مروری بر کتاب «گربه‌ای که عاشق باران بود»

«... [لوکاس روز تولدش] وقتی از خواب بیدار شد، پدر و مادرش را دید که برایش آواز می‌خوانند. آنها فقط یک جعبه‌ی مقوایی در دست داشتند که حتی با کاغذ کادو و روبان هم تزئین نشده بود. به نظر لوکاس مانند جعبه‌ی کفشی بود که از توی انبار برداشته باشند. اینکه مامان یک کیک با شش شمع در دست داشت، هیچ کمکی به حال او نمی‌کرد. لوکاس به آن جعبه‌ی مقوایی خیره مانده بود. چرا باید هدیه‌ی تولد او یک جفت کفش کهنه باشد؟ لوکاس احساس کرد لب پایینی‌اش می‌لرزد و چشمانش در حال خیس شدن است.... لوکاس به فکر فرو رفت: بهتر نبود فرار کند؟ هدیه گرفتن یک جفت کفش قدیمی معنی‌اش این بود که دیگر پدر و مادر و ویروِلن (برادر بزرگترش) او را دوست نداشتند. پس باید فرار می‌کرد؛ فرار به جایی که آدم در روز تولدش یک هدیه‌ی درست و حسابی با کاغذ و روبان می‌گیرد...» (صص ۸و۷)

«گربه‌ای که عاشق باران بود»، نوشته‌ی «هنینگ مانکل»، نویسنده‌ی سوئدی، قصه‌ی لوکاس، پسر شش‌ساله‌ای است که روز تولدش، در ‌‌نهایت ناباوری، بچه‌گربه‌ی سیاه‌رنگی را از پدر و مادر خود هدیه می‌گیرد و از آنجا که بچه‌گربه غیر از یک خال سفید روی دمش، کاملا سیاه‌رنگ بود، اسمش را «شب» ‌می‌گذارد و.... در ادامه‌ی داستان، وقتی لوکاس کاملاً با گربه انس گرفته، یک روز ناگهان گربه گم می‌شود.... «گربه‌ای که عاشق باران بود» رمانی است ویژه‌ی گروه سنی نوجوان که خیا‌ل‌پردازی‌های قدرتمند لوکاس، بعدی جادویی به آن بخشیده است. نیمه‌ی نخست کتاب، ماجرای ورود «شب» به زندگی شخصیت اصلی قصه است و نیمه‌ی دوم آن، ماجرا‌ها و کشمکش‌های بیرونی و درونی لوکاس، بعد از گم شدن گربه‌ی محبوبش...

روز تولد، بچه‌گربه به محض بیرون آمدن از جعبه، روی پای پدر لوکاس ادرار می‌کند و پدر با خنده رو به پسرش می‌گوید: «حالا تو باید به او آموزش بدهی. باید جعبه‌ای آماده کنی و داخلش شن بریزی تا گربه‌ات بعد از این توی آن ادرار کند...» (ص۸) مادر نیز در پایان جشن تولد می‌گوید: «از حالا به بعد نباید فراموش کنی که یک گربه داری. گربه هر روز غذا می‌خواهد. باید باهاش بازی کنی، و شن‌های جعبه را عوض کنی...» (ص۱۰) گویا والدین می‌خواهند پسرشان با پذیرش مسئولیت نگهداری از گربه، مسئولیت‌پذیری را تمرین و تجربه کند.

«... در این موقع فهمید که گربه‌اش چه نامی باید داشته باشد. لوکاس چیزی سیاه‌تر از شب نمی‌شناخت؛ پس باید اسم گربه‌اش «شب» باشد... لوکاس گفت: من گربه‌ای دارم که اسمش «شب» است. «شب»، من تو را دارم.... از آن روز لوکاس به هیچ چیز دیگری جز گربه‌اش فکر نمی‌کرد. «شب» گربه‌ی فوق‌العاده‌ای بود. با وجودی که فقط می‌توانست موقع گرسنگی میومیو یا خرخر کند، لوکاس فکر می‌کرد که «شب» همه‌ی حرف‌هایش را می‌فهمد. او تصمیم گرفته بود اگر نتواند به «شب» حرف زدن یاد بدهد، خودش زبان گربه‌ها را بیاموزد. آن وقت آن‌ها می‌توانستند دوتایی دنیا را بگردند. لوکاس هرگز فکر نمی‌کرد که در روز تولد شش سالگی‌اش چنین هدیه‌ی زیبایی دریافت کند.» (صص ۱۳و۱۲)

انس گرفتن با «شب»، دلهره‌ای اساسی برای لوکاس به همراه می‌آورد: ترس از گم شدن یا دزدیده شدن گربه. از طرف دیگر برادر دوازده ساله‌ی لوکاس، «ویرولن» که به نظر لوکاس به خاطر گربه به او حسادت می‌کند، سعی دارد «موقعی که پدرشان در خانه است، و خصوصاً مواقعی که خلق خوشی ندارد، لوکاس و «شب» را تحریک و عصبانی کند. لوکاس حدس می‌زد که ویرولن امیدوار است «بابااکسل» از دعوای آن‌ها خسته شود و نهایتاً «شب» را از خانه بیرون کند.» (ص۱۶)

لوکاس چنان به گربه وابسته می‌شود که در تخیل خود وقتی پدر، گربه را از خانه بیرون کرد، او هم تصمیم می‌گیرد آنجا را ترک کند: «لوکاس نمی‌دانست دیگر باید چه کار کند؛ به جز اینکه همیشه مختصر غذایی در پاکت و توی یخچال بگذارد. اگر قرار بود «شب» در آن خانه نماند، پس دیگر جای او هم در آن خانه نبود؛ آنها باید دوتایی آنجا را ترک می‌کردند.» (ص۱۶)

... «درباره‌ی شب خیلی چیز‌ها بود که لوکاس باید به آن‌ها فکر می‌کرد. هر روز جدید به معنی یک مشکل جدید بود، اما باز هم لوکاس فکر می‌کرد که داشتن گربه بهترین اتفاق زندگی‌اش بوده است. هر شب قبل از خواب، با گربه‌اش که معمولاً کنارش می‌خوابید حرف می‌زد. هر بار که چشم‌هایش را می‌بست، مانند این بود که درِ دنیای ناشناخته‌ای را می‌گشود و به همراه «شب» وارد آن می‌شد. دنیایی که جز او و «شب» کسی آن را نمی‌شناخت. با وجودی که همه‌ی این‌ها فقط در فکر او بود، اما کاملاً واقعی به نظر می‌رسید. در این دنیا، که فقط پشت پلک‌های بسته‌ی لوکاس وجود داشت، می‌شد این طرف و آن طرف رفت. با وجودی که همه چیز غیر عادی بود، کاملاً عادی به نظر می‌رسید. از نظر لوکاس آنجا یک دنیای افسانه‌ای بود: خانه‌ها، دیوار‌ها، مغازه‌ها، و همین‌طور تخته‌اسکیت‌ها. در آن دنیای جادویی همه به زبان جادویی حرف می‌زدند، گاهی خورشیدِ جادویی هم طلوع می‌کرد، بارانِ جادویی می‌بارید، می‌شد گوجه‌فرنگی‌های جادویی خورد و بازی‌های جادویی کرد. خنده‌ها و زخم‌ها هم جادویی بود. با این حال همه چیز درست مثل یک دنیای واقعی بود. اما وقتی لوکاس کلمه‌ی «جادویی» را به آن دنیا نسبت می‌داد، همه چیز اسرارآمیز و هیجان‌انگیز می‌شد. لوکاس روی تختوابش دراز می‌کشید و تمام ماجراهایی را که قرار بود خودش و «شب» در آن حضور داشته باشند، به تصویر می‌کشید.» (صص ۱۸و۱۷)

... «اما هیچ چیز آنطور که او فکر کرده بود نشد. یک روز صبح ]دو سه هفته مانده به آغاز مدرسه‌ها[ ، «شب» ناپدید شد.» (ص۲۰)... «شب» در اولین صبح بارانی هفته‌های پایانی تابستان ناپدید شده بود؛ اما مگر نه این است که گربه‌ها از باران خوششان نمی‌آید؟!

مادرش و لوکاس روی برگه‌های کاغذ خبر گم شدن گربه را می‌نویسند و با ذکر مشخصات گربه، اطراف محل سکونتشان، در چندین جا نصب می‌کنند. لوکاس به مادر پیشنهاد می‌کند زیر برگه‌ها بنویسند: به کسی که گربه را پیدا کند، یک میلیون کرون مژدگانی داده خواهد شد! مادر می‌گوید: «نمی‌توانم. ما که اینقدر پول نداریم.» و لوکاس پاسخ می‌دهد: «تو بنویس؛ چون آنوقت می‌فهمند که من چقدر گربه‌ام را دوست دارم.» (ص۲۶) مادر نمی‌پذیرد و لوکاس به هر دردسری که هست نوشتن «یک میلیون» را یاد می‌گیرد و یواشکی از خانه خارج می‌شود و زیر برگه‌ها مبلغ مژدگانی را اضافه می‌کند و این مبلغ روز بعد ماجراهای خنده‌داری را به دنبال می‌آورد...

«همان شب لوکاس تصمیم گرفت دو کار انجام دهد: اول اینکه تا موقعی که «شب» را پیدا نکرده است از پا ننشیند، می‌دانست که «شب» به او احتیاج دارد؛ و دیگر اینکه اگر «شب» تا صبح فردا به خانه بازنگشت، او برای پیدا کردنش خانه را ترک کند. شاید اگر خودش هم مثل یک گربه‌ی سرگردان زندگی می‌کرد، «شب» را راحت‌تر پیدا می‌کرد....» (ص۲۸) «... لوکاس جز اینکه به شب فکر کند، هیچ کار دیگری از دستش برنمی‌آمد. گربه‌اش را در حالی که گرسنه و خیس و سرمازده بود، مجسم می‌کرد و در نظر می‌آورد که چطور انسان‌های بدجنس به «شب» سنگ پرت می‌کنند یا دُمش را می‌کشند. تخیلش چنان قوی بود که گویا خودش تبدیل به گربه شده است. انگار که پوست سیاهی بر تن و گوش‌های نوک‌تیز دارد. اما بیشتر از هر چیز، لوکاس فکر می‌کرد که می‌تواند با فکر کردن به «شب» از او محافظت کند. تا زمانی که لوکاس به «شب» فکر می‌کرد، هیچ خطری نمی‌توانست گربه‌اش را تهدید کند. موقعی که می‌خواست بخوابد و بئاتریس (مادرش) رویش را با لحاف می‌پوشاند، لوکاس به فکر فرار از خانه می‌افتاد؛ دیگر بیش از این نمی‌توانست صبر کند؛ باید فرار می‌کرد.» (ص۳۳) و بعد از چند روز گشتن دنبال گربه «دوباره به فکر تصمیمی افتاد که طی این چند روز ذهنش را مشغول کرده بود: خودش هم باید از آنجا می‌رفت، درست مثل «شب». او باید شب‌ها به دنبال گربه‌اش می‌گشت. و برای اینکه او را پیدا کند، باید خودش هم مثل یک گربه زندگی می‌کرد.» (ص۴۶)

لوکاس، با یک بالش و قلک پس‌اندازش فرار می‌کند و سرگردان، سر از هتلی درمی‌آورد. او در گفت‌وگو با متصدی پذیرش هتل می‌گوید: «من فرار کرده‌ام. برای پیدا کردن گربه‌های فراری باید فرار کرد.» (ص۵۴)...

فردای آن روز، پس از آنکه متصدی هتل با خانواده‌ی لوکاس تماس می‌گیرد، پدرش لوکاس را به جنگل می‌برد و با هم در مورد «شب» حرف می‌زنند. پدر از کشوری می‌گوید که جای مشخصی روی نقشه ندارد و گربه‌های استثنایی‌ای که عاشق باران هستند، به شیوه‌ای عجیب خود را به آنجا می‌رسانند. «شب» در اولین شب بارانی اواخر تابستان گم شده بود و لابد ترجیح داده بود به این کشور سفر کند. «شاید «شب» یک گربه‌ی استثنائی و عاشق هوای بارانی است. (ص۶۰)

سرانجام لوکاس در شب اولین روز مدرسه، «شب» را در رؤیائی بی‌نظیر می‌بیند و چنین گفت‌وگویی بینشان شکل می‌گیرد:

ـ من می‌خواهم تو همیشه پیش من باشی. چرا از پیش من رفتی؟ من مرتکب چه اشتباهی شدم؟

ـ تو هیچ اشتباهی نکردی؛ تو آنقدر مرا دوست داشتی که به من جرئت دادی راه خودم را بروم. من می‌دانم که تو همیشه به من فکر می‌کنی؛ این به من جرئت می‌دهد که گربه‌ای باشم که خودم را به شهر باران برسانم.

ـ بودن در اینجا (شهر باران) چه خوبی دارد؟ چه چیز اینجا بهتر از خانه‌ی ما در رون‌بروگن است؟

ـ من نمی‌دانم، هنوز نمی‌دانم. فقط احساس کردم که باید این کار را انجام بدهم. تو خودت هم یک روز چنین احساسی خواهی داشت. کاری که باید انجام بدهی، اما جرئت نمی‌کنی. آن موقع می‌توانی به من فکر کنی (ص ۸۴ و ۸۳)

... روز‌ها گذشت و لوکاس وارد مدرسه شد. رمان در این برش نیز جذابیت‌ها بسیاری دارد و به شکل روان، مخاطب را به همراه می‌برد. در آخرین صفحه‌ی بخش ماقبل آخر کتاب می‌خوانیم: «لوکاس با خودش گفت: من هرگز از صحبت کردن درباه‌ی «شب» دست نمی‌کشم. حتی اگر کسی نخواهد به حرف‌هایم گوش دهد. من برای خودم حرف می‌زنم. هیچ کس نمی‌تواند گربه‌ام را از من بگیرد.» (ص۹۲)

«گربه‌ای که عاشق بارارن بود» اثری است زیبا، بانشاط و سرزنده که با دقت بسیار به رفتار‌ها و درونیات کودکان توجه کرده. کتاب را نشر هرمس با ترجمه‌ی «مهناز رعیتی» در سال ۱۳۹۱ منتشر کرده است. قطع کتاب پالتویی است، ۹۵ صفحه دارد و دوهزاروپانصدتومان قیمت پشت جلد آن است. این رمان در تعطیلات تابستانی می‌تواند یک سرگرمی هنرورزانه، آزاد و خلاقانه برای بچه‌هایی باشد که سال‌های پایانی دبستان را می‌گذرانند یا وارد دوره‌ی راهنمایی شده‌اند.

این یادداشت در وب‌سایت مرکز فرهنگی شهر کتاب منتشر شد(اینجا)