من بی‌مرامم حاجو؛ اینو همه‌ی دوستا می‌دونن. من نارفیقم حاجو؛ اینم همه‌ی رفقا می‌دونن. حاجو زِر نمی‌زنم؛ واقعاً دلم می‌گیره خیلی وقتا که نیستی. پُک بزنی به سیگارت و تماشا کنی یه جای انگار دوردست رو رو دیوار خونه... با اون موهای فرفری... بال دربیاری وقتی پسراتو می‌بینی؛ غصه‌ت بشه وقتی زن جوراب‌فروش رو ببینی که هنوز چیزی دشت نکرده تو صبح سرد دی‌ماهی؛ و دست بکنی تو جیبت وقتی دختر و پسر خواننده و نوازنده نشستن کنار پل عابر تجریش...

حاجو من بی‌مرامم؛ من آدم‌فروشم حاجو؛ بدجوری‌ام آدم‌فروشم. باشی با اون شنل زمستونی استثنایی‌ت، با کوله‌های قرمز، با عینک تاشو؛ نگاهت سرد نباشه رو من؛ دلخور نباشی ازم؛ اینا یعنی خیلی چیزا...

دراز بکشی با یه کتاب تو دستت، با نسکافه و آتیش سیگارت. با موسیقی‌های کم‌نظیرت، با مهربونی عمیقت، با دردای بزرگت، با رؤیاهای شبنم‌زده‌ت... بریم پیش آقای مَکس، زوما بزنیم، و سرت رو با تأسف تکون بدی برای باز هم دیر شدن چاپ اون کتاب...

باشی وقتی این در باز می‌شه، یعنی خیلی چیزا. و کاش یه بار، فقط یه بار دیگه بخندیم...

یادته چن سال پیش؟ نوشتی: «فکر کنم با شما خیلی بخندیم؛ چیزی که این روزا بهش نیاز دارم.» خندیدیم، اما خیلی کم. بیشترش یا بهت بود یا غم؛ باقی‌ش رو هم که خودت خوب می‌دونی...