تحقیر کتابخوانها و تکبر نویسنده
کتابخوانی لذتی است که میتواند انسان را به کسب پیدرپی تجربه فرا خواند. سرخوشی ناشی از دانستن، لذت کوچکی نیست؛ چه در غیر این صورت کتابخوانی نمیتوانست به بخش خوشایند زندگی بسیاری از مردم جهان بدل شود. خواندن علاوه بر سرگرمی، به دانستن منجر میشود و فرحناکی حاصل از افزایش دانایی چنان ذوقانگیز است که میتواند هیجانی ویژه در خواننده ایجاد کند. به راستی چه لذتی بیش از لذت دانستن میتواند دلیل کتابخوانی باشد؟ انسانها میخوانند تا بیشتر بدانند و بیشتر میدانند تا عمیقتر ببینند و بهتر زندگی کنند. دانستن به انسان آرامش میدهد و طمأنینهی ناشی از دانایی عمومی، جهان را برای همگان تحملپذیرتر میکند.
کتابخوانی و محافل فرهنگی ما
«ده ساله کتاب میخونه یه نوشته ازش ندیدیم...»، «حرفای اونو جدی نگیر. تا به حال یه نوشته ازش دیدی؟!»، «فقط بلده الکی کتاب بخونه. نشد یه بار یه سطر بنویسه...» اگر هرازگاه سری به محافل فرهنگی کشورمان زده باشید، لابد جملههایی مشابه سه نمونهی بالا را شنیدهاید. در فرهنگ ما کتابخوانی لذتی است گنگ و بیمعنی. در این فرهنگ اگر کسی کتاب میخواند لاجرم باید دست به قلم ببرد و چیزی بنویسد. این فرهنگ نمیپذیرد که فردی صرفاً برای کسب لذت ناشی از دانستن یا صرفاً برای آرامش ناشی از مطالعه، کتاب بخواند. در این فرهنگ اگر صدها جلد کتاب را هم با دقت خوانده باشی جدی گرفته نخواهی شد؛ در عوض کافی است بهرغم مطالعات سرسری، دست به قلم ببری. نشستی فرهنگی را مجسم کنید: داستان یا شعری خوانده میشود و دو نفر ابراز نظر میکنند؛ یکی فقط کتابخوان حرفهای، دیگری فردی کممطالعه، اما دست به قلم. حرف کدامیک جدی گرفته خواهد شد؟ اگر آن کتابخوان حرفهای نقدی بر اثر داشته باشد، نویسنده یا هر کسی که نقد او را نپسندیده، در اولین واکنش خواهد گفت: «طرف اصلاً معلوم نیست کیه! همینطوری میاد به محافل، اما کسی نوشتهای ازش ندیده.» ممکن است این فرد که به دلیل ننوشتن متنی دیدگاهش با بیاعتنایی روبهرو میشود، مطالعاتی جدیتر و درکی عمیقتر از دیگرانی داشته باشد که سری در نوشتن دارند. اینجا هر اندازه هم که مطالعه داشته باشید، تا چیزی ننویسید، حرفتان شنیده نمیشود.
در فرهنگ ما اگر کسی سالها سرخوشی ناشی از کتابخوانی را تجربه کرده باشد، نویسندگان مغرور به سخرهاش میگیرند؛ چون عمری را صرف خواندن کرده، اما چیزی ننوشته! فرهنگ ما هنوز نتوانسته خوانندگی را به عنوان لذتی محض بپذیرد و همچنان در بند این پندار فراگیر مانده که هر کسی خواند باید بنویسد. نویسنده ناگزیر از خواندن است و اگر نخواند، در نهایت در وادی نوشتن به میانمایگی خواهد رسید. نویسنده لذت نوشتن را احساس میکند و از دیگرسو میتواند لذت خوانندگی را نیز درک کند، اما طبق حکمی فراگیر در جامعهی ما، کسی که عمری را صرف دانستن کند و نیازی به کسب لذت نوشتن احساس نکند، زندگیاش را به باد داده است. چنین نگرشی تحقیرِ خواننده را در بطن خود پنهان دارد.
در جامعهی ایرانی، فرهیخته کسی نیست که مطالعه میکند و تأثیر مطالعه در زندگیاش دیده میشود؛ بلکه کسی است که مینویسد. دوست دانشجویی که مدام داستان و مطالبی در حوزهی نقد و داستاننویسی میخواند، با گلایه میگفت: «وقتی به محفلی ادبی که دوستان همسنوسالم تشکیل دادهاند میروم و نظری میدهم، میخواهند به من بفهمانند که صلاحیت اظهار نظر ندارم. میدانم که مطالعهام بیشتر از اینهاست و حرفی که میزنم مستند است، اما چون تا به حال داستانی ننوشتهام به خودشان اجازه میدهند چنین رفتاری با من داشته باشند.» او که قصد ندارد وارد عرصهی داستاننویسی شود ادامه میدهد: «آیا اگر من هم داستانی ضعیف مینوشتم صاحب صلاحیت میشدم؟ چرا منی که این همه کتاب میخوانم صلاحیت ندارم در مورد ساختار داستان دوست همسنوسالم ابراز نظر کنم؟ و اصلا چرا باید او ـ که میدانم مطالعهی کمتری دارد ـ به خودش اجازه بدهد اینقدر از بالا به من نگاه کند؟!»
فرهنگ ما هنوز نتوانسته هویتی به نام خواننده را به رسمیت بشناسد. نویسنده به راحتی میتواند در مواجههای حضوری خوانندهی کتابش را تحقیر کند و در غرور ناشی از این رفتار غرق شود. در این جامعه خوانندهی پیگیر صلاحیت اظهار نظر ندارد، اما منتقد کممایهای که مینویسد، صاحب صلاحیت است. در این جامعه هنوز «تشخیص» خوانندهی پیگیر در زمرهی نقد قرار نمیگیرد.
در کشور ما، کتابخوانِ حرفهایی که نمینویسد، در کنار همهی مشکلات گریبانگیر اجتماعی، همواره در معرض تحقیر است و عجیب آنکه بخشی از این تحقیرکنندگان در جرگهی کسانی هستند که از نزدیک دستی بر آتش نوشتن دارند. نویسندهی ایرانی هنوز نتوانسته بپذیرد که مخاطب میتواند در جایگاه منتقد نیز بنشیند. نویسندهی ایرانی هنوز نپذیرفته که خریدار کتاب حق دارد در مورد کالایی که خریده اظهار نظر کند و تولیدکننده مجاز به ریشخند او نیست. نویسندهی ما میپندارد فقط به دلیل نویسنده بودن، درکی بیشتر از خوانندگانش دارد. او اگر هم بخواهد حرف مخاطبانش را بشنود، فقط دوست دارد کسانی که همکار او هستند دربارهی کارش صحبت کنند. در نظر او دیدگاه خوانندهای که همواره فقط لذت خوانندگی را تجربه کرده به پشیزی نمیارزد.
مسأله اینجاست در جامعهای که چنین رفتاری با خواننده میشود، قشر نویسنده دربهدر دنبال خواننده میگردد و همواره از فقدان خواننده گلایه میکند. چرا مخاطبی که به دلیل خوانندهی حرفهای بودن تحقیر میشود، همچنان باید خود را بازار هدف این نویسندگان تصور کند؟! در نظر غالب نویسندگان ما، مخاطب خریداری است که محکوم به خرید بیچونوچراست. نویسنده انتظار دارد خواننده به محض دیدن کتاب او، مبلغ پشت جلد را بپردازد و کتاب را به خانه ببرد. اما اگر کتابها را سطحبندی کنیم، خواهیم دید انتخاب هر فرد در بین کتابهای همسطح، نقدی را در خود پنهان دارد. مخاطب یا خواننده یا خریدارِ غیرنویسنده، هدفِ بازار کتاب است و بازار کتاب ایران با گروه هدف خود چه رفتاری پیش گرفته است؟
بارها گفته شده در بازار کتابهای شعر ایران، جز شعرای نامی، دیگران سهمی ندارند. گفته میشود فقط شاعران جوان هستند که کتابهای یکدیگر را ـ آن هم گاه با پیگیری شخص شاعر ـ میخوانند. شمارگان کتابهای داستانی نیز از آمار داستاننویسان ایرانی فزونی نیافته است، اما همچنان شاعر و نویسندهی ایرانی بر طبل تکبر میکوبد و انتظار دارد کتابخوانهای واقعی چهارزانو بنشینند و چشم بر دهان او بدوزند.
لذت خواندن پایانپذیر نیست؛ زیرا دانایی انتهایی ندارد. ما میخوانیم تا بدانیم، نه اینکه فضل بفروشیم. ما میخوانیم تا عمیقتر نگاه کنیم، تا ابعاد دیگر موضوعات را از نظر نیندازیم. اینکه فقط داستاننویسان، شاعران، روزنامهنگاران و محققان کتابهای موجود در بازار را بخوانند، نه تنها افتخاری برای نویسندگان و پژوهشگران ایرانی نیست، مایهی شرمساری است. در سرزمین ما کتاب از دایرهی بستهی فعالان فرهنگی فراتر نمیرود. باید ذوق خوانندگی و لذت سرمستکنندهی آن را به رسمیت شناخت. باید وجود هویتی به نام مخاطب را پذیرفت و به او صرفاً به دلیل خواننده بودن احترام گذاشت. تنها در چنین صورتی است که کتاب از زندان کوچک تولیدکنندگان به دنیای وسیع خوانندگان راه مییابد.
این یادداشت در وبسایت مرکز فرهنگی شهر کتاب منتشر شد(اینجا)
مادونایی با پالتوی خز