پیرمرد و زنش بیدار می‌شوند برای نماز صبح. نماز می‌خوانند. مرد رو به زن می‌گوید: پتو و بالش تمیزی بیاور و روی زمین بینداز. آماده باش. چیز زیادی به مرگم نمانده؛ اجلم رسیده است. زن نمی‌خواهد بپذیرد، اما انجام می‌دهد. مرد می‌گوید: اگر روی پتو بمیرم، بچه‌ها راحت‌تر می‌توانند بلندم کنند. اینطوری دردسرشان کمتر می‌شود. می‌گوید: هر چه لازم است را انجام بده. پتو روی کف اتاق انداخته می‌شود و بالش هم گذاشته می‌‌‌شود. مرد با کمک زنش روی پتو دراز می‌کشد. پاهایش مدتی بوده که به دلیل کهولت صاف نمی‌مانده. از زنش می‌خواهد اگر توانش می‌رسد پاهایش را صاف کند. زن، پاهای مرد را صاف می‌کند. پاهایش به هم نمی‌چسبیده. مرد می‌گوید با پارچه‌ای پاهایم را ببند. زن این یکی را دیگر نمی‌پذیرد. پیرمرد رو به زن می‌گوید: مشت بزن به دیوار تا پسرمان بیاید. همسایه‌ی دیوار به دیوار بوده‌اند در یک محله‌ی قدیمی. پسر و عروس و نوه‌ها می‌آیند. مرد می‌گوید در این یک سال و سه ماه بیماری و بستری بودن، خیلی اذیتتان کردم، حلالم کنید. مرد چند تکان می‌خورد، چند بار سینه‌اش می‌لرزد و آرام همه چیز تمام می‌شود.

امروز با یکی از دوستان به مجلس ختم این پیر مرد رفتیم. فامیل دوستم بود. از من خواست همراهش باشم برای چند دقیقه‌ای. موقع بیرون آمدن از مسجد، خواست با ماشین برساندم. مادر دوستم هم که از مجلس بیرون آمده بود، سوار شد و قصه‌ی مرگ پیرمرد را تعریف کرد. بغضم گرفت. بد جور هم گرفت. اگر مادر دوستم نبود، حتماً خیلی گریه می‌کردم. این قصه‌ی مرگ پیرمردی بود که نمی‌شناختمش و هر چه از او می‌دانم، قصه‌ی مرگ اوست.