نمونه‌هایی از ویترین‌های خلاق و زیبای کتابفروشی‌های کوچک


ویترین‌های خلاق و زیبای کتابفروشی



   تعداد کتابفروشی‌های کوچک در دنیا رو به کاهش است. اکنون فروشگاه‌های بزرگ فرهنگی، جای کتابفروشی‌های کوچک را می‌گیرند و کتابفروشی‌های کوچک در مسیر زوال قرار دارند. اما هنوز هم هستند کتابفروش‌های خوش‌ذوق و فرهیخته‌ای که به زیبایی و خلاقانه بودن ویترین‌هایشان اهمیت می‌دهند. روی اینجا کلیک کنید تا نمونه‌هایی از این ویترین‌ها را تماشا کنید.



















آیا ژورنالیزم یعنی ابتذال؟

گفتاری پیرامون ژورنالیزم و کتاب‌های ژورنالیستی

روزنامه کالایی است فرهنگی، با ویژگی اصلی اطلاع‌رسان بودن، که عمر مفید آن بیش از بیست‌وچهار ساعت نیست. اما آیا واقعاً تمام مطالب روزنامه تنها یک شبانه‌روز عمر دارد؟ حسب شناختی که از روزنامه‌ها داریم، الزاماً نمی‌شود گفت همه‌ی مطالب روزنامه تا روز بعد رنگ کهنگی خواهد گرفت. مثلاً مطالبی در مورد نحوه‌ی رفتار با کودکان، چگونگی مراقبت در برابر بیماری‌ها، مضرات مصرف دخانیات و... را در بازه‌ی زمانی گسترده‌تری می‌شود به چاپ رساند. به هر روی واقعیت این است که گرچه همه‌ی مطالب روزنامه ظرف یک روز کهنه نمی‌شود، کلیت روزنامه به عنوان حامل اطلاعات، عمر مفیدی بیش از بیست‌وچهار ساعت ندارد؛ زیرا به ندرت و حسب شرایط خاص ممکن است فردی خواهان خرید یا مطالعه‌ی روزنامه‌ی دیروز باشد. خلاف روزنامه‌ها، مجله‌ها عمر بیشتری دارند و هر چه دوره‌ی زمانی انتشارشان طولانی‌تر باشد، این عمر بیشتر می‌شود. به عنوان نمونه یک هفته‌نامه کمتر در آرشیوهای شخصی نگهداری می‌شود و در مقابل، فصلنامه‌ها از بخت ماندگاری طولانی‌تری برخوردارند.

  عرصه‌های روزنامه‌نگاری یا ژورنالیزم عبارتند از خبرنویسی، گزارش‌نویسی، گفت‌وگو، عکس خبری، کارتون و یادداشت‌نویسی. در این میان گفت‌وگو به عنوان یکی از اصلی‌ترین ژانرهای ژورنالیزم، به جهان نشریه‌های ادواری محدود نمانده و گام در وادی کتاب‌ها نیز گذاشته‌ است. کتابی که به گفت‌وگو با یک یا چند نفر پیرامون یک یا چند محور مشخص پرداخته، کتابی است ژورنالیستی در ژانر گفت‌وگو. کتاب‌های ژورنالیستی در قیاس با نشریه‌ها، بقاء بیشتری دارند و می‌توانند تا جایی که ممکن است اسیر اطلاعات خبری نشوند و گام به جهان تحلیل و آموزش بگذارند.

آیا ژورنالیستی بودن نشانه‌ی ابتذال یا سطحی بودن اثر است؟ در واقع متصف شدن یک اثر به «ژورنالیستی بودن» از نظر برداشت‌های عمومی به هیچ وجه امر مثبتی نیست. کتاب ژورنالیستی از نظر عموم یعنی اثری کم‌ارزش، سطحی و درگیر با موارد کم‌اهمیت. اما آیا هرچه در ژانرهای روزنامه‌نگارانه تولید شود فاقد ارج لازم علمی، ادبی و هنری است؟ نمونه‌های متعددی از کتاب‌های ژورنالیستی خلاف این ادعا را ثابت کرده است. هرچند ممکن است مثلاً گفت‌وگوهای فلسفی صورت گرفته با اندیشمندان دهه‌ی اخیر در قیاس با کتاب‌های فلسفی، محل رجوع متخصصان حوزه‌های فکری نباشد، مخاطبان گسترده‌تری از این کتاب‌ها بهره می‌گیرند و اطلاعات ضروری را نیز به نوعی دریافت می‌کنند. همچنین ممکن است دو فیلسوف شناخته شده ساعت‌ها به گفت‌وگو با یکدیگر بپردازند و حاصل را در قالب کتابی منتشر کنند. کتاب مذکور اثری خواهد بود در ژانر گفت‌وگو که زمینه‌ای است در دنیای ژورنالیزم.

روزنامه‌نگار می‌تواند مثلاً ده داستان‌نویس یا مترجم برجسته‌ را پای میز گفت‌وگو بنشاند و از پست و بلند کارها و اندیشه‌هایشان جویا شود. در چنان وضعیتی نمی‌شود پیشاپیش و بدون بررسی روند گفت‌وگوها، به نقد اثر پرداخت و آن را سطحی یا مبتذل خواند. ممکن است گفت‌وگوکننده با چند پرسش ثابت، به صورت مکتوب به مصاحبه با اشخاص مد نظرش بپردازد. در چنان صورتی حاصل کار چیزی خواهد بود تصنعی و غیرعمیق؛ چراکه مصاحبه‌ها از عنصر مهم زنده‌بودن دور مانده‌اند. در هر مصاحبه‌، پاسخ گفت‌وگوشونده به سؤال مصاحبه‌گر می‌تواند به پرسشی دیگر بیانجامد؛ پرسشی که از پاسخ مصاحبه‌شونده به سؤال پیشین برآمده است. در آن شرایط، تیزهوشی، دانش و تسلط گفت‌وگوکننده است که به کمک وی می‌آید و با چالشی‌ کردن مصاحبه، ارزش کار را بالاتر می‌برد. اگر گفت‌وگوکننده به پرسش‌های مکتوب بسنده کند، مصاحبه هیجان و جذابیت لازم را از دست خواهد داد و از تحرک ضروری بی‌بهره خواهد ماند. این وضعیت ارزش گفت‌وگو را به سطح «گفت‌وشنود» تنزل خواهد داد. اگر کتابی متشکل از گفت‌وشنود با چند نفر باشد و پرسش‌ها ثابت و مکتوب، با کتابی سرد و بی‌رمق روبه‌رو خواهیم شد.

همچنانکه کتابخوان‌های حرفه‌‌ای هر کتابی را در رده‌ی «کتاب» قرار نمی‌دهند و صرف داشتن «شابِک» (شماره‌ی استاندارد بین‌المللی کتاب) باعث نمی‌شود هر نشریه‌ی غیرادواری مجلد خریداری و حقیقتاً نام کتاب به آن داده شود، هر آنچه ژورنالیستی است را نیز نمی‌توان در یک رده قرار داد. گفت‌وگویی که در آن مصاحبه‌کننده خود را درگیر رنگ و غذای مورد علاقه‌ی گفت‌وشونده بکند، در روزنامه‌های نیمه‌جدی نیز چندان محلی از اعراب ندارد، چه رسد به روزنامه‌نگاری جدی. گاهی گفت‌وگوکننده چند مصاحبه یا یادداشت مطبوعاتی خود را یکجا گرد می‌آورد تا آنها را در قالب کتاب منتشر کند. پرسش اینجاست: محور همنشینی این مطالب چیست؟ آیا هدف کتابسازی است و فخر فروختن به داشتن یک جلد کتاب در رزومه‌ی کاری؟! کارهای ژورنالیستی به چند طیف و رده تقسیم می‌شود: از جدی و عمقی تا سطحی و مبتذل؛ از مستند و تاریخی تا خیالبافانه و وهم‌فروشانه و... . قضاوت یکسان پیرامون همه‌ی اینها شایسته نیست.

کتاب ژورنالیستی، هم می‌تواند سطحی و نازل باشد، هم می‌تواند جدی و فنی؛ هم می‌تواند آکنده از بطالت و هیچی باشد، هم می‌تواند همچون کلاس درسی باشد برای مخاطب احتمالی؛ هم می‌تواند به بدیهیات بپردازد و در سطح، دست و پا بزند و هم می‌تواند با رخنه کردن به دنیای فکری گفت‌وگوشونده، دانش پنهان او را بیرون بکشد و سفره‌ای علمی بگسترد؛ هم می‌تواند به گپی بسنده کند و هم می‌تواند با پانویس‌های متعدد شأنی پژوهشی بیابد. چرا وقتی مصاحبه‌ای را می‌خوانیم و چیزی از آن نمی‌آموزیم، اثر را به ژورنالیستی بودن محکوم می‌کنیم و وقتی مصاحبه‌ای را می‌خوانیم و ساعت‌ها درگیرش می‌شویم، از ژورنالیستی نامیدن کار پرهیز داریم؟

می‌شود به کتاب‌های روزنامه‌نگارانه ـ مانند هر اثر دیگر ـ به اصطلاح آب بست یا کالبدشان را با پوشال انباشت، می‌توان مخاطب را با موارد و مطالب بیهوده علاف کرد، می‌شود بدون دادن اطلاعات خاص صفحه‌ها را پر کرد، اما اینها را نمی‌توان نمود ژورنالیستی بودن کار دانست؛ باالعکس، ژورنالیزم فرهنگی و جدی در تقابل با درازنویسی، مهمل‌نویسی و شلخته‌نگاری است. روزنامه‌نگاری در شکل علمی خود دور از لفاظی‌های بی‌مورد است. صراحت و روشنی کلام از ویژگی‌های نوشتار مطبوعاتی است. روزنامه‌نگاری نیاز به زبان دقیق دارد. باید مستقیم به سراغ اصل مطلب رفت و از آرایه‌ها و ابهام‌های بی‌دلیل پرهیز کرد. اینها از خصوصیات روزنامه‌نگاری جدی است. چرا چشم به روی این صفت‌ها می‌بندیم و به محض دیدن مصاحبه‌ای مبتدی یا کتاب ژورنالیستی ضعیف، ژورنالیزم را محکوم می‌کنیم؟!

هیچ مطلب شایسته‌ی تعمقی نیست که صاحب ساختار نباشد. گفت‌وگوهای مطبوعاتی هم از این قاعده مستثنی نیستند. اگر خبرنگاری بدون مطالعه و بدون پرسش‌های ابتدایی سراغ مصاحبه‌شونده‌ای می‌رود و از پاسخ‌های وی هیچ سؤال جدیدی استخراج نمی‌‌کند، ایراد از نحوه‌ی مصاحبه‌ی اوست، نه از ژورنالیزم.

اگر مصاحبه‌گری جایگاه خود را در روند مصاحبه نمی‌داند و به تأیید گفته‌های مصاحبه‌شونده می‌پردازد، این رفتار، ایراد کار اوست، نه مشخصه‌ی کلی روزنامه‌نگاری. از دیگرسو نباید از غروری هم که دامنگیر روزنامه‌نگاران می‌شود، چشم پوشید. گویی ما در میدان جنگ قرار داریم: در سویی روزنامه‌نگارانی هستند که اصول ژورنالیزم فرهنگی را نیاموخته‌اند و دچار غرور ناشی از حضور در رسانه‌‌اند و در سوی دیگر برخی اهل ادبیات و اندیشه که هر چه کار ضعیف مطبوعاتی را ژورنالیستی می‌نامند. در این میان کتاب‌های ژانر گفت‌وگو مغفول مانده و اغلب نمی‌توانند مستقل از تصور غالب موجود از ژورنالیزم مورد داوری قرار بگیرند.

اگرچه ژورنالیزم از بخت ماندگاری طولانی برخوردار نیست و اصالتی در ردیف آثار خلاق و اندیشه‌ورزانه ندارد، به علت واسط بودن بین تولیدکنندگان آثار فکری و خلاقانه و طیف گسترده‌ی مخاطبان، از توانایی فرهنگ‌سازی برخوردار است. ژورنالیزم اگر به فرهیخته بودن مقید بماند، از ابزارهای مهم توسعه‌ است. یکپارچه دانستن ژورنالیزم و تفکیک نکردن آن به سطوح و رده‌های متفاوت و متضاد، همانند یکپارچه دانستن شعر، داستان، نقاشی یا موسیقی است. ژورنالیزم مانند سایر عرصه‌های فکری، هنری و نویسندگی، صاحب مراتب متعددی است. نه تحقیر روزنامه‌نگاری نشانه جدیت فکری است و نه ستایش و تفاخر به آن نشانه‌ی روزآمد بودن.

این یادداشت در وب‌سایت مرکز فرهنگی شهر کتاب منتشر شد (اینجا)

قصه دخترک و جنگل زیبا


اگر ساکن اردبیل هستید و به نمایش، خاصه کارهای کودکانه، علاقه دارید، یا اگر کودکی دارید که می‌خواهید با تماشای یک نمایش خوب، شاد و پر از موسیقی، ساعت خوشی برایش مهیا کنید، نمایش «قصه دخترک و جنگل زیبا» را از دست ندهید.

نویسنده این نمایش پرهام دلدار، کارگردان آن حسن شیخ‌زاده و تهیه‌کننده‌اش محمد نباتی است.

من که از تماشای نمایش لذت بردم.

قصه دخترک و جنگل زیبا، از یک تا ده بهمن هر روز ساعت شانزده‌ و سی دقیقه در فرهنگسرای فدک اردبیل اجرا می‌شود و قیمت بلیتش پنج هزار تومان است.

عکس‌هایی از این نمایش را در اینجا می‌توانید ببینید.

شما هم یک روز پولدار می‌شوید

روزی هویدا به دفتر روزنامه اطلاعات می‌رود. حدود پانصد نفر از کارکنان روزنامه در سالن اجتماعات نشسته بودند. این جلسه برای بهبود رابطه روزنامه اطلاعات با هویدا برگزار شده بود. چند نفری تقاضاهایی مطرح می‌کنند و تشکر می‌کنند و ناگهان «منصور تاراجی» از روزنامه‌نگاران سرشناس اطلاعات بلند می‌شود و می‌گوید: «آقای هویدا! ملت نه به شما اعتماد دارد و نه به ما روزنامه‌نگاران. مردم همه‌ی ما را جزء ساواک می‌دانند و این تقصیر شماست؛ چراکه در دفتر مجله «هفته» بیست روز پیش بمب گذاشتند و منفجر شد و هزاران نفر از آن مطلع شدند، ولی شما نگذاشتید خبرش را بنویسیم. بعد هم چند روز بعد از واقعه، یک خبر چهار پنج سطری به ما دادید که چاپ کنیم. وقتی مصدق هم فوت کرد، همین اتفاق افتاد. خب! مردم حق دارند به ما اعتماد نداشته باشند. شما مردم را به ما بی‌اعتماد کرده‌اید و نمی‌گذارید از دزدی‌ها و فسادها به مردم خبر دهیم.» حضار کف‌ می‌زنند و هویدا می‌گوید: «... آقای تاراجی! شما عجله نکن! مملکت به قدر کافی پول دارد. یک عده زودتر پولدار می‌شوند و یک عده دیرتر. شما هم یک روز پولدار می‌شوید.»

منبع: خاطرات و مخاطرات، به کوشش سیدفرید قاسمی، یادداشت منصور تاراجی، ص صدوسی‌وچهار. نشر به‌دید، 1378.

در پاسخ هویدا نوعی درک اندوهبار از وضعیت کشور، انسان ایرانی، آرمانخواهی و ابتلا به فساد دیده می‌شود.

حافظه‌ی جهان


هیچ حسی ابدی نیست؛ اما آیا احساس لحظه‌ها در حافظه‌ی جهان نمی‌ماند؟


اثری که جهان شما را تغییر خواهد داد!


آدما دنبال چیزای عجیب‌غریبن؛ مثلاً دنبال کتابی‌ان که به محض خوندن ذهن‌شون تغییر کنه، دنیاشون عوض بشه. دنبال یه جمله یا دنبال یه فیلم‌ان که نگاه‌شون رو بالکل عوض کنه. این حس رو متصدیان تبلیغات خوب فهمیدن. دیدید تو آگهی بعضی کتابا و فیلما می‌نویسن: «اثری که دنیای شما را عوض خواهد کرد!»، «اثری که نگاه شما را به جامعه و انسان‌ها تغییر خواهد داد!» آدما دنبال یه بمب اتم‌ان. دنبال یه چیز که سریع همه چی رو زیر و رو کنه و اونا رو منورالفکر. دنبال کسی‌ان که به محض دیدنش منقلب بشن و بعد از اون لحظه جهان رو طور دیگه‌ای ببینن. 


شاید سرگشته در فاصله‌های بلند بین شادی و اندوه


برای برخی شادی، امر روزانه است و غم اتفاقی در این خلال. برای بعضی اندوه روند روزانه است و شادی رویدادی در این میان. در کدام عرصه‌ایم؟ در کدام جرگه؟ در دسته اندوه یا شادی؟ شاید سرگشته در فاصله‌های بلند بین این دو. اغلب لحظه‌هایمان به چه طعمی است؟ غلبه اندوه را بارها دیده‌ام، در خودم و دوستانم. اما آیا شادی هم مثل غم غالب می‌شود و خانه‌نشینی بلندمدت؟ آدم‌های عمیقاً شاد چه کسانی هستند؟


روح سرماخورده


سرما تو تنم می‌چرخید، عین یک کرم خاکی، اما با سرعتی کمی بیشتر. وول می‌خورد در رگ‌هام، در کمرم، در حاشیه‌ی شونه‌هام از پایین به بالا و می‌سرید از پس گردنم، از مهره‌های گردنم به پایین. زیر لحاف بزرگی کنار بخاری خوابیده بودم؛ یعنی از سرما پیچیده بودم به خودم. سرما تو استخوان‌هام بود. نه! سرما رو تو روحم، تو عمق وجودم حس می‌کردم. روحم سرد بود.

فرداش رفتم پیش پزشک. پرسید چی شده؟ خواستم بگم سرما رسیده به روحم؛ اما گفتم: هیچی! سرما خوردم! خیلی سردمه.

بی‌توجهی یعنی توجه منفی


در بی‌توجهی به امری، نشانه‌های مشخص توجه را می‌شود دید؛ مثلاً در بی‌توجهی نهاد یا مقامی سیاسی به امری یا به شخصی. این موضوع را در مناسبات عادی زندگی هم می‌شود پی گرفت. بی‌توجهی یعنی توجه، اما با وجه منفی.


دانستن اینکه مرگ


دانستن اینکه مرگ... آگاهی به اینکه مرگ... دانستن اینکه مرگ... آگاهی به اینکه مرگ... دانستن اینکه مرگ... آگاهی به اینکه مرگ... دانستن اینکه مرگ... آگاهی به اینکه مرگ... دانستن اینکه مرگ... آگاهی به اینکه مرگ... دانستن اینکه مرگ... آگاهی به اینکه مرگ...

مطلقیت و قاهریت مرگ


مرگ یک واقعیت قاطعه؛ واقعیتی بدون تردید، بدون بازگشت، بدون ترحم، بدون امکان امیدواری. مرگ مطلقه. مطلق‌تر و قاطع‌تر و قاهرتر از مرگ چه چیز دیگه‌ای هست؟ انسان می‌تونه در وجود خدا شک کنه، اما در مورد مرگ چی؟ مرگ قاطعیت مطلقه. در مرگ تردیدی نیست. انسان می‌تونه خدا رو فراموش کنه، اما نمی‌تونه به مرگ بی‌اعتنا باشه. مرگ بیشتر از خالق زندگی در ذهن انسان‌ها حضور داره.


آیا هیچ کس تنها نیست؟!


همراه اول با شعار تبلیغاتی‌اش دقیقاً انگشت گذاشته روی زخم عمیق انسان امروز:‌ تنهایی. ما همه با هم تنها هستیم. این واقعیت تلخ، آزاردهنده و ویرانگر دنیای امروزه. اما همراه اول با این شعار و یادآوری موضوع عظیم تنهایی، از مردم می‌خواد به واسطه‌ی تماس‌های صوتی یا پیامکی، از تنهایی دربیان! همراه اول مسأله‌ی تنهایی رو ساده‌سازی می‌کنه و می‌گه: "چرا تنها باشی؟! اگه تنها هستی، با تماس تلفنی به تنهاییت غلبه کن!" به همین سادگی! همراه اول تنهایی رو امری پیش پا افتاده نشون می‌ده که می‌شه با یک تماس اون رو از بین برد. اما تنهایی از بین نمی‌ره و فرد برای از بین بردن اون، مدام تماس می‌گیره. فرد دیگه نمی‌تونه خودش رو تاب بیاره و باز تماس می‌گیره. تماس، تماس... و همراه اول چرخه‌ی مالی بزرگی پیدا می‌کنه. همراه اول یا ایرانسل یا تالیا یا هر اوپراتور دیگه‌ای، از تنهایی عمیق و فزاینده‌ی انسان سوداندوزی می‌کنن.

انسان تنهاست؛ به تنهایی کره‌ی زمین در کائنات. اگه هر شب به مهمونی می‌ریم و هر روز با دوستامون قرار می‌‌ذاریم، و شاد هستیم و سرخوش، داریم دروغ می‌گیم به خودمون، به اطرافیان‌مون. کافیه در هر لحظه و در هر کجا که هستیم، توانایی، شجاعت و جسارت فکر کردن به خودمون رو داشته باشیم. اون وقت می‌بینیم که تنهاییم.

 

آرامش و امنیت


چیزی بیشتر از آرامش و امنیت نمی‌خواست. دنبال یک اتفاق خوب بود. البته خودش هم می‌دونست چه چیزهای نایابی می‌خواد.
نایاب؟
نه! خیلی خیلی نایاب.

اولین برف سال بارید

 
 ۲۵ آبان. ساعت سیزده نشده بود. اولین برف سال اردبیل بارید با باران. در خیابان بودم که افتادن اولین دانه‌های برف رو دیدم. قبلش بارون می‌بارید. افتادن اولین دانه‌های برف چقدر خوب بود. چقدر خوب بود که دیدمشون و چه خوب که زیر سقفی نبودم، در حصار دیواری نبودم و دونه‌ها افتادند روی لباسم. این اتفاق هر سال فقط یک بار می‌افته. فقط یک برفه که اسمش اولین برف ساله؛ و چه خوب که با باران بارید.
به یاد دیوارنوشت‌هایی افتادم در بدنه‌ی گچی اشکاف خانه‌ای قدیمی و ویران. کسی با چیزی نوک تیز یا گاهی با خودکار، چندین سال متوالی آمدن اولین برف سال اردبیل رو اونجا ثبت کرده بود. اغلب تاریخ زده بود و نوشته بود: «اولین برف سال بارید با باران.» اون شخص کی بود؟ چرا تاریخ باریدن اولین برف سال رو ثبت می‌کرد؟ چرا دیوار گچی اشکاف رو برای ثبت تاریخ انتخاب کرده بود؟ اون شخص کجاس؟ نوشته‌ها از اواسط دهه‌ی پنجاه تا اگر درست یادم مونده باشه تا اواخر دهه‌ی شصت ادامه داشتند. اون فرد زنده‌س؟ وقتی یادگاری‌های عجیبش رو دیدم چقدر حس کردم وارد دنیای یک رمان شدم...


سفرنامه‌نویسی روی زین اسب

گذری بر یادداشت‌های «نورای کایاجان» از سفر به چهار شهر ایران

«زندگی ایرانی‌ها دو بعد دارد. بعد داخلی زندگی‌شان شبیه چیزی نیست که در بیرون دیده می‌شود. پس نمی‌توان با دیدن بعد بیرونی زندگی ایرانی‌ها درباره‌ی ایشان قضاوت کرد. نکته‌ی فوق لغزشگاه اغلب گزارشگران خارجی بوده است. مثلاً ممکن است خبرنگاری به یکی از مناطق لوکس تهران برود و در گزارش خود بنویسد: "روی بینی همه‌ی زنان ایرانی عمل زیبایی انجام شده است." این گزارش‌ها نوعی حق‌کشی است و ما را با ماهیت زندگی ایرانی آشنا نمی‌کند.» دیدگاه بالا را خانم «نورای کایاجان» گزارشگر و سفرنامه‌نویس وب‌سایت «haber7»، در صفحه هفده کتاب خود نوشته است. او اهل ترکیه است و پایبند به نگرش‌های اسلامی. کتاب «Yaşasın Gezerken Kayboldum» (زنده‌باد! حین گردش غیب شدم) مجموعه‌‌‌ی یادداشت‌های وی است از سفر به ده کشور جهان که به ترتیب فصل‌بندی عبارتند از: ایران، بلژیک، تاسمانیا، لوکزامبورگ، تایلند، آلمان، سنگاپور، فرانسه، هلند و استرالیا.

Yaşasın Gezerken Kayboldumمشاهده، پایه‌ی گزارشگری است. چگونه می‌توان درباره‌ی یک مکان گزارش نوشت و آنجا را ندید؟! هرچه مشاهده دقیق‌تر باشد، گزارشگر خواهد توانست جزئیات بیشتری را به مخاطب ارائه کند و بالعکس، مشاهده‌ای از سر تفنن یا محض انجام وظیفه، به گزارشی خواهد انجامید که به یک بار خواندنش هم نمی‌ارزد.

در هر شهر مکان‌هایی هست که بسیاری از مردم همان شهر هرگز به آنجا سر نزده‌اند یا با بی‌اعتنائی و از سر عادت از کنارش رد شده‌اند. گزارش‌نویس حرفه‌ای (در اینجا: سفرنامه‌نویس بیگانه با محیط) در پی شناسایی جذابیت‌ها، ارزش‌ها و ویژگی‌های هنری، تاریخی و فرهنگی مکان جدید، به مواردی توجه می‌کند که از دید ساکنان منطقه پنهان مانده است. از همین رو مطالعه‌ی سفرنامه‌ها می‌تواند به شناسایی و بازشناسی ما از آنچه هستیم و داریم یاری‌رسان باشد. اگر سفرنامه یا گزارشِ فردی خارجی، برای کسانی که منطقه‌شان گزارش شده حاوی نکات نو نباشد، طبعاً آن متن در سرزمینی که موضوع گفتار بوده، مورد توجه قرار نمی‌گیرد و شاید خوانندگان اصلی سفرنامه نیز استقبال چندانی از آن به عمل نیاورند. شناسایی و بازنمایی نکات جدید، معیاری است در ارزش‌گذاری بر روی سفرنامه‌ها. اگر از این منظر نگاه کنیم، یادداشت‌های نورای کایاجان از ایران، برای من جذابیت چندانی نداشت. بیشتر به نظر می‌رسد این یادداشت‌ها برای کسانی نوشته شده که قصد سفر به ایران را دارند و دنبال کتابی هستند تا راهنمایی‌شان کند. بدیهی است سفرنامه با راهنمای سفر تفاوت بسیاری دارد؛ هرچند می‌توان از سفرنامه‌ها هم به عنوان راهنمای سفر بهره گرفت.

کایاجان در کتابش نه تیزبین است و نه نثری درخشان دارد. او بیشتر توریست است تا سفرنامه‌نویس و نگاه سریع توریستی بر سراسر یادداشت‌های او از ایران سایه افکنده است. مثلاً درباره‌ی موزه‌ی فرش همین چند سطر را می‌نویسد: «موزه‌ای که در شمال پارک لاله قرار دارد، جایی است که گزیده‌ترین قالی‌های ایرانی در آن به نمایش گذاشته شده است. در این موزه می‌توانید قالی‌های بی‌نظیر بسیاری را از قرن شانزده تا به امروز ببینید. برای حفظ قالی‌ها از نورهای مضر، عکسبردای در این مکان مجاز نیست.» (ص ۱۹)

نویسنده سپس پیرامون موزه‌ی سعادت‌آباد، تله‌کابین توچال، یادمان آزادی، موزه‌ی جواهر و موزه‌ی ملی اطلاعاتی در همان سطح ارائه می‌کند. به همین خاطر بر اساس نوع نوشتار، بهتر است فصل مربوط به ایران را راهنمای سفر بنامیم تا سفرنامه.

کایاجان در کتابش بعد از تهران به شهرهای اصفهان، یزد و تبریز هم پرداخته است؛ اما نتوانسته مورد خاصی را زیر ذره‌بین گزارشگرانه‌ی خود قرار دهد. اگر نبود حضور او در مجلس عروسی مجللی در تبریز، می‌شد گفت خود وی نیز، به رغم انتقادش از گزارشگران خارجی، نتوانسته به بعد درونی زندگی ایرانی‌ها وارد شود؛ هرچند عروسی‌ای که او توصیف کرده با آنچه معمول است تفاوت بسیاری دارد. من تا به حال جشن عروسی‌ای ندیده‌ام که سه شب به طول بیانجامد. آیا توصیف چنین مجلسی می‌تواند مخاطب را با نوع زندگی ایرانی آشنا کند؟!

برداشت وی از آیین زرتشتی که آتشکده‌های آن را در یزد دیده، چیزی فراتر از آنچه بر روی تابلوهای راهنمای گردشگری درج شده نیست. (صص ۲۶ و ۲۵) او حتی پس از آنکه می‌بیند زنان ایرانی اغلب از پوشش‌های تیره، هم در بیرون و هم در مهمانی‌ها، استفاده می‌کنند، در صفحه‌ی چهل و یک کتابش می‌نویسد: «حدس می‌زنم شیعی بودن تأثیر زیادی روی رنگ لباس زنان داشته باشد.» و بدون هیچ تعمقی از روی موضوع می‌گذرد. چنین رفتاری نشان می‌دهد احتمالاً کایاجان شناختی از مذهب شیعی ندارد و حاکمیت نگاه توریستی بر ذهنش، امکان تأمل را از او سلب کرده است. گزارشگر حتی در این باره از مردم نیز پرسش نمی‌کند.

صد البته نویسنده قصد منفی‌پردازی پیرامون ایران را ندارد؛ حتی می‌شود گفت او مثبت‌اندیشانه به ایران نگاه کرده است. به موارد زیر توجه کنید: «در پارک‌های اصفهان می‌توانید با جوانان روشنفکر ایرانی روبه‌رو شوید و به تبادل اندیشه بپردازید. جوانان ایرانی به دلیل علاقه‌شان به مطالعه به موضوعی که پیرامون آن صحبت می‌کنند تسلط زیادی دارند و صاحب فکرند. این جوانان به طرز غیرقابل تصوری عاشق گفت‌وگو هستند.» (ص ۲۳) «واقعیت این است که زنان ایرانی بسیار مطالعه می‌کنند. سطح آموزش ارتقاء یافته و اعتماد به نفس ایشان تا جایی که امکان دارد بالاست. زنان در همه‌ی حوزه‌ها خود را مطرح کرده‌اند. به تاریخ کشورشان هم مسلط هستند. ایشان در همه‌ی زمینه‌ها در پی حفظ میراث فرهنگی‌‌شان هستند و به سنت‌های فرهنگ ایرانی پایبندند.» (ص ۳۶)

در پایان، ترجمه‌ی چند بخش از یادداشت‌های کایاجان را می‌آوریم تا به نوعی زمینه‌ساز آشنایی ما با نوشته‌ی او باشد:

«بازار سرپوشیده تهران فقط بازار نیست؛ قلب تپنده‌ی اقتصاد ایران است. اینجا شبیه بازار سرپوشیده استانبول است، اما بسیار شرقی‌تر. بازار تهران یکی از بزرگ‌ترین بازارهای سرپوشیده مشرق‌زمین، ایرانی است کوچک؛ شهری در دل شهر... یک سوم عمده‌فروشی‌های ایران در این بازار صورت می‌گیرد.» (صص ۱۶ و ۱۵)

«اصفهان پایتخت هنر و فرهنگ ایرانی است... شهری شرقی که عرصه‌ای است وسیع برای قدم زدن. اصفهان زیبایی‌اش را فریاد نمی‌زند؛ بدون هیچ ادعایی زیبایی‌هایش را نشان می‌دهد.» (صص ۲۳ و ۲۲)

«امروز در یزد زرتشتی‌های زیادی زندگی می‌کنند. مردم یزد بردبارند. ایشان، هم شرایط سخت طبیعت محل سکونت‌شان را با صبر تحمل می‌کنند و هم در زندگی اجتماعی تضادهای فکری و عقیدتی را با ملایمت پشت سر می‌گذارند.» (ص ۲۵)

«مقبرة‌الشعرا یکی از جذابیت‌های خاص تبریز است. آنجا مدفن شعرای بسیاری است. تبریز یگانه شهر دنیاست که در آن برای دفن شعرا، آرامستان ویژه‌ای در نظر گرفته شده است.» (ص ۲۹)

از صفحه‌ی سیزده تا چهل و سه کتاب نورای کایاجان به ایران اختصاص دارد. کتاب Yaşasın Gezerken Kayboldum را سال ۲۰۱۱ نشر حیات (Hayat) ترکیه در دویست و چهل صفحه، با تصاویر رنگی، در قطع رقعی و به قیمت پانزده لیره ترک منتشر کرده است.  

این یادداشت در وب‌سایت مرکز فرهنگی شهر کتاب منتشر شد (اینجا)

کیسه‌های پلاستیکی


در کوه و دشت و جنگل، هر کجا طراوت و زیبایی‌ای هست، رد پای انسان را می‌شود دید. هر جا موقعیتی برای نشستن هست و امکانی برای تنفس هوایی تازه، کیسه‌های پلاستیکی، بطری‌های نوشابه و آب معدنی و پاکت‌های خالی پفک، چیپس و بیسکوییت خودنمایی می‌کند. رد انسان را در کوه و جنگل و دشت به سادگی می‌توان گرفت؛ ردی کثیف که فقط آلاینده‌ی بصری نیست. پلاستیک‌های رها در طبیعت به مرور تجزیه می‌شود، موادشان با آب برف و باران به دل زمین‌ می‌رود و دوباره همین مواد سمی از دل زمین بیرون می‌زند و آب گوارای چشمه‌ها و میوه‌ی درخت‌ها می‌شود آلوده به مواد شیمیایی. رد انسان امروز را با آلودگی‌های شیمیایی‌اش می‌توان گرفت.