زبان مادری هر انسانی منحصر به فرد است/ حکایت یک شب از سرگردانیهای سطحی
واژهای پیش آمد؛ باید میایستادم: ایستگاه اتوبوس. اولین روزهای بهمن. تاریک شده بود. زندگی جاری بود. دختران و زنان، پسران و مردان، رد میشدند؛ با لباسهای شیک، با صورتهای زیبا، با نگاههای لذتبار. ایستادم. میتوانستم با تاکسی بروم. فرق معامله میشد ۳۵۰ تومان. حس کردم نباید ولخرجی کنم. مردی روی گاری دستی لبو و باقالی میفروخت. واژهای پیش آمد؛ نوک دماغم سرخ شده بود و انگشتهای دستم قرمز. واژه، سرما بود. هوا سوز داشت. واژه فقط به کلیت اشاره دارد، نه به مختصات. سرما؛ «سویوق»؛ سوز؛ «شاختا». اینها به تنهایی گویای وضعیت کاملا کلی هوا هستند. واژههایی دیگر به کمکشان میآید؛ اصطلاحاتی دیگر و تعابیری کمکی: سرما تا مغز استخوان رخنه میکرد. سوز شلاق میکشید. سویوق اؤلدوروردی. شاختا کسیب تؤکوردی. و مثالهایی دیگر که هر یک حسب میزان برودت کاربرد مییابد. هوایی که برای من سرد است، شاید برای دیگری کمی سرد باشد. مثل دیدن تصاویر. آیا همهی ما از تصویری واحد دریافتی واحد داریم؟ ذهنیتها در امر دیدن دخیل هستند. خاطرهها و برداشتهای شخصی. یکی جلوی تابلویی ذوق میکند و دیگری بیاعتنا رد میشود و نفر اول به دومی لقب «بیذوق» را میدهد و این ماجرا جایی دیگر به شکل معکوس اتفاق میافتد.
دختران و زنان از برابرم رد میشدند و من مثل تمام این سالها سرگشته نگاهشان میکردم. با حیرت نگاهم روی اندامشان میسرید؛ یکی و یکی دیگر و یکی دیگر و بازهم... . اتوبوس آمد. زمان زیادی منتظرش بودم. شلوغ بود. آخرین نفر، من سوار شدم و در به سختی بسته شد. ایستگاه بعدی مردی میخواست پیاده شود. پیاده شدم تا جا برای او باز شود. مردی زود پرید داخل و رو به من گفت: خیلی وقته منتظرم!
ـ ببخشید که من قبلا سوار شده بودم!
ـ دیگه چاره چیه!
رفتم پهلوی راننده ایستادم. وسایل نقلیه عمومی در تهران و کرج برایم نمایشگاهی است از زبانها و لهجهها و خاستگاهها.
مترو. قطار. مترو. قطار. چهقدر دوستش دارم. رفتم تهران. تهران. تهران. قرار است به زودی دلم برای این شهر تنگ شود. قرار است به زودی دلم برای کرج تنگ شود. قرار است به زودی دلم برای همه چیزهای خوب اینجا تنگ شود.
دلم میخواست دختری باشد تا با من به زبان مادریام سخن بگوید، اما نبود. تا کنون هیچ زنی با من به زبان مادریام سخن نگفته است. نه در اردبیل، نه در کرج و تهران و نه در هیچ جای دیگر. آیا تاکنون من به زبان مادری انسانی با او سخن گفتهام؟ زبان مادری من چیست؟ زبان مادری خانه ما چیست؟ زبان مادری خانه ما منحصر به فرد است. زبان مادری خانه شما چطور؟ زبان مادری هر انسانی منحصر به فرد است.
منیریه را از سر تا ته رفتم و برگشتم. بعد رسیدم چهارراه ولیعصر. از آنجا پیاده رفتم تا رسیدم آزادی، تقاطع شادمان. چیزی به ساعت ده نمانده بود. زنگ زدم علیرضا تا شب را به خانهشان بروم. نشانی داد. خیابان کارون. آپارتمانی ۳۵متری که سه نفری در آن زندگی میکنند. صاحب همه طبقات، ساختمان را سردستی درآورده و اجاره داده. راهپله عین دالان بود و گچ را بی هیچ دقتی روی دیوار مالیده بودند. کوچه کوچکشان دو متر و نیم عرض داشت. در دو طرف دو ساختمان چهار طبقه و در انتهای همین دالان، دو بنای سه طبقه با حیاط کوچک.
مادونایی با پالتوی خز