در بهتِ چیزهای ساده و پیچیده
چقدر ساده است به آخر رسیدن؛ چقدر ساده و چقدر پیچیده. چقدر زود برگ از درخت میافتد، در باد پاییزی آبانماه؛ چقدر زود برگِ جدا شده از درخت به زمین میرسد و چقدر زود آب یخ میبندد در سرمای پانزده درجه زیر صفرِ بهمنماه. با کبریت چقدر زود میشود به آتش رسید و چوبِ کبریت چقدر زود به هیچ بدل میشود...
چقدر در آن کمتر از سه دقیقه لذت بردم از تماشای تکانهای ملایم شعلهی شمعها در پیادهروی کنار بقعهی شیخ صفی؛ وقتی نشستیم برای گذاشتن یک شمع روشن در کنار شمعها؛ گذاشتیم، تماشا کردیم و شمعهای خاموش را روشن کردیم با شعلهی شمعی دیگر. هوا تاریک بود، شمعها از صد تا بیشتر بود شاید، در مساحت کوچکی از پیادهروی سنگفرش. چقدر حیرت کردم بعد از آن و حالا چقدر دلم میخواهد ساعتها کنار دهها شمع روشن بنشینم و در بهتِ چیزهای ساده و پیچیده فرو بروم.
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر ۱۳۹۱ ساعت 0:12 توسط آیدین فرنگی
|
مادونایی با پالتوی خز