زباله‌ها در چرخه‌ی طبیعی به بدن ما برمی‌گردند


گاو در حاشیه‌ی جنگلی زیبا مقوایی را لای دندان‌هایش گرفته بود و  آرام می‌جوید. مقوا را جوید و بلعید و بعد مقوای دوم... . ما از جنگل برگشته بودیم و تو مینی‌بوس منتظر حرکت بودیم. گاو مقوا را خورد تا چندی بعد، در چرخه‌ی طبیعت، همان مقوا یا هر زباله‌ی مسموم دیگری که از آن تغذیه می‌کند به بدن ما وارد شود. طبیعت را پر از زباله می‌کنیم، زباله‌ها در چرخه‌ی طبیعی به بدن ما برمی‌گردند.
 
 

نیاز به فتح

نیاز به موفقیت دارم. نیاز دارم به فاتح شدن، به پیروزی، به غلبه، به قوی بودن، به قوی ماندن. نیاز به توانستن دارم، به کردن، به انجام دادن.

فاصله‌ها


گاهی انقدر فاصله‌ها زیاد می‌شن که فکر می‌کنم ممکن نیست کوتاه بشن.

حسرت صدای طبیعت


در وسعت طبیعت دنبال یک تکه سکوت گشتن، دنبال صدای طبیعت گشتن و نیافتن!


کاوه گلستان، عکاسی از فلات تنهایی و رنج*


«من می‌خواهم صحنه‌هایی را به تو نشان دهم که مثل سیلی به صورتت بخورد و امنیت تو را خدشه‌دار کند و به خطر بیندازد. می‌توانی نگاه نکنی، می‌توانی خاموش کنی، می‌توانی هویت خود را پنهان کنی، مثل قاتل‌ها، اما نمی‌توانی جلو حقیقت را بگیری، هیچ کس نمی‌تواند.» آنچه خواندید گفته‌های «کاوه گلستان»، یکی از مهم‌ترین چهره‌های تاریخ عکاسی «مستند، اجتماعی» ایران بود که از صفحه‌ی نخست وب‌سایت رسمی‌اش (اینجا) نقل شد. شاید همین چند سطر بتواند ماهیت نگاه و نوع باور حرفه‌ای او را به ما نشان بدهد. گلستان عکاسی است که با ثبت مجموعه‌هایی چون «شهر نو»، «کارگران» و «مجنون» در سال‌های پیش از انقلاب، توانست فصلی متفاوت را در تاریخ عکاسی ایران به نام خود ثبت کند. عکاسی از صحنه‌های انقلاب و هشت سال حضور پیگیر در جبهه‌های جنگِ صدام علیه ایران، وی را صاحب جایگاهی ماندگار در فتوژورنالیسم ایرانی کرده است.

کاوه گلستان ۱۷ تیرماه ۱۳۲۹ در آبادان به دنیا آمد و ۱۳ فروردین ۱۳۸۲، حین سفری برای تهیه‌ی گزارش از جنگ‌هایی که منجر به سقوط حکومت صدام حسین در عراق شد، بر اثر انفجار مین، چشم از جهان فروبست. فرشته‌ی مرگ بال‌هایش را بر روی میدان‌های جنگ گشوده است؛ چه رزمنده باشی، چه عکاس و تصویربردار وَ چه پزشک و پرستار یا... از دست مرگی دهشتناک در امان نیستی. هر کس قدم به میدان جنگ بگذارد، باید آماده‌ی مردن باشد؛ و گلستان، عکاسی بود که از رفتن به استقبال خطر نمی‌هراسید. او درباره‌ی تجربه‌اش از جنگِ حکومتِ بعثی عراق علیه ایران گفته است: «گاهی اوقات احساس می‌کردم لاشخورم؛ چون با هلی‌کوپتر به هر جا که کشت‌وکشتار بود می‌رفتیم؛ عکس می‌گرفتیم و جنازه جمع می‌کردیم. در طول جنگ دستمالی داشتم که همیشه همراهم بود. این دستمال را بارها شسته‌ام؛ به آن گلاب زده‌ام، اما کماکان بوی مرگ می‌دهد. احساس می‌کنم دیگر هیچ چیز مرا نمی‌ترساند. هیچ چیز حیرت‌زده‌ام نمی‌کند. من نهایت آن را دیده‌ام...» (بودن با دوربین**، حبیبه جعفریان، حرفه هنرمند، ص ۲۴)

شخص، چه برای جنگیدن به جبهه برود، چه برای مداوای مجروحان و چه برای ثبت صحنه‌های حادثه، کسانی در پشت جبهه چشم به راهش می‌مانند. آیا هنر عکاسی می‌تواند دلهره‌ی دائمی منتظران را به تصویر بکشد؟ امیدواری به بازگشت عزیزان را چطور؟

«فخری گلستان»، مادر عکاس، درباره‌ی مرگ فرزندش می‌گوید: «من منتظر این اتفاق بودم. تمام سال‌هایی که کاوه به جنگ می‌رفت، منتظر بودم. شاید همین، این قدر مقاومم کرد؛ چون می‌دانستم همیشه در معرض خطر است. در طول هشت سال در خط اول جبهه بود. هر بار که زنگ می‌زد، می‌گفت: مامان! فلانی هم امروز کشته شد. خودش هم همیشه منتظر چنین روزی بود. هر عکاسی که به جنگ برود این آمادگی را دارد.» (همان، ص ۲۹)

زنده‌یاد «بهمن جلالی» که کاوه را مهم‌ترین عکاس خبری ایران می‌داند (همان، ص ۹۵)، فقدان ایدئولوژی سیاسی را از خصایص مثبت گلستان برشمرده است. (ص ۹۹) پس شاید بتوان گفت او می‌توانسته به دلیل قرار نگرفتن در ذیل ایدئولوژی‌ها، به تعبیر «یوریک کریم مسیحی» با کسانی که موضوع عکس‌هایش بودند به همدلی برسد و غمخوارشان باشد. (همان، ص ۱۱۶)

کاوه گلستان چنان که دوستان و خانواده‌اش گفته‌اند، شخصیتی پرهیجان داشت و همواره در جنب‌وجوش بود. عریان‌سازی حقایقِ تلخ، ایده‌ای است که او در بسیاری از عکس‌های مهمش پیگیری ‌کرد. خودش در این باره گفته است: «کارم عمدتاً گزارشگری مسائل اجتماعی بود. از همان ابتدا عکاسی را وسیله‌ای می‌دانستم برای طعنه زدن به یک سری ارزش‌هایی که در جامعه مطرح بود. می‌خواستم با گرفتن عکس از شرایط ناهنجار زندگی مردم و نشان دادن آن به آدم‌های مرفه، خاری در چشم‌شان فرو کنم...» (همان، ص ۲۳)

«حبیبه جعفریان»، صاحب کتاب «بودن با دوربین» می‌نویسد: «کاوه، به قول خودش اولین عکسی که از انقلاب در روزنامه‌های ایران چاپ شد را گرفت؛ از درگیری‌های قم، بعد از چاپ مقاله‌ی رشیدی مطلق، سال ۵۶. بعد از این تاریخ، درگیری و تظاهرات و زدوخوردی نبود که به آنجا نرفته باشد و عکاسی نکرده باشد.» (همان، ص ۲۳)

کاوه فتوژورنالیست (عکاس خبری) بود. اما خبر در ذهن او چه معنایی داشت؟ «بابک احمدی» در یادداشتی نوشته است: «خبر از چشم او درست آنجایی بود که مردمانی در حال حرکت، با هیجان، چیزی بخواهند؛ از آنچه از دست داده‌اند خشمگین باشند؛ به آرمانی یا آرزویی، شورمند و حساس، پایبند باشند. خبر، تنش عصبی و کشش عضلات بود. ترسی در دل بود که باید سرکوب می‌شد و شهامتی که باید به یک عکس، یک سند منجر می‌شد تا دیگران را نه تنها باخبر، که شجاع کند.» (همان، ص ۱۴)

عکس‌های کاوه را از جنگ هشت ساله‌مان دیده‌اید؟ اگر نه، سری به وب‌سایتش بزنید تا بخشی از کارنامه‌ی او را ببینید. عکاسی، داشتن دوربین نیست! حضور در صحنه‌ی حادثه هم نیست! «نگاه» ِ عکاس است که به تصویر ارزش می‌دهد. چگونه می‌توان هیبت رعب‌آور مرگ را تاب آورد؟ «لیلی گلستان» درباره‌ی برادرش می‌گوید: «کاوه در کتابش حرف قشنگی زده. نوشته من همه‌ی اینها را از پشت دوربین می‌بینم. فکر می‌کنم نمی‌توانسته بدون دوربین، جنازه‌ها را ببیند و باید دوربین را بین خودش و آن واقعیت تلخ حائل می‌کرد. دوربین به کاوه کمک می‌کرد که راحت‌تر ببیند. به عنوان عکس ببیند، نه به عنوان فاجعه.» (همان، ص ۸۳)

کاوه گلستان چنانکه نزدیکانش گفته‌اند آنارشیستی با آرمان‌های بشردوستانه بود. معترضی بود که احوال مخرب نداشت و می‌کوشید با نشان دادن عمق زخم، وجدان خفته و ذهن فراموشکار انسان‌ها را به بهتر نگریستن فرا بخواند و از دروغِ نهفته در پس برخی لبخندها پرده بردارد. او اهل خطر بود. «یوریک کریم مسیحی» می‌نویسد: «اگر عکاس جنگ موقع انفجار پناه بگیرد... چرا به آنجا برود؟» (همان، ص ۱۱۵) و بابک احمدی گفتارش را درباره‌ی کاوه چنین آغاز می‌کند: «کاوه گلستان به خاطر کارش که عکاسی خبری و عکاسی مستند بود، زندگی پرخطری داشت. او باید در متن حوادث حاضر می‌شد. باید بالای سکویی می‌ایستاد تا بهتر ببیند و در نتیجه بهتر دیده می‌شد. باید در میان جمعیتی می‌بود که آدم‌های مسلح به آن حمله می‌کردند. باید در جبهه در تیررس می‌بود. باید روی زمینی پوشیده از مین‌هایِ پنهان راه می‌رفت...» (همان، ص ۱۴)

پیمان هوشمندزاده، می‌گوید: «کاوه ـ درباره‌ی عکاسی خبری ـ چیزی به من یاد داد که توی ذهنم ماند و فکر نمی‌کنم هیچ وقت یادم برود. می‌گفت: هر جایی که هستی همان جا بمان! فکر نکن جای دیگر خبری هست. خبر همان جایی است که تو ایستاده‌ای.»

کاوه گلستان از تلخناکی حقایق هراس نداشت. روی سنگ مزارش نوشته‌اند: «در راه ثبت حقیقت کشته شد.»

اما «بودن با دوربین» کتابی است ژورنالیستی، شامل پنج گفت‌وگو و پنج یادداشت پیرامون زندگی، آثار و مرگ کاوه گلستان. گفت‌وگوهای کتاب به ترتیب با اشخاص زیر انجام شده است: فخری گلستان، مادر عکاس؛ هنگامه گلستان، همسر کاوه؛ لیلی گلستان، خواهر کاوه؛ بهمن جلالی، استاد عکاسی و همکار کاوه؛ و پیمان هوشمندزاده، عکاس خبری و از شاگردان و دوستان عکاس. یادداشت‌‌ها نیز به ترتیب متعلق‌اند به: حبیبه جعفریان، شهریار توکلی، بابک احمدی و یوریک کریم مسیحی. انجام گفت‌وگوها و گردآوری یادداشت‌ها کار یکی از همکاران مطبوعاتی است: حبیبه جعفریان.

باید بگویم اگرچه متأسفانه مصاحبه‌گر نتوانسته چندان به عمق دنیای فکری و هنری کاوه گلستان وارد شود، به هر روی، در شرایط کنونی که منبع درخوری پیرامون کارهای گلستان در اختیار نداریم، خواندن آن غنیمتی است. نباید از نظر دور داشت که روزنامه‌نگاری یعنی ارائه‌ی اطلاعاتْ بدون حشو و زوائد. یعنی سطر به سطر هر مطلب ژورنالیستی باید حاوی اطلاعات یا پیام باشد. از این منظر می توان کتاب «بودن با دوربین» را مورد نقد جدی قرار داد. مصاحبه‌گر می‌توانست بسته‌ای کم‌حجم‌تر عرضه کند یا گفت‌وگوها را طوری پیش ببرد و تنظیم کند که در همین حجم، اطلاعاتی بسیار بیشتر از آنچه اکنون هست در اختیار خواننده قرار بگیرد.  
...........................................................................

* تعبیر «فلات تنهایی و رنج» از بابک احمدی وام گرفته شده است.

** بودن با دوربین، زندگی، آثار و مرگ کاوه گلستان، حبیبه جعفریان، حرفه هنرمند، چاپ اول، بهار ۹۲

این یادداشت در وب‌سایت مرکز فرهنگی شهر کتاب منتشر شد (اینجا)

اینجا برام غریبه شده


از روزی که بلاگفا آرشیو این وبلاگ رو مثل چندین و چند وبلاگ دیگه ناپدید کرد، با وبلاگ احساس انس نمی‌کنم. دیگه فکر نمی‌کنم که وبلاگ حکم دوست رو داره یا یه جور همدمه  که می‌شه راحت باهاش حرف زد و توش نوشت. از همون روز وبلاگ برام غریبه شده.



مهرماه مبارک!


آفتاب اول مهر، آفتاب تغییر دنیاست در ذهن‌های کودکی. مهرماه مبارک!

"ظرفیت"، واژه‌ای به جای چند واژه!


 می‌دونید از کی کلمه‌ی "ظرفیت" به جای "توانایی" یا "توانمندی" به کار رفته؟ تو روزنامه‌ای از قول یکی از رؤسای دانشگاه‌ها اینطور نوشته شده بود: "بنا دارم در دوران تصدی‌گری‌ام از ظرفیت‌های آقای ... در اداره‌ی بهتر ... استفاده کنم."
این نمونه‌ها هم این روزها خیلی به کار می‌ره: ظرفیت‌های تجاری، ظرفیت بخش خصوصی، ظرفیت‌ کشاورزی استان‌ها، "صنایع دستی ایران دارای ظرفیت بالایی در صادرات محصولات غیر نفتی است"، "جوانان ما ظرفیت بالایی در ورزش قهرمانی دارند"، "باید از ظرفیت‌های معنوی جامعه استفاه‌ی بهینه کرد" و...
استعداد، توانایی، توانمندی، پتانسیل، قدرت، تجربه، سابقه، جایگاه، اینها کلمه‌هایی هستند که انگار واژه‌ی ظرفیت به تنهایی می‌خواد جای همه‌شون رو پر کنه!

جنگ‌هایی که پایان دنیای قدیم بود

گذری بر کتاب «جنگ‌های جهانی اول و دوم»، نوشته‌ی کامران فانی

در اوت ۱۹۱۴ م. هنگامی که فقط هشت روز از آغاز سلطنت احمدشاه، واپسین پادشاه سلسله‌ی قاجاریه می‌‌گذشت، آتش نخسین «محاربه‌ی عالم‌سوز» در بالکان زبانه کشید و دول آلمان و اتریش در برابر روسیه و فرانسه صف‌آرایی کردند. قاره‌ی سبز، سرزمین کشورهای متخاصم بود و دانش نبرد با اسلوب کنونی آن تفاوت بسیاری داشت.

در قاره‌ای که طی کمتر از پنجاه سالِ نخستِ سده‌ی بیستم، دو جنگ ویرانگر روی داد و شعله‌های مهارناپذیرش نه فقط اروپا که بخش‌های وسیعی از آسیا و شمال آفریقا را نیز سوزاند، در پانزده سال پایانی همان قرن، پیمان «شنگن» بین دولت‌های بلژیک، فرانسه، آلمان غربی، هلند و لوکزامبورگ امضا شد و بعدها به جز دو کشور بریتانیا و ایرلند، سایر ممالک اروپایی ذیل آن پیمان، اتحادیه‌‌ای بزرگ را با واحد پولی مشترک تشکیل دادند. اروپای جنگ‌زده‌ی نیمه‌ی اول قرن بیستم، اینک با نام اتحادیه‌ی اروپا شناخته می‌‌شود.

جنگ‌های جهانی اول و دوم/ کامران فانی «کامران فانی»، نویسنده‌‌ی کتاب «جنگ‌های جهانی اول و دوم» قصه‌ی تلخ این دو جنگ را چنین آغاز می‌کند: «مردم جهان در قرن بیستم شاهد دو جنگ بزرگ بودند. این دو جنگ از نظر وسعت و شدت و شماره‌ی جنگجویان در تاریخ بی‌نظیر است. در طول این دو جنگِ جهانی، ده‌ها میلیون انسان کشته، زخمی و ناپدید شدند یا از قحطی و گرسنگی و بیماری جان دادند. شهرها و روستاها ویران شدند و شط مواج و باعظمت تمدن در گرداب مخوف جنگ فرو رفت. ولی با این دو جنگ چهره‌ی جهان نیز تغییر یافت. دنیای قدیم از میان رفت و دنیای جدید سر برافراشت؛ دنیایی که ما اکنون در آن زندگی می‌کنیم.»

 «جنگ‌های جهانی اول و دوم» کتابی است که ماجرای دو جنگ عالم‌سوز را با زبانی ساده بازمی‌گوید. کتاب برای نوجوانان یا برای هر مخاطب علاقه‌مندی نوشته شده که می‌خواهد در مجموعه‌ای کم‌حجم، اطلاعاتی درباره‌ی جنگ‌های جهانی به دست بیاورد. فانی، دانشنامه‌نویس نام‌آشنا، در این دفتر گوشه‌هایی از نبردهای دو جنگ را برای مخاطب شرح می‌دهد و به علل و نتایج جنگ‌های جهانی می‌پردازد.

هنگام آغاز جنگ، بریتانیا به مدد نیروی دریایی قدرتمند و بی‌نظیرش چیزی حدود یک‌چهارم جهان را به صورت مستعمره و نیمه‌مستعمره در قلمرو خود داشت. «کشورهای استعمارگر، کالاهای خود را به مستعمره‌ها می‌فروختند و مواد خام را به بهای اندک یا به رایگان از این کشورها وارد می‌کردند.»(ص۱۱) «در این میان تنها آلمان بود که تقریباً هیچ مستعمره و در نتیجه بازار فروشی برای کالاهای خود نداشت. ... آلمان در این میان احساس می‌کرد به او ستم شده است و نیاز به مستعمره دارد. انگلیس و فرانسه با این کار مخالف بودند و هرگز حاضر نمی‌‌‌شدند از بخشی از مستعمره‌های خود دست بکشند. رقابت‌هایی از این دست، که در واقع همان توسعه‌طلبی استعماری است، کشورهای اروپا را کم‌کم مقابل هم قرار داد و سرانجام به جنگ‌ کشاند.»(ص۱۲)

دولت آلمانْ جوان بود و پیش از آنکه «بیسمارک»، صدراعظم «پروس» در سال ۱۸۷۱، چندین ایالت‌ کوچک و مستقل را زیر نام کشوری واحد، یکپارچه کند، جهان بین انگلیس، فرانسه و روسیه (دول قدیمی اروپا) تقسیم شده بود. «آلمان دم از فضای حیاتی می‌زد و فریاد برمی‌آورد که در اروپا خفه می‌شود و در میان دو نیروی بزرگ، روسیه و فرانسه، از شرق و غرب در محاصره افتاده است.»(ص۱۴)

دانش جنگ در جنگ‌ جهانی اول، نه فقط با دانش کنونی نبرد قابل قیاس نیست، بلکه با دانش جنگ در دومین محاربه‌ی جهانی نیز تفاوت بسیاری دارد. ارقامی که در کتاب آمده، با تصور امروز ما از جنگ سازگار نیست. به عنوان نمونه به درشتی اعداد زیر توجه کنید: «در چند ماه اول جنگ، آلمان ارتش خود را از هفتصدونودویک‌هزار نفر به پنج میلیون نفر، اتریش از چهارصدوپنجاه‌‌هزار نفر به سه‌میلیون‌وسیصدوپنجاه‌هزار نفر، فرانسه از هفتصدونودهزار نفر به چهارمیلیون نفر و روسیه از یک‌میلیون‌ودویست‌هزار نفر به شش‌میلیون نفر رسانید. انگلیس نیز نیرویی بالغ بر یک‌میلیون نفر بسیج کرد.»(ص۱۶)؛ «در روز چهار اوت ۱۹۱۴، آلمان با یک‌میلیون‌ودویست‌هزار سرباز به خاک بلژیک حمله‌ور شد.»(ص۲۰)؛ «شش هفته پس از آغاز جنگ، تنها فرانسه ششصدهزار کشته و زخمی داده بود.»(ص۲۲)؛ «در نبرد وِردن در هر ساعت صدهزار گلوله‌ی توپ به روی جبهه‌ی فرانسه شلیک شد. جبهه‌ی فرانسه چهارده ساعت پیاپی زیر آتش بود.»(ص۲۴)؛ «در نبرد وردن بیش از چهل‌وپنج‌میلیون گلوله‌‌ی توپ و صدهامیلیون گلوله‌ی تفنگ و مسلسل شلیک شد. فرانسویان بیش از چهارصدوپنجاه‌هزار نفر کشته دادند. تلفات آلمانی‌ها هم کمتر از این رقم نبود.»(ص۲۵)؛ «هر سرباز بیش از صد کیلو بار (کیسه‌ی شن، تفنگ، جیره‌ی غذایی، البسه و...) به همراه داشت و در زیر رگبار گلوله باید پیش می‌‌رفت.»(ص۲۶) ... «در جنگ جهانی اول سیزده‌میلیون نظامی و ده‌‌میلیون غیرنظامی کشته شدند. شمار زخمیان از بیست‌ویک‌میلیون نفر افزون بود که بسیاری از آنها نیز جان دادند و بسیاری هرگز بهبود نیافتند.»(ص۳۸) ... بنابر آنچه خواندید، بی‌ارزش بودن جان سربازان از خصایص نبردهای جنگ اول جهانی است.

«فانی» در ادامه پس از پرداختن به تأثیرات جنگ بر وضعیت ایران، پایان جنگ اول جهانی را پایان دنیای قدیم دانسته، می‌نویسد: «دنیای قدیم در آتش نخستین جنگ جهانی سوخت و دنیایی جدید سر برافراشت. اکنون در همه جا، اندیشه‌های نو و مردان تازه‌نفس به میدان آمده بودند و ایران نیز می‌‌رفت تا راه جدیدی انتخاب کند.»(ص۴۶)

فاشیزم آلمان چگونه سر برافراشت؟

در دومین جنگ جهانی، دو رهبر که پیشتر در جنگ اول شرکت داشتند، رودرروی یکدیگر قرار گرفتند: «وینستون چرچیل»، نخست‌وزیر بریتانیا در جنگ اول فرمانده نیروی دریایی کشورش بود و «آدولف هیتلر»، پیشوای آلمان، در جنگ اول سرجوخه‌ی نترسی بود که تمام طول جنگ را در جبهه گذراند و توانست دو بار نشان صلیب آهن دریافت کند؛ حال آنکه این نشان به ندرت ممکن بود به سربازان داده شود.

فانی پس از آنکه به نوجوانی و جوانی آدولف در وین می‌پردازد، درباره‌ی هیتلر بعد از جنگ چنین می‌نویسد: «زمستان ۱۹۱۸ را با چشمان نابینا و تنی ناتوان در بیمارستان گذراند و درباره‌ی علل شکست آلمان به فکر پرداخت. به گمان او نژاد آلمانی شکست‌ناپذیر بود، پس چرا شکست خورد؟ ناگهان به خیال خود همه چیز برایش روشن شد. آلمان از پشت خنجر خورده است. به آلمان خیانت کرده‌اند. یهودی‌ها و چپ‌روها آلمان را به کشورهای خارجی فروخته‌اند. هیتلر ـ در جوانی ـ در سال‌های ولگردی‌‌اش در وین به یهودیان ثروتمند نفرت عمیقی پیدا کرده بود و اکنون این نفرت شامل همه‌ی یهودیان می‌شد. او به برتری نژاد آلمان اعتقاد داشت و می‌اندیشید که اقوام و نژادهای دیگر باید برده‌ی این نژاد باشند و در این میان، یهودیان پست‌ترین نژاد عالم‌اند و از این رو با نژاد برتر، یعنی با نژاد آلمانی، مخالفت می‌ورزند. افسانه‌ی از پشت خنجر خوردن آلمان را بعدها برخی از مردم این کشور نیز پذیرفتند. البته این خیالی واهی بود و آلمان عملاً در جنگ شکست خورده بود. ولی در آن زمان هیتلر و یارانش با واقعیت سروکار نداشتند. آنها به دنبال توجیه شکست آلمان بودند و این توجیه را فریبنده‌تر از هر توجیه دیگری یافته بودند.»(صص۵۴و۵۳)

«هیتلر از همان آغاز تشخیص داده بود که رسیدن به قدرت، جز از راه به کار بردن قدرت و زور امکان‌پذیر نیست. او ـ در قالب حزب ناسیونال سوسیالیست کارگران آلمان (نازی) ـ عده‌ای از اراذل و اوباش ولگرد را دور خود جمع کرد، مسلح‌شان کرد و سرانجام در ۱۹۲۳ دست به کودتا زد. این کودتا با شکست روبه‌رو شد، هیتلر دستگیر و به زندان محکوم شد... محاکمه‌ی هیتلر یکباره او را، که هنوز رهبری ناشناخته بود، در سراسر آلمان شهره کرد. وی در دفاع از خود، از علل شکست آلمان، ضعف حکومت جمهوری جدید و از شکست‌ناپذیری ملت آلمان سخن گفت و خود را میهن‌پرستی دوآتشه معرفی کرد که اینک جنایتکاران، خیانتکاران و دشمنان  داخلی، محاکمه‌اش می‌کنند. اینها به مذاق بسیاری از آلمانی‌ها، که نمی‌خواستند به شکست، شرایط صلح و غرامت‌های جنگی تن بدهند، خوش آمد...»(صص۵۶و۵۵)

«در سال ۱۹۲۹ رکود عظیم اقتصادی در جهان پدید آمد. کارخانه‌ها تعطیل شد و ارزش پول به شدت کاهش یافت و تنها در آلمان شش‌میلیون نفر بیکار شدند. بار دیگر هیتلر موقعیتی ممتاز یافت. بسیاری از آلمانی‌ها مدعی بودند که فقر و بیکاری به سبب رفتاری است که دولت‌های پیروزمند، بعد از جنگ نسبت به آلمان در پیش گرفته‌اند. ... از طرف دیگر هیتلر می‌خواست همه‌ی یهودیان را شریر جلوه دهد. مردم جاهل نیز که از اقتصاد و نیروهای اقتصادی سر درنمی‌آوردند، چون به آنها تلقین شده بود که یهودیان عامل همه‌ی بدبختی‌های آنان‌اند، یکباره به خیال خود دارای نوعی بینش سیاسی شدند و دنبال هیتلر راه افتادند.»(ص۵۷)

اگر می‌خواهید جزئیات بیشتری از دومین جنگ جهانی، نوع نبردهای آن، شرایط ستیزها، حمله‌ها و دفاع‌ها بدانید، اگر می‌خواهید بدانید چگونه اولین و آخرین گلوله‌‌های این جنگ شلیک شد، کتاب «جنگ‌های جهانی اول و دوم» را از دست ندهید؛ خاصه اگر پیشتر کتابی در این مورد نخوانده‌اید.

متأسفانه در صفحه‌های ۲۶ و ۶۱، در تایپ اعداد اشتباه‌هایی روی داده که شایسته است در چاپ‌های بعدی نسبت به تصحیح‌شان اقدام شود. همچنین در صفحه‌ی ۵۰، ذیل بخش «دوران کودکی و جوانی»، در سطر اول، واژه‌ی «پیش» زائد است و در انتهای صفحه‌ی ۳۷،  «جنگل‌های آرگون»، اشتباهی به صورت «جنگ‌های آرگون» تایپ شده است.

کتاب «جنگ‌های جهانی اول و دوم»، نوشته‌ی «کامران فانی» را نشر «قطره» در ۹۹ صفحه‌ی قطع رقعی، با شمارگان ۵۰۰ نسخه و به قیمت ۴۵۰۰ تومان منتشر کرده است.

این یادداشت در وب‌سایت مرکز فرهنگی شهر کتاب منتشر شد (اینجا)

افراط در جدانویسی/ 2

"در حالی‌که از خون‌سردی‌اش هاج‌وواج مانده‌ام می‌‌پرسم: ..."  خونسردی یا خون‌سردی؟
"از چند آدم کنج‌کاو که در همان جهت من حرکت می‌کنند، جلو می‌زنم."  کنجکاو یا کنج‌کاو؟
"پینولو هم‌کارش را وادار می‌کند اسلحه را به او بدهد و می‌گوید: ..."  همکار یا هم‌کار؟
"و از آنجایی که حالا هم‌دیگر را اصلاً نمی‌بینیم، از فرصت استفاده می‌کنم و می‌روم."  همدیگر یا هم‌دیگر؟
"اما در هر حال خوش‌حالم که او را دوباره دیدم."  خوشحال یا خوش‌حال؟

گسستن افراطی واژگان مرکب فارسی، حتی اگر با ادعا یا به بهانه‌ی سادگی آموزش خواندن و نوشتن به کودکان صورت بگیرد، در بسیاری مواقع، به دلیل سوءتفاهم‌هایی که پدید می‌آورد، باعث می‌شود خواننده ناگزیر جمله را دو بار بخواند؛ زیرا شکستن‌های بی‌مورد سبب می‌شود مخاطب شکل واژه را اشتباه تشخیص دهد. در مثال "ما هم دیگر..." و "ما هم‌دیگر..." اگر عبارت دوم به صورت "ما همدیگر..." نوشته می‌شد، خواننده به محض خواندن همین بخش می‌توانست مطمئن شود که جمله را درست خوانده است. اما در دو طرز نوشتن نخست، باید ادامه‌ی جمله را بخواند تا از صحت خوانش خود مطمئن شود.

آیا صرف وجود امکان نوشتن نیم‌فاصله، که در نوشتن پساوندها و پیشاوندها بسیار یاری‌رسان بوده، می‌تواند مجوز دست‌درازی به سنت‌های نوشتاری باشد؟ حفظ سنت فی‌نفسه ارجی ندارد؛ اما شکستن این سبک نوشتار باسابقه، در حالی که سبک جدید سوءتفاهم‌زاست، چه ضرورتی دارد؟ آیا ما را در مدار توسعه قرار خواهد داد؟ آیا میزان مطالعه را افزایش خواهد داد؟ آیا سبب رشد فرهنگی خواهد شد؟ دست کم پاسخ من به این پرسش‌ها مثبت نیست. آیا پاسخ شما مثبت است؟

افراط در جدانویسی/ ۱

افراط در جدانویسی و شکستن بی‌مورد واژه‌های مرکب، چه سودی به حال نوشتار فارسی داشته است؟ تأکید بر اینکه تمام واژه‌های مرکب را به اجراء سازنده‌‌شان بشکنیم و بعد آنها را با نیم‌فاصله کنار یکدیگر قرار دهیم، چه امتیازی برای خط و زبان فارسی یا هر زبان دیگری که با این خط نوشته می‌شود می‌تواند به همراه داشته باشد؟ وقتی شکستن واژه به اجزائش، به وضوح سرعت خواندن را کم می‌‌کند و در مواقعی با ایجاد سوءتعبیر، خواننده را مجبور می‌کند دوباره به خواندن جمله اقدام کند، حسب کدام ضرورت، نویسنده‌ها و ناشرها به این جداسازی افراطی اصرار می‌ورزند؟

 نوشتن کلمه‌ی «علاقمند» به صورت «علاقه‌مند» رفتاری طبیعی با واژه است و زیانی به خواننده نمی‌رساند هیچ، درست‌نویسی واژه هم به حساب می‌آید؛ اما اگر ببینید «رگبار» را به صورت «رگ‌بار» نوشته‌اند چه خواهید گفت؟ چرا باید واژه‌ی «همکار» را که از قدیم به صورت یکپارچه نوشته شده، به شکل «هم‌کار» نوشت؟ به این دو جمله دقت کنید: «من هم کارم را از دست دادم.»، «من هم‌کارم را از دست دادم.» چرا باید خواننده را مجبور کرد به اندازه‌ی فاصله‌ی بین کلمه‌ها هم دقت کند؟ این کار دقیقاً از سرعت خواننده می‌کاهد. 

اگرچه واژه‌هایی مثل «آتشبار» و «توپخانه» از دو جزء تشکیل شده‌اند، نوشتن آنها به صورت «آتش‌بار» و «توپ‌خانه» از چه ضرورتی نشأت می‌گیرد؟ آتشبار روزگاری از ترکیب آتش و بار به وجود آمده و بعد خود به واژه‌ای نو و مستقل بدل شده است. چرا باید هویت آن را نادیده گرفت؟ 

چرا باید «پیشروی» را «پیش‌روی» نوشت، و برای اجتناب از اینکه «پیشِ روی» خوانده شود، روی حرف «ر» فتحه قرار داد؟! 

این جمله را نیز داشته باشید: «نبرد خونین باز هم‌چنان ادامه یافت...» جدانویسی «همچنان» ضریب اشتباه خواننده را بالا می‌برد و به یقین سرعت خواندنش را پایین می‌‌آورد؛ زیرا مخاطب در صورت خواندن اشتباه، ناگزیر است دوباره برگردد و جمله را از نو بخواند.

«من هم‌چنان بر موضع خود اصرار داشتم که...» «من هم چنان بر موضع خود اصرار داشتم که...» چرا باید خواننده را آزار داد و او را وادار کرد برای خواندن درست متن، چشم‌هایش را به اندازه‌ی فاصله‌‌ی بین «هم» و «چنان» بدوزد؛ در حالی که یکی از این دو نمونه را می‌شد به صورت همچنان نوشت و از سوءتعبیر جلوگیری کرد؟

متأسفانه شکستن افراطی واژه‌ها به ژستی روشنفکرانه نیز تبدیل شده است. اصلاً چه ضرورتی دارد واژه‌ی نوساخته‌ی «روشنفکر» را که در اصل از ترکیب دو واژه‌ی روشن و فکر به وجود آمده، اما به واژه‌‌ای مستقل و تازه در زبان بدل شده، مصرانه به اجرائش شکست؟ و بعد این اجزاء را با نیم‌فاصله کنار هم گذاشت تا معلوم شود بخش‌های یک واژه‌اند؟ چرا باید به تفاوت موجود بین «زمین‌شناس» و «کتابخانه» توجه نکرد و اصرار داشت که چون زمین‌شناس به این صورت نوشته می‌‌شود، حتماً باید کتابخانه را هم به صورت «کتاب‌خانه» نوشت؟ 

این موضوع را با مثال‌‌هایی دیگر از کتاب‌هایی دیگر ادامه خواهیم داد... 

شبی برای مارک اسموژینسکی


شب مارک اسموژینسکی صدوبیست‌ونهمین شب از شب‌های مجله‌ی بخارا به ایرانشناس برجسته‌ی لهستانی «مارِک اسموژینسکی» اختصاص داشت. این نشست غروب دوشنبه، ۴ شهریور ۱۳۹۲ با همکاری سفارت لهستان، مؤسسه‌ی فرهنگی هنری ملت، دایرة‌العمارف بزرگ اسلامی، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، گنجینه‌ی پژوهشی ایرج افشار و انجمن دوستی ایران و لهستان در کانون زبان فارسی برگزار شد...

 سخنرانان این نشست که با استقبال خوب علاقه‌مندان روبه‌‌رو شد، عبارت بودند از: منصور ثروت، پیوتر کوزوفسکی، محمد دهقانی، آنّا کراسنوولسکا، ایونا نویسکا، مریم مجردی، هایده وامبخش، الیاس اسموژینسکی و علی دهباشی. در پایان برنامه، پیش از اجرای زنده‌‌ی موسیقی توسط سروش قهرمانلو و سهراب فتحعلی‌زاده، فیلم کوتاهی درباره‌ی مارک اسموژینسکی، به کارگردانی مظفر شریعتی به نمایش درآمد.

 ـ گزارش وب‌‌سایت مرکز دائرة‌المعارف بزرگ اسلامی از شب مارک اسموژینسکی را در اینجا پی بگیرید.

 ـ گزارش خبرگزاری کتاب ایران در اینجا

 ـ گزارش تصویری خبرگزاری کتاب ایران در اینجا

رنج‌های یک زن افغان در ایران   

حنیفه، بی‌تاب دیدار فرزندان و درمانده از تأمین هزینه‌های بیمارستان

سعیده وامبخش: این روزها در یکی از بیمارستان‌های کرج، «حنیفه»، زن جوان افغان، بر اثر ضربات چاقوی داغ شوهرش، بستری است. او در اثر این ضربه‌ها شکمش پاره شده و ناتوان از تأمین هزینه‌های درمانی است.

بیستم مردادماه بگومگویی بین زن و شوهر درمی‏‌گیرد. «غلام» اصرار داشت که حنیفه پسرها را از خانه بیرون کند و حنیفه زیر بار این زورگویی نمی‌رفت. هرچه حنیفه پایدارتر، غلام خشمگین‌تر.

بگومگو بالا می‏‌گیرد. حنیفه چاقو را در دست غلام می‏بیند، اما چاقوی دوم را در دست دیگر غلام نمی‏بیند. یک دست غلام را مهار می‏کند و چاقو را از دستش می‏گیرد. در همین حین غلام چاقوی دوم را که قبلاً روی آتش داغ شده بود، سمت چپ شکم حنیفه فرو می‌برد.

حنیفه می‌گوید: «خیلی ترسیده بودم، اما ترس باعث نشد فکرم از کار بیفتد. ملحفه‏‌ای دور خودم ‏پیچدم و تا خانه‏‌ی یکی از اقوام که چندین کوچه از خانه‏‏مان فاصله داشت یک نفس ‏دویدم.» اقوامش او را به بیمارستان منتقل می‌کنند.

از آن‌جایی که حنیفه نمی‌توانست به پزشکی قانونی برود، برای بررسی جراحات وارده، پزشکی قانونی مبلغ ۵۰ هزارتومان بابت آمدن به بیمارستان از حنیفه دریافت کرد.

غلام دستگیر و به پاسگاه منتقل شد. ۲۲ مردادماه پزشک قانونی ضربات وارده را تأیید و غلام به زندان منتقل شد.

..........

حنیفه را از سال ۱۳۹۰ می‌شناسم. زمستان آن سال با من تماسی گرفته شد مبنی بر این که زنی افغان دنبال شخصی می‏گردد تا با او حرف بزند. گفته بود: «کسی را پیدا کنین می‏‌خوام حرف بزنم!»

شال و کلاه کردم رفتم به آدرسی در گلشهر کرج. این‏‌گونه بود که دو سال پیش با حنیفه آشنا شدم.

در خانه‌ای فرسوده که کمتر شبیه خانه است، هفت نفری زندگی می‌کردند: پنج فرزند و شوهری معتاد. سال‌هاست برای تأمین هزینه‌های خانواده در خانه‌های مردم کار می‌کند؛ البته پسرانش هم کار می‌کنند. «حسن»، ۱۹ساله، چاه‏کن و بی‏سواد؛ «حسین»، ۱۸ساله، نان‏خشکی، بی‏سواد؛ «فریدون» ۱۳ساله، نان‏خشکی، محل تولد: ایران، فاقد شناسنامه، بی‏سواد؛ «سیامک» ۱۰ساله، نان‏خشکی، محل تولد: ایران، فاقد شناسنامه، بی‏سواد؛ و «فرهاد» ۵ساله، محل تولد: ایران فاقد شناسنامه و کارت. همگی دارای «کارت تردد» اما کارت‌هایی که تاریخ اعتبارشان گذشته است. 

حدود سیزده - چهارده سال پیش همراه شوهر و دو فرزندش (حسن و حسین) به ایران مهاجرت می‏‌کند. در طول اقامت در ایران صاحب سه پسر می‏‌شود. حنیفه هر پنج فرزند را خود به تنهایی و در خانه به دنیا آورده‏ است.

حنیفه زنی ا‏ست سخت‏کوش و بی‏دریغ؛ زنی که اگر ببینیدش نمی‏‌توانید دوستش نداشته باشید. در سخت‏ترین شرایط لبخند در چهره‏اش پهن می‏‌شود و تو را تا مرز جنون راهنمایی می‏‌کند؛ حتی روی تخت بیمارستان با شکاف عمیق چاقو بر شکم.

پسران، تشنه‌ی انتقام از پدر

حنیفه معتقد است خداوند نصیب او کرده است که به ایران بیاید. پسرانش را یاد داده است در مقابل کتک‏هایی که از پدر می‏‌خورند، احترام پدر را داشته باشند، دست روی پدر بلند نکنند و زور بازویشان را مهار کنند. پسرها نیز تا دو سال پیش حرف مادر را اطاعت می‏کردند. طبیعی است حنیفه برای در امان ماندن فرزندانش و این که مبادا پسران احترام پدرشان را بشکنند، خود را حائل پدر و فرزند قرار می‏داد و بیشترین ضربات نیز نصیبش می‏شد.

حنیفه هرگز تصور نمی‏کرد روزی پسران در برابر پدر قد علم کنند، اما سرانجام شد آن چیزی که حنیفه نمی‏‌خواست. حسین، کتک‌های پدر را تاب نیاورد، شورید و سنگینی دست و لگدهایش غلام را با پای شکسته راهی بیمارستان کرد؛ همان بیمارستانی که الان حنیفه نیز آنجا بستری‏ست.

غلام زمین‏دار بود در افغانستان و اوضاع مالی خوبی داشت. در کشورش ابتدا به تریاک اعتیاد پیدا کرد و سپس در ایران به شیشه و کراک روی آورد ... مصرف غلام زیاد شد، اموال خانه به یغما رفت و به همان میزان بچه‌هایش را بیشتر کتک زد.

وقتی به دیدن حنیفه رفتم، غلام در کمپی دوران ترک را می‏‌گذراند. هزینه‏‌ی کمپ هر ۲۰ روز ۲۰۰هزار تومان بود که حنیفه از راه کارکردن در خانه‏ ها ـ گاه در یک روز چند نوبت ـ و پسرها با جمع‏‌آوری نان خشک، آن را تأمین می‏‌کردند تا بلکه غلام سلامتی خود را بازیافته و به خانه برگردد. او قبل از بستری شدن در کمپ هم به مدت دو ماه به جرم مصرف مواد مخدر در زندان بود.

آن روز سرد زمستانی، سیامک می‏گفت: «بابام رو دوست دارم. می‌خوام که زود بیاد خونه. اما اگه دوباره شروع کنه به کشیدن، با چاقو می‏کشمش!» و فریدون می‌گفت: «از بابام بدم میاد. اما دوست دارم ترک کنه و برگرده خونه.»

حسین به دلیل کتک‌کاری با پدر، مدتی خانه را ترک کرد و در باشگاه بدنسازی پناه جست و به شکل غیر متعارفی مورد حمایت مدیر باشگاه قرار گرفت. حنیفه در غیاب غلام خیلی تلاش کرد تا حسین را مجاب کند و به خانه برگرداند.

گفتگوی من با حسین در بیمارستان اتفاق افتاد؛ وقتی مادرش روی تخت بیمارستان بود. تا آن روز او را ندیده بودم. کینه‏‌ی پدر بدجور کنج دلش آشیانه کرده است. او انتقام گرفتن را راه حل تمام مشکلات خانواده می‏داند. انتقام با آتش!

امیدوارم سازمان یا ارگانی حنیفه و فرزندانش را تحت پوشش بگیرد تا پسرانش بتوانند تحصیل کنند. یقیناً فریدون و سیامک و فرهاد بیشترین آسیب و صدمه را از جانب غلام دیده‌اند. کشتن و آتش‌زدن پدر دغدغه‌ی این روزهای پسران حنیفه شده است.

حنیفه در انتظار کمک

سال ۹۱ پس از رایزنی‌های زیاد با مؤسسه‌ی «کیانا»، با کمک فردی خیّر، حنیفه به خانه‌ی دیگری در میانجاده‌ی کرج نقل مکان کرد. هنوز منزل جدید را ندیده‌ام. در منزل جدید سال اول ظاهراً مبلغ دویست‌هزار تومان پول پیش و ده‌هزار تومان اجاره می‌دادند؛ اما امسال بابت همان خانه مبلغ شش میلیون تومان پول پیش و صدوهشتادهزار تومان اجاره می‌دهند. حنیفه نمی‌تواند عهده‌دار تأمین این هزینه‌ها باشد.

حالا حنیفه‌ی جوان ناتوان از تأمین هزینه‌های درمانش و هزینه‌های زندگی است و هیچ ارگانی هم برای حمایت از این دسته از زنان آسیب‌دیده‌ی افغان پا پیش نمی‌گذارد. این روزها زنان افغان آسیب‌پذیرترین قشری هستند که از آنها غفلت می‌شود.

این متن، همراه چند تصویر از محل زندگی حنیفه، در سایت کانون زنان ایرانی منتشر شد. (اینجا) 

«دَلی‌لَرین کؤلگَه‌سی»، شعرهای آذری شهرام شیدایی


«دَلی‌لَرین کؤلگَه‌سی» (سایه‌ی دیوانه‌ها) دفتر شعرهای آذری «شهرام شیدایی»   «دَلی‌لَرین کؤلگَه‌سی» (سایه‌ی دیوانه‌ها) نام دفتر شعرهای آذری «شهرام شیدایی» است که نشر «کلاغ سفید» آن را در ۹۲ صفحه و با قطع پالتویی منتشر کرده است. شعرهای این کتاب، که همگی آزاد و به زبان ترکی آذری است، با دو الفبا (الفبای رایج در ایران که متون ترکی در ایران هم به این الفبا نوشته می‌شود و الفبای لاتین رایج در جمهوری آذربایجان) به چاپ رسیده است.

  شعرها در لحظاتی تردیدآمیز، پرتأمل و مملو از لاعلاجی و عصبیت می‌گذرد. تصاویر غنی و روان از خصوصیات آثار شیدایی، ازجمله، این کتاب است.

  «دلی‌لرین کولگه‌سی» حاوی ۲۴ قطعه شعر است و چاپ نخست آن سال ۱۳۹۲ در شمارگان هزار نسخه، با قیمت ۴۵۰۰ تومان منتشر شده است.

  شهرام شیدایی یکی از مطرح‌ترین چهره‌های شعر ایران در دهه‌ی هفتاد خورشیدی است که با دو کتاب «آتشی برای آتشی دیگر» و «خندیدن در خانه‌ای که می‌سوخت» جایگاهی تثبیت ‌شده در شعر امروز فارسی برای خود رقم زد. هر دو این کتاب‌ها به چاپ دوم رسیده‌اند. همچنین او بخش اعظم کارنامه‌ی ادبی «اوْرهان ولی»، یکی از شعرای پیشگام ترکیه را به فارسی ترجمه کرد که با نام «رنگ قایق‌ها مال شما» به چاپ دوم رسیده است. شیدایی شعرهایی از «ملیح جودت آندای» دیگر شاعر مطرح شعر نو ترکیه را هم ترجمه کرده که با نام «گیل‌گمش در پی جاودانگی» منتشر شده است.

  شهرام شیدایی که هنوز برخی شعرها و ترجمه‌هایش فرصت انتشار نیافته‌اند، آذرماه ۱۳۸۸ چشم از جهان فروبست. او متولد ۱۳۴۶ خورشیدی بود.

شعرخوانی در نخستین سالگرد صمد تیمورلو


صمد تیمورلو 
 دوستان صمد تیمورلو، شاعر فقید، در نخستین سالگرد درگذشتش گرد هم می‌نشینند تا با خواندن شعر، یاد او را گرامی بدارند.

 این برنامه روز پنجشنبه، ۲۴ مرداد از ساعت ۱۶ تا ۱۸ در شهر کتاب بهشتی برگزار خواهد شد. شهر کتاب بهشتی در خیابان احمد قصیر (بخارست)، نبش کوچه سوم قرار دارد.

 صمد تیمورلو، صاحب دفترهای «قله‌ات آن‌جا نیست»، «خروس مرده برمی‌خیزد»، «بیرون تعریف نشده است» و «به نام کسی که در تاریکی‌ست»، سال گذشته در سن ۴۴ سالگی بر اثر بیماری سرطان درگذشت.

درباره‌ی او می‌توانید روی اینجا و اینجا کلیک کنید.

چهارپای مراد، ویِژه حمل و نقل


کمی که درباره‌ی اوضاع پیرامونی نق زدیم، گفتم: «پس کی قراره ما سوار اسب مراد بشیم؟!» گفت: «تصحیح کنم خر مراد، نه اسب مراد!»
ـ بله! بله! منظور بنده هم همون بود که از باب رعایت ادب، اون کلمه رو به اسب تغییر دادم و در ضمن اسب مناسب‌تر هم به نظر می‌آد. از نظر چالاکی و سرعت و قدرت عرض می‌کنم.
ـ بالاخره از قدیم اصطلاحش خر مراد بوده!
ـ بله! البته می‌شه به توافق رسید. مثلاً توافق کنیم بگیم: چهارپای مراد، ویِژه حمل و نقل! مؤدبانه‌تر هم هست و خواستنی‌تر.
...