یادداشتی از: صالح عطایی

حالا آن‌قدر بزرگ شده‌ام
که ببینم سر از ابرها درآورده‌ام
شناورم روی آسمان
مثل تخته‌پاره‌ای که باد کرده از تنهایی خود
آمده بالا
به امید این که فراموش کند مرگش را

(از مجموعه‌ی خروس مرده برمی‌خیزد؛ شعر صمد تیمورلو؛ ص۴۱)

 

 

 

 

 

 

«صمد» چهره‌ای دوست‌داشتنی و صدایی گرم و دلنشین داشت. طی ده سال، چند بار موفق به دیدارش شدم و چند بار تلفنی صحبت کردیم. صدایش همچنان در گوش‌هایم هست؛ گرم و دلنشین و گاه خوددار و محجوب و در عین حال بی‌تکلف. صدایش همه‌ی این صفات را به نحوی کنار هم داشت.

داستان تکراریِ مریضیِ سخت، سرطان، لاعلاجی و در نیمه‌راه ماندن. سال ۸۸ به همین منوال شهرام شیدایی را از دست دادیم. داستانی تکراری و اما هر بار سرزده و نابه‌گاه. و هر بار تکه‌هایی بزرگ از دنیای‌مان، درون‌مان، همراه با آنها کنده شد، یخ زد و مرد. به دنیای مردگان نزدیک‌تر شده‌ایم؛ جزیی از آن را با خود داریم.


شاید سنگ‌ها در تو بالا آمده‌اند
                  و سرت روی این سنگ‌ها سنگینی می‌کند
فرض کنیم این مربوط به خوابی می‌شود
              به خوابی که در آن هیچ آسمانی نیست

(از مجموعه‌ی بیرون تعریف نشده است؛ شعر صمد تیمورلو؛ ص۱۴)

 

حکایتِ مرگ و زندگی. مرگِ روان. و البته زندگیِ روان. زندگی جاریست. مجاهدت، تعامل، زیبایی، دلنشینی، گرمای قلب، رشد، هنر. بیش از همه هنر. به گفته‌ی نیچه، «زندگی اگر ارزشی دارد، به هنر است.» هنری از زندگی و مرگ. و شاید این دو از طریق هنر قابل درک است. 

ده سال پیش ساختارشکنی، از نوع صوری و سطحی‌اش، هواداران زیادی داشت. و چه تعداد شاعر که از رویِ دست هم می‌نوشتند... لابی‌های متمایل به اشتهار و قدرت، مغازه‌های دو نبشِ مانیفست‌نویس‌ها، دکوراسیونی مثلاً از نوع حذف فعل و تبلیغ برای عمومی کردن آن. تفاوت به هر قیمتی...

و صمد، گرچه گمنام، روح اصلی زمانش را نفس می‌کشید... خیلی وقت است شاهد منتقدشاعرها، منتقدنویسنده‌ها هستیم. چراکه هر شعری درگیر با سطوح آثار دیگر نوشته می‌شود. درگیر، منطبق و متمایز. و نقدهای ننوشته‌ات مانع از این نیست که تیزبین و نقاد نباشی. نقاد خوب هم، بیشتر ویرانگر است. و صمد به ویرانی خودش پرداخت. صمد شاید از یک طرف در تعامل با «آغایف» تورگنیف بود؛ نهیلیستی که از تخریب و ویرانی اطرافش نیرو می‌گرفت.


اتاقم مرده است
من آن را کشته‌ام
با طرز فکر خودم
قمه را برداشته‌ام
کشیده‌ام به دیوارها
بعد زده‌ام بیرون

(از مجموعه‌ی خروس مرده برمی‌خیزد؛ ص۴۵)


شاید شعر بیش از هر نوع ادبی، درگیرِ ناخودآگاه است. ناخودآگاهِ قدیمی، زخم‌خورده از تاریخ، ترسو... ترس از آدم‌ها، عرف، عادت، قوانین ـ قوانینِ تعریف‌شده و در عین حال مرموز، تردست، شعبده‌باز ـ ترس از بیرون. به همین دلیل زبان ادبی معاصر، زبانی اِزوپی است. پر از لال‌بازی و ایماء و اشاره، تلمیح... زبانی که آشکارا توهینی برای کسی یا نهادی تلقی نشود. حتی مجاز به تجزیه و تحلیل خودت نیستی. نه هفتاد سال پیش می‌توانستی آزادانه و با تأمل از گرایشات اجتماعی و سیاسی‌ات حرف بزنی، نه چهل سال پیش از گناه و سیه‌کاری شخصی‌ات. سرتاسر آثار صمد، مبارزه با این ارثیه، با این زبان است. مرعوب است و زبان به چیزی بهتر از تفنن تقلیل نیافته است. پیروز است و سربریده، خارج از کادرها.


نکند این علامت به وجود آمدن یک زن فاحشه است
                 که به چهارده زبان مختلف دنیا می‌تواند داد بزند
می‌خواهم شهوتم را روی صورت اشیاء پخش بکنم
روی صورت آن‌ها پخش بکنم
روی صورت خودم پخش بکنم

(از مجموعه‌ی بیرون تعریف نشده است؛ ص۳۴)

                                                                                   مهر ۱۳۹۱

این یادداشت در وب‌سایت مرکز فرهنگی شهر کتاب منتشر شد(اینجا)