمی‌دهند، در واقع انسان‌های شوریده‌سری هستند که مسیر کار را برای نویسندگان جوان و نیز برای بنگاه‌های بزرگ نشر هموار می‌کنند. اگرچه ناشران کوچک متعهد، با تمام توان در پی تولید و عرضه‌ی کتاب‌های باکیفیت‌اند، دیده نمی‌شوند و نام‌ونشانشان در هجمه‌ی گسترده‌ی بنگاه‌های بزرگ گم می‌شود. آیا همه‌ی کتاب‌های خوبی که خوانده‌اید متعلق به ناشران بزرگ بوده است؟ اگر آری، پس شهرت ناشران بزرگ باعث شده ناشران کوچک را نادیده بگیرید؛ و اگر نه، آیا نام این ناشران کوچک در خاطرتان مانده است؟

 ناشران کوچکِ متعهد شاید در طول سال بیش از پنج شش عنوان کتاب منتشر نکنند، اما با توجه به کم نبودن تعدادشان، در کنار یکدیگر یکی از پایه‌های اصلی فرهنگ مکتوب ما به حساب می‌آیند؛ پایه‌ای که اجزاء تشکیل‌دهنده‌ی آن در یخبندان بی‌اعتنایی مدام فرسوده می‌شود. ناشر کوچک متعهد، نه دنبال شهرت است، نه دنبال ثروت. دغدغه‌ی این ناشران چیزی جز کتاب نیست. این‌ها آوازخوان‌های ناشناخته‌ای هستند که به رغم اصالت‌ هنرشان، اغلب به دلیل سلیقه‌‌ها، گرایش‌ها و وسواس‌های ویژه‌شان، یا از ورود به جریان تجاری فرهنگ بازمانده‌اند، یا هرگز چنان سودایی در سر نپرورانده‌اند. این ناشران تحقیر می‌شوند، تمسخر می‌شوند، سرکوب می‌شوند، اما تا جایی که بتوانند، می‌کوشند به حیات خود ادامه دهند؛ زیرا به محتوایی که عرضه می‌کنند باور دارند و معتقدند اگر به حمایت از آن محتوا نپردازند، دیگران کمر به قتل آن خواهند بست.

ناشر کوچک متعهد، لاجرم معترض است؛ معترض به سلیقه و داوری بنگاه‌های بزرگ. او صداهای ضروری‌ای را بازتاب می‌دهد که در کوران تجارت فرهنگ و باندبازی‌ها و گروه‌گردانی‌های فرهنگی مغفول مانده است. هرچند شاید صدای متفاوتی که ناشر کوچک بازتاب می‌دهد، به وضوح شنیده نشود، باز صدایی است که از لای دیوارهای ضدصدای جریان‌های غالب رهایی یافته و احتمال شنیده شدن پیدا کرده است.

کتاب‌های ناشران کوچک متعهد، به ندرت ممکن است در فهرست پرفروش‌ها قرار بگیرد. ناشران کوچک در قیاس با بنگاه‌های بزرگ، به نوعی کار زیرزمینی انجام می‌دهند. گرایش خریداران به تهیه‌ی کتاب‌های پرفروش، آسیب‌های جدی‌ای را بر پیکر ناشران کوچک وارد می‌کند. تهیه‌ی فهرست پرفروش‌های هفته یا ماه از سوی کتابفروشی‌های بزرگ و نصب آن در فروشگاه‌ها‌، اغلب به انتخاب و سلیقه‌ی خریدار جهت می‌دهد. بار‌ها شنیده‌ام خریداری از متصدی کتابفروشی پرسیده است: «میز پرفروش‌هایتان کدام است؟» و بدین ترتیب خریدار به جای کندوکاو در قفسه‌ها و به جای کلنجار رفتن با کتاب‌ها، ترجیح داده کتابش را بین کتاب‌هایی انتخاب کند که ـ ظاهراً ـ دیگران بیشتر آن را خریده‌اند. این شاید به نوعی پیروی از مد باشد، شاید نشانه‌ی فقدان تفکر مستقل باشد، شاید نوعی ترس از انتخاب در پس این رفتار نهفته باشد، نوعی فقدان اعتماد به نفس و... به هر روی، به پسند خریدار به همین راحتی سمت‌وسو داده می‌شود و در این سمت‌وسوی داده شده، صدافسوس که نمی‌توان ردی از کتاب‌های خوب ناشران کوچک پیدا کرد.

نادیده گرفته شدن از طرف شرکت‌های پخش و بازاریابان کتاب نیز آفت دیگری است که همواره خرمن مختصر ناشران کوچک را با خطر نابودی روبه‌رو می‌کند. «پخشی‌ها» ترجیح می‌دهند فقط کتاب‌های ناشران معروف را توزیع کنند و ناشران کوچک نامعروف برای کسب شایستگی پخش شدن کتاب‌هایشان باید سال‌ها چشم انتظار بمانند. حرف پخشی‌ها هم از جنبه‌ای غیر منطقی به نظر نمی‌رسد: «مردم این نشر‌ها را نمی‌شناسند؛ بنابراین کتاب‌‌هایشان فروش نمی‌رود.» ناشران کوچک پولی ندارند که برای معرفی و تبلیغ کتاب‌هایشان در روزنامه‌ها و مجله‌ها صرف کنند؛ و از آنجا که شنا در جهت مخالف جریان آب را انتخاب کرده‌اند، به عنوان بازتاب‌دهنده‌ی صداهایی متفاوت یا کم‌مخاطب، کتاب‌هایشان اغلب مورد توجه دبیران بخش‌های ادبی و فرهنگی رسانه‌ها قرار نمی‌گیرد. بنگاه‌های بزرگ رابطه‌ی خوبی با رسانه‌ها برقرار کرده‌اند و در این عرصه نیز ناشر کوچک معمولاً از هیچ فرصتی برخوردار نیست.

ناشران کوچک متعهد بسیار بیشتر از ناشران بزرگ و نامدار، از انتشار آثارشان شادمان می‌شوند. انتشار هر کتاب آن‌ها را مشعوف می‌کند و نشانه‌های رضایت درونیشان را می‌توان در رفتار و در چهره‌شان مشاهده کرد. انتشار هر عنوان کتاب برای چنین ناشرانی در حکم فتحی است به یاد ماندنی؛ در حالی که شاید صاحبان بنگاه‌های بزرگ به ندرت از انتشار کتاب‌های جدید چنان شادمان شوند.

ناشر کوچک متعهد، برای مضون اثر و به کیفیت چاپ کتاب اهمیت بسیاری قائل است. نشر برای او دکانی برای پول درآوردن نیست؛ که اگر بود، مثل خیل سیاهی‌لشگر ناشران بی‌مایه می‌رفت سراغ بازنشر بی‌کیفیت و بی‌اذن ‌و اجازه‌ی آثار آل‌احمد، شریعتی، فروغ، نیما، سپهری، بهرنگی، شاملو، اخوان، مشیری و... یا در نازل‌ترین سطح ممکن به چاپ متون کهن فارسی اقدام می‌کرد. بازار کتاب‌های بی‌ارج و فاقد بار علمی در حوزه‌های روان‌شناسی، گیاهان دارویی و... هم که بسیار داغ است؛ اما ناشر کوچک متعهد سراغ هیچ یک از این شعبده‌بازی‌ها نمی‌رود.

ناشران کوچک متعهد سرمایه‌ای بیش از آنچه برای نشر کتاب‌ها هزینه می‌کنند، در اختیار ندارند. این‌ها منتشر می‌کنند، به امید اینکه روزنه‌ای رو به دنیای ادبیات و فرهنگ بگشایند. این‌ها کار می‌کنند تا تغییر دهند؛ تا مسیرهای جدیدی به روی دوست‌داران کتاب بگشایند.

کدام نویسنده است که دوست نداشته باشد کتابش را ناشری بزرگ چاپ کند؟ کتابی که آن را ناشری بزرگ چاپ کرده، دیده می‌شود، خریده می‌شود، در موردش بحث می‌شود؛ اما کتاب خوبی که ناشر کوچک متعهد چاپ کرده...

اگر نبود حس آرامش و لذت درونی، آیا ناشران کوچک در گردونه‌ی سرگیجه‌آور نشر ایران می‌توانستند برای ادامه‌ی بقا به تلاششان ادامه بدهند؟

کمی از نام‌ها یا «برند»‌های مطرح نشر فاصله بگیریم. مطئن باشید دست خالی کتابفروشی‌ها را ترک نخواهید کرد. سعی کنیم نام‌ها و کسانی را که از فرصت دیده شدن محروم مانده‌اند، ببینیم، بخوانیم و بشنویم. اجازه ندهیم سلیقه‌مان وفق نظر بنگاه‌های بزرگ شکل بگیرد. اگر درباره‌ی کتابی در رسانه‌ها بحث نشود، اگر برای کتابی در فرهنگسرا‌ها برنامه‌ی رونمایی گرفته نشود و اگر کتابی در ویترین کتابفروشی‌ها جا خوش نکند، دلیل بر بی‌مایگی آن نیست.

به زودی نمایشگاه کتاب تهران میزبان کتاب‌خوان‌های سراسر ایران خواهد شد. متأسفانه اغلب علاقه‌مندان، مستقیم سراغ ناشران مطرح می‌روند و از تماشای ویترین ناشران متعهد نا‌شناس پرهیز می‌کنند. کافی است کمی تأمل داشته باشیم تا بتوانیم موضوعات و مضامین دلخواه‌مان را در میز ناشران کوچک نیز بیابیم. گاهی ناشری شهرستانی پیدا می‌شود که چندین کتاب باارزش منتشر کرده، اما به جرم شهرستانی بودن، هرگز از فرصت دیده شدن بهره‌ای نبرده است. نشر ایران فقط چند بنگاه بزرگ نیست. ناشران کوچک به توجه کتاب‌خوان‌ها نیاز دارند تا کتاب‌های بیشتری را از خطر مرگ نجات دهند. با بی‌توجهی از مقابلشان رد نشویم!

این یادداشت در وب‌سایت مرکز فرهنگی شهرکتاب منتشر شد(اینجا)

بازگشت به کابوس‌های مکرر

گذری بر مضمون مهاجرت در کتاب «سرگیجه» نوشته‌ی ژوئل اگلوف

«جریان عادی اینجا فریادهایی است که در رودی از خون غرق می‌شود؛ تکان و لرزه، چشم‌های برگشته، زبان‌های آویزان، بهمنی از امعاء و احشاء، سرهایی که قِل می‌خورد، گاوهایی که پوستشان مثل موز کنده می‌شود، خوک‌های رنگ‌پریده‌ی شقه‌ شده، حیواناتی که از پا آویزان می‌شوند، پشت سر هم می‌گذرند و مدام کوچک‌تر می‌شوند، و ما با سر و صورتِ غرق خون و چکمه‌های پر از عرق کار می‌کنیم؛ در جنب‌وجوش هستیم، فریاد می‌زنیم، گاهی بلند‌تر از حیوانات؛ با هم دعوا می‌کنیم یا ادایش را درمی‌آوریم؛ با صدای بلند برای لاشه‌ها آوازهای اپرایی می‌خوانیم، برای خوک‌ها آوازهای رکیک می‌خوانیم، وقت نفس کشیدن نداریم، باید ضرب‌آهنگ را حفظ کنیم. سرمان در امعاءواحشاء فرو رفته، دست‌هایمان در حال زیرورو کردن است و کارد‌هایمان مشغول بریدن...»(سرگیجه، ص۱۲)

سرگیجه. اگلوف. «سرگیجه»، اثری است داستانی از «ژوئل اگلوف»، نویسنده و فیلمنامه‌نویس فرانسوی که «موگه رازانی» آن را به فارسی ترجمه کرده است. راوی در شهری زندگی می‌کند که هوا و محیط اطرافش به غایت آلوده است. او که در کشتارگاه به کار مشغول است، با مادربزرگش زندگی می‌کند و تصمیم دارد روزی زادگاهش را ترک کند، «اما راه انتخاب همیشه باز نیست.»

 راوی در ابتدای اثر، محیط زندگی‌اش را چنین معرفی می‌کند: «از نظر آب‌ و هوا هم بخت با ما یار نیست. تا جایی که به خاطر دارم اینجا همیشه همین قدر گرم و همین قدر تاریک بوده است. هرچه ذهنم را زیر و رو می‌کنم، یک ذره هوای خنک هم به یاد نمی‌آورم. خاطره‌ای از باز شدن آسمان ندارم، یا حتی از سوراخ شدن این لحاف خاکستری که بعضی روز‌ها حتی تا روی سرمان پایین می‌آید و اگر باد بلند نشود، روز‌ها و گاهی هفته‌ها از صبح تا شب ما را در مه فرو می‌بَرد. به طور قطع محیط سالمی نیست. بچه‌ها رنگ‌پریده‌اند، پیر‌ها درست پیر نشده‌اند. در واقع تشخیص این دو از هم همیشه ممکن نیست. به هر حال من که اطمینان دارم تا آخر عمر اینجا نخواهم ماند. با همه‌ی اینکه می‌گویند همه جا مثل هم است، با همه‌ی اینکه می‌گویند محل‌های بد‌تر از این هم وجود دارد، اما یک روز به دیدن جاهای دیگر خواهم رفت...» (ص۷)

 اما مگر کنده شدن به همین سادگی‌هاست؟ «می‌دانم روزی که از اینجا بروم، غمگین خواهم شد. حتماً چشم‌هایم از اشک‌تر می‌شود. به هر حال ریشه‌های من اینجاست. تمام فلزات سنگین را مکیده‌ام، رگ‌هایم پر از جیوه است و مغزم مملو از سرب. در تاریکی می‌درخشم، پیشابم آبی‌رنگ است، ریه‌هایم مثل کیسه‌ی جاروبرقی پر است و با این حال، می‌دانم روزی که از اینجا بروم، حتماً اشکم سرازیر می‌شود. طبیعی است، من اینجا به دنیا آمده‌ام و بزرگ شده‌ام. هنوز هم به یاد دارم چطور در بچگی جفت‌پا توی چاله‌های روغن می‌پریدم و وسط زباله‌های بیمارستانی غلت می‌زدم. هنوز صدای مادربزرگ را می‌شنوم که با فریاد به من می‌گفت مراقب لوازمم باشم. لقمه‌هایی که با گریس سیاه برای عصرانه‌ام آماده می‌کرد... و مربای لاستیکی سیاهی که مزه‌ی پرتقال تلخ، اما کمی تلخ‌تر می‌داد... من کنار خط آهن بازی کرده‌ام، از تیرهای برق بالا رفته‌ام، توی حوض‌های تصفیه آبتنی کرده‌ام. و بعد‌ها، در گورستان ماشین‌ها... اما به هر حال خاطره‌اند. آدم حتی به بد‌ترین جا‌ها هم دلبستگی پیدا می‌کند؛ مثل دوده‌ای که به ته بخاری می‌چسبد.» (ص۹)

صفحه‌های کتاب سرشار از تصاویر دردناک زندگی راوی و شرایط تیره‌ی محیط زندگی اوست. باید کتاب را بخوانید تا هم با جزءبه‌جزء سیاهی زندگی راوی آشنا شوید و هم شاید ‌گاه با او احساس قرابت داشته باشید.

«به «بورچ» که بیرون به من ملحق شده است می‌گویم:
ـ اینکه نشد زندگی.
یک فنجان به اصطلاح قهوه از دستگاهی که از شش ماه پیش به این طرف چیزی جز آب جوش تحویلمان نمی‌دهد، به طرفم می‌گیرد و می‌گوید:
ـ ولی زندگیِ ماست.
همان طور که لیوان را به دهانم نزدیک می‌کنم با غرولند می‌گویم:
ـ بله، اما من دیگر این زندگی را نمی‌خواهم. به زودی از اینجا می‌روم.
ـ و می‌خواهی کجا بروی؟
با شکلکی زیرکانه جوابش را می‌دهم، مثل کسی که می‌خواهد بگوید در این باره فکرهایی دارم، اما ترجیح می‌دهم از آن حرفی نزنم؛ در حالی که واقعاً نمی‌داند می‌خواهد چه غلطی بکند.» (ص۳۸)

البته یادداشت حاضر کوشیده فقط با برجسته کردن موارد مربوط به مهاجرت، خواننده‌ی احتمالی را به صورت پررنگ با یکی از مضامین اصلی کتاب آشنا کند و مروری بر کل مضامین داستان نیست.

ماهیگیری یکی از تفنن‌هایی است که برخی اهالی محل سکونت راوی روزهای تعطیل، خود را با آن سرگرم می‌کنند. «اگر چیزی نداشته باشی سر قلاب بزنی، مهم نیست؛ نباید نگران باشی. کافی است قلاب را توی آب بیندازی و بعد از چند ثانیه حتماً چوب‌پنبه زیر آب می‌رود. موضوع این نیست که ماهی‌های اینجا احمق‌تر از ماهی‌های جاهای دیگر هستند؛ مسأله فقط این است که می‌خواهند از آب بیرونشان بیاوری، از آنجا نجاتشان بدهی. بیرون از آب بهتر می‌توانند نفس بکشند؛ به علاوه سوزش و خارش بدنشان هم کم می‌شود. به همین دلیل خوشحال هستند. بعد می‌توانی هر کار بخواهی با آن‌ها بکنی. ولشان کنی روی علف‌ها تا بمیرند، سرشان را به سنگ بکوبی، کافی است که فقط آن‌ها را به دلیل اینکه کوچک یا زشت هستند، دوباره به رودخانه نیندازی. تنها خواسته‌ی آن‌ها همین است. توقع زیادی ندارند.» (ص۴۱)

در صفحه‌ی ۸۶، بین راوی و دوست صمیمی‌اش «بورچ» چنین گفت‌وگویی شکل می‌گیرد:
«راوی: راستی، کریسمس چه کار می‌کنی؟
بورچ: کریسمس؟ مگر نگذشته؟
ـ خب نه، سه هفته‌ی دیگر است.
ـ حتماً با کریسمس سه سال پیش اشتباه گرفتم...
ـ حتماً. خب چه کار می‌خواهی بکنی؟
ـ درست نمی‌دانم. شاید برای خودم میگو بخرم و آواز شب شیرین را بخوانم.
ـ باید به خانه‌ی ما بیایی. این طوری بیشتر خوش می‌گذرد.
ـ خیلی لطف می‌کنی. نه نمی‌گویم.»

حضور بورچ در خانه‌ی راوی فصل بعدی داستان را شکل می‌دهد. بورچ با خودش نوشیدنی‌ گازداری را به خانه‌ی راوی می‌برد. او این نوشیدنی را ده سال پیش در بازی تیراندازی در جریان یک جشن برنده شده است. بورچ می‌گوید: «ده سالی می‌شود که آن را برای مناسبت‌های بزرگ نگه داشته‌ام.» حضور در جشن کریسمس در خانه‌ی راوی و مادربزرگش، بعد از ده سال بزرگ‌ترین مناسبت زندگی بورچ است...
بعد از جشن، بورچ و راوی شروع به گفت‌وگو می‌کنند و مادربزرگ چرتش می‌گیرد....
«بورچ: راستی، بالاخره کی می‌روی؟
انگشت سبابه‌ام را روی بینی می‌گذارم تا بفهمانم ساکت شود. اما‌‌ همان هم برای هوشیار کردن مادربزرگ کافی بود.
ـ چی؟ کجا می‌خواهی بروی؟
ـ هیچ کجا مادربزرگ، نگران نشو. بخواب.
و دوباره می‌خوابد.» (ص۹۴)

بعد از شب‌نشینی کریسمس، راوی می‌خواهد دوستش را تا ایستگاه اتوبوس بدرقه کند، که باران می‌گیرد. توصیف او از باران چنین است: «وقتی باران گرم و چرب روی سرمان می‌ریزد، زود متوجه ماجرا می‌شویم. بارانی که تمام گردوغبار معلق در هوا را با خود پایین می‌آورد. و مثل روغنی که از ماشین تخلیه شده باشد، با قطره‌های درشت رویمان می‌ریزد.» (ص۹۸)

و کتاب چنین به پایان می‌رسد: «به محض اینکه وسط یک کابوس بیدار می‌شوی، باید به این فکر باشی که باید دوباره به آن برگردی.
صبح به تصوری که از صبح داری شباهت ندارد. اگر عادت نداشته باشی، حتی متوجه آن نمی‌شوی. تفاوت آن با شب خیلی ظریف است. باید باریک‌بین باشی. فقط یک پرده روشن‌تر است. حتی خروس‌های پیر هم دیگر تفاوت بین آنها را تشخیص نمی‌دهند.
بعضی روز‌ها، چراغ خیابان‌ها خاموش نمی‌شود. اما خورشید بالا آمده، حتماً یک جایی، بالای افق، پشت مه، دود، ابر غلیظ و ذرات غبار قرار دارد.
هوای بد یک شب قطبی را تصور کنید. روزهای آفتابی ما به آن شباهت دارد.» (ص۱۰۱)

مشخصات کتاب: سرگیجه، ژوئل اگلوف، ترجمه: موگه رازانی، نشر کلاغ، تهران، ۱۳۹۱، ۱۰۱ صفحه، قیمت: چهار هزار تومان.

این یادداشت در وب‌سایت مرکز فرهنگی شهرکتاب منتشر شد(اینجا)