امروز یاد خیابان میرازی شیرازی تهران افتادم. دلم برای آن خیابان تنگ شده است. هر بار که از آنجا رد شده‌ام، حس خوبی داشته‌ام. زمانی دفتر روزنامه‌ی سرمایه هم آنجا بود و چندین بار سرشار از حس‌های خوب، برای دیدن دوستان خوبم به آن خیابان رفتم. میرازی شیرازی در آن منطقه از تهران، آکنده از حس زندگی است. چندین بار از شهرکتاب تا کریم‌خان را پیاده آمده‌ام، گاه تنها و گاه با دوستی. در دو ساندویچی آن خیابان چندین بار ساندویچ خورده‌ام. از تماشای ویترین مغازه‌های آنجا همیشه لذت برده‌ام. همیشه شاد شده‌ام. حسرت زندگی در آن خیابان را داشته‌ام. در محوطه‌ی کوچک بازی کنار خیابان نشسته‌ام؛ باز گاه تنها و گاه با دوستی. امروز یاد کریسمس پارسال افتادم: چقدر خوب بود گشتن در آن خیابان. دو سه باری از آنجا رد شدم، به عمد و فقط برای تماشا. من از جهتی با آن خیابان بیگانه‌ام و از جهتی آشنا. بیگانه از این جهت که چیزی نیست مرا به آنجا متصل کند و آشنا از این جهت که لابد خیلی چیزها هست که مرا به آن سمت می‌کشاند. راه رفتن از کریمخان تا هفت تیر هم حسی ویژه برایم دارد. حسی سرشار از یاد دوستی که دوستی‌مان همیشه گسسته مانده است. امروز دوست داشتم در میرازی شیرازی قدم بزنم؛ سرخی ویترین‌ها را تماشا بکنم؛ کاج‌های زیبا را ببینم و عروسک‌های قشنگ و هدیه‌های جذاب را.

امروز رفتم تماشای رودخانه‌ی یخ‌بسته‌ی اردبیل. با وحید بودیم. شب؛ ساعت ۲۱. رودخانه یخ بسته است. قطر یخ زیاد نیست. خواستم امتحان کنم که یخ شکست و کفشم خیس شد. قدم زدیم روی برف‌های کنار رودخانه. پارسال در روزهای سرد زمستان یخ بستن آرام رودخانه را تماشا کرده بودم. وقتی رودخانه دارد یخ می‌بندد دوست دارم تماشایش کنم. امروز از آن لحظه‌ی جادویی خبری نبود. آب از زیر یخ‌ها می‌رفت. راه رفتیم. دوست داشتم دیده باشم رودخانه یخ‌زده را؛ درست مثل اولین برف سال که دوست داشتم ببینم باریدنش را.