«در راه ویلا»ی وفی و «استخوان خوک و دستهای جذامیِ» مستور
مجموعه داستان «در راه ویلا»ی فریبا وفی را در این چند روز خواندم. حدود ده سال قبل هم مجموعهی داستانی دیگری از ایشان خوانده بودم: «در عمق صحنه.» «در عمق صحنه» به نظرم داستانهایی داشت که برای انتشار در نشریههای اجتماعی خوب بود؛ درست مثل کارهایی که در کتاب «در راه ویلا» چاپ شده است. یعنی اینها برای خوانندهی عام و با کارکرد اجتماعی نوشته شدهاند. هنر داستاننویسی، تخیل قوی، نثر محکم و ساختار فنی در این داستانها جایگاهی ندارد و این آثار از آن عناصر مهم بیبهرهاند. از طرف دیگر زن و مرد حاضر در هر یک از داستانهای کتاب «در راه ویلا» هویتی از پیش معین دارند: مرد: کمظرفیت، ابله، خشن، بیعاطفه، مادیاتمحور، تحقیرگر، تابع حرف مادر و خواهر و... و زن: نادیده گرفته شده، تحقیر شده، وادار شده به سکوت، سرگشته و حیران، بیتجربه، ساده و ...
از این داستانهای میتوان فیلمهای معمولی و گاه آموزنده برای شبهای تلویزیون ساخت که احتمالاً تأثیرات مثبت اجتماعیای هم داشته باشد. اما مطرح کردن این داستانها به عنوان متون مهم داستانی، خیانتی است در حق هنر.
در چند سال اخیر، با تسلط گفتمان فمینیستی در عرصهی فرهنگی و ارتقاء آن به سطح ایدئولوژی، تولید داستانهایی با شخصیت منفی مرد و شخصیت سرکوبشدهی زن، فزونی گرفت و طرفدارانی خارج از حیطهی هنر یافت؛ هواخواهانی که با نیت گسترش ایدئولوژیشان خواستند این آثار را به عنوان داستانهای طراز اول ایرانی معرفی کنند. در دههی اخیر نوشتن از مظلومیت زن و بازتولید تیپ مردان ظالم، به ژستی روشنفکرانه بدل شده است. گویا مردان این سرزمین همگی کثیف و ابله و بیمارند و زنان این سامان همگی مظلوم و شریف و سرکوب شده. گویا مردان ما سرکوبگرند و زنانمان تحقیرشده و ... .
داستاننویسی یا فضای فرهنگی ما این بار، باز هم سفارشینویس شده است. چه فرقی میکند به سفارش کدام ایدئولوژی بنویسی؟ مهم این است که با ذهنی غیر آزاد در حال آفرینش متنی با مسیر از پیش معین هستی؛ سفارشی که این دفعه مثلاً از فمینیسم ایدئولوژیشده گرفتهای یا سفارشی که از خودت گرفتهای، از باورهای خودت...
وقتی داستانهای «در راه ویلا» را خواندم، متحیر ماندم که چرا محیط داستاننویسی ما در حال حمایت از نویسندهی این داستانهای ابتدایی است. شاید به دلایل فرهنگی و اجتماعی باشد... اما آیا داستانخوان ما چیزی هم از این داستانها خواهد آموخت تا در زندگی اجتماعیاش به کار بگیرد؟ آیا داستانخوان ما از مضامین فرهنگی و اجتماعی موجود در پشت این آثار بیاطلاع است و برای اولین بار با خواندن این داستانها با چنان مواردی آشنا میشود؟ به نظرم بعید است. فکر میکنم در نهایت، خواننده احساس همدردی کند، نه اینکه چیزی بیاموزد... و مسأله اینجاست: آیا داستانهایی از جنس در راه ویلا، داستانهایی آموختاری هستند که میخواهند اسلوب زندگی مشترک را بیاموزانند؟! اگر آری، پس چرا باید در پی جور کردن جایگاه هنری برایشان باشیم؟!
سال قبل هم که کتاب «استخوان خوک و دستهای جذامی» مصطفی مستور را خواندم، از رقم چاپهای این کتاب، ـ گمانم بیشتر از پانزده بود ـ حیرت کردم. آخر آن داستان که چیزی نداشت... نمیدانم مخاطب در آن کتاب دنبال چه چیزی بوده و هست و چرا چنان اثر سطحی و نازلی به چنان فروشی دست پیدا کرده است. من فقط همان کتاب را از مستور خواندهام. نه زبان درخوری داشت، نه نثر ویژهای، نه تخیل لذتبخشی، نه اندیشهی تأثیرگذاری، نه داستان سکرآوری. تا آخرش هم مدام تعجب کردم که چرا این نویسنده این قدر معروف شده و چرا این همه خریدار ـ از نوع روشفنکری ـ دارد.
مادونایی با پالتوی خز