احیاء دوباره تئاتر کودک در اردبیل
یادداشتی پیرامون نمایش «قصهی دخترک و جنگل زیبا»
«شادی حق بچههاست؛ به حقوق بچهها احترام بگذاریم.»
جملهی پیشین شعار ثابت «بچهها... گلآقا» بود که همیشه روی جلد مجله و بالای
لوگوی آن به چاپ میرسید. در دبستان گلآقا، طنز علاوه بر تقسیمبندیهای رایج
ادبی، با توجه به گروه سنی مخاطب نیز بخشبندی میشد. ... بر اساس شعار فوق، در
هفتهنامهی «بچهها... گلآقا» شرط لازم برای انتشار آثار، شادیآفرینی بود؛ شرط
لازمی که با مفید و پاکیزه بودن مطلب کامل میشد و میتوانست در اختیار مخاطب قرار
بگیرد... . آنچه آمد برداشت آزادی بود از یادداشت علی زراندوز که آذر 88 در ویژهنامهی
نهمین جشنواره مطبوعات کودک و نوجوان از طرف کانون پرورش فکری به چاپ رسیده است. این
چند سطر نشان میدهد اولویت نخست گلآقا در طنز کودک، شادیآفرینی و اولویت بعدیاش
سودمندی و پاکیزگی متن بوده است.
در دههی نخست بهمن، غبار سکون از آمفیتئاتر
مجتمع فرهنگی فدک زدوده شد و پس از گذشت نزدیک به پانزده سال از اجرای آخرین نمایش
ویژهی کودکان در اردبیل، نمایش «قصهی دخترک و جنگل زیبا» به نویسندگی پرهام
دلدار و به کارگردانی حسن شیخزاده به روی صحنه رفت و از منظر جذب مخاطب و فروش
بلیت، خوش درخشید. متأسفانه از سال 76 که نمایش «نازیلجا» به کارگردانی علی حسنزاده
در سالن بیضاء اجرا شد، تا بهمن 92، ـ اگر کارهای عروسکی محمدتقی اسماعیلی را در
ردیف دیگری طبقهبندی کنیم ـ سالنهای نمایش شهر شاهد اجرای نمایشهای کودکانه
نبوده است. فاصلهی زمانی طولانی بین دو نمایش، چارهای نمیگذارد جز اینکه سوگمندانه
بگوییم اردبیل در عرصهی تئاتر کودک تجربهای نیندوخته است.
نمایش «قصهی دخترک و جنگل زیبا» به تهیهکنندگی محمدباقر نباتی مقدم از منظر تبلیغ، فروش بلیت و جذب مخاطب، به رغم همهی دشواریهای ساختار کاغذبازانهی ادارههای مرتبط، خاطرهای خوش در ذهن دوستداران نمایش باقی گذاشت؛ اما قدرت نمایش مذکور محدود به امور اجراییاش نبود. متن خوب و محتوای باارزش نمایشنامه، موسیقی درخور، بازیهای شاد و روان، گریم و لباسهای مناسب و طراحیهای ساده و در عین حال منعطف صحنه از دیگر ویژگیهای نمایش بود که نمیشود با بیاعتنائی از کنارشان گذشت.
بیشک قصد ستایش از این نمایش در میان نیست، که کارگردان و تهیهکنندهی کار نیز به وجود نقصانهایی در اجرا معترف هستند؛ اما مگر میشود چنین نمایش جذاب، شاد و زیبایی را در یخبندان فرهنگی اردبیل تماشا کرد و از تحسیناش سر باز زد.
کودکان، هم به شادی نیاز دارند، هم به آموزش. نمایش «قصهی دخترک و جنگل زیبا»، شادیای را برای کودکان فراهم میکرد، که صد البته به هر بهایی به دست نیامده بود: نه سبکبازیای در میان بود، نه لودگی و نه جملههای بیادبانه؛ در عین حال مضمون اثر و گفتوگوهای رد و بدل شده در روند نمایش، ارزشی دیگر به اثر میبخشید. رنگ و موسیقی در این نمایش اهمیت زیادی داشت. جنبهی موزیکال کار برای کودکان جذاب و ذهنیتساز بود. بازیهای شیرین و در عین حال دقیق بازیگران هم نشان از تمرینهای بسیار و کوششهای کارگردان داشت.
استفاده از چند بازیگر در نقش درختهای جنگل و حضور احساسی ایشان در جریان نمایش از دیگر ویژگیهای زیبای کار بود. البته میشد با نقاشی کردن مکعبهایی که زیر پای بازیگران نقش درخت قرار داشت، به طراوت صحنه افزود.
واکنشهای کودکان تماشاگر، از جذابیتهایی بود که بیگمان در حافظهی اعضاء گروه تئاتر «عنوان» ماندگار خواهد شد. واکنشهای دستهجمعی کودکان در قبال برخی حوادث نمایش، راهنمایی کردن شخصیتهای قصه حین اجرا، عکسهای یادگاریای که با شخصیتهای نمایش میگرفتند، اصرار در به همراه بردن بازیگران به خانه و تلاش برای رفتن به روی صحنه همزمان با اجرا، از اتفاقهایی بود که نظیر آن را در سالنهای تئاتر شهرمان ندیده بودیم.
نمایش «قصهی دخترک و جنگل زیبا» به مدت ده
روز، از یکم تا دهم بهمن، در سالن تئاتر فدک به روی صحنه رفت. بنا به گفتهی تهیهکنندهی
نمایش، تئاتر حرفهای برای سودآور بودن، نیاز به یک ماه اجرای مداوم دارد.
متأسفانه زمانی که برای این تئاتر در نظر گرفته شده بود، درست وقتی نمایش داشت
مورد استقبال قرار میگرفت، به پایان رسید. کاش مسؤولان فرهنگی شهر، از ادارهی
فرهنگ و ارشاد و کانون پرورش فکری تا شهرداری و آموزش و پرورش، دست به دست هم
بدهند و با حمایت از این نمایش شایسته، هم کودکان اردبیل را با دنیای هنر تئاتر
آشنا کنند و هم ساعتی خوش برای دانشآموزان رقم بزنند. شاید همه متفقالقول باشیم
که کودکان به شادی، آموزش و هنر نیاز دارند. اگر میخواهیم از اثری حمایت کنیم که
سه عنصر شادیآفرینی، آموزندگی و هنرمندانگی را یکجا داشته باشد، «قصهی دخترک و
جنگل زیبا» را به دست فراموشی نسپاریم. این گروه برای کارهای دیگر، برای اجراهای
هرچه بهتر، نیاز به کسب سود مادی دارد. اگر گردش مالی گروههای تئاتر تأمین نشود،
هنر نمایش همچنان زمینگیر خواهد ماند. اکنون که نمایش گروه «عنوان» توانسته از
نخستین دشواریهای اجرائی سربلند بیرون بیاید، کاش مسؤولان با فراهم کردن زمینه
برای اجرای این نمایش در سالنهای دیگر شهر، در فرهنگسراهای محلات و... به کسب
تجربهای درخشان و به یاد ماندنی در تئاتر خسته و در عین حال ارجمند اردبیل یاری
برسانند.
مشاهده، پایهی گزارشگری است. چگونه میتوان دربارهی یک مکان گزارش نوشت و آنجا را ندید؟! هرچه مشاهده دقیقتر باشد، گزارشگر خواهد توانست جزئیات بیشتری را به مخاطب ارائه کند و بالعکس، مشاهدهای از سر تفنن یا محض انجام وظیفه، به گزارشی خواهد انجامید که به یک بار خواندنش هم نمیارزد.
«کامران فانی»، نویسندهی کتاب «جنگهای جهانی اول و دوم» قصهی تلخ این دو جنگ را چنین آغاز میکند: «مردم جهان در قرن بیستم شاهد دو جنگ بزرگ بودند. این دو جنگ از نظر وسعت و شدت و شمارهی جنگجویان در تاریخ بینظیر است. در طول این دو جنگِ جهانی، دهها میلیون انسان کشته، زخمی و ناپدید شدند یا از قحطی و گرسنگی و بیماری جان دادند. شهرها و روستاها ویران شدند و شط مواج و باعظمت تمدن در گرداب مخوف جنگ فرو رفت. ولی با این دو جنگ چهرهی جهان نیز تغییر یافت. دنیای قدیم از میان رفت و دنیای جدید سر برافراشت؛ دنیایی که ما اکنون در آن زندگی میکنیم.»
پایدارتر، غلام خشمگینتر.
وقایع هر دو نمایشنامه در نیویورک میگذرد و شخصیتهای هر دو اثر مهاجران ساکن این شهرند؛ شهری که «فلی»، لهستانیِ بیخانمانِ نمایشنامهی «آنتیگونه در نیویورک» دربارهی آن میگوید: «توُ این شهر هیچی دیگه جا نداره. همین پارک دیگه جا نداره. خدای من! اینجا نیویورکه، سیبِ بزرگ، نه یه آشغالدونی مثلِ سنْ خوان. [با افتخار] بلندترین ساختمونها و عمیقترین قبرها اینجاند...»(ص۲۴)

ناشران کوچکِ متعهد شاید در طول سال بیش از پنج شش عنوان کتاب منتشر نکنند، اما با توجه به کم نبودن تعدادشان، در کنار یکدیگر یکی از پایههای اصلی فرهنگ مکتوب ما به حساب میآیند؛ پایهای که اجزاء تشکیلدهندهی آن در یخبندان بیاعتنایی مدام فرسوده میشود. ناشر کوچک متعهد، نه دنبال شهرت است، نه دنبال ثروت. دغدغهی این ناشران چیزی جز کتاب نیست. اینها آوازخوانهای ناشناختهای هستند که به رغم اصالت هنرشان، اغلب به دلیل سلیقهها، گرایشها و وسواسهای ویژهشان، یا از ورود به جریان تجاری فرهنگ بازماندهاند، یا هرگز چنان سودایی در سر نپروراندهاند. این ناشران تحقیر میشوند، تمسخر میشوند، سرکوب میشوند، اما تا جایی که بتوانند، میکوشند به حیات خود ادامه دهند؛ زیرا به محتوایی که عرضه میکنند باور دارند و معتقدند اگر به حمایت از آن محتوا نپردازند، دیگران کمر به قتل آن خواهند بست.
«سرگیجه»، اثری است داستانی از «ژوئل اگلوف»، نویسنده و فیلمنامهنویس فرانسوی که «موگه رازانی» آن را به فارسی ترجمه کرده است. راوی در شهری زندگی میکند که هوا و محیط اطرافش به غایت آلوده است. او که در کشتارگاه به کار مشغول است، با مادربزرگش زندگی میکند و تصمیم دارد روزی زادگاهش را ترک کند، «اما راه انتخاب همیشه باز نیست.»
مادونایی با پالتوی خز