تراژدیای برای ایجاد تغییر در تئاتر روسی
مروری بر کتاب باریس گادونوف، نوشتهی آلکساندر پوشکین
نمایشنامهی تراژیک «باریس گادونوف» نوشتهی «آلکساندر پوشکین»(۱۸۳۷-۱۷۹۹) فقط بازنمایی هنری «دورهی آشوب» تاریخ روسیه نیست؛ چراکه تزویر، مکر، خیانت، خباثت، ریا، جنایت و دژخیمی جاری در این اثر میتواند فارغ از مرزهای تاریخی و زمانی، از قابلیت خوانش برخوردار شود. «باریس گادونوف» قصهی واقعی دسیسهچینی و جنایت برای دستیابی به قدرت، تدبیر و جنایت برای حفظ آن و شورش و جنایت برای براندازی قدرت مستولی است. این نمایشنامه روایتی است تاریخی از سر کار آمدن تزار «باریس» و اضمحلال قدرت رعبآور وی به دست راهبی فراری که با ساختن قصهای تهورآمیز و با گرد آوردن دشمنان تزار، اقتدار وی را به چالشی بزرگ میکشد و سرانجام با فائق آمدن بر تمام دشواریها، جامهی تزاری بر تن میکند و کلاه «ماناماخ» بر سر میگذارد.
وقایع نخستین فصلهای نمایشنامه در سال ۱۵۹۸ میگذرد: تزار «فیودور» به تازگی درگذشته و فرزندی برای جانشینی ندارد؛ زیرا شاهزاده «دیمیتری» هفت سال پیش از مرگ پدر، در جنایتی وحشیانه به قتل رسیده است. کسی که دسیسهی قتل ولیعهد خردسال را ریخته، شخصی نیست جز دایی شاهزاده، «باریس گادونوف». گادونوف که در روزهای حیات تزار هم عملاً ادارهی امور مملکتی را بر عهده داشته، با حذف دژخیمانهی دیمیتریِ خردسال از عرصهی زندگی، در واقع کار خود را برای نشستن بر تخت پادشاهی آسان کرده است. در آغاز نمایش، دو تن از درباریان، «واراتینسکی» و «شویسکی» در حال گفتوگو علیه گادونوف هستند. گادونوف به صومعه رفته و تظاهر میکند به دنیا پشت کرده. او یک ماه است که همراه خواهر سوگوارش صومعهنشین شده و مسکو بدون تزار روزگار میگذراند. شویسکی که در ادامهی نمایش چند بار دیگر او را ـ هم در موقعیت چاپلوسی به گادونوف و هم در موقعیت دسیسهچینی علیه او ـ خواهیم دید، میگوید: «مردم هنوز کمی شیون میکنند و اشک میریزند، باریس هنوز مثل دائمالخمری که جلو جام شراب نشسته باشد کمی رو درهم میکشد، و سرانجام با لطف و کرم خود خاکسارانه موافقت میکند که تاج بر سر بگذارد. و آن وقت... همچون گذشته بر ما فرمان میراند.» سپس آن دو دربارهی ماجرای قتل شاهزاده حرف میزنند و شویسکی میگوید در زمان جنایت به راز ماجرا پی برده بوده، اما از ترس گادونوف نتوانسته تزار فیودور را در جریان واقعیت قرار دهد. دو شاهزاده با لحنی منفی از فقدان اصالتِ تباری و خانوادگی گادونوف هم سخن میگویند و شویسکی تصریح میکند: «اگر باریس دست از حیلههایش برنداشت، بیا با زیرکی مردم را برانگیزیم که گادونوف را رها کنند.»
در بخش دوم نمایشنامه، مردم در میدان سرخ جمع شدهاند و منتظرند ببینند گادونوف، تزار آنها خواهد شد یا نه. او «بِطریق»، روحانیان و درباریان را از پیش خود رانده و نشستن بر تخت پادشاهی را دیگربار رد کرده است. مردم سرگرم گفتوگو هستند. یکی میگوید: «آه خدایا، چه کسی بر ما فرمان خواهد راند؟ وای بر ما!» در همین موقعیت رئیس دوما از بالای یکی از عمارتهای کرملین رو به مردم میگوید: «تصمیم شورا بر آن شد که برای آخرین بار، تاثیر التماس به روح سوگوار فرمانروا را بیازماییم. فردا صبح بطریق والامقام، پس از اجرای باشکوه مراسم دعا در کرملین، دوباره با عَلَمهای مقدس و با تمثالهای ولادیمیر و دُن به راه میافتد و تمام برگزیدگان شهر، درباریان، اشراف، نمایندگان و همهی مردم مؤمن مسکو با او همراه میشوند. دوباره میرویم و به پای علیاحضرت میافتیم تا بر مسکو یتیم رحم آورد و با دعای خیر خویش باریس را بر تخت بنشاند. حالا به خانههایتان بروید و دعا کنید، دعای خالصانهی مؤمنان به آسمانها میرسد.»
در بخش سوم ـ روز بعد ـ که تقریباً همهی مردم مسکو در میدان گرد آمدهاند، ناگهان اوضاع تغییر میکند و شاهد وقوع چنین مکالمههایی هستیم:
"یکی از مردم: سروصدا برای چیست؟
دیگری: گوش بده! سروصدا برای چیست؟ مردم شیون میکنند، دارند مثل موج به خاک میافتند، ردیف پشت ردیف ... باز هم ... باز هم ... خوب، برادر جان، به ما رسید؛ بجنب! زانو بزن!
مردم ـ زانوزده و با شیون و زاری ـ : به ما رحم کن، پدر! اختیار ما را در دست بگیر! پدر ما شو، تزار ما شو!
یکی از مردم ـ آهسته ـ : برای چه گریه میکنند؟
دیگری: از کجا بدانیم؟ درباریها از این چیزها سر درمیآورند، عقل ما قد نمیدهد."
در این میان زنی که نوزادی شیرخوار در بغل دارد، با انداختن فرزندش به زمین او را به گریه میاندازد و مکالمهها به صورت زیر ادامه مییابد:
"یکی از مردم: همه گریه میکنند، ما هم گریه کنیم، برادر.
دیگری: دارم سعی میکنم، ولی نمیتوانم.
اولی: من هم همینطور. پیاز نداری که به چشممان بمالیم؟
دومی: نه، آب دهانم را میمالم. باز آنجا چه خبر شده؟
اولی: مگر کسی میتواند سر دربیاورد؟
مردم: تاج شاهی از آنِ اوست! او تزار است! موافقت کرد! باریس تزار ماست! زنده باد باریس!"
در بخش بعدی که وقایع آن در تالارهای کرملین میگذرد، باریس میگوید: «تو، پدر مقدس، و همهی شما درباریان، روح و روان من در برابر شما عیان است. شما دیدید که من این قدرت عظیم را با هراس و اطاعت به دست گرفتم. وظیفهی بسیار سنگینی بر عهدهی من گذاشته شده! وارث ایوان مقتدر هستم و وارث تزار متوفیمان! ... آه ای تزار پارسا! آه ای پدر معنوی من! از آسمانها به اشکهای خادمان وفادارت بنگر و نظر لطفت را شامل حال کسی کن که دوستش داشتی، کسی که همین جا تبرکت را برای حکومت به او ارزانی داشتی. من با افتخار بر ملتم فرمان خواهم راند، همانند تو خیّر و راستقدم خواهم بود ... حالا برویم و به تابوت فرمانروایانِ در خاک خفتهی روسیه ادای احترام کنیم. پس از آن تمام ملت را به ضیافت دعوت خواهیم کرد. همه، از صاحبمنصبان تا گدایان نابینا؛ ورود برای همه آزاد است، مقدم همهی مهمانان گرامی است.» پس از این صحنه دوباره مکالمهی کوتاهی بین دو شاهزاده، واراتینسکی و شویسکی شکل میگیرد و شویسکی با تغییر موضع، خطاب به دوستش میگوید: «توصیه میکنم تو هم مدتی بعضی چیزها را فراموش کن. تازه، من آن موقع داشتم با تظاهر به بدخواهی، تو را امتحان میکردم، یعنی میخواستم از افکار پنهانت باخبر شوم. ولی دیگر دنبالشان برویم. مردم برای تجلیل از تزارشان آمدهاند، ممکن است متوجه غیبت من بشوند.»
حیلهگری، دسیسهچینی، سکوتهای ریاکارانه و سخنان چاپلوسانه در سراسر متن نمایشنامه به روشنی قابل شناسایی است و مدام بر عمق اثر میافزاید. گادونوف که تخت و تاج را به بهای قتل یک کودک به دست آورده احساس خوشبختی نمیکند و سرخورده است. حکومت او مقتدر است، اما این اقتدار به اندک تکانی فروخواهد ریخت؛ چراکه نه ریشه در قلب و ذهن مردم دارد و نه ریشه در اعتقاد درباریان. سرانجام راهبی جوان که از زندگی رهبانی دلزده شده و تحت تعالیم پدر روحانیای که به تاریخنویسی سرگرم است، از راز قتل شاهزاده مطلع شده، خود را به لهستان میرساند و آنجا خود را با نام «دیمیتری» معرفی میکند و مدعی میشود شاهزادهی واقعی است. پوشکین در ادامهی نمایشنامهی پرکششاش به وقایع قیام شاهزادهی دروغین تا مرگ باریس میپردازد. پس از باریس، پسرش بر تخت مینشیند، اما درباریان که دانستهاند به زودی تزار دروغین با قدرت اندیشههایش کل روسیه را فتح خواهد کرد، به تزار جدید خیانت میکنند. تزار و مادرش در انتهای نمایشنامه به طرزی دلخراش و دهشتزا به قتل میرسند تا سنت کشتار همچنان حفظ شود.
در نمایشنامهی پوشکین، کسی از سر صدق با دیگری دوست نیست. کسب قدرت و حفظ آن برای شخصیتهای نمایشنامه مهمترین و اصلیترین ارزش به حساب میآید و خیانت و جباریت در سراسر اثر موج میزند. حتی ولیعهد دروغین نیز پیش از رسیدن به قدرت با تکبری جبارانه دربارهی بخشی از سپاهش ـ پس از یک شکست ـ میگوید: «شما، شما بودید که ما را به نابودی کشاندید، نتوانستید سه دقیقه فشار دشمن را تحمل کنید! حقشان را کف دستشان میگذارم! از هر ده نفر یکی را اعدام میکنم...» همچنین بزرگان و دلاوران حامی او به واقعی یا دروغین بودن مقام ولیعهدیاش اهمیتی نشان نمیدهند و دلیل همراهیشان با دیمیتری دروغین، فرصتی است که از آن میتوانند برای کسب قدرت یا برای سرنگونی باریس استفاده کنند.
پوشکین در این اثر حاکمیت جبارانهی تزارها را به تصویر کشیده که گاه و بیگاه، خود نیز قربانی جباریت رقبا شدهاند. پوشکین نشان میدهد که چگونه دروغ و ریا میتواند از درون، تنهی ستبر درخت قدرت را توخالی کند و چگونه ممکن است مردم برای رهایی از یوغ ظالم به دروغی بزرگتر پناه ببرند. تزارها چگونه حکومت میکنند؟ به عنوان آخرین نقل قول از نمایشنامه، بخشی از وصیت باریس به فرزندش را بخوانید. او در حال احتضار به جانشینش میگوید: «... در جریان امور تغییر ایجاد نکن. جوهرهی مملکت در عادت نهفته است. من این اواخر مجبور بودم مجازاتها و اعدامها را احیا کنم؛ میتوانی آنها را لغو کنی. برایت دعای خیر میکنند، همانطور که وقتی شوهرعمهات بر تخت پادشاهی ایوان مخوف نشست، به جانش دعا میکردند. با گذشت زمان دوباره اندکی مهار مملکت را سفت کن. ولی حالا این مهار را، بدون آنکه از دستت خارج شود، شل کن... نسبت به بیگانگان بخشنده و خوشبرخورد باش، خدماتشان را با ابراز اعتماد بپذیر. احکام کلیسا را با جدیت به جا بیاور. کمحرف باش، صدای تزار نباید همچون حرفی پوچ در هوا گم شود، بلکه باید همچون طنین ناقوس فقط اعلامکنندهی ماتمی عظیم یا جشنی بزرگ باشد.»
اما آیا پوشکین نمایشنامهاش را برای بیان دیگربار تاریخ نوشته است؟ مترجم در دیباچهی کتاب مینویسد: «اندیشهی اصلاحِ تئاتر روسیه از زمان نوشتن نمایشنامهی تاریخی باریس گادونوف(۱۸۲۵) در سر پوشکین بود. او تراژدی را نقطهی آغاز اصلاحات تئاتری میشمرد و به صراحت تاکید میکرد: روح زمانهی ما خواستار تغییرات مهم در صحنهی تئاتر است و در جای دیگر، دربارهی نمایشنامهی باریس گادونوف مینویسد: «موفقیت یا عدم موفقیت تراژدی من بر تجدید بنای نظام نمایشی ما تاثیر خواهد گذاشت.» پوشکین در این اثر دنبال آن بود تا تئاتر را از یک هنر اشرافی و مخصوص طبقهی اعیان، به شکل آغازین آن(نمایشهای مردمی در میادین عمومی شهر) بازگرداند.»
بنا به نوشتهی مترجم، نوشتن باریس گادونوف در دسامبر ۱۸۲۴ آغاز شد و در نوامبر ۱۸۲۵ به پایان رسید، یعنی حدود یک ماه پیش از قیام دکابریستها. در فضای خفقان پس از قیام، چاپ این اثر ممکن نبود و نمایشنامه برای نخستین بار در سال ۱۸۳۱ امکان انتشار یافت. با این حال اجازهی اجرای آن روی صحنه تا چند دهه پس از مرگ پوشکین نیز صادر نشد و برای نخستین بار در سال ۱۸۷۰ به اجرا درآمد. پوشکین اغلب صحنههای نمایشنامهاش را به صورت منظوم(با رعایت وزن و بدون قافیه) سروده است.
در ترجمهی فارسی نمایشنامه، تعدادی از تابلوها و تصاویر تاریخی مربوط به گادونوف و دیمیتری دروغین و اجراهای اپرای باریس گادونوف هم آمده است. همچنین تصویر تخت اهدایی شاه عباس صفوی به گادونوف، در صفحهی ۴۳ کتاب میتواند برای مخاطب ایرانی جذاب باشد.
نمایشنامهی باریس گادونوف را «آبتین گلکار» به فارسی ترجمه کرده و نشر «هرمس» آن را منتشر کرده است. قطع کتاب پالتویی است، ۹۱ صفحه دارد و ۲۵۰۰ تومان قیمت.
این یادداشت در وبسایت مرکز فرهنگی شهر کتاب منتشر شد(اینجا)
مادونایی با پالتوی خز